-
عمه - خاله
پنجشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1395 11:39
بهار زندگیم تیلداست. انقدر خوردنی شده الان که. حرف افتاده و خیلی خوشگل حرف میزنه. همه چیز رو میپرسه این چیه و تا توضیح نگیره ول نمیکنه. اما وقتی براش توضیح میدی قشنگ گوش میده و همون بار اول هم یاد میگیره. واسه همین من قشنگ براش وقت میذارم و واسش توضیح میدم. خیلی لذت میبرم از این کار، چون کاملا نتیجه توضیحاتم رو میبینم...
-
ساعت ٤:١٥ صبح!
چهارشنبه 29 اردیبهشتماه سال 1395 04:15
این هفته همش مهمونی بازی بود. جمعه خونه مامانبزرگ سیگما و بعد خودشون، شنبه دوره خونه دوستم، یکشنبه عروسی پسرخاله، دوشنبه پاتختی، سه شنبه عروسی فامیل دور سیگماینا، بسی خسته ام اما الان نصف شبه و من بی خوابم. ساعت ٤ و خورده ایه و گلودرد دارم و بیخواب ... واسه عروسی پسرخاله رفتم آرایشگاه و بی نهایت از میکاپم خوشم اومد....
-
22 اردیبهشت
چهارشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1395 12:03
امروز تیلدا خونمون نیست و من نه لازمه برم کتابخونه، نه خونه بتا و نه مدرسه و یونی. کلی خوشحالم، قشنگ دیر بیدار شدم، کسی هم خونه نبود و همه صبحونه م رو وزن کردم که یه سنسی از کالری مصرفیم داشته باشم. آدم کالری شمردن نیستم، همینجوری یه کم رعایت کنم لاغر میشم. مثل این مدت که یه کیلو کم کردم بدون هیچ زحمتی و حتی با اون...
-
دوشنبه پرکار
چهارشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1395 00:15
عجب روز پرکاری بود دوشنبه. عصر مهمونی دعوت بودم خونه خاله و از صبح باید میرفتم مدرسه و بعدشم یونی. در نتیجه با ماشین رفتم و پیِ ترافیک رو به تنم مالیدم. رفتم مدرسه و آخرین جلسه کلاس هام بود و احتمالا سال آخریه که درس دادم بنا به دلایلی و بی نهایت دلم تنگ میشه واسه اونجا که مدرسه خودم بود و این همه خاطره خوب ازش دارم....
-
خواب - لطفا درخواست رمز نفرمایید
شنبه 18 اردیبهشتماه سال 1395 22:04
-
تولد 26 سالگیم
شنبه 18 اردیبهشتماه سال 1395 21:26
بله بله، از اتاق فرمان اشاره می کنن که دیگه بنده اکنون 26 ساله می باشم. توضیحات زیر عکس کنار وبلاگم رو هم آپدیت کردم، 26 ساله شدم، هورااااا. همون جور که گفته بودم، مامانینا، شب تولد من رفتن ییلاق. بنده هم تنها میموندم دپرس می شدم، این شد که رفتم خونه بتاینا. سپردم که نذاره تیلدا بخوابه، تا من برم. تیلدا جونم انقدر...
-
لاندای لِه
دوشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1395 21:13
چقدر امروز بی حوصله ام. کاملا لومودم. صبح با بدبختی کله سحر داشتم میرفتم مدرسه و ناراحت جلسه عصر بودم که استاد ایمیل زد جلسه تشکیل نمیشه. انقدر خوشحال شدم که نگوووو. یه بخشی از راه رو سرخوشانه رفتم. اما وسطای راه باز هورمونا رفتن رو مخم. از اون هفته های لعنتی تقویمیه و دقیقا همه برنامه ها هم باید تو همین هفته باشه...
-
هفته دوم اردیبهشت دوست داشتنی
یکشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1395 20:08
بیاین براتون تعریف کنم این هفته رو. وسط هفته که درگیر کارای پروژه بودم هی هی. سه شنبه عصر، دوستم قرار بود بیاد یونی ما که باهام مصاحبه کنه واسه یکی از پرسشنامه هاش. یک ساعت و نیم دیرتر از قرارمون اومد و سوالاش رو هم با خودش نیاورده بود. (اسمایلی مو کندن بلاگفا اینجا به درد میخوره ها) به هر حال اومد و تا 8 شب یونی...
-
اولین روز مرد سیگما و مهمونی ها
شنبه 4 اردیبهشتماه سال 1395 20:58
چقدر سرم شلوغ بودا! همش هم که میام همینو میگم. خخخ. سه شنبه با مامان و تیلدا رفتیم آرایشگاه، اصلاح و ابرو و رنگ ابرو و عصری رفتم خونه خاله سیگما. مهمون بودیم، آش ویارونه گاما. خوش گذشت بهمون. چهارشنبه از صبح افتادم دنبال تدارکات روز مرد. تا قبلش هیچ برنامه ای نداشتم، یهویی تصمیم گرفتم. با بتا رفتیم باغ گل و کلی جعبه...
-
لاندا کجاست؟ تو پنج دری!
شنبه 28 فروردینماه سال 1395 19:52
رفتم ارائه دادم، استاد کلی ازم ایراد گرفت و نذاشت برم واسه دفاع باز با دوست جونام رفتیم پیک نیک،آی خوش گذشت، آی خوش گذشت. وسط بارون رفته بودیم پیک نیک و انقدر خوردیم که نگووووووووووووو آخر هفته هم با سیگمولی خوش گذروندیم حسابی. رفتیم پارک و بدمینتون بازی کردیم و بعدشم رفتیم خونشون دربی دیدیم، آی چسبید، آی چسبید. سیگما...
-
نی نی های ما
یکشنبه 22 فروردینماه سال 1395 11:47
سیگما 5 شنبه و جمعه هم رفت سر کار. 5شنبه شب اومد مهمونی خونمون و شب هم پیشم موند. صبح راهیش کردم بره سر کار. اولین بار بود که از خونمون می خواست بره سر کار. عصر با هم تولد دعوت بودیم. تولد پریسا اکیپ 5 نفره ی دوست داشتنیمون رفتیم کافه. خیلی دوسشون دارم و کنارشون واقعا بهم خوش میگذره. بعدش هم بردیمشون خونه آیندمون رو...
-
سفرنامه مشهد - سومین مسافرتمون
سهشنبه 17 فروردینماه سال 1395 17:18
-
تموم میشه اذیتای این مریضی یا نه بالاخره؟
سهشنبه 17 فروردینماه سال 1395 17:04
امروز میخواستم بیام سفرنامه ی مشهد رو بذارم، ولی نشد. مریض شدم. دیشب کلی بالا آوردم (گلاب به روتون)، همش هم نتیجه ی قرصی بود که دیروز دکتر بهم داد. فقط یه قرص بودا، ولی ترکوند منو! من کلی رفتم مشهد دعا کردم تموم شه این پروسه نساختن قرصا بهم و داغون بودنم، ولی نشد و ادامه داره همش. خسته شدم میشه دعا کنید منو؟ دعای تپل...
-
اینستاگرام
سهشنبه 17 فروردینماه سال 1395 16:31
دوستای خوبم، میخوام اینستاگرامم رو خونه تکونی کنم، کسانی که الان همدیگه رو فالو کردیم، (به جز معدود نفرایی که میشناسمشون)، میشه بیان خودشون رو معرفی کنن و بگن از کدوم وبلاگ هستن یا اسمی که اینجا کامنت میذاشتن چیه؟ میخوام کسایی که نمیشناسم اصلا رو آنفالو کنم و شاید هم بلاک
-
روزای اول سال 95
یکشنبه 15 فروردینماه سال 1395 20:38
شب عید، عیدی هامون رو به هم دادیم. سیگما کلی سورپرایز شد از یه پیرهن جدید که ازش خبر نداشت. پیرهنه یه نمه بزرگش بود، ولی چون خیلی حال کرده بود با طرح و رنگ و جنسش، دیگه عوضش نکرد و عاشقش شد. منم عیدیمو گرفتم. اول فروردین، ساعت 6:40 کنار سیگما چشمامو باز کردم، دوییدم رفتم صبحونه آماده کردم (مامانینا قبل از رفتن به...
-
اولین پست سال 95
شنبه 14 فروردینماه سال 1395 22:43
سلااااااااممممممممممممممممممممممممممممم. این اولین پست سال 95ئه. سال 95تون مبارک. فرصت نشد بیام براتون آرزوهای خوب خوب کنم و تبریک بگم. ولی هنوزم دیر نشده، سال نوتون مبارک دوستای خوبم، امیدوارم امسال بهترین سال زندگیتون تا به اینجا باشه براتون خب ببخشید که تو این تعطیلات ننوشتم، فرصت نشد اصلا. خیلی کم خونه بودم حالا...
-
مروری بر آخرین روزهای 94 :)
شنبه 14 فروردینماه سال 1395 22:14
اول اینکه 5شنبه صبح با مامان رفتیم خرید دوتایی، همه خریدای مامان رو انجام دادیم و بعدش برگشتیم خونه، از اونور سیگما هم داشت میومد خونه ما که با هم بریم سر خاک آقاجان، آخرین 5شنبه سال بود آخه. اومد و 4تایی رفتیم سرخاک. هنوز 10 مین نبود که رسیده بودیم که برف شدیدی بارید و نتونستیم بمونیم قشنگ. زودی برگشتیم اومدیم. ساعت...
-
خونه تکونی نصف شبونه
پنجشنبه 27 اسفندماه سال 1394 02:41
ساعت 2:30 شب، اینجا تهران، صدای من رو در حال خونه تکونی میشنوید! نترسید، سر و صدا نداره. 4 تا کشو و دوتا کمد کوچولو (یه طبقه ی پایین کمد عروسکا) رو دارم تمیز می کنم. کشوها تموم شده، کمده هم رو به اتمامه. نت هم که مجانی، گذاشتم انیمیشن اینساید اوت دانلود بشه که تو وقت آزادم ببینم. خودمم میدونم وقت آزاد ندارم، ولی خب...
-
چارشمبه سوری
چهارشنبه 26 اسفندماه سال 1394 11:54
وایییی، بالاخره منم چارشمبه سوری داشتم. خیلی سال بود که هیچ برنامه ای نداشتیم. فقط یه بار 3-4 سال پیش، با بتا و داماد رفتیم پشت بوم و بالن هوا کردیم و چنتا سیگارت زدیم که مسدوم هم شدم و تو دستم ترکید. خخخ. بعد دیگه همش تنها بودم و تو اتاق آهنگ گوش میدادم! سیگما همیشه با بچه های خاله هاش، میرفتن تو حیاط و جشن می گرفتن....
-
شارژم کمه، از یونی صدامو میشنوین
دوشنبه 24 اسفندماه سال 1394 17:53
امروز کله سحر رفتم مدرسه، کلا 5 تا از شاگردام اومده بودن که کلی نق و نوق کردن که ما هم بریم بیرون و درس ندید و اینا. با 5 نفر هم نمی شد کلاس تشکیل داد، این بود که کلاس کنسل شد. با همکارام یه سری از کارا رو کردیم و رفتیم صبحونه، بعد هم جلسه رو برگزار کردیم، بعدش کلی کار دفتری کردم و کلاس زنگ آخرم حتی 1 نفر هم نیومد و...
-
این چند روز
یکشنبه 23 اسفندماه سال 1394 12:35
پنج شنبه، خودم رفتم نزدیک خونه سیگماینا و سیگما اومد دنبالم از مترو و رفتیم خونشون. مامانشینا بله برون پسر عمه سیگما دعوت بودن و خونه نبودن. من و سیگما و گاما و شوهرش بودیم. مامان سیگما برام یه دسته گل نرگس گرفته بود، بسی خوشبو. با هم نشستیم استیج دیدیم و بعد هم عکسای عروس داماد بله برونی رو و بعدش سیگما منو آورد خونه...
-
چندگانه n ام :پی
چهارشنبه 19 اسفندماه سال 1394 11:48
1. دوره خونه دوستم خیلی خوش گذشت. 13-14 نفر بودیم و آلبوم عروسیش و فیلمش رو دیدیم. خیلی خوب بود. خوراکیای خوشمزه خوردیم و از سه تا از بچه ها هم عیدی های هیجان انگیز گرفتیم 2. قرصامو کلا قطع کردم، ولی هنوز یه نمه خارش دارم و پوستم هم شدیدا خشک شده. 3. قاب گوشیمو تزیینوندم. الان کلی شیک و مجلسی شده 4. از صبح سرمای بدجور...
-
ذوقای کودکانه
یکشنبه 16 اسفندماه سال 1394 11:50
دوس دارم یه عالمه کار تزیینی انجام بدم. از ظرفای هفت سین بگیر تا وسایل توش. دلم میخواد کلی چیز میز درست کنم، ولی همش وقت ندارم! نمیدونم چرا انقدر وقت کم میارم! یه قاب گوشی خام خریدم، میخوام خودم تزیینش کنم. دوره که میخوام برم خونه دوستم، یه مجسمه باحال براش گرفتم، دوتا جغد بازیگوشن. بعد جعبه ش از این مقوا قهوه ای ها...
-
5 روز با سیگما
شنبه 15 اسفندماه سال 1394 20:44
این هفته چقدر بدو بدو کردم. نرسیدم دست بزنم به پایان نامه م حتی! ولی راضیم، خوب بود. دوشنبه صبح رفتم مدرسه، بعدش رفتم دکتر و گفتم قرصم رو عوض کنه، بعدش رفتم یونی پیش استاد و بهش گفتم یه ارائه برام بذاره که اون دختره موضوع مقاله م رو بفهمه و هی نره پشت سرم بگه که از موضوع من مقاله داده! استاد خنده ش گرفته بود اصن از...
-
خونه عشقمون پیدا شد بالاخره
یکشنبه 9 اسفندماه سال 1394 20:28
به داروی جدید هم انگار حساسیت دارم! پوست صورت و گردنم ملتهب شده و میخاره همش! خسته شدم از اینکه به همه چیز حساسیت دارم! خسته شدم از مریض بودن و همیشه یه پای قضیه لَنگ بودن! پنج شنبه رفتم مترو نزدیک سیگماینا و سیگما اومد دنبالم که بریم اون خونه ای که الان دارن و قرار بود ما بریم توش رو ببینم. یه بسته شکلات بردیم برای...
-
دکتر + سیسمونی نینی
چهارشنبه 5 اسفندماه سال 1394 13:23
وای چقدر این هفته سرم شلوغ بود. رفتم موضوعم رو واسه یکی از استادای استاد خودم توضیح دادم و خوشش اومد. حالا دیگه بشینم پایان نامه رو بنویسم تا ببینم چی میشه. یه روز هم از سر کار رفتم دکتر، سیگما هم اومد و با هم رفتیم تو اتاق دکتر. جواب آزمایشم رو دید. هنوز اوکی نشده بود هورمونام، ولی احتمال اون بیماری بده خیلی کم شده و...
-
کادوی سپندارمذگان و خونه دیدن
شنبه 1 اسفندماه سال 1394 19:35
شب مهمونی سیگما چون رفته بود خونه ببینه و بعدش مونده بود تو ترافیک، ساعت 9 رسید و همه مهمونا اومده بودن. واسه همین نشد دیگه که کادوش رو بهش بدم. قرار بود فردا صبحش بیاد دنبالم که بازم بریم خونه ببینیم. ازش قول گرفتم که بعدش هم بریم پارک. قبل از اینکه سوار ماشینش شم، جعبه رو که تو یه ساک قایمش کرده بودم گذاشتم تو صندوق...
-
سپندارمذگان
پنجشنبه 29 بهمنماه سال 1394 09:58
این روزا داریم می ریم خونه ببینیم واسه خونه ی عشقمون، باید یه اسمی واسه خونمون بذارم مثه ماشین. یه بار روش فکر کردیم همش خنده دار میشد، لونه و آشیونه و اینا خلاصه که این همه خونه دیدیم هیچ کدوم به درد نمی خورد، به جز یکیش که خیلی خوش نقشه بود، ولی به پول ما نمی خورد تازه نمی دونیم کجا باید خونه ببینیم و الان چندین...
-
آزمایش و کلپچ
شنبه 24 بهمنماه سال 1394 20:05
امروز سالگرد فوت پدربزرگ سیگما بود. واسه همین دیروز قرار بود بریم بهشت زهرا. پنج شنبه هم طبق معمول بتا اینا و داداشینا و سیگما میان خونه ما، به سیگما گفتم وسایلشو بیاره و پیشم بمونه که صبح جمعه که زود میخوایم بریم بهشت زهرا، سختش نباشه با این کمرش دوباره بیاد دنبالم و اینا. واسه اولین بار تو تهران شب پیش خودم نگهش...
-
نوتلابار+ تکمیل نقش های زندگیم
پنجشنبه 22 بهمنماه سال 1394 13:21
جای هیجان انگیزی که با دوستام رفتیم، نوتلا بار بود. خیلیییی خوب بود و خوش گذشت، حیف که جای نشستن نداشت و جلوش وایستاده بودیم، برف هم میومد، اما سیستم گرمایشیش خوب بود. کلی چیزای هیجان انگیز خوردیم و بعدش رفتیم فوت کورت، اونجا هم کلی دور هم حرف زدیم و خوش گذروندیم، آلبوم عکسای نامزدی دوستم رو دیدیم و خیلییییییییییییییی...