X
تبلیغات
رایتل
Daisypath Friendship tickers
وبلاگicon
*روزهای لاندا* روزهای لاندا

خرید ساعت مچی

|

کد قفل کردن راست کلیک

زلزله رو حس کردین؟ دیشب از اون شبایی بود که سیگما زود اومد خونه. 7 خونه بود و با هم چیپس خوردیم و شروع کردیم به دیدن فیلم The League of Extraordinary Gentlemen. زودی هم شام خوردیم. گوشت چرخ کرده درست کردم واسه روی لوبیاپلو و خوردیم. کلی تایم داشتیم. بستنی هم خریده بودم عصر و با کلی ذوق و شوق بستنی خوردیم و بعدش دیگه من رو کاناپه دراز کشیده بودم و سرمو گذاشته بودم رو پای سیگما و داشتیم یه صحنه جنگی و پر سر و صدا میدیدیم که یهو دیدم لوستر داره تکون میخوره! بلند شدم سریع و به سیگما گفتم زلزله س؟ گفت نه لابد بیرون طوفان شده از دریچه کولر داره باد میاد. من دیدم کریستالای آویزون شمعدونیام هم داره تکون میخوره. سیگما لوسترای همه اتاقا رو چک کرد و دید آره، اونا هم تکون میخورن. من سریع رفتم سایت لرزه نگاری ولی هیچی ثبت نشده بود. همون موقع مامانم زنگ زد گفت لوسترای شما هم تکون میخوره؟ گفتم آره. گفت اوه پس زلزله س. داشتم بهش می گفتم از خونه برید بیرون که قطع کرد. معلوم بود رفت زنگ بزنه به بتا و داداش. سیگما هم زنگ زد به مامانشینا و خواهرش و اونا هم لوستراشون تکون میخورد. من و سیگما هم که جوگیر. پاشدیم بند و بساط جمع کردیم رفتیم تو ماشین. یه پتو هم بردیم  مامانم باز زنگید گفت خونه نیستین چرا؟  خیلی جوگیر بودیم ما. خخخ. دیگه برگشتیم خونه و رفتیم بخوابیم. ولی من همش به فکر فامیلای آشتی بودم و بقیه مردم اون طرفا... خدا کنه تلفات خیلی کم باشه. معلوم شد که مرکز زلزله ازگله کرمانشاه بوده و شدتش 7.3 ریشتر در عمق 10 کیلومتری....

خیلی هم نزدیک بوده به سطح زمین و واسه همین تو استانای زیادی حس شده... معمولا به سطح نزدیک باشه خطرناکتره....

همه با هم دعا کنیم....

+ تاریخ دوشنبه 22 آبان‌ماه سال 1396ساعت 09:55 ق.ظ نویسنده لاندا 2 نظر>

خب خب خب، ده روزی هست که ننوشتم. از بس سرم شلوغ بوده. 10 آبان 4شنبه با دوستم پارک آب و آتش و کلی پیاده روی کردیم و حرف زدیم. بعدشم بدیو بدیو رفتم خونه و حموم کردم و حاضر شدم و دیدم سیگما نیومد. زنگیدم گفت با باباش رفتن دنبال کارای خونه و دیر میاد. دیگه من خودم رفتم خونه مادرشوهر و دیدم با نینی تنهاست. گاما سالگرد ازدواجش بوده و شام رفتن بیرون. نینی دیگه کلی آتیش سوزوند. به هیچ صراطی مستقیم نبود. دیگه مادرشوهر به صبر و حوصله من ایمان آورد  یه کم گذشت و همه اومدن. شام خوردیم و کیک سالگرد خوردیم. گاما لباس عروسشم پوشیده بود و جدی گرفته بود شب که رفتیم خونه میخواستیم فیلم ببینیم ولی سیگما خوابش گرفته بود و ندیدیم! دیگه خوابیدیم و پنج شنبه صبح سیگما رفت سر کار و من لباس شستم و یه کم مرتب کاری کردم و رفتم خونه مامان. کلی گپ زدیم و نهار خوردیم. بعدشم تو تخت عزیزم کلی خوابیدم. ولی باز دلشوره هه اومد سراغم. مامان کلی حجم اینترنت اضافه داشت که در شرف تموم شدن بود. کلی فیلم دانلود کردم و شب بتا اینا هم اومدن. سیگما هم اومد و دوتایی رفتیم آتلیه و دیگه آخرین ترتیب عکسای عروسی رو هم گفتیم که دیگه بره واسه چاپ آلبوم! تغییرات فیلممون رو هم گفتیم و فقط موند که سیگما یه متنی رو دکلمه کنه که بذاریم رو فیلم. بعد برگشتیم خونه مامانینا و چون داداشینا نبودن نشستیم با بتا و داماد شلم بازی کردیم بعد از مدت ها. خیلی شدید باختن  شب تا دیروقت بودیم و موقع رفتن سیگما گفت که خوابش میاد و نمیتونه رانندگی کنه و بهتره که شب بمونیم همونجا. و موندیم و جمعه صبح زود سیگما رفت که به کاراش برسه و من به خوابیدن ادامه دادم.

ساعت 10 بیدار شدم و با مامان صبحونه مفصل خوردیم و بعدش رفتیم خرید. دو تا گلدون گل سنگ خریدم بسی ناز. یه کم هم آت آشغال خریدم  ظرف واسه میسون جار و این جور چیزا. بعدش هم مامان رو بردم چنتا خرید دیگشو کرد و رفتیم خونه نهار خوردیم و من دیگه حاضر شدم که برگردم خونه. قرار بود بریم پارک و نهمین سالگرد دوستیمون رو جشن بگیریم. رفتم خونه و حاضر شدیم و ساعت 4 رفتیم یه کیک خیلی کوچولو خریدیم و به عادت 9 سال گذشته، رفتیم همون پارکی که سیگما پیشنهاد داده بود و یه شمع 9 هم گرفتیم و فوتش کردیم با کلی آرزوهای خوب خوب. یه ساعتی اونجا بودیم و عکس انداختیم و بعد رفتیم خونه بابای سیگما که این مدت داشتن بازسازیش می کردن رو دیدیم. بعدشم من رفتم خونه و یه کم به کارام رسیدم. یه بسته ماهی گذاشتم بیرون و رفتم سراغ آشپزی. نودل درست کردم با مایه ماهی و ذرت و جعفری. با کلی ادویه خوشمزه. عجب چیزی شد. سیگما که اومد، کشیدمش تو کاسه و دوتا کاسه پیشی ها با چاپ استیک رو علم کردم واسه خوردنش. خخخ. میشد خورد ولی وسطای خوردن به قاشق رو آوردیم  اینجور آدمای عجولی هستیم ما  شام خوشمزه ای شد شام سالگرد. بعدشم یه ربع فیلم دیدیم و لالا

شنبه 13 آبان، کلاس داشتم صبح تا عصر. عصری رفتم خونه و از سر کوچه چنتا رون مرغ خریدم و رفتم خونه مرغ و قارچ درست کردم واسه شام و نهار سیگما. کار خاصی هم نکردم جز یه کم ورزش

یکشنبه 14ام، صبح رفتم یوگا و باز کلاس داشتم تا عصر. عصری که رفتم خونه، دو بسته ماهی گذاشتم بیرون و سرخش کردم و با پلوسفید شام خوردیم. 

دوشنبه 15ام، کار و کلاس و عصری زودتر برگشتم که برم خونه و حاضر شم برم لیزر. سیگما هم رفته بود دنبال کارای سربازیش و سر کار نرفته بود. 3 سال پیش دوره آموزشی سربازی رو رفت و بعد کلا معاف شد (نخبه بود و قرار شد پروژه انجام بده که پروژه هم شد همون کاری که داشت می کرد و عملا سربازی نرفت) ولی خب هنوز کارت پایان خدمت نگرفته!!! دیگه رفتم خونه و فرآیند مزخرف پمادمالی و بعدشم با خش خش و دامن رفتم مرکز لیزر. این بار خیلی خوب بی حس شده بود پاهام و خیلی خیلی کمتر درد کشیدم. اومدم خونه سیگما دیر میومد. واسه شام قرمه سبزی داشتیم که گرم کردم و خوردیم و دیگه نشد فیلم هم ببینیم.

سه شنبه 16ام، یوگا، کار، کلاس و بعد پیش به سوی خونه مامی با دوستم. کلی تیلدا بازی کردم و حموم هم رفتم و شب همه اومدن. داداشینا هم اومدن و یه کم کاپا بازی کردم. نمیدونم چرا سرحال نبودم اصلا. بیشتر فیلم دانلود می کردم واسه مامان. شب هم دو ماشینه برگشتیم خونه و خوابیدیم.

چارشنبه 17ام، زود از سر کار برگشتم و رفتم پیش دکتر که یه چیز دیگه هم اضافه کنه به نسخه م و بعدش رفتم خونه. زود رسیدم و شام هم داشتیم. این بود که کلا رست کردم. دراز کشیدم و فقط بازی کردم. یکی از همسایه ها هم یه کاسه شله زرد خیلی خوشمزه برامون آورد. سیگما هم خیلی دیر اومد خونه. نشستیم با هم فیلم carnage  رو دیدیم و من که واقعا بدم اومد از فیلم. با اینکه 2-3 نفر بهم معرفیش کرده بودن ولی حالم به هم خورد. خیلی مزخرف بود از نظرم و نصفه ولش کردم و رفتیم خوابیدیم.

پنج شنبه 18 ام، روز اربعین، صبح ساعت 9.5 بیدار شدیم و سیگما پیشنهاد کله پاچه داد و منم درجا اوکی دادم و رفتیم طباخی.دو پرس آب گوشت، دو تا بناگوش، یه زبون و یه مغز گرفتیم و زدیم بر بدن. البته لانی مغز دوس نداره ولی بقیه شو با لذت خوردم و باز البته که به قول سیگما سوسول بازی میخورم، بخشای لیزشو نمیخورم، فقط گوشتاش  خلاصه ساعت 11.5 اینا، سیگما منو گذاشت خونه و خودش رفت کلاس. منم لباس شستم و کلی گوشت از فریزر درآوردم که بپزم واسه طول هفته. بدون زودپز. ظهر خوابم گرفته بود و آب ریختم توش و رفتم خوابیدم. بعد ازمدت ها تونستم ظهر کلی بخوابم! بیدار شدم دیدم بوی گند میاد و خونه پر از دوده. گوشتا سوخته بود   2 کیلو!!! بوی افتضاحی راه افتاده بود. یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنویدا.  در این حد که من اوق میزدم! انگار 3 تا گوسفند زنده رو با هم آتیش زده باشن!!! دیگه همه پنجره ها رو باز کردم. اسفند دود کردم. خود گوشت رو انداختم دور و ظرفشو سریع شستم که بو نمونه بیشتر. کولر زدم رو درجه تند. دارچین و گلاب گذاشتم رو گاز قل بخوره. سرکه هم اضافه کردم بهش. اسپری خوشبو کننده زدم و اوووه. هنوز مثل چی بو میومد. تو همه خونه. حتی حموم دستشویی! هواکشای اونا رو هم روشن کرده بودم و بوگیراشونو باز کرده بودم ولی اونقدری فایده نداشت. این وسط همسایه واسمون آش رشته نذری آورد. زنگیدم به سیگما گفتم خوشبو کننده بخره، گفت پاشو بیا پیش ما و لپ تاپمم بیار. شام هم قرار بود بریم خونه مامانشینا. این بود که دیگه رفتم دوش گرفتم و حاضر شدم و رفتم پیش سیگما و دوستاش و یه کم بودم تو جلسشون و بعد رفتیم واسه باباش ژاکت کادو خریدیم و رفتیم خونه باباشینا. شام خوردیم و کیک تولد باباش و کادو رو هم دادیم بهشون و 11 برگشتیم. باز میخواستیم بریم شرکت! خخخ. هنوز اولای کاره و هیچی نیست اونجا. فقط یه زیرانداز  ولی کار رو شروع کردن و منم در جریانم و گاهی میرم یه کم کمک می کنم بهشون. اون شب هم که خونه بوی گند میداد دلم نمیخواست بمونم خونه. رفتیم فلاسک چای و یه جعبه شکلات و اینا برداشتیم و رفتیم شرکت. بچه ها بودن هنوز. تا 4 صبح موندیم و یه کاری رو که باید میکردن تموم کردیم و برگشتیم خونه خوابیدیم. تا 11 خوابیدیم و بعدش صبحونه مفصل خوردیم و سیگما رفت کلاس و دیگه از 11.5 تا 9 شب من تنها بودم  از فرصت استفاده کردم و افتادم به جون خونه. آشپزخونه نابود بود. همه کابینتا رو ریختم بیرون و مرتبشون کردم. ماشین ظرفشویی توش هزارتا ظرف بود که همه رو چیدم سر جاشون و این وسطا هم مواد لوبیا پلو درست کردم واسه وسط هفته. ظهر خوابم نبرد. باز پاشدم کار کردم. آهنگ گذاشتم و رفتم به گلدونا رسیدگی کردم. یه گلدون بگونیا داشتم که خیلی زشت شده بود و هر کاریش می کردم بدتر میشد. دیدم آفت زده. منهدمش کردم که بقیه گلا رو مریض نکنه. گل شمعدونیم غنجه داره کلی و گل میشه به زودی. از این بنفش درازا هم زیاد داشتم که تو یکی از گلدونای بیرون پنجره کاشتمش. گل سنگا هم کلی برگ جدید دادن. بقیه خونه هم خیلی ریخت و پاش شده بود که حسابی تمیزش کردم. باز کوسنای مبلا رو جمع کردم. آخه وقتی رو کاناپه میشینیم برشون میداریم و میذاریم رو مبلای دیگه. الکی حس نامرتبی میده! دیگه کلی هم ملافه ها رو شستم و یه سری دیگه لباس. حسابی کدبانو شدم. کلی هم وقت زیاد آوردم و حوصله م سر رفت. ولی سیگما که اومد خیلی کیف کرد که انقدر خونه تمیز شده. نشستیم با هم یه کم فیلم دیدیم و زود خوابیدیم. ولی همسایه پشتی یه سگ گنده تو حیاطش آورده بود که هی پارس می کرد و بیدار میشدیم. البته من چون سگ دوست دارم زیاد شاکی نمیشدم، ولی بیدارمون کرد چندین بار.

شنبه صبح خواب موندیم! قرار بود صبح زود برم سر کار که از اونور بتونم با مرخصی کمتری برم بیمارستان، ملاقات! ولی خواب موندیم و سیگما منو برد سر کار. دوستم – یکی از بچه های دوره هامون- زایمان داشت. اولین بچه گروهمونه و کلی ذوق داشتیم براش. عصری 2-3 ساعت مرخصی گرفتم و رفتم بیمارستان. 5-6 تا از بچه ها اومده بودن. یه نینی پسر واقعی و درسته. خیلی حس جالبی بود. کلی هم پیشش موندیم. بعدشم 4تامون رفتیم کافه ویونا و دور هم گپ زدیم. 1 ساعتی بودیم و بعد متفرق شدیم. من رفتم آزمایشگاه نیلو و جواب تستم رو گرفتم. خوب بود خدا رو شکر. بعد هم پیش به سوی خونه. 7.5 رسیدم و لوبیاپلو درست کردم. موادش زیاد بود 5 پیمونه برنج خیس کردم براش! یه عالمه غذا شد! بنده خدا سیگما که یه هفته باید لوبیا پلو بخوره  سیگما باز کلی دیر اومد. تازه من همش سعی می کنم غر نزنم و هی گیر ندم که زود بیاد. دیگه زودی رفتیم خوابیدیم ولی همسایه تا 12 سر و صدا کرد!!!

امروز صبح زود نتونستم بیدار شم. سیگما منو آورد سر کار و باز کراسان شکلاتی و شیرکاکائو خوردیم. این بار کراسان نان آوران گرفت. مزه پچ پچ های قدیم رو میداد. پچ پچ جدید رو دوس ندارم. کراسانش خمیره نسبت به قبلیا. خلاصه اینکه بنده الان با کلی درد در ناحیه شکم و پلو و کمر نشستم دارم کار می کنم و وسطش از بی حوصلگی گذری زدم به اینجا و این پست رو تکمیل کردم.

+ تاریخ یکشنبه 21 آبان‌ماه سال 1396ساعت 04:38 ب.ظ نویسنده لاندا 1 نظر>

شنبه بخشی از مسیر رو پیاده رفتم سمت آزمایشگاه. حالا واسه سیگما نهار از شرکت گرفته بودم و هلک هلک با خودم داشتم میبردمش. ولی خیلی حواسم به راه رفتنم بود که هم تند راه برم و هم کیف و غذا باعث نشه به دست و گردنم فشار بیاد. رفتم آزمایشگاه نیلو و نمونه رو دادم و کلی هم سلفیدم. حدود 400 تومن شد آزمایشم. بعد باز پیاده رفتم تا سر مطهری و بعد تاکسی و بازم یه کم دیگه پیاده روی. بیش از 1 ساعت تند راه رفتم. 7.5 رسیدم خونه جنازه بودم. یه دوش بدون شستن سر گرفتم و یه کم مرتب کاری کردم و سیگما گفت که دیر میاد. گفت 9.5 میام. 9:15 دیگه دیدم خیلی حوصله م سر رفته، رفتم تو تخت که یه کم بخوابم تا سیگما بیاد و بیدار شم و تا 11 اینا بیدار باشم. ولی یهو نصف شب بیدار شدم دیدم سیگما کنارم خوابه. خخخ. اصلا نفهمیده بودم. دیگه بلند نشدیم. همونو ادامه دادیم به خواب.

یکشنبه صبح 6.5 همچین سرحال بیدار شدم که. بدیو بدیو آماده شدم و رفتم یوگا. خیلی دوس دارم کلاس یوگا رو. یوگامت هامون هم تازه رسیده بود (شنبه دیجی کالا آورده بودش برامون بالاخره) و دیگه با کلی ذوق رفتیم ورزش. یه سری از حرکتا که واسه بقیه سخته رو خوب انجام میدم. میخوام حسابی نرم کنم عضلاتم رو. بعد هم که تا عصر کار داشتیم شدید. عصری با دو تا از همکارا رفتیم پیاده روی و سیگما بازم کار داشت و شب قرار بود دیر بیاد. این بود که با همکارا رفتیم کافی شاپ و ساندویچای کوچیک هیجان انگیز خوردیم. هر چی پیاده روی کرده بودیم پرید ) تا برم خونه ساعت شد 8.5! سیگما هم 10 اومد و کلی حرفیدیم. تا 12 خوابم نبرد ولی، از بس همسایه سر و صدا می کرد!

دوشنبه چی؟ عصری تاختم سمت خونه ماماینا. کلی با تیلدا بازی کردم و بعدش رفت آرایشگاه موهاشو کوتاه کنه. کلی وقت شد که با مامی و بتا بحرفیم. شب هم سیگما زودتر اومد و بالاخره بعد از 4 روز که روی هم رفته 2 ساعت هم ندیده بودمش، کلی دیدمش ) تیلدا از آرایشگاه اومد و کلی موهاش خوشگل شده بود. 

سه شنبه هم صبح یوگا داشتم و کلی رفرش شدم. بعد کارم خیلی شدید بود و تا عصر اصلا فرصت نکردم کار دیگه ای بکنم. عصری با دوستام قرار داشتیم پارک آب و آتش. 10 دقیقه زودتر کار رو پیچوندم و رفتم پارک. کافه ویونا پلاس. 9 نفر بودیم. من برانی و بستنی سفارش دادم و دور هم کلی حرف زدیم و لذت بردیم. برگشتنی دو تا از بچه ها اومدن تو ماشین من و با هم برگشتیم. ترافیک بسیار شدیدی بود. مردیم تا برسیم ولی اینکه بودن خوب بود. حرف میزدیم با هم. دو تا شونم پزشکن و من مشکل معده م رو کاملا واسشون توضیح دادم و اونا هم گفتن از استرسه. استرس خاصی ندارم سر کار و اینا. بیشتر مشکلم زمانبندیه. من آدمی ام که خیلی زمان برام مهمه. دقیقه به دقیقه باید درست جلو برم. بعد این داستان ترافیک و جاپارک اینا باعث میشه بیشتر استرس داشته باشم و بد جوری میشه. ورم معده گرفتم الان دیگه. باید درمانش کنم وگرنه خیلی خطرناک میتونه بشه. خلاصه اونا رو رسوندم و 8.5 رسیدم خونه. سیگما ساعت 9.5 اومد. جدیدا دیر میاد همش از بس کار داره. دیگه یه پلو سفید درست کردم و با گوشت چرخ کرده آماده که تو فریزر داشتم دادم خورد و واسه نهار امروز خودم هم آوردم. واسه نهار سیگما سبزی پلو ماهی از شرکت گرفته بودم. دیگه کلی با هم حرفیدیم و دیر خوابیدم. 12 :پی

چهارشنبه، صبح دیرتر بیدار شدم و سیگما هم بیدار شد و بهش گفتم منو برسونه :پی واسه لذت بخش کردن روزایی که با هم میایم، پچ و پچ و شیر کاکائو میگیریم و تو ترافیک میخوریم. حال میده بسی. حالا که ماشین ندارم عصری پیاده روی می کنم کلی تو راه خونه. شب هم که خونه سیگماینا مهمونیم. این 4شنبه واقعا 4شنبه خوشگله س

+ تاریخ چهارشنبه 10 آبان‌ماه سال 1396ساعت 11:48 ق.ظ نویسنده لاندا 1 نظر>

خب خب خب. 10 روزی نبودم. ببینیم چه خبر بوده. آخر هفته قبل همش مهمونی بودیم و نشد اصلا ریلکس کنیم. حتی شنبه شب هم مهمونی بودیم. دیگه صدام دراومده بود. خسته بودم شدید و وقت نمیشد استراحت کنم. از شنبه تا 4شنبه هم کلاس داشتیم همش و ذره ای به کار دیگه نمیرسیدم. فقط خوبیش این بود که از یکشنبه یوگا رو شروع کردیم با دوستم. نزدیک شرکت صبحا دو روز تو هفته با همکارم میریم یوگا. امیدوارم که ادامه بدم و نصفه ولش نکنم. فقط باید اون دو روز رو صبح زود بیام. 

هفته پیش پنجشنبه صبح یه کم خونه رو تمیز کردم و بعد رفتم خونه مامانینا. شب بچه ها میومدن و قرار شد من همونجا بمونم آخر شب، چون خونه خودمون سر و صداست. تا ظهر جمعه پیش مامان موندم و ساعت 3-4 برگشتم خونه و با ماری رفتیم پیاده روی. بعدش رفتم خونه دوش گرفتم و حاضر شدم و رفتیم تولد مامان سیگما. البته خانومانه بود و دوستای مامانش اومده بودن. اگه سیگما پیشم بود بیشتر خوش میگذشت.

کل این هفته هم به دکتر رفتن گذشت. شنبه وقت دکتر زنان داشتم که برم تست پ.اپ اس.م.ی.ر بدم. خودمو کشتم زودی رفتم و کلی تند رانندگی کردم و با بدبختی پارک کردم و رفتم دیدم مطب بسته ست و نوشته کلا یه هفته تعطیله!!! حتی نکرده خبر بده بهم! بعدشم میخواستم برم پاساژ نصر که لباس تو خونه ای بگیرم واسه خودم که چند دور زدم و جاپارک پیدا نکردم و بیخیال شدم! کارد میزدی خونم در نمیومد! رفتم خونه و کادوی پسرخاله سیگما رو کادو کردم و حاضر شدم رفتیم تولد. یه ساعت هوشمند شیاومی براش خریده بودیم. تولد هم کلی دیر تموم شد و آخراش من واقعا شاکی بودم دیگه. شنبه آدم کم بخوابه کل هفته بد میگذره دیگه...

یکشنبه صبح کلاس یوگا خوب بود. بعدشم که کلاس درسی داشتم و دوباره عصری باید میرفتم دکتر. این بار واسه معده م. نزدیک محل کار سیگما. رفتنی هم یکی از پشت زد بهم ولی چیزی نشد. سیگما هم اومده بود و با هم رفتیم دکتر. بهم یه تست باکتری داد که نداشتم و بعد گفت مشکلت ورم معده ست و استرس. هی. از وقتی اومدم سر کار استرس دارم. استرس دیر رسیدن! دست خودم هم نیست. نمیدونم چه کنم! تا برسم خونه ساعت شد 8.5 و سیگما هم جایی کار داشت و 10 اومد خونه و زودی خوابیدیم.

دوشنبه 1 آّبان هم کلاس و بعدش زود از شرکت اومدیم بیرون با همکارم و رفتم خونه مامانینا. تا رسیدم مامانم میگه مژده بده. گفتم بتا بارداره؟ گفت آره  نینی دوم. تیلدا دیگه میشه خواهر بزرگه. دیگه بتا رو بوس کردم و همش تو فکر نینی جدید بودم. قراره فعلا نگیم به تیلدا. چون هم میره به همه میگه و هم اینکه زمان براش دیر میگذره، اذیت میشه. بعدشم بابا که اومد دوییدم رفتم بالا پایین پریدم گفتم نوه سومت مبارک. یه کم با تعجب به من نگاه کرد بعد فهمید من انقدر ورجه وورجه نمی کنم واسه خودم رو بگم  به بتا تبریک گفت. بعدشم که سیگما اومد بهش گفتم مژده بده. میگه مامان شدی؟  گفتم نه باز خاله شدم  کلی خوشحال شد اونم. بعدشم دیگه داشتیم اسم واسش تعیین میکردیم. تیلدا هی میگفت اگه نینی داشته باشیم باید اسمشو بذاریم دَندی 

خلاصه اینجوریا.

سه شنبه صبح باز رفتیم یوگا که خیلی بهتر بود این بار. بعدشم کلاس تا عصر. عصر با دوستم رفتیم پیاده روی و بعد هم خونه. سیگما هم زود اومد و نشستیم با هم فیلم دیدیم. نصف فیلم می بیفور یو مونده بود و اونو دیدیم. خیلی خوب بود که بعد از خوندن کتابش، فیلمش رو هم دیدم. قهوه فرانسه و تابلرون هم زدیم بر بدن و کلی خوش گذروندیم.

چهارشنبه صبح تا عصر کلاس بودم و ساعت 4 وقت دکتر داشتم. یه ساعت زودتر از شرکت اومدم بیرون و رفتم دکتر. از یه دکتر زنان دیگه وقت گرفته بودم. چقدر مطبش شلوغ بود. یک ساعت و خورده ای نشستم تا نوبتم شد و تست گرفت ازم و نمونه رو داد خودم ببرم آزمایشگاه. یه ذره هم درد داشت :پی بعدش دیگه رفتم پاساژ نصر بالاخره و یه شلوار و دوتا بلوز تو خونه ای خریدم. شلوارم خیلی خوشگل و راحته. فقط چون خیلی نخیه همون روز اول خشتکش پاره شد  دادم مامان دوخت  شب یه سری لباس شستم. اون شب حال نداشتم شام درست کنم و به سیگما گفته بودم چیز کیک بگیره که به جای شام بخوریم. آخه خیلی تعریف چیزکیک نان سحر رو کرده بود. سفارش داد از اسنپ فود واسمون آوردن و کلی چیز کیک خوردیم! گامبو ها به بهشت می روند  فیلم illusionist رو نصفه دیدیم و باحال بود. بعدشم به ملکوت اعلا پیوستیم از شدت خواب 

از ظهر همش استرس و دلشوره داشتم. هیچ دلیلی هم براش پیدا نکردم. گویا به مشکلات معده م مربوطه. چون بعدشم گلاب به روتون بیرون روی گرفتم. ولی بازم این دلشوره هه قطع نشد.

پنج شنبه سیگما رفت دنبال کاراش و من به گلدونا آب دادم و خونه رو یه کم مرتب کردم و بعدش رفتم خونه مامانینا که با هم بریم ییلاق. آخه سالگرد آقا جان بود. سیگما هم تهران کار داشت و نمیتونست بیاد. دیگه من رفتم و اونجا با هم نهار خوردیم و یه کم استراحت کردیم و رفتیم سر خاک. از نوه ها فقط من و یکی از دخترداییا رفته بودیم. بعد برگشتیم خونه و دربی رو دیدیم. پرسپولیس 1-0 برد و بسی حال کردیم. بعدشم 3 تایی رفتیم جیگرکی و جیگر زدیم بر بدن. باز برگشتیم خونه و تازه ساعت 8 اینا بود. مگه میگذشت زمان. حوصلمون سر رفته بود. دیگه زود خوابیدیم. 

جمعه صبح 7.5 یه چیزی از دست بابا افتاد و من بیدار شدم با ترس. فکر کردم از بالکن افتاده! در این حد استرسی شده م! دیگه خوابم نبرد. رفتیم باغ و با هاپوها بازی کردم. بعدشم بتا اینا اومدن و تیلدا یه کم با اسکوترش بازی کرد. بعد هم خاله اومد و رفتیم یه کم دور زدیم و وقتی رفتیم خونه دیدیم داداشینا هم اومدن. با تیلدا و کاپا رفتیم تاب بازی کردیم و بابا جوجه کباب درست کرد و خوردیم. من خیلی خوابم میومد و خیلی هم استرس داشتم همش. رفتم کلی خوابیدم و هی بیدار میشدم و میترسیدم. گردو میفتاد رو شیروونی و صدا میداد و من هر دفعه فکر می کردم یکی از بالکن افتاده!!!! نابود شدم رفت! دیگه ساعت 5.5 به زور بیدارم کردن و گفتن خاله اینا دارن میان اینجا. این بود که سریع پریدم تو حموم تا قبل از اومدنشون بیرون اومده باشم. به موقع اومدم و دیدم همه اومدن خونه ما. دو تا داییا و خاله اینا. من میخواستم مثلا زود برگردم خونه. نشد که. دیگه رفتن و شامم خوردیم و من با بتا اینا اومدم تهران و رفتم خونه ماماینا گیلی رو برداشتم رفتم خونه پیش سیگمایم. دلمون کلی تنگ شده بود واسه هم. قرار شد صبح بیشتر بخوابم و سیگما منو ببره سر کار. 

این بود که امروز، شنبه تا 8 خوابیدم و بعد سیگما منو آورد سر کار. تو راه پچ پچ و شیرکاکائو خوردیم و بسی حال داد. عصری هم باید پیاده برم تا آزمایشگاه و نمونه رو بدم بهشون و پیاده روی هم کرده باشم.

+ تاریخ شنبه 6 آبان‌ماه سال 1396ساعت 02:07 ب.ظ نویسنده لاندا 1 نظر>

بعد از سفر برنامه م شدیدا فشرده بود. از دوشنبه که رفتم سر کار، کلاس باید شرکت میکردم هر روز و کلی هم کار داشتم. یه جلسه هم با معاون مدیرعامل داشتیم خفن. من همش داشتم میدوییدم که به کارام برسم. کلی هم اضافه کار موندم. رسیدم خونه جنازه بودم. هیچ کاری نتونستم بکنم فقط چمدون رو خالی کردم. 

سه شنبه هم همین داستان بود. مجبور شدم کلاسام رو نرم و بریم پیش معاون مدیرعامل و جلسه خصوصی باهاش داشته باشیم. عصری رفتم خونه و سیگما هم زود اومده بود. قبل از من رسیده بود و با هم شروع کردیم تمیز کاری. جارو و تی کشید کل خونه رو و من آشپزخونه رو مرتب کردم و لباس شستم یه عالمه. نگفتم؟ آخه واسه 5شنبه کلی مهمون دعوت کردم. خانواده سیگماینا. مامانبزرگش، دوتا خاله هاش و زنداییش که تازه از آمریکا اومده. 15 نفر مهمون داشتم و هیچی وقت! قرار شد بخشی از غذا رو از بیرون بگیریم و واسه اینکه دستپخت خودم رو هم خورده باشن واسه اولین بار، سوپ معروفم رو درست کنم و قرمه سبزی معروفم رو هم درست کنم. ولی ترسیدم که قرمه سبزیم مثل همیشه نشه و وقت هم نداشتم، این بود که زحمتشو دادم به مامان. خلاصه واسه همین مهمونی بود که داشتیم خونه رو تمیز می کردیم. اون شب یه سری کرم کارامل درست کردم.

چهارشنبه کله سحر رفتیم پیش معاون و یه سری چیز رو باهاش چک کردیم و کاره رو تحویلش دادیم. دیگه من با خیال راحت رفتم سر کلاسام و عصری هم زود رفتم خونه به کارام برسم. شروع کردم به درست کردن سوپ و به طور همزمان کرم کاراملا رو از قالب درآوردم و یه سری دیگه درست کردم. دو سری هم ژله درست کردم و یه کم مرتب کاری. سیگما اومد و شام رفتیم خونه مامانینا که قرمه سبزی رو هم بگیریم ازشون. همسایه واحد کناری بنایی داشت خونمون و قرار شد من خونه مامانینا بخوابم که صبح زود بیدارم نکنن. سیگما اون شب برگشت خونه و من همونجا موندم و بسی حال داد. تا 2 شب با مامان و بابا نشسته بودیم حرف میزدیم. خواب دلچسب.

پنج شنبه صبح هم باز کلی با مامی گپ زدیم و بعد قابلمه قرمه سبزی رو گرفتم و رفتم خونه. شروع کردیم تمیز کاری. سیگما سرویس ها رو شست. من هر دو اتاق رو حسابی مرتب و گردگیری کردم. میز توالت رو کامل خالی کردم و دوباره چیدم. گردگیری کردم و همینجور میسابیدم. خیلی خسته شده بودم. تن درد هم داشتم. یه قرص سرماخوردگی خوردم و ساعت گذاشتم که 1 ساعت بخوابم. وقتی زنگ زد از یه خواب عمیق بیدار شدم. رفتم حموم و هنوز منگ خواب بودم و سیگما هم جای شامپو اینا رو عوض کرده بود، نتیجه این شد که مایع لباسشویی (که قبلا ریخته بودم تو ظرف خالی شامپوم و البته درش رو هم رنگ کرده بودم و جای خاص هم میذاشتمش) رو به جای شامپو زدم به موهام و دو دست شستم! آخر آخر حمومم فهمیدم ) دیگه اومدم بیرون و سیگما رفت سلمونی و من حاضر شدم و آرایش کردم و سیگما هم اومد و داشتم سالاد درست می کردم که زنگ زدن و مامان بابا و مامان بزرگ و زندایی سیگما اومدن. خیلی غافلگیر شدم. نه چای گذاشته بودم نه چیدن میوه ها تموم شده بود. سریع این کارا رو کردم و دیگه دونه دونه همه اومدن و منم هی داشتم پشت هم کار می کردم. اصلا نرسیدم برم پیششون بشینم. همون موقع جوجه کباب و برگ هم که سفارش داده بودم رسید. برنج رو سپرده بودم به مادرشوهر دیگه. نگفتم؟ هی میگفتن اذیت میشی یه کاری هم به ما بگو، منم گفتم من برنج واسه تعداد زیاد بلد نیستم، شما درست کنید. البته منظورم این بود که بیان خونه ما درست کنن ولی دیگه گفتن خودشون درست می کنن و میارن. منم از خدا خواسته کل مسئولیتش رو دادم بهشون. اردور رو کشیدم و ماست تزیین کردم و ژله ها رو درآوردم و خلاصه کلی هم سیگما و مادر و خواهرش کمک می کردن ولی باز وقت کم میاوردم همش. خلاصه میز رو چیدن و من فقط تونستم برم یه سر ببینم که مشکلی نداشته باشه. دیگه همه رفتن سر شام و همون اول که سوپ رو خوردن چقدر به به چه چه کردن. کلا این سوپم خیلی طرفدار داره. همش می ترسیدم این بار خوب نشه، ولی شد خدا رو شکر. تازه زندایی سیگما گفت باید دستور سوپتو بهم بدی، خیلی خوشمزه بود. خخخ. ذوق مرگ شدم دیگه. هنوز من داشتم کار می کردم. دیگه هی گفتن بیا خودتم شام بخور. رفتم سوپ خوردم یه کم. مهمون دوس داره صاحبخونه هم بخوره غذا که هم روش بشه و هم اینکه حس نکنه که چقدر کار ریخته رو سر یارو. خلاصه سوپ خوردم ولی هیچی دیگه نرسیدم بخورم. زودی ظرفا اومد و چیدم تو ماشین. چای هم دم کردم و دیگه یه کم رفتم نشستم پیش مهمونا. غذا که تموم شد خاله کوچیکه سیگما میگه فردا نهار بیاین خونه ما!!!! مگه خاله بازیه خب؟ الان اینجایید دیگه. اعصابمون ریخت به هم. سیگما گفت چه کاریه و نیایم دیگه و اینا، خاله ش گفت مهمونی رو میخواستم هفته پیش بگیرم ولی چون شما شمال بودین انداختم این هفته! دیگه مجبور بودیم بریم. زود پاشدن رفتن همه. قبل از 11 رفتن. چون هم خاله خونه ش کار داشت واسه مهمونی و هم نینی دیگه داشت اذیت میکرد، همه زود رفتن. ما هم یه کم جمع و جور کردیم و یه دور ظرفا رو گذاشتم ماشین شست. کمر و پاهام داشت میشکست از درد. دیگه همونجوری نصفه نیمه ول کردیم رفتیم خوابیدیم. 

جمعه صبح بازم همسایه بغلی بنایی داشت و نشد یه دل سیر بخوابیم. قرار بود سیگما یه کم کمکم کنه و مبلا رو بذاره سر جاهاشون و از این نوع کارا که هی گفت حالم بده فکر کنم شام زیاد خوردم. صبحونه که نخورد و هیچ کمکی هم نکرد. من ظرفا رو بردم سر جاشون چیدم و یه بار دیگه ماشین رو روشن کردم و قابلمه ها رو هم خودم شستم. حاضر شدم و سیگما بالا آورد. حالش بد بود. بعد میخواستیم نریم ولی رفتیم خونه خالشینا و سیگما اونجا هم لب به غذا نزد. حالشم خوب نبود و هی میرفت دراز میکشید. اصلا رفتنمون الکی بود! بعدشم رفتیم خونه حالش بدتر شد و رفت بخوابه که خوابش نبرد. هی گفتم پاشو بریم دکتر گفت نه خوبم! دیگه 9.5 شب شوهرخواهرش زنگ زد که من میام میبرمت دکتر گفت باشه!!!! منم شاکی شدم حسابی که من از عصر هی میگم و تو هی میگی نه، حالا تا اونا میگن میگی باشه. گفت نمیخوام به تو زحمت بدم آخه! گفتم آره خب شوهر خواهرت نزدیکتره بهت! خلاصه خیلی شاکی شدم. دیگه زنگ زد به اونا که نمیخواد بیاین با لاندا میرم! حالا تا نوبتش بشه ساعت شد 11. دلم میخواست خفه ش کنم که زودتر نیومده بود! دکتر گفت آنفولانزاست و شدیدا هم واگیر داره! سرم هم نوشت براش چون از صبح هیچی نخورده بود و فشارش 8 رو 6 بود! رفتیم سرم زدیم و تا بریم خونه شد 12. دیگه زود خوابیدیم.

شنبه من 10 رفتم سر کار. ماشین هم نبردم و برگشتنی یه تیکه رو پیاده اومدم که پیاده روی هم باشه. سیگما هم که 2 روز استعلاجی داشت. عصری بقایای خونه ترکیده رو هم جمع کردم و خونمون شد مثل قبل. نشستیم با هم فیلم دیدیم، نید فوراسپید. خیلی حال کردیم. 

یکشنبه ماشین رو که گذاشتم پارکینگ شرکت بهشون گفتم بشورنش. کارواش هم داره آخه. دیگه دسته گل شده بود ماشینم. بعدش با دوستم رفتیم پیاده روی پارک نزدیک شرکت. تا برسم خونه ساعت شد یه ربع به 8. زودی دوش گرفتم و سیگما هم اومد و از بقایای غذاها خوردیم و زود خوابیدیم.

دوشنبه بار و بندیل با خودم برده بودم که عصر بریم خونه خاله. سر کار قرار شد بریم نمایشگاه و با دوستام رفتیم. بعدشم رفتم خونه ماماینا و 4تایی خانوما رفتیم خونه خاله. بیتا موهاشو پسرونه زده بود. کلی گپ زدیم و خوش گذشت. بعد هم شام رفتیم خونه مامانینا.

سه شنبه هم باز کار و عصری با دوستم رفتیم پارک پیاده روی. خیلی خوبه. کاش بشه بریم هفته ای دو سه روز رو. دوباره تا برم خونه و دوش بگیرم شد 7.5. زودی شام خوردم و برنج سفید درست کردم واسه شام سیگما و نهار فردامون. سیگما اومد و یه کار کامپیوتری داشتم واسه بابا و تا انجام بدم شد 10! اصلا خیلی زود میگذره. به هیچ کاری هم نمیرسم شبا. جقدر سخته این مدل زندگی  شب هم از 10 رفتم تو تخت که بخوابم ولی تا 11 حرف زدیم و بعدشم همسایه تا 12 سر و صدا کرد و نشد بخوابم!!! 

جهارشنبه هم که امروز باشه از 6.5 باز بچه بالایی بیدار شد و دویید و نشد بخوابم. آخه چرا آدم 6.5 صبح بدوعه؟ من نمیفهم واقعا  صبح با یه اعصاب خورد اومدم بیرون. کلی تو ترافیک رانندگی کردم و رسیدم نزدیک شرکت دیدم اووه چه ترافیکیه. همونجا اشکام اومد... خسته شدم دیگه... بعدشم سر کار خیلی حواسم به کارم بود و گویا یه اتفاق مهم و جالب افتاده بود که همه دیده بودن جز من. بعد یه پسره کلی مسخره م کرد که ندیدم! بیشعور! کلی هم از دست اون حرص خوردم و کلا امروز شدیدا بی اعصابم. خدا بهمون رحم کنه تا آخر شب! اصلنم امروز حس چارشنبه خوشگله ندارم 

+ تاریخ چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1396ساعت 04:40 ب.ظ نویسنده لاندا 3 نظر>
   1      2      3      4      5      ...      97   >>