-
چجوری میشه قدر سلامتی رو دونست؟
چهارشنبه 13 آبانماه سال 1394 14:25
رفتم داروها رو گرفتم و حالا خوشحالم که از این به بعد فلان مشکل و فلان مشکلم حل میشه. سیگما بهم میزنگه و میگه چقدر خوبه که میخندی، چقدر خوبه که حالت خوبه و خدا رو شکر میکنیم واسه نعمت سلامتی و همه اینا عجیبه، چون سلامت نیستیم نسبت به دوماه پیشمون ( که لااقل نمیدونستیم که سلامت نیستیم! ) و به این فکر میکنیم که همیشه خدا...
-
12 آبان
چهارشنبه 13 آبانماه سال 1394 00:10
عجب روزایی گذشت... یعنی مردیم از استرس و نگرانی. فوت آقاجون، دیسک کمر و استراحت مطلق سیگما و بیماری من. آزمایش داده بودم و منتظر جواب آزمایش بودیم. علائم بیماریم رو سرچ می کردم و بدترین جوابای ممکن رو می گرفتم. دکتر هم چیزایی گفته بود که نگرانیمو تشدید می کرد، هرچند سعی کرده بود خیلی ریلکس بگه ماجرا رو! به حدی ترسیده...
-
مستاصل و داغون...
سهشنبه 12 آبانماه سال 1394 12:16
شدیدا به دعاهاتون نیاز دارم الان. میشه دریغ نکنید؟
-
چرا اینجوری شد؟
یکشنبه 10 آبانماه سال 1394 11:24
دیگه نه پدربزرگ دارم، نه مادر بزرگ... این روزا فقط یاد حرفای آقاجون میفتم و گریه می کنم. شب قبل از عقد ما، خونه دایی بود و حالش بد شده بود یه کم. محضر ما هم طبقه دوم بود و پله داشت. مامان گفت آقاجون رو محضر نبریم و فقط مستقیم بیان تالار، به چند دلیل، یکی اینکه پله داره و الان که حالشون مساعد نیست پله ها رو بالا پایین...
-
آقاجونم...
دوشنبه 4 آبانماه سال 1394 22:29
آقاجونم، بعد از 7 سال دوری از مامانی، امشب رفتی پیشش... چقدر دلت براش تنگ بود، هر وقت اسمشو میاوردی، گریه می کردی براش... بازم به هم رسیدین، برین اونجا بازم عاشقونه زندگی کنین با هم...
-
ملاقات
دوشنبه 4 آبانماه سال 1394 20:18
آوردیمشون تهران، دیروز که رفتم ملاقات، هوشیاریش خوب بود، چشماش باز بود و حرفامونو میفهمید و جواب میداد. دستا و شونه هاش رو تکون می داد. از دیدنش تو اون وضعیت ناراحت بودم، ولی باز خیلی بهتر از روز قبل بود. امروز ملاقات نرفتم. سر کار بودم و بعدشم دکتر. مامان می گفت امروز خوب نبود حال آقاجون زیاد... کاش خوب شن، من میخوام...
-
عاشورای امسال....
شنبه 2 آبانماه سال 1394 20:28
عجب روزی بود... رفته بودیم ییلاق. هرسال تاسوعا و عاشورا میریم اونجا. مراسمش باصفاست و کلا ما دنبال فرصت و تعطیلاتیم که بریم ییلاق، هوایی تازه کنیم. اولش که سیگما می گفت کمرم درد می کنه و نمیام. منم واقعا دلم می خواست برم، چون اینجا حوصله م سر می رفت. سیگما که دید من دوست دارم برم اونجا، گفت سعی می کنم تا آخر هفته بهتر...
-
تولد مامان سیگما
سهشنبه 28 مهرماه سال 1394 22:23
عجب روزی بود. پنج و پنجاه دقیقه صبح بیدار شدم و شروع کردم به حاضر شدن و جمع کردن وسایلم. قرار بود شب برم خونه سیگماینا، چون تولد مامان سیگما بود. راستی کمر سیگما خوب نشده، همچنان درد می کنه و این هفته سر کار نرفت و موند خونه که استراحت کنه. میخواستم برم بهش سر بزنم، ولی بهم گفت راه دوره و بمون خونه کاراتو بکن، یهویی...
-
هنوزم باید پیچوند
یکشنبه 26 مهرماه سال 1394 10:44
سالگرد پیشنهادی که بهم داد نزدیکه. خب دیگه میدونین دیگه، هر سال یه کیک کوچولو میگیریم و میریم همون پارکی که بهم پیشنهاد داده بود. پارسال تصمیم گرفتیم از سال آینده حالا که این همه بساط زیرانداز و کیک اینا میبریم، جوجه اینا هم درست کنیم. این تصمیمو یادم رفته بود. تا اینکه اون روز سیگما یادم انداخت. می گفت حالا دیگه با...
-
پیتزا پنتری + بازی تیمی
شنبه 25 مهرماه سال 1394 22:59
این پنج شنبه و جمعه اولین پنج شنبه جمعه تاهل بود که تهران موندیم و جایی نرفتیم. تازه حتی پنج شنبه خونه همدیگه مهمونی هم نرفتیم و کلا همدیگه رو ندیدیم فقط سیگما بهم قول داده بود که جمعه میریم بیرون، چون کیف می خواست و قرار بود بریم بخریم. صبح جمعه زنگید و قرار شد بریم حموم و بعد بیاد دنبالم که بریم کیف بخریم و بعدشم...
-
خاطره ی سالگرد آشنایی
جمعه 24 مهرماه سال 1394 00:34
سیگما یهویی پی ام میده که یاد خاطرات آشناییمون افتاده و چقدر این خاطراتمون شیرین بودن. یادم میفته که عه، همین روزا بود که واسه اولین بار همدیگه رو دیدیم. یه پست سه سال پیش در موردش نوشته بودم که الان دیگه رمزیش کرده بودم. امشب پیداش کردم و باز خوندمش و رمزشو برداشتم تا شما هم بتونین بخونین:...
-
اولین دریا (سفرنامه شمال)
پنجشنبه 23 مهرماه سال 1394 09:59
شمال عروسی دعوت بودیم. تا یه هفته قبلش برنامه چیده بودیم که بریم، ولی دو سه روز آخر به دلیل بیمارستان بودن آقاجان، مامان می گفت من نمیام و شما اگه میخواین برین و خلاصه داستان داشت یه جوری پیش میرفت که نریم. ولی یهو شب آخر قرار شد که بریم. خیلی هم یهویی و کلی کار نکرده داشتیم. همون روز صبح که بیدار شدم دیدم چقدر گلودرد...
-
آشپزی - زرشک پلو با مرغ
سهشنبه 21 مهرماه سال 1394 18:45
عه؟ پست قبلی نصفه مونده بود؟ همون شب خطمون قطع شد و بدون نت شدم. بعد پست رو پابلیش نکرده بودم، با نت خط موبایلم اومدم کاملش کردم و پابلیش کردم، ولی نمی دونم چرا بازم نصفه آپ شده از اون هفته تا دیروز اینترنت نداشتم، ببخشید که انقدر نبودم. اوه، حالا چقدر پست نخونده دارم. سعی می کنم تا آخر هفته همه تون رو بخونم. حالا می...
-
از هر دری سخنی...
چهارشنبه 15 مهرماه سال 1394 11:26
رفته شرکت پیش علی، دوستش، تو نامزدیمونم بود. میزنگه بهم، حالمو می پرسه و اینکه کجا ام و نتیجه جلسه م با استاد چی شد و اینا. بعد با خنده میگه لاندا خانوم، علی آقا سلام می رسونن من میگم سلام برسون بهش توام. به علی میگه، علی آقا خانومم سلام میرسونه بعدشم دوتایی میزنیم زیر خنده. دیگه خانومش شدم دیگه ----- با سحر و پریسا و...
-
هفته غم انگیز
یکشنبه 12 مهرماه سال 1394 00:09
عجب هفته ای بود این هفته. ما کاشان بودیم که حادثه منا اتفاق افتاد. عمق فاجعه رو خیلی متوجه نشده بودیم. حس می کردم مثل هرساله کشته های مکه، یا مثلا مثل حادثه جرثقیل. ناراحت بودم، ولی نه انقدری که الان هستم.وقتی اومدیم تهران کم کم که عمق فاجعه رو فهمیدم از شنیده های حضار اونجا. مسلمان نبیند کافر نشنود بوده. من تجربه خفه...
-
اولین سفر
یکشنبه 5 مهرماه سال 1394 10:33
دیگه روزای آخری بود که داییش ایران بودن. برای عقد ما اومده بودن و حالا داشتن برمیگشتن. تقریبا این مدت هر شب مهمونی داشتن. خیلیاش رو بودم، ولی همش رو دیگه نمی شد باشم. مهمونیای دو شب آخر رو رفتم. خونه خاله ی سیگما بودیم. شب قرار بود آقایون برن فیلم محمد رسول اله و واسه همینم من ماشین برده بودم که خودم برگردم خونه. ولی...
-
اعصاب دارم!
سهشنبه 31 شهریورماه سال 1394 12:50
فقط اومدم بگم امروز اعصاب دارم. خب به قول آشتی، امروز یه روز دیگه ست و باید شاد بود دیگه. اصلا آدم نباید بذاره یه چیز رو مخ، بیشتر از یه روزش رو خراب کنه. استاده دیروز گفت که تا دو ماه دیگه باید کارتون تموم شده باشه! استرسی می کنه آدم رو!
-
اعصاب ندارم!
دوشنبه 30 شهریورماه سال 1394 13:17
یه روزاییم هست که از صبح یه اتفاقاتی می افته که اعصابت خورد خاکشیر میشه. انقدر میشینی گریه می کنی که چشمات اندازه چشم قورباغه میشه. انگیزه ت رو واسه همه چیز از دست میدی و میبینی که همه چیزایی که بهشون اعتقاد داری و فکر می کنی خیلی خوبن، تا حالا به هیچ دردت نخوردن و اصلاً هم باعث نشده که بقیه اونجور خوبی که دوست داری...
-
عکس نامزدی
چهارشنبه 25 شهریورماه سال 1394 23:16
-
عکس
سهشنبه 24 شهریورماه سال 1394 01:38
باز رمز دار کردم عکسا رو، ولی واسه اینکه جواب نظراتتونو بخونین، عکسا رو از این پست برداشتم و بردم تو پست بعدی و اونجا رمزدارشون کردم.
-
جشن عقدمون - بخش دوم
یکشنبه 22 شهریورماه سال 1394 14:16
-
اولین عروسی
چهارشنبه 18 شهریورماه سال 1394 12:55
امشب عروسی دعوتیم. اولین عروسی ایه که دوتایی میریم. (البته عروسی جداست، ولی به هر حال). نه راستی، یه بار هم نامزدی رفتیم با هم، دقیقا یک هفته بعد از بله برون. خخخ. به هر حال این اولین "عروسیه" و تازه بعد از عقد هم هست. خلاصه که باید برم لباسامو آماده کنم و آرایشگاه و نمی تونم الان بقیه ماجرای جشنمونو تعریف...
-
جشن عقدمون - بخش اول
سهشنبه 17 شهریورماه سال 1394 20:23
-
موهام + تیلدا
جمعه 13 شهریورماه سال 1394 18:51
باد پام خوابید و چند روز طول کشید تا پام خوب شه. الان دیگه قشنگ راه میرم، ولی هنوز میخاره یه کم پام، و اینکه رنگش هم به رنگ طبیعی برنگشته. بازم خدا رو شکر که می تونم راه برم. قشنگ از روزی که خوب شد، همش بیرونم. انقدر ذوق کردم پام خوب شده که. واقعا سلامتی بهترین نعمته... یه روز رفتم دنبال آرایشگاه و همشون گفتن که نمی...
-
حس اسم گذاری واسه این پستُ ندارم !
دوشنبه 9 شهریورماه سال 1394 23:07
زنبوره زمین گیرم کرده. پام خیلی خیلی باد کرده و نمی تونم راه برم. باز خوبه بخش اعظم کارها رو انجام داده بودم و یه کمش مونده، ولی من همچنان استرس پام رو دارم. واقعا الان وقت داغون شدنش نبود خب!!! تو همین هیر و بیر (هیر و ویر؟ حالا هر چی)، حامد همکلاسی قدیمیمون و دوست سیگما، داره میره از ایران. مهمونی خدافظی گرفته بود...
-
بقیه کارا
شنبه 7 شهریورماه سال 1394 21:13
آتلیه هم رزرو کردیم. یه کیف دستی خوشگلم گرفتم واسه روز نامزدی تو آتلیه اینا. مامان هم برام یه شنل دوخت، بسیار بسیار خوشگل. خیلی راضیم ازش دیگه فقط مونده یه گل و بلبلی واسه موهام و کلا کارای آرایشگاهی! حالا این وسط یه زنبور پامو نیش زده، پام شده اندازه قابلمه! نمیتونم راه برم! رفتم دکتر و گفت چیزی نیست و پماد اینا داد....
-
آزمایش ازدواج + حادثه مزخرف!
سهشنبه 3 شهریورماه سال 1394 21:56
صبح قرار بود 6.5 بیدار شم که سیگما 7 بیاد دنبالم و بریم آزمایشگاه. 7 سیگما زنگیدم که سر کوچتونم و من تازه بیدار شدم. ساعت نزنگیده بود! گفتم سیگما بیاد بالا و بابا هم بیدار شد و تا من حاضر شم با هم گپ زدن. فی الفور صبحانه هم خوردم حتی. دسشویی هم نرفتم که تو آزمایشگاه بیخود معطل نشم رفتیم آزمایشگاه. نامه محضر رو بردیم و...
-
نمی خوام!
یکشنبه 1 شهریورماه سال 1394 22:27
شاید یه روزی حوصله نداشته باشی، اصن شاید همه روزای دنیا حوصله نداشته باشی. باید چه کار کرد؟ من واقعا حوصله پروژه ارشدم رو ندارم. فوبیای رفتن سراغش رو دارم. اصلا دلم نمی خواد بهش فکر کنم. شاید واسه اینه که بی حوصله ام، حتی با داشتن یه روز نیمه خوب باز هم بی حوصله ام. سرم گیج میره وقتی از جام پا میشم. دستم هم درد می...
-
تو دو روز 4تاش تیک خورد!
شنبه 31 مردادماه سال 1394 01:14
تو این دو سه روز، کلی کار مفید کردیم. چارشنبه با مامان رفتیم دنبال لباس واسه مامان. کل مفتح رو زیر و رو کردیم و پیدا نکردیم چیزی رو که مامان می خواست. ساعت 10 شب مامان زنگ زد به خیاطش و ازش پرسید که میتونه 10 روزه براش لباس بدوزه؟ و اونم با کلی ناز قبول کرد. ولی من دوس داشتم آماده بگیره تا نگران نباشم. اما نبود دیگه....
-
حس این روزام...
سهشنبه 27 مردادماه سال 1394 14:25
سکانس اول: آهنگ روز بله برونمون، آهنگ عروسی محمد نوری بود: گل بریزین رو عروس و دوماد، یار مبارک یار مبارک باد... اون که شاده، شادوماده، از چشاش شادی می باره پای خنچه با یه غنچه دست تو دست داره... وای عاشق این آهنگیم من و مامان. بعد یه کم هم غمگین طور ه. مامان می گفت سال دیگه که تو میری، من بیام خونه کلی گریه می کنم....