-
جدا خوابیدن دلتا
دوشنبه 12 مردادماه سال 1405 09:39
سلام سلام. چطورین؟ آقا من از پیشرفت های دلتا توی دوره بازی درمانی بگم براتون. خب همینکه مهدش رو میره و از ما جدا میشه، نشون میداد که اضطراب جداییش تا حد خوبی برطرف شده. دیگه هفته پیش، مربی بازی درمانیش گفت که من این جلسه در مورد ترساش از تنها خوابیدن باهاش صحبت کردم و به نظرم دیگه میتونین اقدام کنین برای جدا کردن اتاق...
-
این روزها
یکشنبه 4 مردادماه سال 1405 10:16
آقا به محض اینکه 36 ساله شدم، احساس پیری اومد سراغم! به طرز عجیبی. انقدر هی گفتن سن باروری زنان تا 35 ساله و ال و بل، به محض اینکه دیگه 35 رو رد کردم، احساس پیری کردم. چشمام که ضعیف شد عجیبا غریبا! قبلا چشم عقاب رو داشتما، الان چیزای ریز رو نمیتونم بخونم. میگم باید برم عینک بگیرم، دلتا ناراحت میشه. با کنار گذاشتن سبک...
-
نوتایتل مرداد 1405
شنبه 3 مردادماه سال 1405 10:28
-
مهمونی ها
سهشنبه 30 تیرماه سال 1405 11:21
خب من اخلاقی که آدم عادی نشدم، ولی سعی می کنم روزمره رو زندگی کنم و کمتر به بدبختیا فکر کنم. دلتا چه گناهی کرده که مامانش بی اعصاب باشه همش؟ داغونم قشنگ، واقعا برگشتم به قبل از مصرف فلوکستین. تقریبا هر روز دارم دعواش می کنم یا رفتار نامناسبی نشون میدم. آخه دوز فلوکستین رو کم کرده بودم از 20 رسونده بودم به 10. اولش همه...
-
حال و هوای دلتا
دوشنبه 22 تیرماه سال 1405 15:03
خب من قول داده بودم که بیام یه کم از دلتا و حال و اوضاع این چند وقت بگم. خب اگه یادتون باشه دلتا روز اول جنگ با صحنه های جالبی مواجه نشد. توی دبستان تیلداینا بودیم که صدای بمب اومد و همه جیغ میزدن و گریه می کردن و خاطره بدی شد برای بچه ها. بعد از اون هم دلتا کاملا در جریان جنگ بود و خبرا رو دنبال می کرد! من و سیگما...
-
نوتایتل تیر 1405
یکشنبه 7 تیرماه سال 1405 12:37
-
نوتایتل خرداد 1405
یکشنبه 7 تیرماه سال 1405 10:26
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 تیرماه سال 1405 16:07
حیف که نمیشه نظر گذاشت. دل تنگی من اینجوری برطرف نمیشه... کاش همتون وبلاگ داشتین و مینوشتین از خودتون... امیدوارم سالم باشین هر جایی که هستین... در 6 ماه گذشته فکر کنم هیشکی دیگه از نظر روحی سالم نیست، ولی لااقل جسمی سالم باشین...
-
نوتایتل اردیبهشت 1405
چهارشنبه 27 خردادماه سال 1405 13:31
-
نوتایتل فروردین1405
شنبه 23 خردادماه سال 1405 13:39
-
برگشتن بلاگ اسکای
شنبه 23 خردادماه سال 1405 13:10
وای وای باورم نمیشه بلاگ اسکای برگشت. ناامید شده بودم واقعا. تمام آرشیو این سال هام پریده بود و هییییچ دسترسی ای هم نداشتم. وای خدایا شکرت واقعا. دلم براتون تنگ شده بود. چطورین؟ بیاین از خودتون بگین برام. ما تا آخر جنگ تقریبا تهران نبودیم. وسطاش البته خیلی زیاد میومدیم و مثلا یه هفته کامل تهران بودیم و خونه رو چیدم...
-
نوتایتل اسفند 1404
سهشنبه 19 اسفندماه سال 1404 12:55
-
روز دهم جنگ
سهشنبه 19 اسفندماه سال 1404 10:26
جالب شروع نشد. کلا نمیدونم فاز چیه! من که سخت مشغول دورکاری بودم. خوبه وقت آدم پر میشه. خاله اینا هم اومدن ییلاق. عصری اومدن خونمون. با خانم پسرخاله حرف میزدم، یه پسر 9 ساله داره. گفت اصلا در جریان جنگ نیست و سوال نمیکنه. البته خودشونم کمتر از ما درگیر اخبار بودن، خب بالاخره تاثیر داره. تو خونه ما همه خبرا بلند اعلام...
-
روز نهم جنگ
دوشنبه 18 اسفندماه سال 1404 00:08
امروز سیگما رفت تهران. کلی کار داشت. یه عکس گرفت فرستاد از ورودی تهران که هوا دو تیکه میشد. روشن و تاریک. تمیز و آلوده. به خاطر انبار نفت های تهران که دیشب زدنش، امروز صبح نشده بود تهران. هنوز شب مونده بود! هی بهش می گفتم نرو تو این هوا، ولی خب خیلی کار داشت. از کار و زندگی افتادیم رسما. خدا کنه تهش لااقل خوب باشه....
-
روز هشتم جنگ
شنبه 16 اسفندماه سال 1404 18:40
دقیقا یه هفته س که اینجاییم، شنبه هفته گذشته 1 ظهر اومدیم ییلاق... امروز هم باز تهران تلفات زیادی داشت. مدرسه سیگماینا هم تخریب شد... ولی من امروز حالم بهتر بود، شاید چون خواهر اینا از شمال برگشته بودن پیش ما و خونه شلوغ پلوغ شده. نشستیم یه قسمت وحشی دیدیم و عصر مثل زمان بچگیمون، مامان سفره انداخت رو زمین و نون تافتون...
-
روز هفتم جنگ
جمعه 15 اسفندماه سال 1404 21:05
روز هفتم رو یکی تو پست قبلی کامنت کرده برام، از مرکز تهران. که 5.5 صبح کل تهران شخم خورده و همه جا رو زده. امروز خیلی وحشیانه بوده حملات... ما هم اینجا تک و توک صدا شنیدیم. چیزی که باعث شده بترسیم اینه که میگن پایگاه های سپاه رو خالی کردن و اسلحه ها و بقیه چیزاشون رو پخش کردن تو حسینیه ها و خب هر روستا و بخشی هم یه...
-
روز ششم جنگ
پنجشنبه 14 اسفندماه سال 1404 22:34
دیگه طاقت نداشتم با فکر خونه ی ریخت و پاش اینجا بیکار سر کنم. خصوصا که مدارکم هم تهران، یه جای نامعلوم وسط اسباب اثاثیه بود. ماری کوری (ماهی تک چشممون که اسفند 1402 آوردیمش خونه) هم تهران مونده بود بدون غذا. دیگه ما 3تا و مامان و بابا پاشدیم رفتیم تهران امروز. حالا هی خبر هم میومد که تهران زیر بمبه. با چه استرسی رفتیم...
-
روز پنجم جنگ
چهارشنبه 13 اسفندماه سال 1404 21:05
امروز دیگه پاشدم یه کم جو رو برای خودم عوض کنم. خسته شدم انقدر موندم خونه. حاضر شدم رفتم شهر نزدیک، که برم بانک و پول نقد بگیرم. تا الان 2 میلیون پول نقد داشتم، گفتم بازم بگیرم. رفتم بانک، نهایتا 2 تومن بهم داد، یه تومن هم با کارتای مختلفم از ای تی ام گرفتم. بعدش رفتم خرید خوراکیای رژیمی. اینجا دور هم همش داریم پلو...
-
روز چهارم جنگ
سهشنبه 12 اسفندماه سال 1404 12:47
اینجا تو ییلاق هم دیگه صدای جنگنده و بمب میشنویم. البته از خیلی دور ولی خب شنیده میشه... حالم از جنگ به هم میخوره. تو جنگ 12 روزه تونستم ماجرا رو از دلتا مخفی کنم و زیاد نفهمه از جنگ. اما این سری کاملا در جریانه. بزرگتر هم شده و کاملا میفهمه. صبح روز یکشنبه که خبر رو بهش گفتم، گفت عه، اعلام شد؟ انگار که کار خودش باشه...
-
روز سوم جنگ
دوشنبه 11 اسفندماه سال 1404 17:38
مگه به چیزی که میخواستن نرسیدن؟ بسه دیگه... تهران با خاک یکسان شد... تمومش کنید...
-
روز دوم جنگ
یکشنبه 10 اسفندماه سال 1404 10:15
طوفانی شروع شد...
-
روز اول جنگ
شنبه 9 اسفندماه سال 1404 22:11
سلام روزای خاص احساس وظیفه میکنم بنویسم شاید واسه تاریخ... دیشب خبرا میگفت که جنگ خیلی نزدیکه. رفتیم ماشینا رو بنزین زدیم. امروز من سر کار نرفته بودم. خونه مامان بودم صبح. ساعت نه و نیم صبح خواهر از سر کارشون زنگ زد که اسراییل حمله کرده، برید بچه های من رو از مدرسه بردارین. زنگ زدم به سیگما گفتم جنگ شروع شد، برگرد....
-
نوتایتل بهمن 1404
یکشنبه 12 بهمنماه سال 1404 11:37
-
27 دی
شنبه 27 دیماه سال 1404 18:34
سلام. چطورین؟ شنبه س و تعطیل. اون شب دلتا زنگ زد که مامان من میخوام شب پیش بچه های عمه بمونم (البته با بابا!) نمیایم. هیچی دیگه. موندن و من شب تنها خوابیدم. البته وقتی گفت نمیایم استرسم کمتر شد. فکر کنم آخرین شب شلوغی همون شب بود. فرداش هم یه ذره شلوغ بوده گویا. بعدش دیگه جمع شد انگار... با یه تجمع خودی میلیونی....
-
روزهای پر التهاب
شنبه 20 دیماه سال 1404 22:50
سلام. چطورین؟ خیلی وقته پست نذاشتم. اصلا وقت نمی کردم. سرم حسابی شلوغ بود. الان ساعت 11 شب شنبه، 20 دی هست. امروز سر کار بودیم که پیام اومد زودتر تعطیل میشیم. گویا قرار بود شلوغ بشه خیابونا. سیگما هم دلتا رو برده بود خونه مامانشینا تا با بچه های خواهرش بازی کنن. اونا مدرسه شون کلا تعطیل بود. حتی آنلاین هم نبودن چون...
-
نوتایتل دی 1404
یکشنبه 7 دیماه سال 1404 16:49
-
نوتایتل آذر 1404
شنبه 8 آذرماه سال 1404 15:49
-
نوتایتل آبان 1404
شنبه 3 آبانماه سال 1404 10:31
-
نوتایتل مهر 1404
سهشنبه 1 مهرماه سال 1404 11:38
-
نوتایتل شهریور 1404
دوشنبه 3 شهریورماه سال 1404 12:02