Daisypath Friendship tickers
وبلاگicon
*روزهای لاندا* روزهای لاندا

خرید ساعت مچی

|

کد قفل کردن راست کلیک

دیروز سر نهار یه بحث داغ داشتیم در مورد اینکه چرا همه به نذری دهندگان کار دارن و هی میگن این پولا رو خرج فلان کار کنن ولی خودشون حق دارن با پولشون هر کاری که میخوان بکنن؟ من خودم واقعا آدم نذری دادن تو این اردرها نیستم ولی بنظرم آدم باید به عقاید همه احترام بذاره. یه عده دوس دارن نذری بدن. ممکنه دلیلشون فقط سیر کردن شکم یه عده گرسنه نباشه. ممکنه اولویتشون این باشه که با یه پرس غذا باعث بشن یه نفر بیاد پای سخنرانی کسی که از نظرشون داره حرفای خوب میزنه بشینه و به راه راست (بازم از نظر فرد نذری دهنده) دعوت بشه یا اینکه با این کارا اسلام رو زنده نگه داره. این دیگه بنظر من سلیقه شخصیه اون آدمه و چون ضرری هم نداره واسه جامعه، لزومی نداره که همه باهاش مخالفت کنن. خلاصه دو تا از همکارام مخالف بودن با من و یکی موافق و 4 نفری داشتیم بحث می کردیم کل تایم نهار رو. آخرش هم هیشکی اون یکی رو قانع نکرد. من معمولا به همین دلیل از بحث سرباز میزنم چون معمولا آدما سخت قانع میشن ولی این بار بحث کزدم باهاشون. و جالبه که اینایی که میگفتن نباید نذری بدن خودشون حتی میرن صف می ایستن و غذا می گیرن! خب اگه بده نرو عزیز من! دامن نزن به این فرهنگی که از نظرت معیوبه! 

عصری با ساحل که اتفاقا سر نهار هم مخالف من بود میخواستیم بریم مانتو بخره. نزدیک شرکت یه ایستگاه صلواتی بود که عدسی میداد. گفت بریم بگیریم. البته صف اینا هم نبود و همینکه از جلوش رد شدیم دادن بهمون. چقدرم خوشمزه بود. دستشون درد نکنه. من که کلا با اینکه خودم دیگه اصلا آدم مذهبی ای حساب نمیشم و تو این مراسما هم شرکت نمی کنم، ولی این روزا رو دوست دارم. خیلی زیاد. با اینکه حتی نمیرم بیرون یه دسته ببینم، ولی بنظرم همین حرکت (البته تا جایی که مزاحمت ایجاد نکنه) قشنگه. یه نوع کارناواله. حالا کشور ما جلوی همه چیز رو میگیره و نمیذاره جوونا خودشون رو تخلیه کنن. این یکی که جلوش بازه بتونن بیان بدون آزار رسوندن به بقیه یه کم از متن زندگی روزانه خارج بشن. خلاصه رفتیم یه مانتو واسش انتخاب کردم که خرید. حیف که همون یکی رو داشت وگرنه منم عاشق مانتوعه شده بودم. بعدشم اون یکی همکار جدیدم بهمون پیوست و یه کم دیگه گشتیم و بعد ساحل رفت و من دیدم که خونه این همکار جدید - زهره - تقریبا به ما نزدیکه و بهش گفتم بیاد با هم بریم. با گیلی تا یه جایی رسوندمش و اون بقیشو با تاکسی رفت و منم رفتم خونه. تو راه باز بحث شیرین نوار بهداشتی بود. قیمتای دیجی رو دیدیم که چندین برابر شده بود و خب یه سری نوع هاش هم نداشت اصلا، مثل مال من رو. بعد دوستم میگفت حالا چی کار کنیم؟ گفتم هیچی دیگه باید باردار شیم یه چندماهی راحت باشیم. کلی خندیدیم که بعدا بچمون میپرسه چرا منو به دنیا آوردین؟ بهش میگیم چون نوار بهداشتی گیر نمیومد  بعد دوستم گفت حالا 9 ماه دیگه پوشک رو چه کنیم؟ گفتم تا 9 ماه دیگه خدا بزرگه. والا! 

رسیدم خونه برنج پختم و سیگما اومد. کلی خوشحال بود. دیگه کلی گپ و گفت کردیم و حال داد و شام خورش کرفس داشتیم با پلو خوردیم و بعدش رفتم حمام. لباسا رو هم دو سه سری یه ربعه ریختم تو ماشین بشوره که دیگه تعطیلات نیستیم و اینا رو ببریم با خودمون. میخوایم بریم ییلاق پیش مامانینا. مامان و بتاینا کل هفته رو ییلاق موندن. ما هم بریم پیششون. شب هم گوشی بازی و لالای دبش.

صبح امروز از سیگما قول گرفته بودم که منو برسونه. با هم بیدار شدیم و من فکر کنم سرما خوردم. همش عطسه می کنم و آبریزش بینی دارم. منو رسوند شرکت و منم با حالت مریضی در خدمتتونم. امیدوارم سرماخوردگی جدی نشه و در حد همون حساسیت و فین فین باشه  عصری آخرین جلسه کلاس زبانم رو برم و بعدشم بریم خونه مادرشوهر. از این روز پر کارهاست که از 8 صبح اومدم بیرون و 12 برمیگردم خونه. 

التماس دعا دارم تو این روزا. اگه خواستین دعا کنین ما رو هم فراموش نکنین 

+ تاریخ سه‌شنبه 27 شهریور‌ماه سال 1397ساعت 11:54 ق.ظ نویسنده لاندا 2 نظر>

سلام دوستان. این بار طول کشید تا بیام. خیلی سرم شلوغ شده و روزی یکی دو ساعت اضافه کاری میمونم این چند روزه. چهارشنبه ساعت 6.5 داشتم با ماشین میرفتم خونه که داماد زنگ زد که گوشیش گم شده و اطلاعات ایمیلش رو داد که برم مکانیابی کنم گوشیش رو. یادتونه یه پست در مورد گم شدن گوشی نوشته بودم دیگه؟ به درد خورد. من وسط راه یه کناری نگه داشتم ماشین رو و نیم ساعتی تو ماشین در حال سر و کله زدن با گوگل بودم تا گوشی داماد رو بیابم. گوشیمم شارژ نداشت و چقدر خوشحالم از خرید شارژر فندکی توی ماشین که به دادم رسید. خلاصه گوشیش رو پیدا کردم که تو یکی از اتوبانای تهران در حال حرکت بود. داماد تاکسی سوار شده بود (البته ماشینه تاکسی نبوده) و بعد گوشیش گم شده بود. هنوز نمیدونست که ازش زدن یا افتاده تو ماشین. ولی برنمیداشتن گوشی رو. خلاصه رفت خونه و ماشینش رو برداشت و با گوشی بتا راه افتاد دنبال لوکیشن گوشیش. 4 ساعتی هر جا رفت اینم رفت تا اینکه آخر دید لوکیشن ثابت شده. رفت اونجا و هی بهش زنگ میزد و می گشت دنبالش تا اینکه آخر دید صداش داره از وسط بلوار میاد. صداش بود ولی خودش نبود. بالاخره فهمید که گوشی زیر خاکه و 20 سانت زمین رو کنده بود تا به گوشیش رسیده بود!!! گویا دزده میخواسته گوشی رو خاموش کنه ولی خوشبختانه نتونسته (گوشیش واسه خاموش شدن رمز میخواد حتما) و احتمالا چال کرده تا شاید باتریش تموم شه و بعدا بتونه بیاد سراغش!!! خیل عجیب بود ولی خدا رو شکر پیدا کرد گوشیش رو. دم تکنولوژی گرم!

من اون روز ساعت 7.5 رسیدم خونه و سیگما هم خونه بود و حاضر شدیم و رفتیم خونه مادرشوهر. از معدود دفعاتی بود که گاما اینا اونجا نبودن و من راحت با آستین حلقه ای می گشتم. پدرشوهر هم سخت سرما خورده بود. تا 11 اونجا بودیم و بعد رفتیم خونمون وسیله جمع کردیم و رفتیم خونه مامانمینا که شب اونجا بخوابیم. بابا خواب بود و مامان داستانای موبایل داماد رو تعریف کرد و بعد خوابیدیم.

پنج شنبه 22 شهریور، صبحونه خوردیم و بعد سیگما رفت سر کار و ساعت 12 ما راه افتادیم به سمت ییلاق. من رانندگی کردم. اونجا که رسیدیم نهار رفتیم رستوران و حسابی خوردیم! بعد رفتیم خونه و 3 ساعت خوابیدم! نزدیکای غروب با مامان رفتیم باغ و دایی هم اونجا بود و دوتا پسردایی ها و بچه یکیشون هم اومدن و یه کم حرف زدیم و ما برگشتیم خونه که دیدم بتاینا اومدن. بقیه شب به خوردن تتا گذشت. آخر شب هم بغلش کردم که بخوابونمش. بتا گفت باید بچسبونمش به خودم تا خوابش ببره. منم چسبوندمش و سه سوت خوابش برد. خیلی حال داد.

جمعه صبح بیدار شدیم و صبحونه خوردیم و دو ساعت طول کشید تا تصمیم بگیریم بریم بیرون. رفتیم رودخونه و از تتا یه عکس گرفتیم شبیه عکسی که از تیلدا تو همین سن و همینجا گرفته بودیم. مو نمی زدن با هم. خیلی شبیه هستن. بعد از رودخونه برگشتیم خونه و نهار و لالا و عصری رفتم حمام و ساعت 7 اینا راه افتادیم بیایم تهران. جاده شلوغ بود و ترافیک. تهران که رسیدیم من اسنپ گرفتم و رفتم خونه پیش سیگما. با هم شام خوردیم و خوابیدیم.

شنبه 24ام، سر کار خبرای جدیدی رسید. رییسم داره میره! و این خیلی بده. من خوب بودم باهاش و تازه تونسته بودم خودمو بهش ثابت کنم. ضدحال خوردم. بعدشم کار فشرده در حدی که نشد یه چای بخورم. تا ساعت 7 سر کار بودم و بعد با تاکسی رفتم سمت خونه. اونجا که باید یه تاکسی دیگه سوار میشدم، چون سیگما نزدیک بود صبر کردم و با هم رفتیم خونه. حس خوبی بود. بعد هم یه کم دراز کشیدم و لباسا رو ریختم تو ماشین تا واسه دو ساعت دیگه شستنش تموم بشه و با سیگما پیاده رفتیم رستوران نزدیک خونمون. خیلی حال داد. کلی تو راه حرف زدیم. به یاد روزای دانشگاه که خیلی میرفتیم پیاده روی. یه عالمه غذا خوردیم که خدایی نکرده کالری نسوزونده باشیم و بعد برگشتیم خونه. تو خونه هم کلی گپ زدیم. دیشب اصلا سراغ گوشی و لپ تاپ نرفت و همش به حرفام گوش کرد. خیلی خوب بود. شب هم زود خوابیدیم.

یکشنبه 25ام، خودم با گیلی اومدم شرکت و باز یه عالمه کار داشتم. عصری وقت آرایشگاه گرفته بودم بالاخره ولی خب جلسه هم داشتم که مدیر رفته بود جلسه و گفته بودن 6-7 برمیگرده. این بود که ساعت کاری که تموم شد من رفتم آرایشگاه کنار شرکت و گفتم بعدش برمیگردم. خیلی کارم طول کشید. 2 ساعت تو آرایشگاه بودم. ناخنامو باز ژلیش کردم. خیلی دوس دارم ژلیش رو. ناخنای خودم و کوتاه و نازک و قشنگ. لاک کمرنگ چشم گربه ای مگنتی! هم انتخاب کردم که سر کار تابلو نباشه. هر وقت بخوام لاک تیره روش میزنم. کار ابرو و اصلاح هم انجام دادم. خیلی حال می کنم باهاشون. کارشون تمیز و بادقته. تیغ هم نمیزنه ابرو رو. بند میندازه همش. یه کم هم کلفت تر برداشت ابرومو که دوس دارم و قشنگ شده. بعد از آرایشگاه برگشتم شرکت که با مدیر برم جلسه ولی مدیر هنوز از جلسه قبلیش برنگشته بود! هوا دیگه داشت تاریک میشد و رفتم گیلی رو برداشتم و رفتم خونه. با سیگما با هم رسیدیم تقریبا، اون 10 مین قبل از من. دو تیکه پیتزامون مونده بود که گرم کردیم و نفری یه تیکه خوردیم و بعد تصمیم گرفتیم باز بریم پیاده روی. البته که مسیرایی که انتخاب می کنیم کوتاهه فعلا. رفتیم تا جانبو که یه کم خرید کنیم. اونجا هم هیچی نوار بهداشتی نداشت. دیگه یه کم شوینده و دستمال و رب و دوغ و ماست اینا خریدیم و یه عالمه شد. ماشین هم که نبرده بودیم! هیچی دیگه یه عالمه بار با خودمون حمل کردیم. البته که بارهای سیگما خیلی خیلی بیشتر از من بود. پوکیدیم تا برسیم خونه. ولی حال داد که پیاده رفتیم. وقتی رسیدیم دیگه سیگما رفت سراغ کاراش و منم یه ساعتی واسه خودم تو تخت گوشی بازی کردم و اومد خوابیدیم.

امروز صبح هم 7:15 پاشدم و دستام بی حس بود. سیگما هم بیدار شد و یه کم ماساژشون داد تا حس برگرده بهش. فکر کنم بخاطر سنگین بلند کردن دیروز بوده. بعد با گیلی اومدم شرکت. حس کردم یه کم خیابونا خلوت شده. احتمالا همه رفتن یا دارن میرن. امروز هم یه عالمه کار دارم. این پست رو بالاخره تکمیل کردم بفرستمش.  

پ.ن: چرا بلاگ اسکای اینجوری شده؟ با بدبختی این پست رو آپ کردم. وبلاگا هم که باز نمیشن شکر خدا!!!!

+ تاریخ دوشنبه 26 شهریور‌ماه سال 1397ساعت 09:50 ق.ظ نویسنده لاندا 3 نظر>

سلام اهالی بلاگستان. خوبین؟ اوضاع چطوره؟ من خوبم. یعنی خیلی دارم سعی می کنم خوب باشم. راستش باز مشکلات گوارشیم شروع شده. دیگه فهمیدم به خاطر وسواس فکریه. همون چیزی که قبلا گفته بودم. خودم اسمشو گذاشتم وسواس فکری زمانی. اینکه دائم دارم تو ذهنم فکر می کنم که چه کارایی انجام بدم، مرحله به مرحله بهش فکر می کنم. داره جسممو داغون می کنه این پروسه. باید حلش کنم. در همین راستا یکشنبه عصر تصمیم گرفتم استخر نرم و برم خونه استراحت کنم. گفتم بسه که واسه هر عصر هی برنامه میچینم. حالا که یه جلسه کلاس زبان تموم شده بهتره برم خونه استراحت کنم. 5:15 رسیدم خونه. رکوردی بود خودش. رفتم تو تخت ولی خوابم نبرد. یه کم ول چرخیدم تو خونه. کتاب "سیذارتا" رو شروع کردم ولی یه کم بیشتر نخوندم. با گوشیم بازی کردم. و هیچ کاری نکردم. سیگما هم زود اومد به نسبت. 7.5 خونه بود. ذوق کردم. شام رو گرم کردم و آوردم با هم خوردیم قبل از 8. پاستای جمعه رو گرم کردم. خوردیم و بعد میخواستیم فیلم ببینیم که ندیدیم و به جاش سریال دلدادگان رو دیدم. مامان قبلیاشو برام تعریف کرده بود و از اینجا به بعد خواستم ببینم. دیدم و بعدش رفتم تو تخت و 11.5 خوابیدم.

دوشنبه ساعت 7 دم در شرکت پارک کردم. یه ربع تو ماشین چرت زدم و بعد رفتم شرکت. کار خوب بود. همکار جدید هم خوبه بنظر. ولی ظهر یه چیزی شد که ساحل خیلی ناراحت بود. یه نوع شکست عشقی بود. همش گریه می کرد و دیدم دیگه سر کار ضایعس و همه میان ازش می پرسن چی شده، بهش گفتم بریم بیرون از شرکت. رفتیم یه کافه نزدیک که راحت حرفاشو بزنه و هر چقدر که میخواد بغض کنه. آب هندونه سفارش داد و من اوتمیل با نوتلا. از نامردی های طرف گفت. خیلی حق داشت. البته پیش از این رابطشون تموم شده بود ولی امروز چیزی رو فهمیده بود که باعث شد کلا نظرش راجع به طرف برگرده. اینکه اصلا چرا عاشق چنین آدمی شده بود... خلاصه لحظات غم انگیزی بود. یه کم که حالش بهتر شد و حالت چشماش طبیعی شد برگشتیم شرکت. عصری با گیلی رفتم دم خونه بتاینا دنبالشون که بریم خونه مامان. تو خونه مامی کلی با کپل بازی کردیم من و تیلدا. خوردنیه ماشالا. بعد مامان گفت بریم خرید. رفتیم تره بار خرید میوه جات. مامان خرید می کرد و من وسایل رو ازش گرفته بودم و نشسته بود رو نیمکت. یهو دعوا شد اونجا. یه آقای جوون به یه پیرمرد گفت خجالت نمی کشی همش دنبال مادر من راه میفتی؟ زنگ بزن پسرت بیاد ببینم. عین فیلما بود. دیگه همون موقع ساحل بهم زنگ زد و نفهمیدم بقیه ماجرا چی شد. مامان خریداشو کرد و با هم برگشتیم خونه و بتا دخملاشو گذاشت و با داماد رفتن خرید. منم تتا کوچولو رو نگه میداشتم و بهش شیر خشک دادم خورد. یکی از بهترین لحظه هاس که به بچه ها تو بغلم شیرخشک بدم. خوابوندشون هم همین طور. معمولا بغلش می کنم میرم تو یه اتاق کم نور و هی راه میرم و واسش لالایی میخونم یا از گوشی پخش می کنم تا خوابش ببره. البته گاهی هم خوابش نمیبره و دست از پا درازتر برمیگردیم و خانم به ریش من میخنده. بعد سیگما اومد و با تیلدا بازی کرد و من بچه داری کردم. بتاینا برگشتن و با هم شام خوردیم و دلدادگان دیدیم و دیگه 11 بود که ما برگشتیم خونمون و تا بخوابیم شد 12.5.

سه شنبه 7:15 بیدار شدم و رفتم پارکینگ پارک کردم و شرکت کلی کار داشتم. همکار رفته و همه کارای اونم با منه. عصر مهمونی دوره خونه دایی بزرگه بود ولی من چون کلاس داشتم نرفتم مهمونی رو. به جاش رفتم کلاس زبان. معلممونو خیلی دوس دارم. خیلی بامزه س. کلاس رو تموم نمی کرد که. ساعت 9 دیگه من پاشدم از سر کلاس و 9.5 رسیدم خونه. پریدم تو حموم. دیگه شام هم نخوردم چون سر کلاس شیرینی خورده بودم. 11.5 هم خوابیدم.

چهارشنبه که امروز باشه، صبح زود اومدم شرکت. باز 7 رسیدم و نزدیک شرکت پارک کردم. تو ماشین نشستم و لاک زدم و کتاب صوتی "بی نوایان" رو تموم کردم. قشنگ بود. همون بی نوایان قدیمی که احتمالا همه هزاربار خوندن. من نخونده بودم ولی بخشایی از فیلمشو دیده بودم. قشنگ بود. تو این مدت هم کتاب صوتی "سه شنبه ها با موری" رو قبل از این تموم کرده بودم. قبلا کتابشو خونده بودم و این بار صوتیشو گوش دادم. خیلی دوسش دارم. به حرفاش فکر می کردم همش. قشنگ بود. بعدشم که امدم شرکت و وسط کارام خورد خورد این پست رو نوشتم. واسه عصری برنامه دارم برم آرایشگاه و بعد خونه یه کم کار دارم و بعدش بریم خونه مادرشوهر. میخوام آخر هفته بدون سیگما برم ییلاق. کار داره و نمیتونه بیاد.

 

+ تاریخ چهارشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1397ساعت 11:01 ق.ظ نویسنده لاندا 6 نظر>

دیروز اومدم اینو اینجا بنویسم، دیدم بهتره که به سیگما بفرستمش:


دلم یه هوای ابری و تاریک میخواد و یه آرامبخش که خواب و منگ باشم تو آغوشت رها شم. دلم میخواد یه کم از هوشیاریم نسبت به محیط کم بشه. بخوابم و ولو شم. خوابای خوشگل ببینم. خواب 17-18 سال پیش رو ببینم، خواب اولین خونه ای که توش چشممو باز کردم. دلم پارک پردیسان پاییزی رو میخواد. برگای زرد بریزه رو سرم. هوا سرد و ابری باشه و من زیر پتو کنار تو بخوابم. دلم پاییز شمال میخواد. کلبه جنگلی. دلم خواب میخواد. 24 ساعت تو هوای پاییزی و ابری بخوابیم با هم...


اینو با یه عکس پاییزی دو نفره براش فرستادم. واقعا دلم همچین چیزی میخواد. ولی موندگاریم فعلا تو تهران. همکارم از سفر برگرده ببینیم میشه یه سفر بریم یا نه. 

در ضمن عمیقا هوس دارم یه روز بمونم خونه و هیچ جا نرم. ولی خب نمیشه دیگه. هیییی. بیکاری کجایی که یادت بخیر... شدید حال و هوای 2 سال پیش، بعد از ازدواج که بیکار بودم و عصرا تو هوای پاییزی می رفتم پیاده روی تو پارک سر کوچه، اومده سراغم...

+ تاریخ سه‌شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1397ساعت 12:10 ب.ظ نویسنده لاندا 3 نظر>

گفته بودم بهتون که با همکارام زیاد حال نمی کنم. یعنی حتی اون دو سه نفری هم که باهاشون صمیمی ام زیاد فیوریتم نیستن. حال نمی کنم از دیدنشون. واسه همین سر کار اومدن سختم شده. من تمام مدرسه رو به ذوق دوستام میگذروندم. عاشق این بودم که برم مدرسه. از تعطیلات تابستون خسته میشدم و دوس داشتم مدارس زودتر باز بشن که برم مدرسه. ولی الان اینجوری نیست. اصلا بهم ذوق اومدن رو نمیدن. همش دوس دارم تعطیل باشه نیام شرکت. گاهی حتی دوس دارم همکارام نیان که کمتر ببینمشون! بجاش روزایی که با دوستای خودم قرار دارم صبح از ذوق از تخت میپرم بیرون! شدیدا دلم دوست خوب و صمیمی میخواد. میسپرمش به خدا که دوستای خوب بذاره سر راهم.

دیروز عصر تاکسی گیر نمیومد. کلی تو صف بودم. بالاخره گیر اومد و رفتم از داروخونه شبانه روزی نزدیک خونه میسلار واتر بگیرم. بایودرما روش زده بود 59 تومن و خانومه هم گفت 59 ئه. بعد که بارکد خوان بارکدشو خوند گفت 75 تومن! لحظه ای قیمتا عوض میشه. بعد گفتم نوار بهداشتی هم میخوام، گفت خبر نداری خانوم؟ نیست اصلا. نداریم! عجب مملکتی شده! فکر کنم یکی دو بسته خونه مامانینا داشته باشم. خدا کنه باشه. حکم طلا رو داره الان دیگه! البته میگن هنوز یه جاهایی دارن. ولی اگه خونه مامان سه بسته داشته باشم فعلا نمیگیرم تا ببینم چی میشه. احتکار نمی کنم. فعلا همش دارم سعی می کنم به خودم بگم زندگی هنوز عادیه!!!! با اینکه نیست! ولش کن.

رفتم خونه و برنامه ریزی کردم واسه انجام کارام. اول زنگ زدم به مامان که خونه بتا بود. واسه خودمم یه شیرقهوه درست کردم و با شکلات خوردم. گرسنه م بود. بعد لباسا رو ریختم تو ماشین. تو واتس اپ با دوستام یه بحث داغ داشتیم که نشستم پاش. تو این فاصله گوشت رو گذاشتم بیرون یخش آب شه. یه ساعتی موند و نشد. دیگه با ماکروفر یخ زدایی کردم و یه بسم الله گفتم و زودپز رو علم کردم. اولین بار بود که کاملا تنها بودم و میخواستم باهاش کار کنم. از سری قبل نوت برداشته بودم که چجوری باید باهاش کار کنم. گوشت رو ریختم توش و مراحلش رو رفتم. بعد صدا میداد، ترسیدم رفتم تو اتاق که اگه ترکید نمیرم! قبلش البته لباسا رو پهن کردم رو بند و لباسای قبلی رو هم بردم تا کردم چیدم تو کشوها. بقیشم پای گوشی بودم تا نیم ساعت بعد که گوشت حاضر شد و سیگما هم اومد. شام خوردیم با هم. زیاد هم خوردم :پی بعدشم سیگما رفت تو گوشیش و منم رفتم تو گوشیم رو تخت. ولی تا بخوابیم 12 شد.

امروز صبح کله سحر با گیلی رفتم یوگا. 6 نفر بیشتر نبودیم. خیلی خوب بود کلاس. کلی حرکت کششی کار کردیم که من توش درخشیدم باز. بعد از 2 هفته میرفتم کلاس. از وقتی گردنم گرفته بود دیگه نرفته بودم. خیلی حال کردم. رفرش شدم. بعد رفتم شرکت و یک عدد همکار جدید اومده برامون که خودم رزومشو داده بودم. البته تو اداره ما نیست. از بچه های دانشگاه بود و رزومه ش خوب بود. البته وقتی تو دانشگاه بودیم من نمیشناختمش. ولی الان علی الحساب نهار رو با هم خوردیم و فکر کنم دختر خوبی باشه. کاش بشه باهاش صمیمی بشم. امیدوارم نتیجه دعای پاراگراف اولم باشه که قبل از نهار نوشته بودم :پی

 

+ تاریخ یکشنبه 18 شهریور‌ماه سال 1397ساعت 02:29 ب.ظ نویسنده لاندا 6 نظر>
   1      2      3      4      5      ...      113   >>