Daisypath Friendship tickers
وبلاگicon
*روزهای لاندا* روزهای لاندا

خرید ساعت مچی

|

کد قفل کردن راست کلیک

چند وقتیه که دارم فکر می کنم بهتره یه کم بیشتر به خودم برسم. خیلی غرق شدم تو کار روزمره و خب عمرم داره هدر میره همینجوری. البته که خیلی سعی ها کردم که خیلی هم نذارم هدر بره، کلاسای ورزشی و کتاب خوندن و اینا در این راستا بود. ولی خب بس نیست. میخوام یه سری کارای دیگه بکنم. همونجور که تو پست قبل گفتم میخوام یه کلاس دوماهه آیلتس برم. 6 ساعت در هفته. آموزشگاهه معروف نیست اما چون نزدیکه خوبه. 8-9 سال پیش دوره کامل کلاسای کانون زبان ایران رو تموم کرده بودم. خیلی وقته فاصله گرفتم ولی بالاخره باز باید شروع کنم دیگه. آدم سلف اِستادی هم نیستم. پس بهتره که یه دوره فشرده برم. میدونم که سخته ولی بهترین فرصته. الان که درس ندارم، الان که روزا طولانیه و تا 8.5 سر کلاس باشم هنوز هوا روشنه و الان که کارم یه کم سبک شده بهترین فرصته. امیدوارم بتونم.

مورد دیگه ای که دارم بهش فکر می کنم اینه که یه کم طعم و رایحه به زندگیم اضافه کنم. دوس دارم یه کار هنری ای انجام بدم. دو سه سال پیش، یکی از دوستام که در کنار دکتر بودنش کلی کار هنری هم می کنه، یه روز باهامون اومد فروشگاه و وسایل لازم برای دکوپاژ رو بهمون معرفی کرد و همونجا تو مغازه یه توضیحاتی برامون داد و عصرش هممون (4-5 نفر بودیم) یه کار هنری دکوپاژی خلق کردیم! به همین سادگی. حالا 6 ماه پیش دیدم همین دوستم یه سبد خوشگل تریکو یه روزه بافته. چند وقتیه افتادم تو فکرش، حالا شاید این هفته شروع کنم. 

یه چیز دیگه هم در راستای روح بخشیدن به زندگیم اینه که بیشتر به خودم برسم. قبلنا که دانشگاه می رفتم همیشه تو یه دستم ساعت و یه دستم دستبند داشتم. یه انگشتر هم داشتم همیشه. ولی از وقتی اومدم سر کار تقریبا هیچ وقت دستبند ندارم. فقط ساعت و حلقه که خب همیشه دستمه. قبلنا لاک هم داشتم اکثرا که خب الان نمیشه، هم بخاطر نماز و هم بخاطر محل کارم که لاک تیره نمیشه بزنیم و لاک روشن هم زیاد به من نمیاد. حالا به فکر افتادم که دستبندامو باز بیارم تو کار و همیشه دستم باشه و تازه شاید برم ناخن هم بکارم  سیگما مخالفه با کاشت ناخن. ولی من دوس دارم. سعی می کنم یه کوتاه خوشگل بکارم که زیاد معلوم نشه. خوبیش اینه که دیگه میشه همیشه لاک داشت و باهاش نماز خوند. فقط دردسر ترمیم داره، ولی فکر کنم واسه تنوع خوب باشه. حالا شاید به بهونه عروسی، برم بکارم.  صداشو درنیارین  کارای دیگه هم به ذهنم برسه سعی می کنم انجام بدم. خوبه آدم ترگل ورگل باشه 

شما چی؟ فکر کردین که چاشنی به زندگیتون اضافه کنید؟ در راستای شادتر زندگی کردن چی کارا می کنید یا قراره بکنید؟

+ تاریخ دوشنبه 25 تیر‌ماه سال 1397ساعت 09:27 ق.ظ نویسنده لاندا 1 نظر>

سلام سلام.

یه هفته س ننوشتم. بیام بگم ماجرا رو. یکشنبه گذشته پ شدم و رمغ نداشتم انگار. رژیم هم بودم و روز سختی شده بود. کلاس خیلی خوب بود. ولی به کارای شرکت نرسیدم. زود هم باید میرفتم که برم استخر. چون روز اول پ بود و در حد لک، از تامپون استفاده کردم و رفتم استخر. ولی گفتن مربیتون نیومده و کلاس آموزشی نیست! امروز قسمت نبود ورزش کنیم! هیچی دیگه. یه کم شنا کردم و دیدم خیلی بی حسم، بی خیال شدم و اومدم بیرون. وسایل همکارم تو ماشین من بود. دیگه من لباس پوشیدم و رفتم بیرون و منتظرش شدم. با دوستای بیرون از شرکتم قرار داشتیم بریم کافی شاپ. 4 نفر بودیم. همکارم که اومد با هم رفتیم تا دم پارک و اون رفت و منم یه تجدید آرایش سریع کردم تو ماشین و رفتم پیش دوستام. خیلی حال می کنم باهاشون. نفر 4ام که اومد تو دستش یه چیزی بود. یه گلدون با چوب پنبه که توش ماهی هم بود. فکر کردم واسه یکی از دونفر دیگه آورده. کلی حسودیم شد. من خیلی از اینا دوس دارم. بعد دیدم گفت واسه لانداس. کادوی تولدش با دو ماه تاخیر! وای اصلا نمیدونین چقدر حال کردم که. روزم ساخته شد. همش بغل کرده بودم کادوی دوست داشتنیم رو. عکسش رو هم گذاشتم اینستا. بعد دیگه واسه اینکه چاق نشم و به رژیم پایبند باشم فقط یه موکاچینو سفارش دادم! ولی دوستای نامرد چیپس و پنیر و سیب زمینی قارچ اینا سفارش دادم و خب فکر کن که بشه ناخونک نزد. سعی کردم کم بخورم ولی به هر حال خوردم دیگه. بعد کلی گپ زدیم با هم. از 7 تا 9 با هم بودیم و بعد دیگه با اون دوستم که از طرح اومده بود خدافظی جانانه کردیم و هر کی رفت سی خودش. من با گیلی برگشتم خونه و سیگما گفت که قراره با دوستاش شام بریم بیرون. یکیشون سربازی معاف شده و میخواد سور بده. من بدیو بدیو آرایشم رو شستم و دوباره آرایش کردم و رفتیم سنسو که بازم راهمون نداد و رفت ای تی اف کناریش. بد نبود ولی مثل سنسو نبود خب. رژیم هم که تعطیل! همه چی خوردم. بعدش قرار شد بریم شرکت و تا صبح بمونیم. من با دوست سیگما، نیما که بی ام دبلیو داره اومدم. خخخ. قرار بود اول بریم دم خونه ما من بازی اینا بردارم و بعد بریم شرکت. حالا سر خیابونمون ایست بازرسی بود. گفتم نیما الان میگیرنمون  البته سیگما و اون یکی داشتن پشت سرمون میومدن. ولی خب می گرفتنمون خیلی سوژه بود دیگه من رفتم وسایل رو برداشتم و سیگما هم ماشین رو گذاشت تو پارکینگ و همگی با هم رفتیم شرکت. 7 نفر بودیم و گفتن 2 نفر دیگه هم قراره بیان. من اون دوتا رو تا حالا ندیده بودم. همکلاسیشون بودن. فکر کن همه پسر فقط من یکی اون وسط بودم. البته به جز اون دوتا بقیه واقعا دوستامن. ساعت 1 شب اون دوتا اومدن و اول که اصلا حال نکردم باهاشون. همش داشتن سیگار می کشیدن!  بعد بازی هم نمی کردیم و هی داشتن حرف میزدن. من واقعا حوصله م سر رفته بود. سیگما و آرش تو آَشپزخونه بودن، رفتم بهشون گفتم اگه بازی نمی کنید، منو ببرید خونه، خوابم میاد. دیگه از ترس اینکه من غر نزنم سریع بساط بازی رو چیدن. دور میز کنفرانس اتاق سیگما نشستیم و بساط پو.کر راه انداختیم. اون دوتا هم دم به دقیقه میرفتن سیگار می کشیدن. اه اه. خلاصه بازی عالی بود. انقدر تقلب کردم که. خیلی حال داد. تا 7 صبح بازی کردیم و بعد پسرا میخواستن برن کله پاچه بخورن. من میخواستم برم خونه. ماشین هم که نداشتیم. به آرش گفتم من رو برسونه (شرکت و خونمون خیلی نزدیکن.) آرش من رو رسوند. یه همسایه اگه تِرَک کرده باشه منو خیلی ضایع بوده، دیشب با نیما رفتم دم خونه و صبح با آرش برگشتم خونه آرش من رو گذاشت و رفت با بچه ها بره طباخی. من خوابیدم و ساعت 8 با صدای زنگ تلفن بیدار شدم. سیگما کلید نداشت و صدای زنگ در رو نمیشنیدم و موبایلمم خاموش بوده! باز خوبه با زنگ تلفن بیدار شدم. در رو باز کردم و باز خوابیدم تا 4. بعد سیگما رفت دنبال کاراش و من بلند شدم به خونه زندگی برسم و چند مدل غذا درست کنم. گوشت از صبح گذاشته بودم تو یخچال یخش آب شده بود. شوید نخود پلو با گوشت میخواستم درست کنم. البته اول یه رون مرغ داشتم که چند روز مونده بود و سیگما مرغ مونده نمیخوره. سریع ریش ریشش کردم و با فلفل دلمه ای و پیاز داغ و رب و ادویه طعم دارش کردم که یه پرس غذا بشه. بعد گوشتا رو یه تفت دادم تو پیاز داغ و گذاشتم بپزه. نخود فرنگیا رو پختم و بعد برنج و شوید خشک اضافه کردم و گذاشتم بپزه. لباس شستم چند سری و همه گلدونا رو آب دادم. یه دور دیگه برنج قهوه ای درست کردم واسه خودم. همه این کارا 4 ساعت و نیم ازم وقت گرفت. خیلی خسته شده بودم دیگه. رفتم یه دوش گرفتم و دیدم حوصله ندارم فردا برم یوگا. پ هم بودم و اصلا حسش نبود دیگه. سیگما اومد و بعد از مدت ها بالاخره چلوگوشت دستپخت خودم رو خوردیم و لذت بردیم. بعد یه کم حرف زدیم و من خیلی خیلی خسته بودم و نق نقو. یه مشکل جسمی هم پیدا کردم و زدم زیر گریه. سیگما دلداریم میداد بهش گفتم تو این همه مریضی این چند وقته من، اصلا واسم وقت نذاشتی و همش خودم تنها میرم دکتر. دیگه قرار شد فردا باهام بیاد دکتر. یه عالمه گریه کردم و با چشمای پف کرده خوابیدم.

سه شنبه 19 ام، صبح با گیلی رفتم سر کار و باز کلاس داشتیم. حال و حوصله درست و حسابی هم نداشتم. از دکتر وقت گرفتم که عصری برم. بین مریض البته. عصری رفتم و سیگما چند دقیقه قبل از من رسیده بود و پارک کرده بود. چون دیر شده بود سیگما ماشین من رو گرفت که ببره پارک کنه و منم دوییدم وقت گرفتم. ولی حدود دو ساعت علاف نشستیم تا نوبتمون بشه. دکتر بهم دوا داد و گفت اگه خوب نشدی دیگه باید بریم سراغ کارای جدی تر. خوب میشم ولی  بعد من رفتم خونه و سیگما رفت داروهامو بگیره. از غذاهای دیروز گرم کردم و آوردم خوردیم و بعد خیلی خسته بودم و زود خوابیدم.

چهارشنبه 20 ام، صبح بازم با ماشین رفتم سر کار. از بس گرمه عصرا دوس ندارم با تاکسی برگردم. دیگه تقریبا هر روز ماشین میارم. رفتم کلاس و چون تو یه شرکت یه کار فورس ماژور داشتم مجبور شدم دوسانس کلاس رو نرم و برگردم شرکت کار کنم. خیلی داغون بود اوضاع. داشتیم جریمه می شدیم و یه کاری حتما باید زود انجام می شد. خیلی بدو بدو کردم ولی خدا رو شکر عصر انجام شد. سانس آخر کلاس رو رفتم و واسشون بستنی خریدم و خوردیم سر کلاس. این خارجیمون دیگه داشت برمیگشت کشورشون. واسش بلیط برج میلاد گرفتم که امشب بره برج. بعد هم باهاش خدافظی کردیم و کلی گفت شما خیلی مهمون نواز بودین و اینا. حال کرده بود با ایران. بعد برگشتم شرکت و رفتم پیش معاون و بهش گفتم که انجام شده. همه از مدیر عامل و مدیر کل و رییس و اینا ازم تشکر کردن. بسی حال داد. تا 6 شرکت بودم و بعد دیدم دوستام هم هستن و دارن میرن، تصمیم گرفتیم بریم بستنی بخوریم. رژیم به باد فنا رفت این هفته. البته خداییش با پ سخت بود رژیم داشتن. در حال غش و ضعف بودم همش. رفتیم کافه قنادی دم شرکت و بستنی خوردیم. بعد هم برگشتم ماشینم رو برداشتم و رفتم خونه. پریدم تو حموم و سیگما گفت 8.5 میاد. دیگه نشستم یه کم کتابمو خوندم، دیگه آخراشه. بعد سیگما اومد و گفت که قراره بریم خونه خواهرشینا، چون مهمون داشته و مامان سیگما کلی غذا واسه مهموناش درست کرده که الان زیاد اومده. بریم اونجا. من ناراحت نمیشم اینجوری دعوتمون کنه. آدم باید خودمونی باشه دیگه. خلاصه رفتیم اونجا و کلی با نینیشون بازی کردم. نشسته بود کنار خودم و داشتم بهش شعر یاد می دادم. یه روز آقا خرگوشه. نمیذاشت هیشکی هم بیاد کنارمون بشینه. حال کرده بود با من. بلبل شده، طوطی البته. هر چی میگی تکرار می کنه. سر شام گیر داده بود به من که لاندا جان غذا بخور. سه بار غذا کشیدم از بس گیر داد بعدش فوتبال انگلیس کرواسی بود که تا 12 دیدیم و بعد میخواستیم بریم که نینی گیر داد که با مامان بزرگش بیاد. بردیم یه چرخ زدیم که گریه نکنه و بعد که آروم شد بردیم خونشون تحویلش دادیم، مامان سیگما رو رسوندیم و رفتیم خونمون خوابیدیم.

پنج شنبه 21 ام، 8 صبح سیگما جلسه داشت و رفت. من تا 11 خواب بودم. بعد بیدار شدم ظرف شستم و یه دور ماشین لباسشویی و یه دور ظرفشویی رو روشن کردم. خونه رو مرتب کردم و نهار خوردم. قرار بود داماد ساعت 3 بیاد دنبالم که بریم ییلاق. سیگما جمعه بیاد. نشستم پای خوندن کتابم. ساعت 2.5 برق رفت و هنوز یه ربع از کار ماشین ظرفشویی مونده بود. بخش خشک کردنش بود. دیگه درش رو باز کردم. وسایلم رو جمع کردم و حاضر و آماده نشستم به کتاب خوندن که داماد اومد. برق هم قطع بود و با پله رفتم پایین و رفتیم به سمت ییلاق. تو راه برام بستنی قیفی خوشمزه خرید و خوردیم. یه سر هم رفتیم دم در خونشون که وسیله برداره. تو این فاصله یه ذره ای که از کتابم مونده بود رو تو فیدیبو خوندم و تموم شد. بیخود هاردکپیش رو با خودم آورده بودم. خخخ. دختری در قطار تموم شد. دوس داشتم کتابش رو. قشنگ بود. رفتیم ییلاق و ساعت 5 رسیدیم. کلی تیلدا رو بغل کردم. دلم حسابی براش تنگ شده بود. بعد هم کلی تتا رو بغل کردم. عصرونه خوردیم و رفتیم سر خاک اهل قبور. من با ماشین بابا رانندگی می کردم و مامان و بتا و تیلدا سوار شده بودن. سال مامانبزرگم بود. 10 سال گذشت از وقتی که مامانِ مامان، فوت شد. دو هفته بعد از کنکور من فوت شدن... خدا بیامرزتش. 10 سال شد رفتیم دانشگاه ها. پیر شدیم دیگه! خلاصه سر خاک خاله و دایی کوچیکه هم اومدن و یه کم حرف زدیم و بعد برگشتیم. بتا گفت بریم خرید! رفتیم یه مغازه لباس بچه فروشی و چقد قیمتاش خوب بود. واسه نینی دوستم یه شلوار ناز خریدم. ساعت 9.5 برگشتیم خونه و شام خوردیم و بسی خسته بودم. 12.5 خوابیدم. یه خواب حسابی. تا 11 صبح یه بار هم بیدار نشدم!

جمعه صبح بیدار شدم و خاله ی مامان اومد خونمون. یه ساعتی بود و رفت. بعد نهار خوردیم و نینی بازی کردم. ظهر خوابیدیم و قرار بود سیگما بیاد ولی دیدم که بتاینا دارن برمیگردن تهران و سیگما هم این چند وقته خیلی خیلی سرش شلوغه، گفتم دیگه نیا، من میام تهران. با بتاینا رفتم تهران و داماد رفت و ما رفتیم خرید. دو ساعت نینی بغلم بود و تتا هم هیچی نخرید. گرم هم بود و حسابی کلافه شده بودم.  سیگما اومد دنبالم و دوتا ماشینی تا دم خونه بتا رفتیم. نینی رو من بغل کرده بودم چون تو کریرش نمی موند. بردیم رسوندیمشون و بعد سیگما بهم خبر داد که یکی از کاراش بالاخره راه افتاده و چنتا سفارش ثبت کردن. گفتم باید شیرینی بدی. رفتیم زعفرانیه رستوران شاندیز مایا. عاشق رژیم این هفتمم که نابود شد!!! چاق نشده باشم خوبه! بخش کافه رستورانش رفتیم که فوق العاده محیطش خوشگل بود. سالاد سزار و پاستا سفارش دادیم. خوب بود غذاهاش. جاش هم فوق العاده بود. یه شام دونفره دبش خوردیم و بعد رفتیم خونه و آماده خواب شدیم. دلم کلی واسه سیگما تنگ شده بود. این چند وقته خیلی کم با همیم. 

شنبه صبح سیگما 6 بیدار شد و رفت حموم و رفت به کاراش برسه. من تا 7 خوابیدم و بعد با ماشین اومدم شرکت. یه عالمه هم کار داشتم امروز. حالا عصری میخوام برم همون کلاس زبان نزدیک شرکت، تعیین سطح آیلتس بدم. شاید برم کلاس.

+ تاریخ شنبه 23 تیر‌ماه سال 1397ساعت 04:12 ب.ظ نویسنده لاندا 2 نظر>

سلام بچه ها  خوبید؟ چه می کنید با تایم جدید ساعت کاری؟ البته مال ما تغییر نکرده 

شنبه پیش یعنی 9 تیر، عصری پیاده رفتم خونه و یادم نیس اصلا که چه کردم. غذا که داشتیم، خونه هم مرتب بود. تا رسیدم اول عصرونه م رو طبق رژیم خوردم و بعد رفتم حموم و دوش گرفتم. بعد لباسای یوگا و شنام رو آماده کردم واسه فردا و نشستم کتاب دختری در قطار رو خوندم تا سیگما اومد. بعد سالاد درست کردم و شام خودم رژیمی و شام سیگما غیر رژیمی رو آوردم خوردیم. بعد هم فکر کنم فوتبال دیدیم و خوابیدیم.

یکشنبه صبح زود با گیلی رفتم یوگا، خیلی خوب بود کلاس. بعدشم رفتم شرکت و کلی کار داشتم. عصری زود زدم بیرون و با گیلی رفتم استخر. دوستم نیومد و تنها بودم. مربی عوض شده بود. بهش گفتم آخر جلسه قبلم (که قبل از ماه رمضون بود) مربی قبلی باهام قورباغه کار کرده بود. دیگه اونم ادامه داد و حرکتاشو بهم گفت و بعد خیلی خوب بود. یه جلسه ای گفت عالی میری و جلسه بعد فقط یه کم تکنیک یادت میدم و دیگه تموم. البته من قبلا هم قورباغه شنای اصلیم بود ولی خب دقیقا این مدلی که اینا گفتن نبود. زودتر کارم تموم شد چون بهم گفت خوبه و بسه دیگه تمرین. بعد فهمیدم که مربیمون مربی تنیس هم هست. من عاشق تنیسم ولی خب هیچ وقت بازی نکردم!!! خلاصه که به فکر افتادم. بعدش با موهای خیس رفتم خونه و خیلی خسته بودم. با این حال پلو درست کردم. واسه خودم برنج قهوه ای درست کردم آبدار! سوپ شد در واقع. از بس که برنج قهوه ای سفته، آبدار درست کردم که نرم بشه یه کم. خوشمزه شد. شام خوردیم و بسی خسته بودم. بابا رفته بود دکتر و احتمالا باید عمل کنه L یه قرص ضد حساسیت خوردم و خوابیدم.

دوشنبه صبح بازم خودم ماشین بردم و پارکینگ نزدیک شرکت پارک کردم. 8 ساعت خوابیده بودم ولی شدیدا خوابم میومد. همش هم به خاطر قرصه بود. بجای کار باید میرفتیم کلاس، منم خواب خواب بودم. کلاس پروژه خودم هم بود و خیلی ضایع بود که انقدر خوابالو بودم! وسط روز یه قهوه خوردم خیلی سرحال شدم. عصری رفتم خونه چون مامانینا عروسی دعوت بودن و نرفتم اونجا. رسیدم خونه برق قطع بود. ماشین رو بیرون پارک کردم و 4 طبقه با پله رفتم بالا. هلاک شدم از گرما. خونه کمی کتاب خوندم و میخواستم بخوابم که خوابم نبرد. برق اومد و باز برنج قهوه ای درست کردم و گوشت هم پختم واسه خورش آلو اسفناجی که داشتم. واسه رژیمم باید گوشت خورش رو بخورم نه خودش رو. که البته من یه کم تقلب می کنم و یه ذره خورش می خورم. سیگما خیلی خیلی دیر اومد شب و اعصابم به هم ریخت. کلی خرید گفته بودم بکنه و میخواستم سالاد درست کنم و اینا. ولی انقدر دیر اومد که دیگه میخواستم بخوابم. 10 اومد و منم همون موقع رفته بودم خوابیده بودم. تا خوابم ببره شد 10.5 و بالاخره تونستم 8 ساعت بخوابم.

سه شنبه 12 تیر، صبح زود با گیلی رفتم یوگا و هداستندینگ رفتم و شپلق از پشت افتادم. یه کم کمرم درد گرفت. شاید دیگه تو کلاس نرم هداستند. خطرناکه به نظرم. خونه پشتم پتو متو میذارم که اگه افتادم شتک نشم لااقل! خلاصه بعدش کار و عصری میخواستم زود برم خونه مامانینا که نشد و کار پیش اومد و مجبور شدم 20 مینی اضافه کار بمونم و بعد رفتم. سر راهم رفتم از یه لوازم آرایش فروشی خفن که تازه باز شده کرم پودرم رو خریدم. لعنتی شده 158 تومن! یه رژ 40 تومنی هم خریدم و 200 تومن پیاده شدم! هیییی. بعدش رفتم دم ساعت سازی 3 تا ساعت دادم باطری بندازه برام و تو این فاصله رفتم نون تافتون خریدم و رفتم خونه مامانینا. با بتا اینا با هم رسیدیم. داماد شب کار بود و بابا هم شب ییلاق مونده بود. به سیگما گفتم میتونه نیاد و دیگه خودمون خانمای خانواده با هم بودیم و گپ زدیم حسابی و تتاداری کردم. ساعت 10.5 هم رفتم خونه و وسایل رژیم فردام رو آماده کردم و خوابیدم.

چهارشنبه 13 تیر، صبح با سیگما رفتم سر کار. از بس سر خودشو شلوغ کرده ارتباطمون با هم خیلی کم شده. مگه اینکه تو همین راه رفتن به شرکت یه کم ببینیم هم رو و حرف بزنیم! شرکت سرم حسابی شلوغ بود. بازم اضافه کار موندم و عصری خودم رفتم خونه. لباسا رو ریختم تو ماشین و دوش گرفتم و تیپ خوشگل زدم و ساعت 8 سیگما اومد و رفتیم خونه مامانشینا. خوش گذشت اونجا. نینی بازی کردیم و خوب بود کلا. 12 رفتیم خونمون و یه کم با هم پوییدیم. هر چند کل روز حواس سیگما به کاراش بود و اصلا پیش ما نبود! کم کم دارم عصبی میشم از اینجوری بودنش!

پنج شنبه 14 تیر، 9 صبح جلسه داشت و رفت و منم همون موقع بیدار شدم. لباسا رو جمع کردم از بالکن و تا کردم و گذاشتم تو کشوها. میخواستم صبحونه بخورم که سیگما اومد. شیر موز درست کردم. قبلش خودم رو وزن کردم و دیدم 1 کیلو کم شدم تو این هفته. بسی حال کردم. بعد سیگما باز باید میرفت جلسه و من بهش گفتم پس منم با مامانم میرم ییلاق، تو فردا بیا. دیگه همه وسایلو جمع کردم و خونه رو مرتب کردم و با گیلی رفتم خونه بتا که مامان اونجا بود. جواب نمونه برداریش رو گرفته بود بتا. ولی سر درنیاوردم. با مامان رفتیم تره بار خرید و بعد رفتیم خونه مامانینا و نهار خوردیم و میخواستیم بخوابیم. خوابم نبرد. بجاش کلی دختری در قطار خوندم. ساعت 4 پاشدیم حاضر شدیم و کلی وسیله گذاشتیم تو صندوق عقب گیلی و پیش به سوی ییلاق راه افتادیم. من و مامان دوتایی تو جاده. تا حالا پیش نیومده بود. کل راه حرف زدیم و اصلا وقت نکردیم آهنگ گوش بدیم. یه کمی هم ترافیک بود. ساعت 6 رسیدیم و بابا در رو به رومون باز کرد. داره خونه رو بازسازی می کنه. بالکن بزرگ بهار خواب طوری زده. یه کم نشستیم و بعد بهش گفتم بهم رنگ بده که نرده ها رو رنگ کنم. لباس بیخود پوشیدم و دستکش آشپزخونه دستم کردم و مشغول رنگ زدن شدم. خود بابا هم گاهی میومد یه کمکی می کرد. تقریبا یه ساعته همش رو رنگ زدم و بسی حال داد. حسابی خسته شده بودم. شام هم رژیمی خوردم و کتاب خوندم کلی. فقط خودمون سه تا بودیم، به یاد دوران مجردیم. بسی خوب بود.

جمعه 15 تیر، صبح مامان و بابا رفتن باغ و من تنها موندم تو خونه. رفتم تو بالکن واسه خودم یه جای دنج درست کردم و شروع کردم به کتاب خوندن. کلی خوندم و کلی هم از ویوم عکس انداختم. عالی بود. چند باری تلفن زنگ زد. عمه زنگ زد حال بتا رو بپرسه و جواب آزمایش رو بدونه و حال بابا رو بپرسه. بعد داداش از تهران اومد، خودش تنها. من همچنان کتاب می خوندم و به غذا سر میزدم و مامانینا دم نهار اومدن. نهار قرمه سبزی بود. دیگه رژیم رو گذاشتم کنار. شدیدا گرسنه بودم. بعدشم یه وعده چیتینگ تو هفته باید باشه اصلا :چشمک! از اونور هم هی به بتا و سیگما زنگ میزدم که ببینم کی میان. آخر قرار شده بود داماد هم بیاد و ساعت 4 اینطورا میومدن. منم رفتم کلی کتابم رو خوندم و خوابیدم. یهو دیدم مامان در اتاق رو باز کرد و تتافینگیلی رو انداخت روم. عشق خالشه. عاشقشم. کلی باهاش بازی کردم و گرسنه خانوم همش دنبال می می میگشت! بهش شیر خشک دادم. البته قبلشم با بقیه سلام علیک کردم. سیگما هم بالاخره اومده بود. یه سر رفتیم طبقه پایین رو دیدیم. بابا داره پایین خونه برامون اتاق درست می کنه. اتاقای بالا کوچیک بودن و دیگه بتا با 2 تا بچه جاشون خیلی کم بود. اینه که طبقه پایین رو بابا داره میسازه. هنوز مونده البته. خلاصه بعدش من رفتم حمام و وقتی برگشتم دایی ها اومده بودن خونمون. تو بالکن نشسته بودن. من خیلی بدم میاد از اینکه تو حموم لباس بپوشم، ولی خب مجبور شدم بپوشم دیگه. مهمون داشتیم. داییا که داشتن میرفتن گفتن خانوماشون رفتن خونه خاله و شما هم بیاین. منم کادوی تولد بیتا (دخترخاله م) رو آورده بودم و پاشدیم رفتیم خونه خاله. همه اونجا بودن. خوش گذشت. همه دور تتا جمع شده بودن ببیننش. خخخ. پسرا فوتبال فرانسه رو دیدن و بعد نشستن ورق بازی کردن. ما هم گپ و گفت کردیم و 9.5 رفتیم خونه. شام رو تو بالکن خوردیم و بعد داداش برگشت تهران و ما موندیم. تیلدا که خوابید و ما فوتبال برزیل و بلژیک رو دیدیم. من آخراش رفتم خوابیدم. حیف برزیل حذف شد. من رو تخت خوابیده بودم و سیگما رو زمین (تختم اونجا از دوران مجردی، هنوز یه نفره س) نصف شب همش صدای سگ میومد. صدای یه عالمه سگ. تو خواب ترسیده بودم که نکنه زلزله میخواد بیاد که این سگا ول نمی کنن و همشون دارن پارس می کنن! وسطش خوابم برد و خواب دیدم سگای ما هم رفتن قاطی این سگا و دعواشون شده و سگمون مرده! رفتم ببینم که یه سگ دیگه بهم حمله کرد! از خواب پریدم و خیلی حالم بد بود. هر کار هم کردم دوباره خوابم نبرد از ترس! دیگه رفتم پایین سیگما رو بیدار کردم گفتم من ترسیده ام. یه کم دلداریم داد و خوابید فرتی J منم یه نیم ساعتی غلت؟! خوردم تا خوابم برد بالاخره.

شنبه 16 تیر، ساعت 8 بیدار شدم و سرحال بودم. دیگه خوابم نمیومد. صبحونه خوردیم و راهی تهران شدیم. 10 سر کار بودم. یادم رفته بود کلاس داریم. اونم واسه پروژه خودمون. خیلی بد شد دیر رسیدم! باز خوب شد اومدم. آخه بتا این چند روز رو میمونه ییلاق و خاله اینا و همه اصرار داشتن توام مرخصی بگیر و بمون! خوب شد گول نخوردما. اصلا حواسم به کلاس نبود! دوییدم رفتم کلاس و چقدر عالی بود. معلم بلغار بود و عالی صحبت می کرد. واسه نهار برگشتم شرکت نهار خوردم. دو تا همکارام یه کم با هم سرسنگین شدن. سعی کردم آشتیشون بدم ولی چون تایم کمی شرکت بودم نشد. البته شاید هم زیاد دخالت نکنم تو کارشون. تجربه نشون داده هر چی بیشتر خودتو از این ماجراها بکشی بیرون بهتره! خلاصه عصری رفتم پیش معاون مدیرعامل و دو ساعتی باهاش جلسه داشتم! ساعت 6.5 از دفترش اومدم بیرون! بعدشم یه سری کار دیگه داشتم که تا 7 شرکت بودم! رفتنی از شرکت، سر راه رفتم یه کلاس زبان آمار کلاس آیلتس رو گرفتم. شاید برم کلاساشو. حالا آخر هفته تعیین سطح دارم. اگه برم دیگه یکشنبه ها استخر نمیتونم برم. چقدر خیابونا خلوت بود. خیلی زود رسیدم. سر راه میوه هم خریدم و رفتم خونه پریدم تو حمام. وقتی اومدم بیرون برنج پختم و یه خورش آماده داشتم کنسروی که گذاشتم تو آب جوش و سیگما اومد. شامش رو دادم و خودم یه کاسه کوچیک آش خوردم. بعد دیگه سیگما کلی کار داشت. همش تلفن میزد از اینور به اونور. منم از 9.5 تا 10 کارای قبل از خوابم رو کردم. مسواک و کرم ها و آماده کردن وسایل فردا و اینا. 10 رفتم تو تخت کتاب خوندم و سیگما هم اومد یه کم حرف زدیم و بعد رفت فوتبال ببینه و من خوابیدم.

یکشنبه 17 تیر، صبح با گیلی اومدم و یه ربعه رسیدم. رفتم یوگا که مربی نیومده بود و ضایع شدم! اومدم شرکت و کارا رو کردم و این پست رو هم کامل کردم که آپ کنم. الانم برم که کلاسم شروع میشه 

+ تاریخ یکشنبه 17 تیر‌ماه سال 1397ساعت 09:01 ق.ظ نویسنده لاندا 1 نظر>

با یه پست آموزشی دیگه چطورین؟ پست قبلی رو دیروز نوشته بودم ولی فرصت نکرده بودم ادیت کنم و آپلود. پست امروز رو هم واجب دونستم بذارم. هممون میدونیم که وضعیت آب جنوب کشور خوب نیست. بده در واقع. خیلی بد. همشون هموطنانمون و دوستامونن. همینجا دوستایی از جنوب کشور دارم که خیلی برام عزیزن. نمیخوایم خار به دستشون بره، چه برسه به این وضعیت کنونی... بیاین تو مصرف آب و برق صرفه جویی کنیم. میدونم که خیلیا هی میگن مصرف خانگی آب که در مقابل مصرف صنعتیش هیچه، 1/20 مصرف آب به مصرف خانگی برمیگرده و فلان و بهمان. ولی قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود. این آب خانگی تصفیه شده ست و کلی زحمت داره، کلی برق و نیروهای دیگه صرفش میشه. کلا سعی کنیم کم مصرف باشیم. چیزی نمیشه واقعا. بیاین کارای کوچیکی که می کنید برای صرفه جویی در مصرف آب و برق رو لیست کنید تا از هم یاد بگیریم، کارای کوچیک ولی موثر انجام بدیم. من خودم کارایی که رو که تو روز می کنم رو اینجا لیست می کنم:

1. برای مسواک زدن، شستن اولیه مسواکم رو حذف کردم. مسواک رو از دستشویی بیرون آوردم تا وسواس کثیفیش رو نداشته باشم. اول روش خمیر دندون میزنم و بعد یه ربع تو خونه راه میرم (یا پای تی وی میشینم) و مسواک میزنم، بعد میرم با حجم آب کمی، دهانم رو میشورم.

2. واسه وضو تو شرکت که شیرهای آب چشم الکترونیکی دارند و خیلی خیلی کم مصرف می کنم. تو خونه هم واسه هر حرکتی آب رو میبندم. اول دستم رو پر آب می کنم، آب رو میبندم و صورتم رو میشورم و الی آخر.

3. ظرف با دست نمیشورم، مگر قابلمه که اونم سعی می کنم کم آب مصرف کنم. بقیه ظرفا رو میذارم دو روز بمونه تا ماشین پر بشه و بعد به ماشین ظرفشویی تایم میدم تا ساعت 3 شب، وقتی که مصرف آب و برق مردم به حداقل می رسه، شروع به کار کنه. صبح که بیدار میشم با ظرفای تمیز روبرو میشم. در ماشین رو باز می کنم تا خشک خشک بشن و میرم سر کار. 

4. ماشین لباس شویی رو همیشه پر از لباس می کنم و بعد روشن می کنم. ولی یه چیزایی مثل مانتو و مقنعه سر کارم که زیاد کثیف نمیشن و فقط واسه عرق میخوام بشورم و زیاد میشورمشون (بعد از دو سه روز پوشیدن، میشورمشون)، رو 15 دقیقه بیشتر نمیذارم ماشین بشورتش. رو برنامه یه ربعه تنظیم می کنم. خیلی هم تمیز و خوشبو میشه. 

5. تایم حموم، مصرف آب رو مدیریت کنید. هر کاری میخواید بکنید آب رو ببندید. مثلا با آب باز لیف نزنید و قص علی هذا.

6. آب هایی که به هر دلیلی مونده جایی رو همینجوری دور نریزید. مثلا من شبا یه لیوان آب بالای سرم می برم که معمولا بیش از نصفش میمونه. هیچ وقت بقیه ش رو دور نمیریزم. یا به گلدونا آب میدم یا میذارم کنار واسه ماهی. کلرش هم رفته و خوبه دیگه. در مورد آب باقی مونده کتری هم همینطور. اونم حتما باهاش یه کاری می کنم. معمولا به گلدونا میدم. خلاصه که هیچ آبی دور ریخته نمیشه. 

7. اگه گلدوناتون تو آفتاب هستن و باغچه دارید، عصرا وقتی که خورشید داره غروب می کنه بهشون آب بدید. توی آفتاب آب ندید، همش بخار میشه و هدر میره. 

8. حیاط و بالکن و ماشین و اینا هم نشورید لطفا. حالا دو ماه کثیف بمونه. اشکال نداره. (ماشین البته تو کارواش با یکی دو سطل آب شسته بشه اشکال نداره.)

9. برقای خونه رو همیشه کم روشن می کنیم. با اینکه عاشق روشنایی ام ولی همیشه اگه تو هال باشیم فقط برق هال روشنه، برق تمام اتاقا و آشپزخونه و ... به محض بیرون اومدن از اون فضا خاموش میشه. حتی مثلا عصر یا شب وقتی که تنهام میرم حموم، برق هال رو هم خاموش می کنم حتی. 

10. چندراهیای برق، اونایی که همیشه لازم نیستن، مثلا اونی که سشوار اینا ازش برق می گیرن یا سه راهی کنار تختم که مال شارژ گوشیه، بعد از استفاده خاموش میشه. مامانینا که سه راهی تلویزیون رو هم خاموش می کنن هر شب، ولی مال ما دم دست نیست و نمی کنیم. اگه میتونید خاموش کنید.

11. تو ساعتای اوج مصرف برق از دستگاهای غیر ضروری استفاده نکنید. من سعی می کنم پلوپز و چای ساز رو قبل از ساعت 8 روشن کنم. اگه هم بتونید که فعلا از این نوع وسایل استفاده نکنید، خیلی بهتره.

12. و مورد آخر اینکه همه وسایلتون که خراب هستن و آب و برق زیادی مصرف می کنند رو تعمیر کنید. اگر شیر آبتون چکه می کنه حتما درستش کنید، خیلی آب مصرف میشه.

این نکات به ذهن من رسید. شما هم نکاتتون رو تو کامنتا بگید تا دور هم بتونیم یه کمپین صرفه جویی راه انداخته باشیم. 


+ تاریخ چهارشنبه 13 تیر‌ماه سال 1397ساعت 11:57 ق.ظ نویسنده لاندا 4 نظر>

امروز یه پست آموزشی داریم. حالا میگم چرا و در مورد چی.
این چند وقته که همه چی گرون شده، همه میگن خیلی مواظب وسایلتون باشید. دزدی زیاد شده. طلا، موبایل، لپ تاپ، همه چی. بییشتر از همه ذهنم درگیر موبایلم بود. انقدری که دیشب خواب دیدم با مامان داریم از خیابون رد میشیم، اونور یه موتور سوار ایستاده. حدس می زنم که کیف قاپه ولی ما وسط خیابونیم و نمیشه رد نشیم. میریم جلو و طرف میگه کیفتون رو بدید. نمیخوام بدم. ولی یکی از پشت سرمون با چاقو میاد و میگه بدید! ما هم کیفمون رو میدیم هر دو. موبایلامونم توشه. بعدش جیغ میزنم کمک، دزد، ولی هیشکی کمک نمی کنه. دم یه مدرسه ایم که یه عالمه مادر و بچه هستن، ولی هیچ مردی نیست بیاد کمک. هیچی گوشیمو دزد میبره. پنج شنبه ظهر هم هست و همه جا بسته ست. بقیه خواب دارم فکر می کنم که چجوری سیم کارتم رو بسوزونم و چجوری کارتای بانکیمو غیرفعال کنم. همش هم میگفتم اینا چه زرنگن، پنج شنبه ظهر کیف قاپی می کنن که آدم دستش به هیچ جا بند نباشه! بعد یه چیزی جالب بود. مثلا من قبلا این اتفاق رو واسه خودم تداعی می کردم و میگفتم که به دزده می گم مثلا کارت ملیم رو بده. پولام رو برداره یا مثلا تا اومد گوشیم رو میندازم یه جا و میگم گوشی ندارم و از این چرت و پرتا. ولی تو خواب دیدم در عمل هیچ کاری نمی تونم بکنم. دو دستی کیف رو تقدیم کردم! در واقعیت هم همینه. وقتی طرف چاقو داره (که قطعا داره)، مقاومت معنایی نداره!
حالا بریم سر آموزش: اگه کیفمون رو زدن چی کار کنیم؟

خب اول از همه همین الان که کیفتون رو نزدن، بلند شید این کارایی که میگم رو بکنید.

  1.      از همه کارتای بانکیتون یه عکس بگیرید که شماره شون رو داشته باشید.
  2.     شماره سریال یکتای گوشیتون رو یه جا سیو کنید. بهش می گن IMEI که اینجوری میتونید به دست بیاریدش:
 a.     روی جعبه موبایلتون نوشته.
b.     یا  توی موبایل اینو وارد کنین: #۰۶#*
c.     یا توی تنظیمات گوشیتون، قسمت about phone رو پیدا کنید، تو یکی از بخشاش نوشته.

3.     حالا همه اینا رو که تو گوشیتون سیو کردید، منتقل کنید به کامپیوتری، فلشی چیزی. یه جای دم دست باشه که اگر خدای نکرده دچار دزدزدگی! شدید زودی پیداش کنید.


4.     یه کار دیگه ای هم که می کنید اینه که روی گوشیتون اکانت گوگل رو فعال کنید. البته اکثریت فعال هست، ولی اگر نیست، یه اکانتی که رمزش رو بدونید روش ست کنید.


5.     اگر گوشیتون iphone هست، به تنظیمات، بخش icloud برید و گزینه find my iphone رو فعال کنید.


حالا بعد از اینکه کیفمون رو (خدای نکرده) زدن چه کنیم؟
اولش که میشینیم غصه میخوریم! ولی زیاد طولش ندید. بلند شید یه کاری کنید.
1.  اول از همه اینکه اگه تو ساعتیه که هنوز بانکا بازن، برید بانک و کارتتون رو مسدود کنید. اگر هم دیگه بانکا باز نیستن، اینجوری کارتتون رو مسدود کنید:
  •  ابتدا به نزدیک ترین دستگاه خودپرداز در محل خود مراجعه کنید
  •  دکمه ثبت را انتخاب کنید.
  •   گزینه مسدود کردن کارت را انتخاب کنید.
  •  شماره کارت را وارد کنید
  •  رمز کارت را وارد کنید.
در نهایت کارت به سرقت رفته و یا مفقودی شما مسدود خواهد شد.کارت بانکی
2. تو گوگل سرچ کنید: find my phone و بسته به اینکه گوشیتون اندرویدی باشه یا ios راهکارش رو بهتون میگه و میتونید لوکیشن گوشیتون رو پیدا کنید که البته در حالت دزدی خیلی به کار نمیاد مگر اینکه آشنایی بین پلیسا! داشته باشید.
3. اگر سیم کارتتون همراه اول هست، میتونید با مراجعه به دفاتر پیشخوان دولت ، نمایندگی های همراه اول ، ادارات مشترکین استان ها ، مراکز تلفن ثابت ( ارائه دهنده خدمات خاص همراه اول ) تقاضای قطع و دریافت سیم کارت جدید بکنید.  با 9990 هم تماس بگیرید و بگید که میخواید سیم کارتتون رو بسوزونید. نمیدونم میشه یا  نه، ولی فکر کنم بعد از احراز هویت بشه. بعدش هم یه سر به این صفحه بزنید: https://www.mci.ir/mobile-tracking
4. اگر هم ایرانسلی هستید می‌تونید از یک خط ایرانسل با شماره ۷۰۰ و یا از سایر خطوط با ۰۹۳۷۷۰۰۰۰۰۰ تماس بگیرید و به صورت تلفنی و توسط اپراتورو پس از احراز هویت، خط را قطع موقت کنند. به این صفحه هم سر بزنید: https://irancell.ir/portal/home/?paper/255311/257096/257109/%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C-
5. بعد از همه اینها برید به سامانه همتا (مربوط به طرح رجیستری) و با همون شماره سریال گوشی (IMEI) گوشیتون رو به نام خودتون ثبت مالکیت بکنید و بگید که مفقود شده، تا بتونید با طی مراحل قضایی، گوشی رو در ایران با هر سیم کارت دیگه ای غیرفعال کنید. (زهرتونو به دزد بریزید حتما. البته نمیدونم این بخشش چقدر تو ایران شدنیه!)

خلاصه امیدوارم هیچ وقت ازتون دزدی نکنن، پیش گیری همیشه بهتر از درمانه.
  • واسه پیش گیری همیشه زیپ کیفتون رو ببندید، خصوصا تو محیط های شلوغ.
  •  وقتی تو ماشین نشستید، چه ماشین خودتون چه تاکسی، اگر شیشه پنجره پایین هست، حتما کیف و موبایلتون رو از دسترس شخص بیرونی دور نگه دارید. یا بذارید پایین زیر پاتون، یا دستتونو بندازین تو بندش حسابی و گیر بدین، یا اگه راننده اید، کیف رو بذارید عقب رو زمین. و کلا هم همیشه در ماشین رو قفل کنید. بهتره پنجره ها هم زیاد و کامل باز نباشه. تو تابستون که کولر بگیرید چون تو سرعتای بالا، پنجره باز بیشتر از کولر بنزین مصرف میکنه! عجیبه ولی میگن هست!
  • وقتی بیرون راه میرید چشماتونو باز کنید و اطرافتون رو به دقت نگاه کنید. از کنار موتوری های مشکوک رد نشید، کلا موتوری میبینید بترسید. کیفتون رو همیشه سمت دیوار بگیرید. زیاد گوشیتون رو دستتون نگیرید. مثلا بازار اینا که میرید که اصلا، دنبالتون می کنن و تو شلوغی تو یه فرصت مناسب یه جوری میدزدنش که خودتون هم متوجه نمی شید. اگر جیب درست درمونی دارید، موبایلتون رو تو جیبتون بذارید و مواظبش باشید. به هر حال هر چی آدم همه تخم مرغاشو تو یه سبد نذاره بهتره. لااقل اگه کیفتون رو زدن، موبایلتون رو نبرن!
در مورد کارت ملی خودم هنوز راهکاری پیدا نکردم، هی میخوام با خودم نبرم بیرون ولی همه جا کارت ملی میخوان. گواهی نامه و کارت ماشین هم همینطور. دردسر داره دوباره گرفتن این کارتای مهم. تو کل خواب دیشبم داشتم به کارت ملی و گواهی نامه م فکر می کردم!
خلاصه اینکه امیدوارم از این به بعد هیچ وقت هیچ وقت، گذر دزد بهمون نیفته.
 

+ تاریخ چهارشنبه 13 تیر‌ماه سال 1397ساعت 09:29 ق.ظ نویسنده لاندا 1 نظر>
   1      2      3      4      5      ...      108   >>