سلام سلام. حالتون چه طوره؟
این روزا چه طور می گذره؟ چه می کنید با بی برقی و بی آبی و هوای آلوده؟ 
روزای ما که تو بیم و امید میگذره. سیگما هی میره مصاحبه و یه کم خوشحال میشیم. بعد نمیشه و حسابی ناراحت میشیم.... بقیه ش هم خبری نیست، میریم سر کار و میایم. همش خسته ام و دیگه ورزش نمی کنم درست حسابی. ولش کن.
خب جونم براتون بگه که ما این چند وقت دو بار رفتیم سینما که حسابی بهمون چسبید. یه بار فیلم پیر پسر رو رفتیم من و سیگما، به این صورت که من مرخصی گرفتم و تو ساعت کاری رفتیم سینما که نخوایم دلتا رو ببریم. یه بار هم شب رفتیم فیلم زن و بچه. هر دو هم قشنگ بودن. البته زن و بچه خیلی خیلی قشنگ تر. هر دو فیلم بازیگراشون به شدت خوب بازی می کردن. به خصوص زن و بچه. به موضوعات هر دو نقد وارد بود ولی خب دیگه. از اونا میشه گذشت وقتی که چیزای دیگه ی فیلم خوبه.
دیگه اینکه دلتا رو بردم گفتار درمانی. نمیدونم یادتونه یا نه، دلتا از 1.5 سالگی قشنگ حرف میزد، ولی یه سری حروف رو بد تلفظ می کرد. مثل چ رو میگفت "ت". یا ش رو "س" تلفظ می کرد، اونم نوک زبونی. مثلا میگفت نثثتم. یعنی نشستم. من خیلی نگران این قضیه بودم. بیشتر سر اینکه خانواده همسر، تو شوخی و خنده و به هوای بامزه بودن، اداش رو درمیاوردن. دلتا یه جمله معروف داشت که همیشه میگفت سر غذا، این که نوشابه مضره. بعد اینا خیلی قربون صدقه این جمله ش میرفتن، ولی با تلفظ خودش. نوشابه مذره! و خب من حرص می خوردم. خود دلتا هم دوست نداشت. وقتی بهش میگفتن چند بار تکرار کن، نمی کرد. و اینکه وقتی اونا نوک زبونی تکرار می کردن حرفش رو، حرص میخورد و سعی می کرد درست بگه و نمی تونست. خلاصه من خیلی شاکی بودم از این وضعیت. ولی خب صدام هم درنمیومد جز برای سیگما. هی بهش میگفتم بهشون بگو مسخره ش نکنن و اون هی توضیح میداد که این مسخره کردن نیست و فلان و بهمان. یه دور هم دعوامون میشد هر بار. خلاصه دیگه دلتا رو بردم گفتاردرمانی. تو سه سالگیش که رفتیم، دکتر گفت تا 4 یا نهایتا 4.5 سالگی خودش درست میشه. و واقعا هم از 5-6 تا حرفی که مشکل داشت، همش درست شد به جز "س" و "ز". دیگه 4 سالگی رو که رد کرد، باز بردمش و این سری قرار شد باهاش کار کنن. 3 جلسه رفتیم و درست شد. دیگه هیچ کدوم رو نوک زبونی نمیگه. نمیتونم بگم چقدر خوشحالم از این قضیه.
بعد از درست شدن این مشکل، باید برم سر حل مشکل اضطراب جدایی. اینکه نه مهد میره نه هیچ کلاسی. البته خب ما هیچ وقت نمیذاریم با گریه بره. میخوام خوشحال بره. واسه شروع گفتم یه کلاس رقص با هم بریم که هر دو بتونیم تو یه کلاس باشیم. رفتیم کلاس رقص شافل. یه جلسه رفتیم و انقدر سخت بود که دلتا همش گریه کرد و نخواست ادامه بده. خودمم با اینکه خیلی دوس دارم، ولی فکر کنم این سن و این وزن دیره واسه شروع. بعدش کلی پادرد گرفتم تا 4 روز. خخخ. عطاش رو به لقاش بخشیدم. حالا ببینم میتونم یه کلاس دیگه جور کنم که با هم بریم. خلاصه که اینجوری.
دیگه اینکه توی اون جنگ ناخنام خیلی بلند شده بود و ناخن کاری که همیشه میرم پیشش نبود، این بود که تو ییلاق یکی دیگه رو پیدا کردم و رفتم پیشش. خیلی طولش داد. بعد هم اینکه به چنین چیزی محتاجم که تو جنگ هم دنبالش بگردم، رو مخم بود. تصمیم گرفتم دیگه ناخنم رو لمینیت نکنم. برم سراغ ناخنای خودم. این بود که بعد از بلند شدن اون ناخنا، کندمشون و الان با ناخونای ناسور خودم در خدمتتون هستم. هی روش لاک میزدم تا زبریش رو حس نکنم. دیشب کلا لاکا رو پاک کردم. دیدم ناخونام رنگ گرفته. یه مدت میخوام لاک هم نزنم دیگه. بریم سمت نچرال بیوتی. خخخخ.