X
تبلیغات
رایتل
Daisypath Friendship tickers
وبلاگicon
*روزهای لاندا* روزهای لاندا

خرید ساعت مچی

|

کد قفل کردن راست کلیک

خب خب خب، بیام از روزام بگم. فروردین تموم شد و اردیبهشت زیبا اومد. من عاشق اردیبهشتم. مدیونید فکر کنید چون ماه خودمه عاشقشم. خخخخ.

از 3 مهر که دفاع کردم تا الان 7 ماه میگذره. تو این 7 ماه هر کار دلم خواسته کردم.

کلی فیلم دیدم.

کلی کتاب خوندم.

کلی بازی (موبایلی) کردم.

کلی آشپزی کردم.

کلی مهمونی رفتم.

کلی مسافرت رفتم.

دیگه خلاصه هر کار که خواستم کردم. (فقط باشگاه و گیتار نرفتم که گیتار رو که کلا پشیمون شدم، باشگاه رو هم از این هفته شروع می کنم.)

این وسط یه کم مقاله نوشتم و یه کم مصاحبه هم رفتم. نتیجه ش این شد که مقاله م بالاخره توسط استادم پذیرفته شد و همین روزاست که سابمیتش کنه تو یه ژورنال داخلی. این یکیشه. اون یکیش رو که با دوستم بودیم قراره تو ژورنال خارجی سابمیت بشه و اگه کلا اکسپت بشه چی میشه. نتایج مصاحبه ای که خیلی بهش دل خوش کردم هم هنوز نیومده. این وسط استادم هم ازم دعوت به کار کرد تو شرکت خودشون با پیشنهادهای خیلی خوبی که واقعا دلم رو برد، ولی منتظر جواب اون شرکت بزرگه ام هنوز. شاید شرایط استاد بهتر باشه، ولی اونجا رو دوست دارم. نمیدونم. هر چی خیره پیش بیاد انشالله. دیگه توکل به خدا...

راستی تغییر دکوراسیون دادیم. تختمون رو از اتاق بزرگه منتقل کردیم به اتاق کوچیکه. این اتاق هم کلی خنکه، هم کلی از واحد بغلی دوره و صداشون نمیاد، هم خیلی دنجه.

خب اردیبهشت رو در حالی شروع کردم که روز قبلش با بتا رفته بودم ییلاق پیش مامانینا. اول اردیبهشت رفتیم تو دل باغ سرسبز و بهاری و پر از گل و شکوفه. بی نهایت لذت داشت. خصوصا که دوتا هاپوی نازم هم انقدر ازم استقبال کردن که نگوووو. بی نهایت دل تنگشون بودم. کلی هم رو بغل کردیم، یکیشون کلی سرش رو گذاشت رو پام و نوازشش کردم و اون یکی هم هی کفشم رو لیس میزد. کلی آرامش گرفتم ازشون....

امروز ماهگرد 8ام ازدواجمونه! 8 ماهههه. خب خیلی سریع میگذره، ولی دوس دارم این گذر رو. به مناسبت ماهگرد پاشدم براونیز درست کردم واسه اولین بار. همین الان هم بوق بوق فر (مایکروفر) دراومد که بیا کیکتو بردار خانومی، پخت! رفتم درش آوردم و قیافه اش بسی هوس انگیزه. ولی فعلا گذاشتم یه کم خنک شه تا بتونم از تو قالب درش بیارم و مایعش رو بریزم توش. بعدشم میخوام با خامه تزیینش کنم. بازم گامبوها به بهشت میروند داریم

+ تاریخ شنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1396ساعت 03:55 ب.ظ نویسنده لاندا 0 نظر>

الوعده وفا! اینم از سفرنامه شیراز.

ساعت 6:40 صبح روز یکشنبه 6 فروردین بلیط هواپیما داشتیم تا من و سیگما با بتا و داماد و تیلدا کوچولو بریم شیراز. انقدر باندها شلوغ بودن که با 1 ساعت و بیست دقیقه تاخیر خلبان موفق شد اجازه پرواز بگیره و 1 ساعت و ربع بعد ما تو فرودگاه شهید دستغیب شیراز نشستیم. عجب بارونی میومد. چترمون هم ته چمدون بود و کلا هم یه ژاکت بیشتر با خودم نبرده بودم! ما خیلی یهویی تصمیم گرفتیم که بریم و بلیط هواپیما رو جمعه خریده بودیم تازه! و هتل ها هم پر شده بودن و گفتیم میریم اونجا خونه میگیریم. این بود که تو اون بارون افتادیم دنبال خونه. یکی از دوستای شیرازی من یکی رو که تو کار اجاره خونه بود بهمون معرفی کرده بود. طرف بدترین خونه های ممکن رو نشون میداد. داشتم افسرده میشدم از بس افتضاح بودن خونه ها! تا اینکه به ذهنمون رسید بریم دروازه قرآن و اونجا زیاد میان واسه  اجاره دادن خونه. همونجا یکی رو پیدا کردیم و عکس خونه هاش رو نشون داده بود به آقایون و پسندیده بودن. خود خونه هه هم واقعا خوب بود و همونجا رو اجاره کردیم برای سه شب. بعد هم انقدر خسته بودیم که نهاری خوردیم و خوابیدیم تا عصر. بیخود نیس میگن شیرازیا تنبلنا، هواش اصلا خواب آور بود. عصری که بیدار شدیم رفتیم عمارت نارنجستان قوام و خونه زینب الملک رو دیدیم. بعدش هم رفتیم شاه چراغ. چادر سفید اجاره کردیم و با قیافه های جدیدمون بسی حال کرده بودیم من و بتا و کلی عکس انداختیم. توی حرم نرفتیم دیگه. همون بیرون خوش میگذشت. یه کم عکس گرفتیم و بعد رفتیم رستوران شرزه کنار بازار وکیل. تورینو، کشک بادمجان، شیشلیک و جوجه سفارش دادیم که تورینوش واقعا عالی بود (استیک گوشت با سس قارچ و نون بنیه و ... بود) عالی. شیشلیکش هم واقعا خوشمزه بود. بعدش رفتیم خونه و چارتایی شلم بازی می کردیم و تیلدا هم کنارمون نشسته بود و نقاشی می کشید.

روز دوم تصمیم داشتیم جاهای زیادی رو بریم. بخاطر هوای دیروز با خودم ژاکت برداشتم که اصلا لازم نشد. هوا آفتابی شده بود و مطبوع بود.  اول رفتیم باغ ارم که فوق العاده زیبا بود. البته هنوز درختا شکوفه نداشتن ولی بازم سرسبز و زیبا بود. کلی عکس انداختیم و تیلدا هم کلی اذیت کرد! از اونجا رفتیم آرامگاه حافظ. بسیار بسیار شلوغ بود ولی خیلی جای زیبا و دوست داشتنی ای بود. برای نهار رفتیم رستوران ایتالیایی بل پاسی. بیف استراگانف و فتوچینی آلفردو و پیتزا سفارش دادیم. بیف استراگانفش عالی بود. غذای مخصوصشون بود. بسی حال کردیم. تا خرخره خوردیم و از اونجا پیاده راه افتادیم سمت بابا بستنی که همه تعریفش رو میکردن! در این حد شکموییم. بستنی قیفی مخصوص بابا بستنی رو هم خوردیم که اونم عالی بود. شکلاتی و زعفرونی و وانیلی قاطی با کلی خامه و مغز پسته و گردو. قیمتش هم عالی بود. 3 تومن! دیگه دیدیم خونه نریم بهتره. مستقیم رفتیم ارگ کریمخان زند. بسیار زیبا و دوست داشتنی. اونجا هم یه خروار عکس انداختیم. بعدش هم رفتیم آرامگاه سعدی و فاتحه ای براش خوندیم و دیگه بسی خسته بودیم و رفتیم خونه که دوش بگیریم و استراحت کنیم. انقدر خسته بودیم که دیگه حال نداشتیم واسه شام بریم بیرون و غذای حاضری خوردیم. اصلا هم یادم نیس چی خوردیم. شلم بازی کردیم و لالا.

روز سوم صبح به قصد تخت جمشید بیدار شدیم و تیپ زدیم و ماشین گرفتیم و رفتیم تخت جمشید. 53 کیلومتر راه بود. اونجا که رسیدیم دیدیم عجب آفتابیه و خواهیم سوخت! همونجا 5 تا کلاه خریدیم و پیش به سوی قدیمی ترین و دیدنی ترین اثر باستانی ایران! بسیار بسیار زیبا و تحسین برانگیز بود. من حدود 20-22 سال پیش هم رفته بودم شیراز و تخت جمشید، ولی هیچی یادم نبود. این بار با کلی دقت میدیدم همه جا رو و لذت میبردم. خب معلومه که کلی هم عکس انداختیم. اول میخواستیم نقش رستم و پاسارگاد رو هم بریم ببینیم، ولی هم کلی دورتر بودن و هم کلی خسته بودیم و دیگه بی خیال دیدن اونا شدیم. ساعت 4 عصر همونجا ساندویچ خوردیم و برگشتیم خونه و دوش گرفتیم و استراحت کردیم. بعدش رفتیم بیرون و بهمون سفارش کرده بودن آش سبزی بخوریم. رفتیم آشی آقو. "آش آقا". بسی خوشمزه بود آشش. بعدش هم حلوای زرد گرفتیم که بسی بد بود. بعد حال من بد شد و ترش کردم و دیگه هیچی نمیتونستم بخورم. بقیه شام خوردن و من تماشاشون کردم. شب هم باز بساط بازی تا دیروقت و لالا.

روز چهارم روز آخر سفرمون بود. تیلدا شب خیلی کم خوابیده بود و بدخلق بود. باید 12 خونه رو تحویل میدادیم، این بود که تا اون موقع خونه موندیم و بعدش رفتیم بازار وکیل و حمام وکیل. بعدش هم رفتیم رستوران هفت خوان. حال من خوب شده بود و دیگه میتونستم خوب بخورم. ولی تیلدا خوب نبود. انگار یه کم هم داغ بود. کلی منتظر شدیم تا رستوران سنتی هفت خوان (طبقه منفی یک) بالاخره جا برامون خالی شد و کباب بره، چلو ماهیچه، چلو گردن و کباب چنجه سفارش دادیم. بسی دلچسب و گوارا. انقدر خوب بود که من فکر کنم بیشترین مقدار غذایی که تا حالا خوردم رو اونجا خوردم! تخت هاش هم بی نهایت خوب و راحت بود. کلا سه ساعت از وقتمون رو اونجا بودیم و بعد هم چون نزدیک دروازه قرآن بود، خیلی زود رفتیم دروازه قرآن. ولی تیلدا خوب نبود و بتا اینا برگشتن خونه. من و سیگما موندیم و کلی با دروازه قرآن عکس انداختیم و بعد هم رفتیم بوستان خواجوی کرمانی و اونجا کلی دوتایی با هم اینور اونور رفتیم و خوش گذروندیم. بعدش هم پیاده راه افتادیم به سمت هفت تنان. خیلی پیاده روی خوبی بود. ولی مجموعه هفت تنان بسته بود . ماشین گرفتیم و رفتیم خیابون قصرالدشت که از قنادی کامران که تعریفشو زیاد شنیده بودیم سوغاتی بگیریم که بسته بود. گویا ساعت کاریشون 5- 7 عه! خوشحالنا بعد رفتیم قنادی تفرشی که تعریف اون رو هم زیاد شنیده بودیم. یه خروار مسقطی از طرف خودمون و بتا اینا واسه همه خریدیم و دیگه تاکسی گرفتیم بریم فرودگاه. بتا اینا هم چمدون ها رو از خونه برداشته بودن و اونا هم اومدن فرودگاه. ساعت 10:40 شب پروازمون به سمت تهران بود که بدون تاخیر پرید و برگشتیم تهران. اونجا از هم خدافظی کردیم و هر کی راهی خونه خودش شد.

این بود سفر چهار روزه و پربار ما که خیلی فشرده سعی کردیم بیشتر جاهای دیدنی شیراز رو دیده باشیم.

+ تاریخ چهارشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1396ساعت 03:12 ب.ظ نویسنده لاندا 2 نظر>

سلام سلام سلام

سال 96تون مبارک، خیلی خیلی مبارک. امیدوارم این همون سالی باشه که منتظرش بودین و میخواستین به همه برنامه ریزیاتون برسید. این همون ساله، آستینا رو بالا بزنید و شروع کنید. یا الله.

خب من هیچ وقت انقدر دیر نمیومدم سال رو تبریک بگم. این از اثرات تاهله! شاید هم از اثرات تموم شدن درسا باشه که دیگه کمتر پای کامپیوتر میشینم. به هر حال هر چی که هست عذر میخوام از اینکه این همه دیر اومدم. حالا دلیلشو میگم، بهم حق میدین احتمالا.

خب  این عید پر مشغله ترین عید زندگیم بود. هفته قبل از عید که همش به خونه تکونی و خرید وسایل عید و آرایشگاه ها گذشت. ظرف های هفت سین و جور کردن دونه به دونه سین ها واسه اولین سال زندگی مشترک خیلی ذوق داره. وای که چقدر خونه رو سابیدیم. تا 1-2 نصف شب کار می کردیم دوتایی. البته انصافا به جز سابیدن کابینت ها، من کلا کار سابشی! نداشتم. بیشتر مرتب می کردم و گردگیری. کارای شستنی رو بیشتر سیگما انجام میداد. خدا عمرش بده وگرنه منی که تو تجرد دست به سیاه سفید نمیزدم، خیلیییییی بهم سخت میگذشت. خلاصه که ما تا 30 اسفند در حال بدوبدوی تمیزکاری بودیم و دیگه 2 ساعت قبل از سال تحویل کارامون تموم شد و به خودمون رسیدیم و ساعت 1:58 دقیقه ظهر، سال 96 رو تحویل گرفتیم. منم که حساس، لحظه سال تحویل همینجوری اشکام روون شده بود! من یه پیراهن زرشکی دخترونه پوشیده بودم با کفشای زرشکی، موهای مشکیم رو هم باز گذاشته بودم دورم (راستی جلوی موهام رو کوتاه کرده بودم قبل از عید) و سیگما هم شلوار و پیرهن سورمه ای با کت و پاپیون زرشکی پوشیده بود و ست کرده بودیم. کلی عکس انداختیم و بعد برای نهار راهی خونه مامان سیگما شدیم. بعد از نهار رفتیم طبقه پایین عید دیدنی مامانبزرگش و بعد هم رفتیم خونه ما عید دیدنی. داداشینا هم بودن و جشن تولد یک سالگی کاپا جانم رو گرفتیم. وای همین پارسال بود که لحظه سال تحویل خانوم داداش تو اتاق عمل بود و کاپای کوچکمون همون سر سال تحویل به دنیا اومد. ای جان که یه ساله شدی. راه رفتن یاد گرفته و 3 تا کلمه: "سلام"، "بابا" و "نه". خخخخ. بعدشم رفتیم عیددیدنی خونه دوتا عمه ها و خاله و کل فامیل خونه خاله اینا بودن.

روزهای بعد هم از صبح تا شب هی میرفتیم عیددیدنی و با اینکه خود عید دیدنی ها خوب بود، اما حواشیش و بقیه تایم ها اصلا خوب نبود. 2 فروردین ماهگرد هفتم ازدواجمون بود و ما اصلا یادمون نبود بس که سرمون شلوغ بود. 9 جا رفتیم عید دیدنی! و اینگونه بود که ماهگرد هفتممون برگزار نشد...

به فامیلا گفته بودیم که ما روز 4ام خونه ایم و تشریف بیارید. سر ظهر3 تا خانواده - 12 نفر-  با هم اومدن و اولین سری مهمونی عید دیدنیمون حساب میشدن. خیلی خوب از پسش براومدیم. اون روز وقت نشد نهار بخوریم. همش به مهمونداری گذشت. عیدی هم دادیم به بچه ها. خیلی حس جالبی بود که میومدن خونمون عید دیدنی و ما ازشون پذیرایی می کردیم. مامانینا و بتا و داداش هم اومدن عید دیدنیمون که شام نگهشون داشتیم و خوش گذروندیم. بعدشم که همه رفتن بتا اینا موندن و تا 2 نصف شب با هم ورق بازی کردیم و بعد رفتن.

فرداش هم یه مهمون دیگه داشتیم و دیگه عید دیدنیامون با تقریب خوبی تموم شد. برنامه سفر چیده بودیم و از روز 6 تا 10 عید رو هم سفر بودیم که تو پست بعدی میام تعریف می کنم بعدا

+ تاریخ چهارشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1396ساعت 04:02 ب.ظ نویسنده لاندا 1 نظر>

بهله دیگه. کی فکرشو میکرد لاندای تنبل دست به سیاه و سفید نزده، تو این مدت هم آشپزی یاد بگیره هم خانه داری، خونه تکونی هم بکنه یهو

صد البته که لونایِ جان زیاد نیاز به تکوندن نداشت. دیوار شستن و فرش و پرده شستن نداشت. ولی خب مرتب کاری تا دلتون بخواد داشت. از کابینتا شروع کردم و خورد خورد مرتبشون کردم و چقدررر جا باز شد برام. بسی لذت داشت. دو تا دیوار کوب هم واسه اتاقا داشتیم که باید همرنگ لوستر اتاق میشد و خودم آستینا رو بالا زدم و رنگشون کردم و دیگه فقط نصبشون مونده بود که بالاخره سیگما نصبش کرد یکیش رو.

روز جمعه رو گذاشته بودیم واسه خونه تکونی. ولی خب خوش خوشان تازه 11 شروع به کار کردیم. سیگما رفت یه تیکه از سقف پاگرد رو که در جریان تعویض در آسانسور سیاه شده بود رو رنگ کرد. بعد هم اومد سراغ پنجره های اتاق کار. گفتم زیرپرده ای رو هم بده بشورم. درآورد و با بقیه زیرپرده ای ها انداختم تو ماشین. این وسط دو تا کابینت مونده بود که مرتب نشده بود. اونا رو مرتب کردم و داشتم روی در کابینت ها رو با دست راست میسابیدم که کتف دست چپم! رگ به رگ شد و چنان دردی داشت که جا در جا زدم زیر گریه و تکون نمیتونستم بخورم ولی اشکام گوله گوله میومد! سیگما از رو نردبوم اومد پایین و کمکم کرد بلند شم و رو تخت بخوابم و واسم ماساژ داد تا دردش افتاد. یه کم استراحت کردم و دیگه یواش یواش رفتم سراغ کمد دیواری ها. ریختم بیرون و دستمال کشیدم و مرتب چیدم توش و اینجاها هم کلیییی جا باز شد. بعد هم رفتیم نهار. واسه خودمون میخوایم یه رسمی درست کنیم که نهار جمعه ها، همیشه ماهی کبابی بخوریم. صبحش من ماهی رو با پیاز و ادویه و آب لیمو طعمدار می کنم و بعد سیگما رو باربیکیوی تراس، کبابیش می کنه و بسی دلچسب و گوارا میشه. همچنان تا عصر من کمد دیواری ها رو مرتب کردم و سیگما تراس رو شست و همه پنجره ها به جز پنجره آشپزخونه رو هم شست و تمام شد. هنوز کلی کار مونده، ولی همینکه چنتا کار مهم تو یه روز انجام شد بسی لذت داشت.

امروز رفتم بیرون و به چنتا از کارهای مهمم رسیدم. بعد هم دارم چند سری لباس میریزم تو ماشین و یه کم به این مقاله م برسم و بعدش کتابخونه ی اتاق کار و سپس! میزتوالت و کشوهای کنار تختی ها رو مرتب کنم. سیگما هم اگه رضایت بده، امشب بگمارمش به کف مالی کردن فرش آشپزخونه

+ تاریخ یکشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1395ساعت 05:04 ب.ظ نویسنده لاندا 5 نظر>

5شنبه قرار بود شام بریم خونه سیگماینا. عصری بتا زنگید که دایی ها قراره شب نشینی آخر شب بیان خونه ما، شما هم بیاین. بهش گفتم شام دعوتیم. گفت بعدش بیاین. باز هم ساعت 10.5 زنگید که سری اول مهمونا تازه اومدن و شما هم بیاین. دیگه ما ساعت یه ربع به 12 شب رفتیم خونشون و دم در یکی از داییا داشت میرفت. خخخ. بقیه نیم ساعتی بودن و بعد رفتن. ما هم نشستیم شلم بازی کردن. تیلدا هم خوابید و ما تا 3.5 صبح بازی کردیم! خیلی حال داد. در نوع خودش کم نظیر بود با خانواده تا این تایم بیدار بودن. تازه 3.5 رفتیم خونمون و 4.5 خوابیدیم. خخخ

جمعه اولین استارت خونه تکونی رو زدم. یکی از کابینت ها رو مرتب کردم. خسته نشم. شب داداشی پاگشامون کرده بود. رفتیم اول پاساژ دم خونشون و من شلوار عیدمو خریدم. بعدش هم رفتیم خونشون و یه عالمههههههههه با کاپا بازی کردم. خیلی خوردنی شده. کلی هم بوسم کرد و تف مالی کادو هم یه قهوه ساز گرفتم و بسی حال داد. سیگما عاشق قهوه ست و بنظرش این بهترین کادویی بود که گرفتیم. خخخ. آخر شب ولی حالم خوب نبود. غصه حال مامان و بابا رو دارم. مامی کمرش درد می کنه و مراقبت نمی کنه. بابا فشارش بالا بود. منم کل راه برگشت رو گریه کردم. امروز هم اعصابم خورده اصلا. کلا این روزا لومودم باز. حوصله هیچ کاریو ندارم :(

+ تاریخ شنبه 7 اسفند‌ماه سال 1395ساعت 04:39 ب.ظ نویسنده لاندا 2 نظر>
   1      2      3      4      5      ...      93   >>