عجب روز پرکاری بود دوشنبه. عصر مهمونی دعوت بودم خونه خاله و از صبح باید میرفتم مدرسه و بعدشم یونی. در نتیجه با ماشین رفتم و پیِ ترافیک رو به تنم مالیدم. رفتم مدرسه و آخرین جلسه کلاس هام بود و احتمالا سال آخریه که درس دادم بنا به دلایلی و بی نهایت دلم تنگ میشه واسه اونجا که مدرسه خودم بود و این همه خاطره خوب ازش دارم. امسال تدریس هم واقعا عالییییییییییی بود. تجربه بی نظیری بود. پروژه هاشونو تحویل گرفتم و بچه ها کلی اظهار ناراحتی کردن از تموم شدن کلاس. همدیگه رو بغل کردیم و با هم عکس یادگاری گرفتیم. دیگه یاد گرفتم گریه نکنم... بعد از مدرسه خیلی غیرمترقبه، یکی از دوستامو دیدم بعد از 8 سال. اومده بود مدرسه واسه جلسه خواهرش. خواهرش هم مدرسه خودمون میومد، ولی من نمیدونستم. چقدر خوشحال شدم از دیدنش. بعدش ماشینو برداشتم و رفتم یونی. کیفمو عوض کردم و رفتم دسشویی یونی آرایش کردم واسه مهمونی. بعد هم جلسه استاد و هدیه روز معلمش. بعد باز رفتم دسشویی و مانتومو عوض کردم حتی! بعدشم ممنونم از ترافیک که نبود و زود رسیدم خونه خاله. بزن و برقص کردیم کمی و به عنوان عروس بعدی برام دست زدن همه. خخخ.
من چند وقته هی اینجا دارم میگم پایان نامه؟! چرا تموم نمیشه؟ فکر کنم طلسم شده اصن :(
به زودی میای میگی پایان نامه هم تموم شد
خدا از دهنت بشنوه دختر (جمله مادربزرگی
)