-
پراکنده می نویسم
یکشنبه 20 دیماه سال 1394 00:43
واسه منی که همه چیزم روی برنامه باید میبوده، اینکه مساله به این مهمی بدون برنامه ریزی باشه، خیلی باید سخت می بود، ولی نبود. یه روز شیرین بدون برنامه، شاید خیلی زودتر از موعد و در شرایطی که شبیه تصوراتم نبود (شاید بهتر هم بود البته)، رقم خورد. حس خیلی جالبیه، ذهنم کلی درگیرش مونده و کلا همه چیزش جالبه... خدایا شکرت چه...
-
در راستای پست قبلی
سهشنبه 15 دیماه سال 1394 12:04
امروز قراره بریم آتلیه، یعنی میشه عکسا همونایی شده باشن که میخوایم؟ یه چنتا از عکسای عقد رو هم باید انتخاب کنم بدم روتوش و چاپ. با خودمون باشه سه تا چهار ماه دیگه هم طول میکشه! هاردم رو هم سیگما درستوند و اطلاعاتمو از روش برداشت. نمیدونم چرا دست اون خوب کار میکنه، دست من که میاد اینجوریه! دیگه میدمش به خودش اصلا! (مال...
-
نوتایتل
یکشنبه 13 دیماه سال 1394 11:43
چهارماه از مراسم عقدمون گذشته و هنوز عکسامونو نگرفتیم! دیگه دو هفته پیش پیگیر شدیم و بالاخره آتلیه این هفته زنگید که بیاین بگیرین و ما هنوز وقت نکردیم. بیاین بگیرین هم که نه. بیاین ببینین طراحی ها خوبه که بفرستیم واسه چاپ آلبوم! خدا کنه خوب باشه. بعدشم گفت که یه هارد بهمون بدین که کارای فیلمتونو روش شروع کنیم. قرار...
-
عکس های یلدا
یکشنبه 6 دیماه سال 1394 11:36
-
در تدارک یلدا (2) - شب یلدا
سهشنبه 1 دیماه سال 1394 13:09
دوشنبه هم که مدارس تعطیل شد و خوشحال شدم. با اینکه بنده روزمزدم و نرفتن کلی ضرره، ولی خب اصلا مهم نیست واسم. اصلا حسش نبود با این همه کار، برم سرکار. خخخ. تعطیلی به جایی بود. به استاد هم گفتم جلسه رو نمیام و وایستادم به تمیز کردن اتاقم که واسه تعویض لباس میان. رسما خونه تکونی بود. اتاقم افتضاح نامرتب بود و حالا مثل...
-
در تدارک یلدا (1)
سهشنبه 1 دیماه سال 1394 12:42
مشخصه چرا نبودم دیگه؟ همش درگیر کارای یلدا بودم. حالا میگم. پنج شنبه با سیگما باز مراسم "شهرزاد بینون!" داشتیم. قراره پنج شنبه ها، 2-3 قسمت شهرزاد ببینیم با هم. قسمت های 3-4 و 5 رو دیدیم. البته 5 رو دیگه خونه شلوغ شده بود و به زور تونستیم تا ته ببینیم. بعد تو اون وضعیت خیلی نمیشد احساساتی شیم، ولی چشمای...
-
کیک هندونه ای
چهارشنبه 25 آذرماه سال 1394 20:11
عاشق عکس این گوشه وبلاگمم. اصن حسی که از نامزدی بهم میده، وصف ناپذیره. لازمه بگم خودمون نیستیم دیگه؟ لباس من تو مایه های عکس هدر بود، نه عکس کناری. خلاصه که دوسش میدارم. گفتم میخوام کیک هندونه ای درست کنم تو پست قبل، هنوز پست تموم نشده پاشدم رفتم درست کردم تستی. خخخ. البته بدون تزیین خامه. مامان میخواست بخوابه و تیلدا...
-
پاشو روزتو خوشگل کن لانی
چهارشنبه 25 آذرماه سال 1394 13:56
دیروز کارد میزدن خونم در نمیومد. اصلا حالم خوب نبود. کارام رو هم تلنبار شده بود و حوصلشون رو هم نداشتم. همش رو تخت ولو بودم و هیچ کار مفیدی نمی کردم و فقط عذاب وجدان داشتم و حرص میخوردم از کاری نکردنم. شب آتیش بازی چشمای تو یادم نمیره.... خلاصه که نابودی بودم واسه خودم. شب دیدم زیاد خوابیدم و بهترین کار اینه که نصف...
-
فقط برای خودم
یکشنبه 22 آذرماه سال 1394 15:35
-
تولد سیگما
یکشنبه 22 آذرماه سال 1394 15:35
-
یه روز خوب ساختنیه + پاگشا خونه بتا
شنبه 21 آذرماه سال 1394 12:54
-
این منم
یکشنبه 15 آذرماه سال 1394 14:05
مراسم چهلم آقاجون برگزار شد... مراسم سر خاک خیلی خوبه. راحت نشستم یه گوشه و گریه کردم. سر ختم اینا همش باید حواسم به مهمونا می بود که چیزی کم و کسر نباشه، هیچی نفهمیدم چی شد! اینجا هم شب رفتیم تالار، بازم همش باید حواسم به همه چیز می بود، مامان سیگما اومده بود و چون تنها بودن من کلا رفتم پیششون نشستم و بازم حواسم به...
-
شفاف سازی روحیاتم واسه خودم!
سهشنبه 10 آذرماه سال 1394 12:29
دو سه تا پست روزانه نوشتم، ولی پابلیششون نکردم. به نظرم دیگه خیلی وقایع اتفاقیه بود. نکته خاصی هم نداشت. البته بماند که بنده نکات حسی ماجرا رو، چه خوب چه بد، اکثرا سانسور می کنم حس هام خیلی خصوصین واسم. حتی تو دفتر خاطراتم هم نوشته نمیشن. فقط گاهی حس های مثبت تو دفتر گاهنامه م ثبت میشه. حس های منفی هم که نباید نوشته...
-
به درک که واسه پروژه هیچ کاری نمی کنم!
شنبه 7 آذرماه سال 1394 23:01
آخر هفته ها به خودم قول میدم که در طول هفته کارای مربوط به یونی رو انجام میدم حتما! رو پروژه م وقت میذارم حتما! ولی رسماً ری. ده. ام!!! ولش کن، خسته شدم از بس اومدم غر زدم که حوصله ندارم رو پروژه م کار کنم. بدبختی با موضوع پروژه مشکل ندارم که، کلا حوصله انجام کار مفید رو ندارم! همش تو تلگرامم و وبلاگا! ذهنم پرش داره....
-
تولد مامان
جمعه 6 آذرماه سال 1394 09:10
اون شب با ماماینا رفتم خونه دایی تا حوصله م سر نره و به سیگما بیشتر از این گیر ندم! فرداش قرار بود برم خونشون. تو راه یه شاخه گل رز سفید خریدم و رفتم. اولین باری بود که بهش گل میدادم. بسی ذوق کردم. حسشو پرسیدم، گفت خیلی خوشحال شدم، واسه همین از این به بعد واست بیشتر گل میگیرم نهار خونه مامانبزرگش بودیم. بعد اومدیم...
-
چی میخوام من؟
چهارشنبه 4 آذرماه سال 1394 16:37
همین دیروز وسط غرغرهام داشتم فکر می کردم که چرا اصلا به ذهنش نمیرسه حالا که انقدر حال من بده، مثلا پاشه همینجوری بیاد پیشم که تنها نباشم و غصه نخورم. بعد امروز، بدون هیچ اطلاعی از اینکه دلم چی میخواسته، پیشنهاد داد که حوصله داری شب بیام دنبالت، شام بریم بیرون؟ خوشحال شدم از پیشنهادش. بعد نشستم فکر کردم که کی بیاد و...
-
من چمه اصلا؟!
چهارشنبه 4 آذرماه سال 1394 13:25
بخش زیادی از بی انگیزگی و بداخلاقی و کم طاقتیم، مربوط به قرصایی میشه که دکتر بهم داده. تا حالا دو سه بار هم رفتم مطب که عوض کنه قرصامو. یکیشو قطع کردیم، ولی باز هم عوارض مسخره ای برام داره و چون هورمونین، حال روحیم رو هم به هم زدن. الانم هر کاری می کنم و هر روندی میچینم واسه لذت بردن بیشتر از زندگی، لذتی در کار نیست!...
-
زندگی رو متوقف نکن لطفا!
یکشنبه 1 آذرماه سال 1394 15:23
تصمیم گرفتم با معجزه ی "رنگ" به زندگیم یه رنگ و بوی دیگه بدم. خیر سرم عروسم! عروس! چه واژه ی دوریه! چقدر نقشه ها داشتم واسه دوران نامزدی، ولی الان با یه سری اوضاع مسخره همشون تحت تاثیر قرار گرفتن. نمیشه کل زندگیم رو تعطیل کنم تا آخر زمستون که مثلا پروژه م رو دفاع کرده باشم یا جواب آزمایشه رو گرفته باشم یا...
-
تیرامیسو چی میگه؟!
پنجشنبه 28 آبانماه سال 1394 12:22
تولد بابای سیگما رو که نرفتم، مامان گفت میخوای بری یه کیکی چیزی درست کن ببر براشون. منم گفتم کیک زیاد درست نکردم و میترسم بد شه، بذار تیرامیسو درست کنم. یه بار دیگه هم درست کرده بودم با دستور کارگاه آشپزسازی دیگه، تو این پست گذاشته بودم: کلیک آقا رفتم کلی خرید کردم. از همه چی 4تا 4تا گرفتم! برگشتم خونه دستم کلی وسیله...
-
این داستان: تیلدا و سیگما
سهشنبه 26 آبانماه سال 1394 13:06
صبح تا عصر مدرسه ام. همکارم یکی از کلاسا رو نمیاد و دوتا کلاس رو با هم ادغام می کنم. خوب هم از پسشون برمیام. وسطشم واسه اولین بار کلی باهاشون خندیدم بعد از کلاس رفتم جلسه استاد و کلی گفت چرا 3 جلسه نیومدی و دونه دونه براش دلیل آوردم! رو مخه! بعد از جلسه قرار بود سیگما از سرکار بیاد دنبالم و با هم بریم خونه ما. ولی...
-
سالگرد نامه - 7
شنبه 23 آبانماه سال 1394 19:42
بالاخره قرار گذاشتیم که جشن هفتمین سالگردمون رو بگیریم.بعد از 10 روز که از سالگردمون میگذشت: البته میخواستیم بساط جوجه اینا ببریم پارک امسال، ولی دیگه چون یهویی بود و هنوز هم مخفی طور! بیخیال جوجه، کباب کردن شدیم و قرار گذاشتیم مثل سال های قبل بریم. حالا من از روزی که آقاجان فوت کرده، دیگه به احترام مامان خیلی کم...
-
تو باشی حال من خوبه...
جمعه 22 آبانماه سال 1394 00:20
یعنی همش از دوری بودها! دیشب هی بهونه میگرفتم. هی که میگم یعنی هی ها! بهش گفته بودم که کانورتر هندزفریم خراب شده، گفته بود برات میارم. گفته بودم از دوستت بپرس که دستگاه درست کننده سوکت تلفن داره؟ آخه یه سیم طولانی دارم که به مودمم وصله و سوکتش خراب شده، بعد سیمه زیر کلی از وسایلمه و فرش و نمیشه درش آورد و برد الکتریکی...
-
حس های چیپ!
چهارشنبه 20 آبانماه سال 1394 11:55
از سه چهار روز پیش مامان گفته بود میخواد چهارشنبه بگه داداشینا و بتاینا بیان خونمون، به سیگما هم بگو بیاد. به سیگما که گفته بودم، گفته بود که من تا 6 سرکارم و بعدشم ترافیک چهارشنبه شدیده و راه دوره و کمرم هنوز کامل خوب نشده و نمی تونم بیام، ببخشید. و داستان هم این بود که خیلی وقته خونمون نیومده، آخرین بار دو هفته پیش...
-
دلم میخواد مثه قبل بشم
سهشنبه 19 آبانماه سال 1394 00:13
دلم اون روزای بی استرس رو میخواد. نه اینکه همه چیم بر وفق مراد بوده باشه، نه، ولی بلد بودم چجوری به استرسم غلبه کنم و هر جور که میخواستم زندگی می کردم. از سال دوم یا سوم یونی بود که هر روز که میخواستم برم یونی، یه رنگی رو ست می کردم واسه خودم و دستبند و گل سر حتی و مانتوی اون رنگی و لاک اون رنگی ست می کردم و بسی شاد...
-
ملاقات سیگما + جشنایی که گرفته نمیشن
جمعه 15 آبانماه سال 1394 12:33
من و مامان و بابا و بتا و داماد و تیلدا، رفتیم ملاقات سیگما خونشون. بچه م رو تخت خوابیده بود. به خاطر ما اومد رو کاناپه حال ولو شد. تیلدا هم هی میدویید میرفت کنار سیگما میخوابید. کم کم یخش هم واشد و داشت خونه سیگماینا رو میذاشت رو سرش که دیگه ما بلند شدیم و رفع زحمت کردیم. اولین باری بود که بتاینا میومدن خونه...
-
چجوری میشه قدر سلامتی رو دونست؟
چهارشنبه 13 آبانماه سال 1394 14:25
رفتم داروها رو گرفتم و حالا خوشحالم که از این به بعد فلان مشکل و فلان مشکلم حل میشه. سیگما بهم میزنگه و میگه چقدر خوبه که میخندی، چقدر خوبه که حالت خوبه و خدا رو شکر میکنیم واسه نعمت سلامتی و همه اینا عجیبه، چون سلامت نیستیم نسبت به دوماه پیشمون ( که لااقل نمیدونستیم که سلامت نیستیم! ) و به این فکر میکنیم که همیشه خدا...
-
12 آبان
چهارشنبه 13 آبانماه سال 1394 00:10
عجب روزایی گذشت... یعنی مردیم از استرس و نگرانی. فوت آقاجون، دیسک کمر و استراحت مطلق سیگما و بیماری من. آزمایش داده بودم و منتظر جواب آزمایش بودیم. علائم بیماریم رو سرچ می کردم و بدترین جوابای ممکن رو می گرفتم. دکتر هم چیزایی گفته بود که نگرانیمو تشدید می کرد، هرچند سعی کرده بود خیلی ریلکس بگه ماجرا رو! به حدی ترسیده...
-
مستاصل و داغون...
سهشنبه 12 آبانماه سال 1394 12:16
شدیدا به دعاهاتون نیاز دارم الان. میشه دریغ نکنید؟
-
چرا اینجوری شد؟
یکشنبه 10 آبانماه سال 1394 11:24
دیگه نه پدربزرگ دارم، نه مادر بزرگ... این روزا فقط یاد حرفای آقاجون میفتم و گریه می کنم. شب قبل از عقد ما، خونه دایی بود و حالش بد شده بود یه کم. محضر ما هم طبقه دوم بود و پله داشت. مامان گفت آقاجون رو محضر نبریم و فقط مستقیم بیان تالار، به چند دلیل، یکی اینکه پله داره و الان که حالشون مساعد نیست پله ها رو بالا پایین...
-
آقاجونم...
دوشنبه 4 آبانماه سال 1394 22:29
آقاجونم، بعد از 7 سال دوری از مامانی، امشب رفتی پیشش... چقدر دلت براش تنگ بود، هر وقت اسمشو میاوردی، گریه می کردی براش... بازم به هم رسیدین، برین اونجا بازم عاشقونه زندگی کنین با هم...