X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
Daisypath Friendship tickers
وبلاگicon
*روزهای لاندا* روزهای لاندا

خرید ساعت مچی

|

کد قفل کردن راست کلیک

انقدری وبلاگ گردی و تلگرام خونی کردیم که دیگه به یه تخصصایی توشون رسیدم واسه خودم. مثلا اینکه حسابی رو جمله هام فکر کنم. هم از نظر املایی مشکلی نداشته باشه، هم از نظر نگارشی و هم از نظر رسوندن منظورم به فرد مقابل. تو این گروها، خصوصا گروهای فامیلی انقدر مدل نوشتنایی دیدم که دوس نداشتم یا منظور نویسنده رو بد میرسونده، که به این نتیجه رسیدم. حتی واسه گذاشتن شکلک ها/اسمایلی ها/ استیکرها. حسابی باید فکر کرد برای هر کدومش. خب من و سیگما بیشتر عمر دوستیمون رو با چت کردن با هم گذروندیم. رسم الخط هم دستمون اومده بود قشنگ. مثلا علامت تعجب. یه نفر علامت تعجب ته جمله ش بود یعنی یا عصبانی بود، یا خیلی خیلی متعجب از پی ام قبلی یا از این دست معانی. هنوزم به علامت تعجب حساسیت دارم

امروز خیلی دلدرد و کمردرد و پهلودرد و از اینا دارم! روزای رو مخ تقویم!

گلدون شمعدونیم یه گل جدید داد. خیلی خوشحالم. اولین گلیه که تو لونای داده. اون برگ بنفشا (برگ بیدی) هم گل دادن بالاخره. این یعنی گرفتن. ولی ناز، گل نداده هنوز :(  حالا ایشالا اونم درست میشه. فعلا رنگ و روش بهتر از قبل شده.

کتاب خوندن رو هم گفتم شروع کردم دیگه؟ غرور و تعصب رو خوندم تموم شد. این بیکاریه داره مجال انجام کارای دوست داشتنی رو بهم میده

ولی خب مقاله مونده و استاد دوباره دیروز زبون اومد :(((

+ تاریخ سه‌شنبه 9 آذر‌ماه سال 1395ساعت 12:33 ب.ظ نویسنده لاندا 3 نظر>

سلام سلام. آخر هفته روز موعود بود. همون روزی که دوستامونو دعوت کرده بودیم. تو یکی از پستا منو رو گفته بودم. یه قرمه سبزی هم بهش اضافه کردیم. اینجوری شد: جوجه کباب، قرمه سبزی، پاستا پنه با سس چیکن آلفردو، سوپ شیر و قارچ. مخلفات هم علاوه بر ترشی و زیتون اینا، سالاد کاهو و ژله و کرم کارامل اومد تو برنامه.

از 5شنبه صبح شروع کردیم. دو مدل ژله و کارامل درست کردیم. بعد رفتیم خرید با سیگما. اول رفتیم تره بار و هویج و لیموترش و قارچ اینا خریدیم. بعد از این چرخیا، ریحون و جعفری  خریدیم واسه تزیین پاستا و سوپ که آخرش هم یادم رفت با اینا تزیینش کنم! بعدش رفتیم هایپرمارکت و کلیییییییی خرید کردیم. شیر و خامه و پاستا و بلاه بلاه بلاه... بنده دوییدم خونه و سیگما رفت جوجه بخره. سبزیا رو پاک کردم و هویج و قارچ و گوجه اینا رو شستم. بعد هویج رو با غذاساز رنده کردم و سبزی و گوشت رو گذاشتم یخش باز بشه واسه قرمه سبزی. آرد رو با کره تفت دادم و بعد آب گوشت رو بهش اضافه کردم. آب گوشت هم داشتم تو فریزر و گذاشتم رو گاز و جوپرک و هویج و بعدشم شیر رو ریختم و بعد هم قارچی که تو کره تفت دادم رو هم اضافه کردم و بعدم جعفری. نمک و آویشن و انقدر خوشمزه شد که نگو. دو تا کاسه ماست پر کردم و خودم و سیگما خوردیم. بعدش کرم قارچ درست کردم واسه پاستا. اونم بسی عالی شد. قرمه سبزی رو هم گذاشتم بپزه و تو این فاصله سیگما جاروبرقی کشید و رو سنگا رو هم بخارشو کشید. بعد حاضر شدیم و رفتیم خونه ما، تولد مامان. کلی خوش گذشت. کلی با تیلدا و کاپا بازی کردیم. کاپا خیلی خوردنی شده. شدید اصلا. کیک خوردیم و برگشتیم خونه.

جمعه صبح که بیدار شدیم، سیگما رفت میوه بخره و منم بقیه قرمه سبزی رو پختم و سالاد درست کردم و میوه ها که اومد شستمشون و خونه رو گردگیری و مرتب کردیم و رفتم حموم که آب هم یخ بود. یخ زدم. دوییدم اومدم جلو هیتری که سیگما دیروزش خریده بود. روتختی خوشگلمون رو هم از تو کمد آوردیم انداختیم و دیگه کم کم حاضر شدیم و پریسا ساعت 6  اومد. بعد هم آرش اومد با یه کاج مطبق خوشگل. خیلی خوشم اومد از درخت نازم. بعدش هم سحر اومد که با پریسا برام یه ظرف کریستال خوشگل آورده بودن. بعدترش هم حامد و الهام اومدن. چای و شکلات و میوه دادیم و بعدش پسرا رفتن تو بالکن تا رو باربیکیو جوجه درست کنن. منم برنج رو گذاشتم پلوپز بپزه و واسه بچه ها شیرنسکافه بردم و پاستا رو هم درست کردم. سوپ و قرمه سبزی رو هم گرم کردم و جوجه که تموم شد سیگما میز رو چید و همه چیزو گرم گرم بردیم سر سفره. همه کلییییییییی از دستپختم تعریف کردن. همه چیز واقعا خوشمزه شده بود. البته بنظر خودم جا داشت پاستاش یه کم نرم تر بشه. خصوصا که یادم رفت خامه و پنیر پارمسان هم روش بریزم علاوه بر اون ریحون و جعفری که یادم رفته بود بجز این بقیه همه چی عالی بود. بچه ها هم هی تعریف می کردن. سر شام کلی خندیدیم. سیگما چیزای باحال تعریف می کرد و میخندیدیم. دیگه ساعت 11 بابای پریسا اومد دنبالش و بقیه هم بین 11/5 تا 12 رفتن و من میز رو جمع می کردم و سیگما ظرفا رو میچید تو ماشین و تا 2 شب داشتیم خونه رو مرتب می کردیم. مهمونیمون عااالی بود. خیلی خوش گذشت بهمون و از اینکه از پس مهمونی براومده بودیم کلی شاد بودیم

+ تاریخ یکشنبه 7 آذر‌ماه سال 1395ساعت 12:40 ب.ظ نویسنده لاندا 5 نظر>

آخر هفته خوش گذشت. 5 شنبه قرار بود بریم خرید با سیگما. مامان به عنوان کادوی پاگشام و کادوی دفاع کردنم، یه پولی بهم داده بود و گفته بود برو آباژور پذیرایی یا از این ظرف تزیینیا بخر. تصمیم گرفته بودم آباژور بخرم. فعلنا دلم نمیاد پول زیاد بدم واسه ظرف تزیینی. اون باشه وقتی سنم زیاد تر شد. فعلا همین ظرفای ویترین و گلدونای جهیزیه بسه فعلا چند جا آباژور دیده بودم و نپسندیده بودم. به این نتیجه رسیدیم که بریم لاله زار که بورسشه و اونجا دیگه حتما پیدا کنیم. ساعت 12 بلند شدیم از در خونه رفتیم بیرون، یهو یادم اومد که طرحه اونجا و نمیشه بریم. برگشتیم تو خونه و یه ساعت عکس انتخاب کردیم واسه آلبوم عروسیمون کمی و بعد 1 پاشدیم راه بیفتیم باز که یادم افتاد ممکنه طرح طولانی تر باشه، دیدیم بله، تا 7 شبه طرح. دیگه ماشین رو بردیم گذاشتیم دم مترو و با مترو رفتیم لاله زار. هوا هم کلی آلوده بود، ولی خب این کارو خیلی وقت بود عقب مینداختیم و مجبور بودیم بریم دیگه. کلی مدل دیدیم و نپسندیدیم. آخرش ناامید شده بودیم. تو یه مغازه یهو یه شِید خوشگل دید سیگما اون پشت مشتا و دیدیم با یکی از بدنه هاش خیلی شیک میشه و از آقاهه خواهش کردیم این ترکیب رو بهمون بفروشه و قبول کرد و بسی حال کردیم. بعد دیگه سخت بود که با مترو بار ببریم. با بی ار تی رفتیم نزدیک ماشین و بعدش سیگما با تاکسی رفت ماشینو برداشت اومد من و وسایل رو سوار کرد. رفتیم خونه و سیگما رفت نون بخره و منم رفتم دوغ و تخم مرغ خریدم و رفتم خونه، تن ماهی رو گذاشتم بجوشه و نمازم رو خوندم تا سیگما اومد. آباژور رو سر هم کرد و کلی به خونمون اومد. تن ماهیمون رو خوردیم و خورد خورد حاضر شدیم و رفتیم خونه ماماینا. کلیییییییییییییی خوش گذشت. شلم بازی کردیم و با کاپا کلی بازی کردم. خیلی خوشگل شده کاپای نازم. تپلی و خندانه شام مامان لازانیا هم پخته بود، ما انگشتامونم خوردیم باهاش. عالی بود. شب تا ساعت 1 خونه ماماینا بودیم! و این در حالی بود که فرداش مهمون داشتیم و خونمون مثل جنگ زده ها بود.

جمعه صبح ساعت 10 بیدار شدم و سریع گوشت خورشتی و گوشت واسه چلوگوشت رو از فریزر درآوردم و تخم مرغ رو هم گذاشتم بیرون تا دماش کم بشه. بعد آرد و شکر اینا آماده کردم و با سیگما زرده و سفیده تخم مرغ رو جدا کردیم و شروع کردم به آماده کردن. سفیده و نصف شکر رو گذاشتم همزن هم بزنه و خودم رفتم با سیگما صبحونه خوردم. بعدش سیگما زرده و بقیه شکر رو هم زد و قاطی کردیم و من آماده می کردم و سیگما کاغذ روغنی رو چرب می کرد و بالاخره همه کاراشو کردیم و گذاشتیم تو ماکروفر که بپزه. خیلی حال داد. نوناش رو تو دو نوبت پختیم و بعد رفتم سر وقت درست کردن قرمه سبزی و گوشت. سیگما رفت سرویسا رو بشوره و یهو یادم افتاد میوه نخریدیم. سیگما رفت خرید و من سالاد درست کردم و ژله. بعدش هم خامه لطیفه رو درست کردم و سیگما که اومد خامه ها رو ریختیم وسط نون ها و شیرینی لطیفه مون آماده شد. کاغذ روغنی ها رو کوچیک بریدم و گذاشتم زیر هر شیرینی که راحت بردارنش. بعدش میوه ها رو شستم و خشک کردم و چیدم تو ظرف. برنج هم خیس کردم و ترشی و نمک غذاها رو ریختم. سیگما هم جاروبرقی کشید و هال و پذیرایی و آشپزخونه رو گردگیری کرد. من پریدم تو حموم و بعدش بدیو بدیو اتاقا رو مرتب و گردگیری کردم که مامان زنگ زد که نزدیکن. سیگما حموم بود. بدیو بدیو موهامو شونه کردم و یه ته آرایشی کردم و سیگما هم اومده بود و داشت سشوار میکشید که ماماینا اومدن. گفتم بیان بالا یه کم بشینن تا ما حاضر شیم. مامان کلی از آباژورمون خوشش اومد. قرار بود بریم خونه گاما -خواهر سیگما- که مامان برای به دنیا اومدن نینیشون، چشم روشنی ببره و نینی رو ببینه. شیرینی لطیفه ها رو برداشتیم و با مامان و بابا رفتیم خونه گاماینا. اونجا بودیم و خوش گذشت. کلی حرفیدن مامان باباهامون و شیرینی لطیفه رو خوردیم و کلیییییی خوشمزه بود. همه کلی تعریف کردن  بعدش مامان چشم روشنیش رو داد و گاما هم یه بسته زعفران گذاشت تو ظرف شیرینی و بهم دادش. بعد رفتیم جمعه بازار. هی واسه ماماینا تعریف کرده بودم و مامان دوس داشت بیاد ببینه اونجا رو. خیلی حال داد. فکر کنم دو ساعتی راه رفتیم. کلی چیز میز خریدیم. چیزای ریزی که آدم نمیدونه لازم داره، اونجا میبینه یادش میاد. خخخ. یه گلدون خریدم و جادستمال کاغذی و از این مدل چیزمیزا. خیلی حال داد. بعد رفتیم خونه و سیگما میوه ها رو برد واسه ماماینا و پذیرایی کرد ازشون. منم چای دم کردم و تو این فاصله، شویدباقالی پلو تو پلوپز درست کردم و چای و شکلات خوردن ماماینا و من بساط سفره رو خورد خورد چیدم. ماست ریختم و میخواستم با شابلون روش طرح بزنم که گند خورد بهش. بعد ژله و ترشی و زیتون و سالاد اینا رو بردم سر میز و باقالی پلو که حاضر شد، برنج سفید درست کردم و خورش و گوشتا رو گرم کردم و رو برنج ها هم زعفران دادم و بعدش دعوتشون کردم برای شام. تو این فاصله مامان قابلمه ها رو شست. چون قابلمه هامو تو ماشین ظرفشویی نمیذارم من شام رو خوردیم و واقعا چقدر خوشمزه بود. خودم هی داشتم لذت میبردم. همه هم هی تعریف می کردن. من رو ابرا بودم. بعد دیگه با سیگما ظرفا رو چیدیم تو ماشین و من بسی خسته شده بودم. رفتم پیش ماماینا نشستم و نیم ساعت بعد ایناش، سیگما شیر و نسکافه درست کرد و آورد و چسبید. دیگه ساعت 11 ماماینا پاشدن رفتن و ما کلی خوشحال بودیم از اینکه تونستیم یه مهمونی بگیریم درست و حسابی. دفعه قبلی غذام خیلی ساده بود و تدارک چندانی ندیده بودم. ولی این دفعه خیلی راضی بودم از کدبانوگریم.

+ تاریخ شنبه 29 آبان‌ماه سال 1395ساعت 02:46 ب.ظ نویسنده لاندا 7 نظر>

من باز امروز موندم خونه و باز حوصله انجام هیچ کاریو نداشتم. خب بگم از این دو روز.

دیروز صبح سیگما که میرفت سر کار، منو رسوند مترو و منم رفتم خونه ماماینا. سر راه واسه تیلدا یه بسته پف فیل خریدم. بچه وقتی آدم میره تو اصلا سراغ آدم نمیاد، میره قایم میشه تا پیداش کنیم. اینم خودمون یادش دادیم! آخه بچه که بودیم، وقتی بابا میومد خونه، قایم میشدیم تا بیاد پیدامون کنه و حال می کردیم. فکر کنم اینو زود به تیلدا یاد دادیم. الان بیشتر حس می کنم که فکر می کنه هر کی اومد تو این باید قایم شه! ممکنه بترسه حتی! خلاصه که چیز مزخرفی یادش دادیم. حالا جدیدا واسه اینکه نره قایم شه، هر دفعه میرم یه چیزی براش میبرم که بیاد بگیره. میاد میگه: "لاندا، چی داری تو کیفت؟" قربون شیرین زبونیاش برم من هیچ وقت فکر نمی کردم که انقدر دوسش داشته باشم. خخخخ

خلاصه اونجا بودم و با تیلدا بازی می کردم. ظهر بعد از مدتها خوابیدم و عصری هم حاضر شدیم بریم مهمونی. دایی پاگشامون کرده بود یه رستورانی. از اونجایی که عروس دامادای فامیل زیاد بودن (4 تاییم)، کل فامیل رو دعوت کرده بود. 50 نفر بودیم. سیگما از خونه اومد و من با ماماینا رفتم. دم در منتظرم مونده بود و با هم رفتیم تو. اونجا هم با فامیلا گپ و گفتیدیم و خوش گذشت. شب هم خونه و دیدن یه کم دیگه از فیلم تور. بعد رفتیم بخوابیم و من خوابم نمی برد اصلا. سعی کردم تو تخت، با گوشیم کتاب بخونم. ولی انقدر عطسه م گرفت و آب دهنم پرید تو گلوم و سرفه م گرفت و فین فینو شدم و بعدشم دسشوییم گرفت، دیدم بدخوابش می کنم بنده خدا رو. خخخ.همه چی دست به دست هم داده بود تا پاشم برم. پاشدم رفتم تو پذیرایی، رو کاناپه خوابیدم و کتابمو خوندم. وقتی خسته شدم مثل آدم رفتم سر جام خوابیدم. خخخخ

امروزم دیر پاشدم و تکرار یکی از سریالای دیشبو دیدم. خسته بودم اصلا. نمیدونم به خاطر آلودگی هوا بود یا چی که اصلا حوصله هیچ کاریو نداشتم. یه سالاد درست کردم و کلی ترشی ریختم توش و به غلط کردن افتادم از حجم سرکه ش. نتونستم بخورمش. به نیمرو کره ای متوصل شدم. چسبید. بعدشم رفتم حموم و یه کم چرتیدم. نمیدونم چرا بی حوصله ام امروز. هیچ کار مفیدی هم نکردم، حس خوبی ندارم

+ تاریخ چهارشنبه 26 آبان‌ماه سال 1395ساعت 05:27 ب.ظ نویسنده لاندا 8 نظر>

دیروز دوره خونه دوستم عالی بود. کلیپ عروسیمونو بردم و اونجا بهشون نشون دادم و وای که چقدر تعریف کردن و چقدر من لذت بردم. بهم گفتن برو هنرپیشه شو. خیلی خوب بازی می کنی. خخخ. البته من نقش که بازی نکردم. اونجا فقط سعی می کردم دوربین و کادر فیلم برداری رو ندید بگیرم و لذت ببرم. واسه همین خیلی طبیعی شده کارام. خونه دوستم خیلی خوش گذشت. شب که اومدم خونه، ده دقیقه ای زودتر از سیگما رسیدم. قبل رفتنم خونه انگار بمب خورده بود. همه چیز وسط بود. تا رسیدم خونه رو مرتب کردم سریع و سیگما هم سر راه نون سنگک خرید و گفت هوس نیمرو کردم. من یه کم سالاد درست کردم واسه شام و بعدش هم مامان زنگید و داشتیم حرف میزدیم و تو این فاصله سیگما 3 تا نیمرو با کره درست کرد و بسی خوشمزه شد. البته من فقط یه نصف نیمرو خوردم و بقیشو سالاد خوردم. بعد دیدم واسه فردا نهارش هیچی نداریم. یعنی یه کم خورش قرمه سبزی از هفته پیش مونده بود، ولی پلو نداشتیم. شام رو که خوردیم، 5/8 پیمونه! پلو درست کردم واسه فردای سیگما  که با خورش ببره. خخخ. بعدشم نشستم پای سریالای تی وی. خیلی وقت بود که سریال نمیدیدم. 8 سالی بود. بعد این چند وقته واقعا هوس سریالای آب دوغ خیاری خودمون رو کرده بودم که دیدم تی وی داره شبا دوتا سریال نشون میده. منم میبینم دیگه. بعدش هم با سیگما نشستیم سر دیدن فیلمای خارجکی خودمون. تور رو داریم میبینیم.


امروز موندم خونه، همینجوری الکی. لپ تاپم هم خونه ماماینا بود و نمی تونستم کاری کنم. هوا هم که آلوده ست و پیاده روی تعطیل. فقط لباسا رو از رو بند برداشتم و مرتب کردم تو کشوها و ظرف شستم یه کم. کار دیگه ای نداشتم. شروع کردم به خوندن ای بوک غرور و تعصب. ولی بازم حوصله م سر رفت. سیگما هم بعد از کار داره میره سلمونی. حوصله م بیشتر تر سر رفت. اومدم لپ تاپشو برداشتم و اومدم اینجا. شام خونه سیگمایناییم. برم حاضر شم که اومد بریم اونجا 

+ تاریخ دوشنبه 24 آبان‌ماه سال 1395ساعت 06:41 ب.ظ نویسنده لاندا 5 نظر>
   1      2      3      4      5      ...      90   >>