X
تبلیغات
رایتل
Daisypath Friendship tickers
وبلاگicon
*روزهای لاندا* روزهای لاندا

خرید ساعت مچی

|

کد قفل کردن راست کلیک

سلام اسفند جان. چه خوبه که روز اول اسفند تعطیله، اونم یه تعطیلی اضافه بر سازمان. سریع یه کم وسایلی که تو خونه پخش بود رو جمع کردم که خونه کثیف نشه. بازم مرتب شد و حال داد. بعد هم همه گلها رو بردم تو بالکن که یه کم هوا عوض کنن و آفتاب مستقیم بگیرن. هوا هم که عالیه. الانم کنار سیگما نشستم رو کاناپه، هر کی یه لپ تاپ رو پاشه و داریم تحقیق می کنیم.
+ تاریخ سه‌شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1396ساعت 02:02 ب.ظ نویسنده لاندا 0 نظر>

خب خب خب، شنبه عصر اضافه کار موندم یه کم و خیابون هم که شلوغ و بارونی، ساعت 7:10 رسیدم خونه. خیلی خسته بودم. وسایل استخر فردا رو حاضر کردم و یه پلو سفید پختم واسه جوجه کباب سیگما و چون سیگما دیر اومد و من خیلی گرسنه م بود، شامم رو شروع کردم که وسطاش رسید و با هم خوردیم. سریالا رو دیدم و ساعت 12 خوابیدم.

یکشنبه 29 ام، صبح 6.5 با بدبختی بیدار شدم ولی یاد یوگا که افتادم شارژ شدم و با یه ساک ورزشی گنده رفتم تو ماشین. سر راه حواسم پرت شد و خروجی مربوطه رو رد کردم و کلی راهم طولانی تر شد. فقط شانسی که آوردم این بود که اون راه اضافه ای که رفتم و برگشتم ترافیک نبود. 5 دقیقه دیر رسیدم به کلاسم، ولی رسیدم و کلی هم مربی تشویقم کرد دوباره و شارژ تر شدم. کار هم خوب بود و زود هم تموم شد و میخواستم واسه اولین بار برم استخری که با شرکت قرارداد داره. یه کوچه از شرکت بالاتره و من ماشین رو برداشتم که برگشتنی با موهای خیس تو بارون پیاده برنگردم سمت شرکت. همین یه قدم راه رو نیم ساعت موندم تو ترافیک بارون! بالاخره رسیدم به استخر و یه ساعتی تو آب بودم تقریبا. استخر بزرگ بود و فقط 7-8 نفر از خانومای شرکت بودن که همه هم تو کم عمق بودن. من واسه خودم کلی تو عمیق شنا کردم. 30 بار عرض استخر رو طی کردم و کلی هم رو کرالم کار کردم. خیلی اصولی تر شد. کلیپای آموزشیشو دیده بودم و سعی کردم درست برم. خیلی حال داد که کلی ورزش کردم. فقط بدیش این بود که آخرش خیلی بهمون میگفتن بدویید برید و سانس بعد داره شروع میشه و اینا. اعصابم خورد شد! با موهای خیس اومدم تو ماشین و بخاری گرفتم و موندم تو ترافیک شدید. ولی حالم بد نبود، چون وسط راه دوستم زنگید و وقتی فهمید رانندگی می کنم میخواست قطع کنه، بهش گفتم انقدر ترافیک زیاده که میتونم حرف بزنم و بهتره که حرف بزنم که معده م به هم نریزه. این بود که تا خونه حرف زدیم. تو پارکینگ آنتنم رفت و وقتی رفتم تو خونه باز بهش زنگ زدم. بعد دیدم نمیتونم کتاب بخونم یا با گوشی ور برم، این بود که سریع به کارام رسیدم. مایومو شستم و پهن کردم و وایستادم به غذا درست کردن. گوشت چرخ کرده سرخ کردم و داشتم کته درست می کردم که یادم افتاد عدس پخته دارم، سریع عدس پلوش کردم و وقتی حرفم با دوستم تموم شد به مامان هم زنگ زدم و تو اون حین کشمش هم به گوشت اضافه کردم و غذام حاضر شد. خیلی راحت. (همیشه بعد از کار میخزم تو تخت و به هیچ کاریم نمیرسم) این بود مزایای تلفن زیاد حرف زدن! دیگه سیگما اومد و شام خوردیم و کلی بهمون چسبید و دو تا سریالا رو دیدیم و جالب بود، با اینکه خسته استخر بودم و اینا، شب کلی خوابم نمیبرد! دیر خوابیدم و باز صبح دیر پاشدم و دیر اومدم سر کار! همش دارم مرخصی میگیرم رسما! امروزم باز سازمان جلسه دارم و امیدوارم خیلی طولانی بشه که از اونجا برم خونه ماماینا و دیگه برنگردم شرکت! اونجا به خونه مامی اینا نزدیکتره.

+ تاریخ دوشنبه 30 بهمن‌ماه سال 1396ساعت 12:47 ب.ظ نویسنده لاندا 0 نظر>

وای به به، چی شد خونمون. مثل دسته گل شد. بسی راضی بودم از خانمه. به همه هم معرفیش کردم که بره خونه هاشون. خیلی لذت داشت خونه تمیز. وقتی خانمه کار می کرد، من هم دست به کار شدم و دو سری لباس شستم و تو بالکن پهن کردم، کتونیم رو رفتم با مسواک و خمیر دندون شستم که بخشای سفیدش برق بزنه و عالی شد. نصف یکی از کمد دیواری ها رو ریختم بیرون و یه عالمه کفش هایی که دیگه تو جاکفشی دم در براشون جا نداشتیم رو جا دادم و یه بخشی از خونه تکونیم انجام شد. به عنوان یه بخش دیگه ش هم کشو اولی آشپزخونه که هر روز باهاش کار دارم و خیلی نامرتب شده بود رو مرتب کردم. بسی حال داد. خانمه ساعت 3:15 رفت و من استند گل ها رو آوردم تو بالکن علم کردم و گل هام رو گذاشتم روش. بسی خوشگل شد و ذوق مرگ شدم. گلای نرگس و اون یکی گل ها رو هم از یخچال درآوردم چیدم رو میزا. بعد سیگما اومد و اول نردبون رو برد گذاشت تو انباری و بعدش اومد خونه رو دید چشماش برق میزد. خیلی تمیز شده بود خونه. بعد به این نتیجه رسیدیم که تا الان فرشا تمیزن و اینا، یکی از فرشا رو کم کنیم و یه کم خونه رو سبک تر کنیم. لوله کردیم و بردیم تو اتاق پشت در گذاشتیم و زیرش رو طی کشیدیم و اون یکی فرش رو آوردیم وسط انداختیم و کلی خونه خلوت طوری شد و سنگا بیشتر دیده شدن. شیک تر شد. البته قبلشم نچسبونده بودیم به هم و کلی جای خالی داشت، ولی الان بیشتر تر شد. خوبه تنوعه. بعد هم سریع حاضر شدیم رفتیم مایو بخرم. آخه دوستم پیشنهاد داده بود که با همسرامون بریم استخر. خخخ. استخر جدا البته. قرار بود بریم استخر دانشگاه شریف که زنونه و مردونه همزمان کنار هم داره. من مایوم دوتیکه بود و چون میخوام استخر شرکت هم برم دنبال مایوی یه تیکه میگشتم. دومین مغازه ای که رفتم پیدا کردم. مایو پیراهن طوری خوشگل. کلاه شنا هم خریدم و رفتیم خونه مامانینا. برقا رفته بود و من کلید انداختم. دیدم مامان باز بیحاله. کل بهمن مامان مریض بود  یه کم سرچ کردم و یه کم از دوستای پزشکم اطلاعات گرفتم و فهمیدم که مامان آمپول دگزا زده همون اوایل مریضیش و حالی که الان داره از عوارض دگزاست! شت. من نمی فهمم این دکترا چرا هنوز دگزامتازون میدن؟ شما قبول نکنید تو رو خدا! من خودم نبودم وگرنه همون موقعشم نمیذاشتم مامان دگزا بزنه. خلاصه دیگه مامی یه کم امیدوار شد که حالش از عوارض داروهاست. برق که اومد رفتم مایوم رو پوشیدم و حال کردم باهاش. بتا اینا هم اومدن و کلی با تیلدا بازی کردم و سریال آنام رو هم دیدیم. داداشینا اومدن و من یه کم گوشی ایناشونو درست کردم و سیب زمینی سرخ کردم واسه کنار مرغ و بعد شام آوردم خوردیم. بعد هم رفتم با تیلدا و کاپا کلی بازی کردم. صندلی کوچولوهاشونو آورده بودن و منم که صندلیم اونجا بود (یه صندلی کوچیک داشتم واسه خرس گامبالوی گنده م که هر هفته تیلدا و کاپا دعواشون میشد سرش. این دفعه دیگه خودشون صندلیاشونو از خونه آورده بودن و سه تایی کنار هم رو صندلی مینشستیم بازی می کردیم.) بسی حال داد. بعد هم به منظور درآوردن حرص اون دوتا یه ساعت رفته بودم تو بغل بابا و به این بهونه کلی استشمامش کردم بابا رو. البته همه فهمیدن که بهونه بود کارم که تو بغل بابا باشم فقط  تا 12 بودیم و بعد رفتیم خونه تمیز نازمون و لالا.

جمعه 27 بهمن، 10.5 بیدار شدیم و تا بریم صبحونه بخوریم شد 11 اینا. مریم دوستم که قرار بود 12 باهاشون بریم استخر زنگ زد که خواب موندن و اگه میشه ساعت 1 بریم. گفتیم اوکی. دیگه سیگما وایستاد به انجام نرمشای کمرش و منم سر صبر حاضر شدم و مایوی نازم رو پوشیدم و رفتیم استخر. مریم و شوهرش و خواهرش اومده بودن. ماشین جدید خریده بودن، چه ماشینی. بی ام دابلیوی خفن و ناز. مبارکشون باشه. ساعت 1:15 رفتیم تو استخر و با پسرا قرار گذاشتیم که 3 بیرون باشیم. تو استخر واسه اولین بار حسابی شنا کردم. با مریم هی عرض استخر رو میرفتیم و برمیگشتیم. 500 متر شنا کردیم که واسه اولین بار خوبه. خیلی خوش گذشت. آخرشم یه کم نرمش یوگا تو آب کردیم و 3.5 رفتیم پیش پسرا و نخود نخود هر که رود، خانه خود. رفتیم خونه لازانیا خوردیم با سیگما. میخوایم هر هفته بریم استخر رو با اینا. خوش میگذره. بعدش کلی پوییدیم با هم و خسته استخر هم بودیم و خوابیدیم. بیدار که شدیم سیگما یه قهوه ترک مشت درست کرد و با شکلاتای ولنتاینش خوردیم. بعد هم یه کم راجع به بیزینس جدیدمون حرف زدیم و حاضر شدیم و واسه شام رفتیم خونه خالشینا. اونجا هم با دامادشون کلی راجع به بیزینس حرف زدیم و تقسیم کار کردیم. شامیدیم و با نینی هم بازی کردم و 11 برگشتیم خونه تو بارون. تا بخوابم شد 1 و کلی هم بد خوابیدم. بارون که میاد تو خونمون بوی فاضلاب میزنه بالا، اصن یه وضعی 

شنبه 28 بهمن که امروز باشه، طبق معمول همه شنبه ها نتونستم زود از خواب بیدار بشم و 9 اومدم سر کار و ساعت 10 هم باید میرفتم سازمان، جلسه. اولین باری بود که میرفتم سازمان. هفته پیش همش استرسشو داشتم ولی امروز خیلی ریلکس بودم. رفتم و خوب بود جلسه. بعد برگشتم شرکت و به کارام رسیدم و الانم که در خدمت شمام و اینا رو نوشتم. 

تصمیم گرفتم تا عید دو سه کیلویی لاغر کنم. از بعد از مسافرت هی دارم چاق میشم.ببینم میتونم هفته ای دوبار استخر و دوبار یوگا برم یا نه 

+ تاریخ شنبه 28 بهمن‌ماه سال 1396ساعت 04:23 ب.ظ نویسنده لاندا 3 نظر>

سه شنبه 24ام، بعد از کار، تو بارون، بدون ماشین، رفتم دنیای شکلات. سیگما همون موقع رفته بود دکتر که جواب ام آر آی کمرش رو نشون بده و دکتر بهش گفته بود که دیسکت پاره شده و کلی جلسات کایروپرکتیک براش تجویز کرده بود. اعصابشم خورد بود و رفت خونه استراحت کنه. من رفتم دنیای شکلات که آف هم خورده بود و حدود 50-60 تومن شکلات خریدم واسه ولنتاین. بارون هم میومد و ترافیک خیلی زیاد بود و بالاخره ساعت 8 رسیدم خونه، له و لورده. سیگما هم کلی تو ترافیک مونده بود و خسته بود. سریع شام گرم کردم خوردیم و یه کم بحثمون شد. این چند وقته خیلی خسته فیزیکی میشم، سیگما هم که کمردرد اعصاب براش نذاشته و بحثمون شد و قهر کردیم.

کل روز چهارشنبه- ولنتاین- بی اعصاب بودم. کل شب تا صبح بارون اومده بود و صبح ترافیک بدجور بود. بد گذشت بهم. هتل هم همایش دعوت بودم تنهایی و هیچ کدوم از دوستام نبودن و دپرشن شدید داشتم و خوش نگذشت. بی خیال بقیه کارایی که میخواستم واسه ولنتاین بکنم شدم و رفتم خونه که بخوابم. کلی خوابیدم. صد بارم صد نفر زنگ زدن ولی باز میخوابیدم. تا نزدیکای 9 که سیگما با یه سبدطور چرمی گل گلی اومد و کادومو بهم داد. یه مجسمه ویلوتری (کادوی پارسال ولنتاینم هم ویلوتری بود)، با یه شیشه که توش نامه نوشته بود برام و کپسول عشق. منم بهش جعبه شکلاتها رو دادم و گل هایی که این چند روزه تو یخچال نگه داشته بودم. جشن گرفتیم و شام خوردیم و فیلم دیدیم و بعد افتادیم به جون خونه که مرتب کنیم که فردا کارگر قرار بود بیاد. ساعت 2 شب خوابیدم.

امروز پنج شنبه 26 بهمن، ساعت 8 بیدار شدم و صبحونه خوردیم و یه کم جمع و جور کردم واسه اومدن کارگر. ساعت 9:10 اومد.  این یکی یه خانوم جدیده که همسایه طبقه اول معرفیش کرد. با قبلی زیاد حال نکردم. امیدوارم این خوب باشه و دیگه همش بگم همین بیاد. الان ذوق دارم که خونمون قراره تمیز و خوشگل بشه. وقتی مرتب شد گل هامو از یخچال درمیارم و استند گلدونا رو هم وصل می کنم و حسابی گل بارون می کنم خونه رو.

راستی مقاله م اکسپت شد. البته یکیشون فعلا. تو یه ژورنال ایرانی. خارجیه هنوز پذیرفته نشده. کلی شاد شدم صبح استاد این ایمیل رو بهم داد. اصلا امروز روز خبرهای خوبه. اس ام اس واریز حقوق و عیدی هم اومد. دیگه چی بهتر از این؟ منتظر سومین خبر خوب هم هستم

بعد از مدت ها دارم از تو خونه وبلاگ رو آپ می کنم و تو همین صفحه بلاگ اسکای تایپ می کنم. چه خوبه

+ تاریخ پنج‌شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1396ساعت 10:15 ق.ظ نویسنده لاندا 2 نظر>

از وقتی از سفر برگشتم ننوشتم. چه سرمای سختی خوردیم استانبول. مامان از همه بدتر. خیلی حالش بد بود و خب هنوزم خوب نشده. 

چهارشنبه 11 بهمن، من با ماسک اومدم سر کار و صدامم درنمیومد. سوغاتی رییس رو دادم و به بچه ها هم شکلات تعارف کردم. همه نگران هی داشتن میپرسیدن پروازتون چی شد و تو اون برف چه کردین و این داستانا. تا عصر حالم بهتر شد. رفتم خونه و دوش گرفتم و سیگما اومد و سوغاتیای فامیلا و خانواده ش رو دسته بندی کردیم و رفتیم خونشون. گاماینا واسه اولین بار نبودن. سوغاتی هاشون رو دادیم و همه خوششون اومد. پالتوی باباش بزرگ بود فقط که قرار شد خودشون بفروشن به شوهرخاله سیگما و با پولش برن واسه خودشون یه چیز دیگه بگیرن! شام خوردیم و اومدیم خونه تو هال بخوابیم. من خیلی سرفه کردم.

پنج شنبه 12 بهمن، از 6 صبح بیدار شدم از سرفه و دیگه خوابم نبرد. تا 9 تو رختخواب بودم. بعد پاشدم صبحونه خوردم و سوغاتیای بابا و داداش رو برداشتم و رفتم خونه ماماینا. سر راه رفتم دنبال بتا و آش درست کرده بود واسه مامان و آورد و نهار هم آش خوردیم. عصری صندوق خانوادگی داشتیم خانومانه و من و بتا حالمون بهتر بود و میخواستیم بریم. مامان هم گفت منم میام که بقیه نگران نشن. ریه هاش التهاب داشت. رفتیم خونه دایی و مامان سوغاتیاشون رو داد. فیلم عروسی دایی اینا رو هم واسه اولین بار دیدیم و زود برگشتیم خونه. داداشینا اومدن و سوغاتیاشون رو دادیم و کلی حال کردن، تعدادش زیاد بود چون همگی رفته بودیم. سوغاتیای بابا رو هم دادیم و شکر خدا همه کادوها اندازه شون بود. حتی کفش بابا و داداش. دوباره شب شده بود و سرفه های من اوج گرفته بود. زیاد سمت بچه ها نمی رفتم ولی هم تیلدا و هم کاپا هی میومدن بغلم. شب قرار شد همونجا بخوابم که مامان فردا تنها نباشه.

جمعه 13 بهمن، از بس سرفه کرده بودم بابا صبح گفت امروز حتما دکتر برو. خودش رفت بیرون و من و مامان مریض طور با هم فیلم دیدیم و من کلی تو اتاق خوابیدم واسه خودم. عصری که بابا اومد من رفتم خونمون و سیگما هم اومد که من رو ببره دکتر. دکتر میخواست آمپول بده که نخواستم :دی آنتی بیوتیک داد و یه روز استعلاجی. سیگما برام دستگاه بخور هم خرید و اومدیم خونه. یه کم فیلم دیدیم و شام خوردیم و من شاد بودم که فردا خونه ام. تا دیروقت بیدار بودیم.

شنبه 14 بهمن، نرفتم سر کار. تا نزدیکای 10 خوابیدم و بعدش پاشدم به خونه رسیدم یه کم. تمام خرید ها و سوغاتی ها رو جا دادم تو کمدا. دو تا از کمددیواری ها رو ریختم بیرون و دوباره چیدم و بخشی از خونه تکونی عیدم هم شد. بعدش نهار خوردم و خونه رو مرتب کردم و حسابی استراحت کردم. عصری فیلم متفقین رو گذاشتم و سیب زمینی خلال کردم بعد از مدت ها و با فیله تو هواپز سرخ کردم و سیگما هم اومد و شام خوردیم. برنج هم درست کردم و با خورش فسنجون مامان که تو فریزر داشتیم، غذای فردا نهار سیگما رو هم آماده کردم و با هم قسمت اول شهرزاد سری سوم رو دیدیم و بعد هم لالای سرفه ای!

یکشنبه 15 بهمن رفتم سر کار و کلی هم کار داشتم. حالم یه کم بهتر بود. عصری رفتم خونه و تا شب تنها بودم. واسه خودم چیپس و بیوگلز اینا خریدم، رو کاناپه بالش و پتو انداختم روم و نشستم پای فیلم متفقین. عاشقانه قشنگی بود. آخرش هم کلی گریه کردم. سیگما هنوز نیومده بود. بهش زنگیدم که زودتر بیاد. کلا زیاد حال و حوصله نداشتم وقتی مریض بود. شب زود خوابیدم رو همون کاناپه.

دوشنبه 16ام، باز شرکت، هوا آلوده بود و مدارس تعطیل و زوج و فرد. با اسنپ رفتم سر کار. عصری قرار بود با دوستم و شوهرش بریم بیرون. سیگما میخواست از شوهرش راهنمایی بگیره و یه کار جدید راه بندازه. این چند وقته همش مشغول انجام پروژه های جدید و همزمانه. کلی جلسه میره هی! رفتم خونه تیپ زدم و سیگما اومد و رفتیم رستوران بوریتو آپادانا. طول کشید تا دوستامون بیان. بالاخره اومدن و من و مریم کلی حرف زدیم و سیگما و شوهرش هم کلی بحث کاری کردن. شام ما پیتزا آمریکنو و پاستا سفارش دادیم. پاستاش خوب بود ولی پیتزاشو دوس نداشتم. در کل غذاش خیلی خوب نبود. کلی گپ زدیم و دوستامون گفتن که بیاین عید بریم استانبول کنسرت ابی. هوایی شدیم ولی تازه استانبول بودیم. حالا ببینیم چی کارش کنیم. تو رستوران که منتظر بودیم بچه ها بیان، من هر چی واسه سیگما تعریف می کردم حواسش نبود و کلی ناراحت شده بودم. شب هم رو کاناپه خوابیدم و واسه خودم غصه خوردم.

سه شنبه 17 ام، با مامان حرف زدم و ریه ش بدتر بود. حس کردم حالش اصلا خوب نیست و هی داشتم آمار دکتر می گرفتم. انقدرم کار داشتم که نگو. رییس اومد یه بار رد شد و دید شدیدا درگیر کارم. بعد یهو گریه م گرفت به خاطر حال مامان و دیدم کسی نیست و سرمو گذاشتم رو میز گریه کنم. یهو رییس اومد بالاسرم و دید دارم گریه می کنم. بهم گفت بیا تو اتاقم. حرصم گرفت که دیدتم. رفتم تو اتاقش و بنده خدا کلی هی میخواست دلداری بده و هی می گفت چی شده؟ اینجا کار همینجوریه و بهت فشار اومده و خر تو خره و اینا! گفتم نه بابا کار نیست، شخصیه. بعد دیدم الان فکر می کنه مثلا با شوهرم دعوام شده، گفتم مامانم کسالت داره و آرزوی سلامتی کرد و ولم کرد. دیگه با بابا حرف زدم و قرار شد مامان رو باز ببره دکتر و هوا هم که خیلی کثیف بود و مامان وقت دکتر ارتوپد هم داشت. بهش گفتم من میرم وقتتو جا به جا می کنم. رفتم بیمارستان (مطب دکتر توی بیمارستانه) و میخواستم جابجا کنم که منشیش گفت دیگه تا شهریور وقت نداریم! گفت جواب آزمایش رو بگو بفرستن و خودت به دکتر نشون بده. منم به مامان گفتم عکس بگیره و بفرسته و خودم رفتم پیش دکترش و دکتر گفت خوبه و بهش که وضع ریه مامان رو گفتم، گفت عکس ریه ش رو بیار ببینم. تا 7.5 اونجا بودم و بعدش رفتم خونه مامینا. 8.5 رسیدم فکر کنم و دیگه مامان گفت که بمون همینجا و نرو خونه دیگه خسته ای. بابا هم گفت بمون و فردا با ماشین من برو سر کار (ماشین بابا زوج بود.) دیگه موندگار شدم و از دست سیگما هم که دلخور بودم کلا چند مدت، دیدم بهترین وقته. بهش گفتم میخوام تنها باشم و زیاد بهم گیر نده چند روز. 

چهارشنبه 18 ام با ماشین بابا رفتم سر کار. ماشینش حسابی کثیف بود و دادم کارگر پارکینگ بشورتش. سر کار هم بسیار بسیار سرم شلوغ بود. هر 4 تا پروژه م با هم کار داشت! هی سوییچ می کردم رو اون یکی و شدید سرم شلوغ بود. چون زود رفته بودم، زود هم از شرکت اومدم بیرون و دیدم داره نم بارون میزنه! ماشین بابا رو تازه شسته بود خب! شانس نداریم که. حداقل زیاد بارون میومد میگفتم هوا تمیز شد خب! نکبت! دفترچه مامان و عکس ریه ش رو آورده بودم که باز ببرم دکترش ببینه و دارو و آزمایش بنویسه. خیلی طول کشید و خیلی خسته شدم. باز 8.5 رسیدم خونه ماماینا. بتاینا هم بودن. تیلدا کلی بغلم کرد. خیلی دلش برام تنگ شده بود. سیگما هم کلی باهام حرف زد و گفت از این به بعد بیشتر واسه زندگیمون وقت میذارم و اینا. قرار شد یه شب دیگه بمونم خونه مامانینا و موندم. ساعت 2 شب خوابیدم.

پنج شنبه 19ام، ساعت 1 ظهر بابا اومد بیدارم کرد! تعجب کرده بود که چطور تونستم این همه بخوابم؟! خسته بودم دیگه. بانک هم نتونستم برم. نهار خوردم و بعد رفتم پای کامپیوتر نشستم عکسامون رو دیدم و چنتایی هم گذاشتم اینستا. یه فیلم با مامان دیدیم (شنل) و بعد رفتم حموم. بتاینا اومدن و با مامان شهرزاد 1 رو دیدن و بعد هم سیگما اومد و بعدشم داداشینا. کاپا اون روز کم خوابیده بود و زیاد نیومد بغلم. تا شب بودیم و شب بالاخره بعد از 3 روز رفتم خونمون. سیگما کلی عذرخواهی کرد و قرار شد زندگیمون رو شادتر کنیم.

جمعه 20 بهمن، قرار شد هیچ جا نره و از صبح تا شب فان داشته باشیم. 12 بیدار شدیم و صبحونه خوردیم. بعد رفت خرید و فیلم متفقین رو این بار از اول با سیگما شروع کردم به دیدن. تا ساعت 4 دیدیم و بعد یه کم استراحت کردیم و 5 نهار لانداپز رو خوردیم. ماکارونی درست کرده بودم بعد از مدت ها. خیلی وقته که خیلی کم آشپزی می کنم ولی با عشق. دوس دارم آشپزی رو. بعدش نشستیم شهرزاد 2 رو دیدیم و بستنی خوردیم. شب یه کم استراحت و بعد باز ادامه فیلم متفقین با حضور پر رنگ چیپس. یه نمه هم حالت تهوع داشتم که زودتر خوابیدیم که اذیت نشم. روز استراحتانه ی قشنگی شد. شب تو تخت یه ایده خوبی واسه کار جدید سیگما دادم و کلی حال کرد. قرار شد خیلی کمکش کنم توی این کار. حالا هر وقت گرفت، اینجا هم میگم چی بود.

شنبه 21 بهمن، رفتم شرکت و خلوت بود تقریبا. بین تعطیلی بود و خیلیا نیومده بودن سر کار. مامان هم باز مریض شده بود. رسما روانم به هم ریخته دیگه از بس مریضه و کلی غصه می خورم هی. باز یه کم حالت تهوع داشتم تو شرکت و عصری خودم اومدم خونه و حاضر شدم و سیگما که اومد رفتیم خونه مامانشینا. اول رفتیم خونه مامانبزرگش و خاله کوچیکش هم بود. بعد هم رفتیم بالا و کلی با نینیشون بازی کردم. شب هم دامادشون اومد و کلی در مورد کار جدید حرف زدیم. قراره شریک بشه با سیگما و اسپانسرمون باشه. من چون سر کار میرم نمیشه که اسمم تو شرکت جدیدشون باشه ولی میخوام کمکشون کنم. هرچند که اگه میشد سهام دار باشم به نفعشون بود چون رزومه م شدیدا منطبقه با کارشون. خب نمیشه دوشغله بود دیگه. کار الانم رو هم دوس دارم و هنوزم به ثمره خاصی نرسیده که بخوام بی خیالش بشم. در نتیجه فقط یه نیروی کمکی ام که تا الانم کلی پیشنهادات خوب داشتم واسشون. میشه دعا کنید بگیره این کار؟ اون شب تا 12 اونجا بودیم و بالاخره اومدیم خونه و 2 خوابیدم.

یکشنبه 22 بهمن، 9 صبح با بدبختی بیدار شدم، چون قرار بود با دوستم بریم باغ گل. قبل از 11 باید اونجا میبودیم. صبحونه خوردم و رفتم تو پارکینگ که با ماشینم برم دنبال ساحل که دیدم یه باریکه آب یا روغن زیر ماشین راه افتاده. تست کردم دیدم روغنه. زنگیدم به سیگما و بیدارش کردم و گفت تو با ماشین من برو تا من بعدا برم چک کنمش. دیگه من رفتم دنبال ساحل و سیگما زنگیده بود امداد خودرو اومده بود و گفته بود ماشین رو تکون ندید که روغن موتور و ضد یخش بوده که ریخته بیرون. گفت فردا بزنگید جرثقیل بیاد ببرتش نمایندگی. سیگما هم میخواسته بره سر کار که دیگه با اسنپ رفته بود. من با ساحل رفتم باغ گل و چقدرررر حال داد. عاشق اونجام. اصلا روحم تازه میشه. یه استند میخواستم واسه گلای آشپزخونه م. یه استند سفید سه طبقه گرفتم و یه تابلو دیدم که عاشقش شدم و خریدمش و یه سری چیز تزیینی واسه ولنتاین خریدم و ساحل هم دو مدل گلدون میخواست که هر دو رو پیدا کرد و خرید. من دوتا گلدون حسن یوسف هم خریدم که یکیشو واسه مامانینا خریدم. چند دسته نرگس و یه گل دیگه هم خریدم. کلی ذوق داشتم. رفتم ساحل رو رسوندم و ساعت 2 رفتم خونه مامانینا و مامان و بابا تازه از دکتر اومده بودن و مامان خوابیده بود. بنده خدا خیلی ضعیف شده. خریدا رو نشونشون دادم و بابا واسم نهار آورد و بعد اونا خوابیدن و من استراحت کردم. عصری با بابا گلدون عوض کردیم و بعدش دیگه دیدم حال مامی بهتره و رفتم خونه خودمون و گل هامو گذاشتم تو گلدونا و کلی ناز شدن. بعد هم نشستیم با سیگما اختتامیه جشنواره فجر رو دیدیم و گوشت چرخ کرده درست کردم با برنج و ماکارونی خوردیم. کلی با هم پوییدیم و تا 11 اینا داشتیم جشنواره میدیم و تا بخوابم از 12 هم گذشت.

دوشنبه 23 بهمن، صبح نمیتونستم از خواب بیدار شم. چند بار ساعت رو جابجا کردم تا بالاخره 8.5 سیگما بیدارم کرد دیگه. با هم صبحونه خوردیم و دلم میخواست دیر برم سر کار. زنگ زد جرثقیل اومد ماشینمو ببره و واسم تپسی گرفت و من رفتم شرکت. کارم خیلی کم بود و حوصله م سر میرفت هی. نشستم اینا رو نوشتم و عصری رفتم خونه. تا ایستگاه تاکسی با ساحل رفتیم و حالش خوب نبود و درددل کرد و داشتم بهش راهکار میدادم. ولی خب مود خودمم اومد پایین شدیدا. خصوصا که بارون هم میومد و تاکسی نبود و بعدشم کلی تو ترافیک بودم. ساعت 7 رسیدم خونه. بسیار خسته بودم. قبل از اینکه شلوار جینمو از پام دربیارم با مامی تلفن حرف زدم که بعدش برم حموم. ولی بعد از تلفن همونجا رو مبل خوابم برد از شدت خستگی. یه ربعی خوابیدم و بعد از سرما بیدار شدم. هیچی روم ننداخته بودم. رفتم حموم زیر دوش آب داغ یه کم رست کردم. البته آب حروم نکردم. کارامو زیر دوش انجام دادم بیشتر. بیرون که اومدم سیگما هم اومده بود. یه کم استراحت کردم و شدیدا بداخلاق بودم. خیلی خسته طور بودم. غذا داشتیم گرم کردم و به سیگما گفتم اگه میخواد نیمرو هم درست کنه. خودم بی نهایت خسته بودم. درست کرد و شام خوردیم و بعدش سریال آنام رو دیدیم و در حینش یه کم آشپزخونه رو مرتب کردم. بعدترش هم قسمت سوم شهرزاد رو دیدیم و بستنی نون خامه ای خوردیم. یه عادت شده انگار برامون. بعد از شدت خستگی زدم زیر گریه و زودی رفتیم لالا. تصمیم گرفتم صبح نرم یوگا که بیشتر بخوابم!

سه شنبه 24 ام، صبح باز نتونستم بیدار شم. یه ربع بیشتر موندم تو تخت و بدی ماجرا هم این بود که ماشینم تعمیرگاهه و امروز شدیدا ماشین نیاز داشتم. میخواستم برم واسه ولنتاین کادو بگیرم و شکلات واسه سیگما. و تازه میخواستم چنتا عکسمونم چاپ کنم واسه تزیینات ولنتاین. به هیچ کدوم نمیرسم دیگه  و یه چیز دیگه اینکه باید میرفتم دکتر که آزمایشمو تو دفتر جدید بنویسه. کلا داستانی شد بی ماشینی امروزم. حالا دفترچمو دادم سیگما ببره و یه اسنپ برام گرفت و اومدم سر کار. ولی شدیدا لومودم دیگه. هوا هم ابریه انگار بیشتر تاثیر داره. حالا امشب ببینم میتونم برم پیاده یه کم خریدامو بکنم. برم الان یه قهوه بریزم با شکلات تلخ بخورم شاید خوش اخلاق شدم 

+ تاریخ سه‌شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1396ساعت 09:55 ق.ظ نویسنده لاندا 2 نظر>
   1      2      3      4      5      ...      100   >>