Daisypath Friendship tickers
وبلاگicon
*روزهای لاندا* لاندا لاغر می شود... - روزهای لاندا

خرید ساعت مچی

|

کد قفل کردن راست کلیک

من اومدم. هاه. (با لحن سنجد بخونید )

از دوشنبه بگم که عصری خودم تنهایی رفتم تیراندازی. تفنگم خراب بود، بایاس نبود و هی چرت می زدم. کلی طول کشید تا مثلا تنظیمش کنه. تا آخر هم خوب نبود شلیکام! دپرس شدم و برگشتم سمت شرکت که با ساحل بریم تا تاکسیا. ساحل هم که همش اعتراض می کنه و مشکلات کاریشو میاد واسم میگه. من اصلا خوشم نمیاد. خصوصا که بخشمون جداست و کار اون اصلا به من ربطی نداره. هی میاد بد میگه از شرکت و همه که چقدر ال هستن و بل هستن. سخت میگذره بهم وقتی میره تو این فازا. هی سعی می کنم حرف رو عوض کنم. ولی لزوما موفق نمی شم. خلاصه رفتم خونه و بسی خسته بودم. سیگما قبل از من اومده بود خونه. قهر بودم هنوز. اونم هی می گفت بیا آشتی کنیم. رفتم یه کم دراز کشیدم و گوشی بازی کردم. خوابم نبرد. باز اومدم تو هال و دیگه کم کم عادی حرف زدیم و من سالاد خوردم واسه شام و به سیگما گفتم خودش بره نیمرو درست کنه بخوره چون من خیلی خسته بودم و قهر. دیگه کم کم آشتی کردیم و من 11 خوابیدم.

سه شنبه 21 فروردین، صبح سختم بود بیدار بشم و برم یوگا. یهو یاد ماموریتم افتادم و دیدم وقت دارم بخوابم. به سیگما گفتم منو ببره سر کار و تا 7.5 خوابیدم. بعد من رو رسوند شرکت و من تند تند کارام رو کردم چون باید واسه یه کاری از سمت شرکت میرفتم دانشگاه خودمون. صبح هم که اعلام کردن دلار اومده پایین و تک نرخی شده. خوشحال شدم. حدود ساعت 11 با تاکسی رفتم دانشگاه و کارم رو انجام دادم. از اونجا رفتم خونه ماشین رو برداشتم و یه ربعی استراحت کردم و رفتم خونه مامانینا. دور همی نهار خوردیم من و مامان و بابا و تیلدا. تیلدا خیلی خوشحال بود. همش می گفت خاله نمیشه بیشتر بیای اینجا؟ ببین چه خوبه با همیم. گفتم خاله آخه باید برم سر کار. گفت سر کار خوبه، ولی بیای اینجا بیشتر کیف میده. J) قربونش برم من. خیلی دلش تنگ میشه و همش هی میاد میگه میدونی من چقدر دوست دارم؟ انقدر خسته ام همیشه که نمیرسم براش خوب وقت بذارم. خلاصه ظهر رفتم تو اتاق تاریک خودم 2 ساعتی خوابیدم و از زمین و زمان فارغ شدم. این هفته خیلی خیلی خسته شده بودم. این خواب واسم لازم بود. بیدار که شدم همش با تیلدا بازی کردم و خوش گذشت. شب هم داماد و سیگما اومدن و شام خوردیم و مامانینا باید بعد از شام میرفتن خونه پسرخاله ولی ما حال نداشتیم بریم و همونجا موندیم و گپ زدیم و 11 رفتیم خونمون خوابیدیم.

چهارشنبه 22 فروردین، با ماشین رفتم شرکت. خیلی روز کسل کننده ای بود. کارم خیلی کم بود و حوصله م سر رفته بود. قرار بود با دوستام بریم اپارک که دیشب قرار رو به هم زدن و ضد حال زدن. بعد از شرکت رفتم خونه و خوابیدم 1ساعت. سیگما اومد و با هم شام خوردیم و رفت جلسه ساختمون. حدود دو ساعت جلسه طول کشید و من گوشی بازی کردم کل مدت رو! وقتی اومد خبرای خوبی نداشت. اعتراض کرده بودن که چرا ما پارکینگ همسایه رو اجاره کردیم؟! به شما چه آخه؟ قرار شد هیشکی وسیله اضافه نیاره و ما هم بهشون گفتیم حق ندارن دوچرخه های بچه هاشونو بیارن تو راهرو و طبقه آخر بند رخت بذاره تو راهرو و قص علی هذا! حسابی حرصمونو درآوردن. عصبی بودیم. دیگه نشستیم شهرزاد 7 رو دیدیم و خوابیدیم.

پنج شنبه 23 ام صبح، قرار بود ناشتا برم آزمایش بدم. ساعت 10 بیدار شدیم و خودمو وزن کردم. 1.5 کیلو از هفته پیش لاغر کرده بودم. هورااااا. رژیم و ورزش این هفته جواب داد خدا رو شکر. رفتیم آزمایشگاه. اول از دست چپم تست گرفت که رگم رو پیدا نکرد و فقط الکی سوراخش کرد! بعد از دست راستم خون گرفت و آزمایش ادرار هم دادم و گلاب به روتون بعدا باید آز مدفوع هم بدم. بعد از آزمایش رفتیم کله پاچه زدیم بر بدن! عاشق کلپچم، اونم با سیگما که با میل و علاقه می خوره. هر چیشم من نخورم اون میبلعه. خخخخ. بسی حال داد. صبحونه و نهار با هم شد. بعد رفتیم خونه و سیگما یه کم رفت به کارای ساختمون برسه و من یه چرت خوابیدم و وقتی اومد حاضر شدیم و رفتیم استخر. میخواستیم به خودمون حال بدیم و رفتیم استخر هتل ارم. بسی تر و تمیز و خوشگل. من که خیلی حال کردم ولی گویا مردونه ش زیاد خاص نبود. کلی شنا کردم و تو آب تردمیل و دوچرخه ثابت هم داشت و ورزش کردم کلی. 6.5 قرار داشتیم که بیایم بیرون و اومدیم و رفتیم خونه، حاضر شدیم و رفتیم خونه مامان سیگما. نینی واکسن 1.5 سالگیش رو زده بود و نق نقو بود تا حدودی. محکم هم صورتم رو چنگ انداخت و زخم کرد L بازیشه مثلا L باید یه اسمی واسش بذارم اینجا. شام هم حسابی خوردم و قشنگ چیتینگ بود. نینی زیاد اذیت کرد و 11 رفتن و ما تا 12 نشستیم و بعد رفتیم خونه خوابیدیم.

جمعه 24 فروردین، ساعت 11 بیدار شدیم و صبحونه خوردیم و وسیله جمع کردیم و رفتیم منیریه خرید. یه سری چیز میز واسه خودم میخواستم که پیدا نکردم. مامان گفته بود واسه کاپا یه پیرهن شورت پرسپولیس بخرم که پیدا نکردیم. دست از پا درازتر محیط رو ترک کردیم. تو راه یه ساندویچ خوردیم و پیش به سوی ییلاق. حدود 3.5 اینا رسیدیم و مامان و بابا اونجا بودن. چایی خوردیم با هم و بعد گفتیم بریم دم رودخونه. از یه جاییش رفتیم که پل نداشت و باز زدیم به آب مثل هفته قبل. خیلی هم سرد بود. ولی حجمش از ده روز قبل کمتر بود. رفتیم اون طرف رود و یه کم تو باغ نشستیم. بعد هوس کردیم از کوه بریم بالا. ولی خب اونجا راه کوهنوردی نبود. شیب 80 درجه داشت! مامان و بابا دامنه کوه رو رفتن که برسن به شیب کمتر و برن بالا ولی من و سیگما همون شیب تند رو رفتیم. انقدر نفس نفس می زدم که. خیلی سخت بود ولی رفتم. اون بالا که رسیدیم بابا هم از اون یکی راه اومده بود و مامان داشت از یه جای دیگه یه تپه ی دیگه رو هم میرفت بالا! قرار شد بریم پیش مامان. من واقعا خسته شده بودم دیگه. بیشتر نفس کم میاوردم. ولی رفتم به زور. کلی رفتیم بالا و یه کم نشستیم و عکس انداختیم و بعد دیگه خورشید رفت و داشت سرد میشد. برگشتیم پایین. این سری از یه جای دیگه ی رودخونه برگشتیم که یه پل نازک چوبی داشت. بابا اومد بره ولی سرش گیج رفت و نتونست ادامه بده. سیگما رفت بابا رو گرفت و بابا عقب عقب برگشت. و با مامان رفتن از توی رودخونه بیان. اول سیگما از رو پل رد شد. بابا به من میگفت نرو ولی رفتم. سعی کردم زیاد پایین رو نگاه نکنم چون خیلی ارتفاع داشت از روی رودخونه. رد شدم راحت. مامان و بابا هم اومدن و با هم رفتیم خونه. خیلی خیلی خسته شده بودم. وقتی رسیدیم بتا اینا هم از تهران اومدن. تیلدا باز خیلی دلتنگ شده بود. دور هم نشستیم و گپیدیم و شامیدیم! بعدش هم بعد از مدت ها شلم بازی کردیم که ما باختیم بهشون. مصاحبه پایتختی ها رو دیدیم و بعد هم لالا.

شنبه 25 ام، مبعث بود و تعطیل. صبح حاضر شدیم رفتیم باغ و پر از شکوفه بود. یه ذره هاپو بازی کردم و بعد با سیگما پیاده زیر بارون برگشتیم خونه و بقیه موندن باغ. پیاده روی زیر بارون با آهنگ پرسه سیاوش قمیشی عالی بود. رفتیم خونه و سیگما جوجه کبابا رو سیخ کرد و من دوش گرفتم و برنج پختم تا مامانینا از باغ برگردن. وقتی اومدن سیگما رفت تو باغچه جوجه ها رو کباب کرد و پلو هم آماده بود و همه اومدن و نهار خوردیم. بعد از ظهر من یه چرت نیم ساعته زدم و پشت صحنه پایتخت رو دیدم. عالی بود. اصلا آدم فکر نمی کنه انقدر فیلم ساختن سخت باشه. خیلی پروژه بزرگی بوده. عالی بود. عصر دیگه جایی نرفتیم و نشستیم همگی با هم گردو شکوندیم و مغز کردیم. سریال آنام رو دیدیم و شام خوردیم و راه افتادیم به سمت تهران. یه جا اومدیم از یه راه جدید بریم ولی اشتباه کردیم و کلی عقب افتادیم. تقریبا 12 بود که رسیدیم خونه و بدیو بدیو وسایل فردام رو آماده کردم و خوابیدم.

یکشنبه 26ام، دم صبح از صدای بارون بیدار شدم. خیلی شدید می بارید. 6.5 پاشدم و حاضر شدم و کاپشنم رو هم از کمد آوردم بیرون و با ماشین رفتم که برم کلاس یوگا، بارون شدید میومد. برف پاک کن با تندترین سرعتش کار می کرد. آهنگ رو قطع کردم و به صدای بارون گوش دادم. خیلی خوب بود. رفتم کلاس ولی مربی نیومده بود و کلاس تشکیل نشد. تا شرکت پیاده روی کردم و رفتم سر کار. سوت و کور. خیلیا نیومده بودن یا دیر اومدن. من هم همچنان سر کار. عصری میخوام برم استخر.

+ تاریخ یکشنبه 26 فروردین‌ماه سال 1397ساعت 03:40 ب.ظ نویسنده لاندا 4 نظر>