خانه عناوین مطالب تماس با من

روزهای لاندا

روزهای لاندا

درباره من

من لاندا ام. 36 سالمه. این جا از روزمره های شیرینم می نویسم تا دهه ی چهارم زندگیم رو ثبت کرده باشم... ادامه...

پیوندها

  • دل نوشته های من - آشتی
  • روزهای طلایی زندگی - فرناز
  • جان شیرین - پیشاگ
  • هر روز - ویرگول
  • بفرمایید چایی - قوری
  • ارغوان
  • یه مامان که نمیخواد فقط مامان باشه - زری بانو
  • جریان گورخری زندگی - نسترن
  • مثل هیچکس - تیلو تیلو
  • باز هم بدون ویرایش - ترانه

دسته‌ها

  • لاغری 13
  • داستان ازدواج 14
  • گیتار 10
  • آشپزی 8
  • تئاتر و سینما - فیلم 40
  • ورزش 2
  • پیشنهاد غذایی 26
  • پیشنهاد تفریحی 4
  • جهیزیه 2
  • فیلم خارجی 30
  • ویزا 1
  • FF# 2

ابر برجسب

Ready Or Not Spotlight خوب بد جلف 2 Tenet The Nice Guys A Simple Favor Million Dollar Baby فرندز لتیان Marriage Story Incendies Scent of a Woman Dark Knight اثاث کشی اسباب کشی

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • جدا خوابیدن دلتا
  • این روزها
  • نوتایتل مرداد 1405
  • مهمونی ها
  • حال و هوای دلتا
  • نوتایتل تیر 1405
  • نوتایتل خرداد 1405
  • [ بدون عنوان ]
  • نوتایتل اردیبهشت 1405
  • نوتایتل فروردین1405
  • برگشتن بلاگ اسکای
  • نوتایتل اسفند 1404
  • روز دهم جنگ
  • روز نهم جنگ
  • روز هشتم جنگ

بایگانی

  • مرداد 1405 3
  • تیر 1405 5
  • خرداد 1405 3
  • اسفند 1404 11
  • بهمن 1404 1
  • دی 1404 3
  • آذر 1404 1
  • آبان 1404 1
  • مهر 1404 1
  • شهریور 1404 1
  • مرداد 1404 2
  • تیر 1404 3
  • خرداد 1404 2
  • اردیبهشت 1404 2
  • فروردین 1404 2
  • اسفند 1403 1
  • بهمن 1403 1
  • دی 1403 2
  • آذر 1403 1
  • آبان 1403 3
  • مهر 1403 3
  • شهریور 1403 3
  • مرداد 1403 3
  • تیر 1403 3
  • خرداد 1403 2
  • اردیبهشت 1403 3
  • فروردین 1403 2
  • اسفند 1402 3
  • بهمن 1402 3
  • دی 1402 3
  • آذر 1402 2
  • آبان 1402 3
  • مهر 1402 3
  • شهریور 1402 3
  • مرداد 1402 2
  • تیر 1402 3
  • خرداد 1402 2
  • اردیبهشت 1402 6
  • فروردین 1402 3
  • اسفند 1401 2
  • بهمن 1401 3
  • دی 1401 3
  • آذر 1401 2
  • آبان 1401 2
  • مهر 1401 3
  • شهریور 1401 5
  • مرداد 1401 8
  • تیر 1401 4
  • خرداد 1401 6
  • اردیبهشت 1401 5
  • فروردین 1401 3
  • اسفند 1400 4
  • بهمن 1400 4
  • دی 1400 5
  • آذر 1400 4
  • آبان 1400 5
  • مهر 1400 2
  • شهریور 1400 9
  • مرداد 1400 9
  • تیر 1400 8
  • خرداد 1400 2
  • اردیبهشت 1400 6
  • فروردین 1400 6
  • اسفند 1399 5
  • بهمن 1399 5
  • دی 1399 6
  • آذر 1399 9
  • آبان 1399 7
  • مهر 1399 9
  • شهریور 1399 8
  • مرداد 1399 6
  • تیر 1399 10
  • خرداد 1399 9
  • اردیبهشت 1399 8
  • فروردین 1399 10
  • اسفند 1398 10
  • بهمن 1398 14
  • دی 1398 14
  • آذر 1398 13
  • آبان 1398 8
  • مهر 1398 9
  • شهریور 1398 10
  • مرداد 1398 6
  • تیر 1398 11
  • خرداد 1398 10
  • اردیبهشت 1398 9
  • فروردین 1398 6
  • اسفند 1397 6
  • بهمن 1397 8
  • دی 1397 6
  • آذر 1397 10
  • آبان 1397 10
  • مهر 1397 11
  • شهریور 1397 14
  • مرداد 1397 10
  • تیر 1397 11
  • خرداد 1397 9
  • اردیبهشت 1397 12
  • فروردین 1397 5
  • اسفند 1396 6
  • بهمن 1396 6
  • دی 1396 5
  • آذر 1396 3
  • آبان 1396 4
  • مهر 1396 4
  • شهریور 1396 3
  • مرداد 1396 2
  • تیر 1396 2
  • خرداد 1396 3
  • اردیبهشت 1396 5
  • فروردین 1396 2
  • اسفند 1395 4
  • بهمن 1395 6
  • دی 1395 4
  • آذر 1395 2
  • آبان 1395 7
  • مهر 1395 1
  • شهریور 1395 2
  • مرداد 1395 3
  • تیر 1395 6
  • خرداد 1395 7
  • اردیبهشت 1395 9
  • فروردین 1395 8
  • اسفند 1394 10
  • بهمن 1394 5
  • دی 1394 9
  • آذر 1394 12
  • آبان 1394 14
  • مهر 1394 9
  • شهریور 1394 12
  • مرداد 1394 9
  • تیر 1394 9
  • خرداد 1394 1
  • اردیبهشت 1394 5
  • فروردین 1394 2
  • اسفند 1393 11
  • بهمن 1393 7
  • دی 1393 10
  • آذر 1393 9
  • آبان 1393 12
  • مهر 1393 9
  • شهریور 1393 10
  • مرداد 1393 8
  • تیر 1393 12
  • خرداد 1393 5
  • اردیبهشت 1393 2
  • فروردین 1393 4
  • اسفند 1392 10
  • بهمن 1392 11
  • دی 1392 6
  • آذر 1392 3
  • آبان 1392 9
  • مهر 1392 12
  • شهریور 1392 18
  • مرداد 1392 23
  • تیر 1392 21
  • خرداد 1392 16
  • اردیبهشت 1392 15
  • فروردین 1392 15
  • اسفند 1391 22
  • بهمن 1391 10
  • دی 1391 3
  • آذر 1391 1
  • آبان 1391 1
  • مهر 1391 3
  • شهریور 1391 1
  • تیر 1391 1
  • خرداد 1391 1
  • اردیبهشت 1391 3

جستجو


آمار : 1197559 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • آخر هفته با تیلدا شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1396 14:20
    از چارشنبه بگم براتون که با دوستام قرار بود بریم پارک آب و آتش. ساعت کاریم که تموم شد اومدم بیرون و با بچه ها قرار گذاشته بودیم میدون ونک. همگی به هم رسیدیم و با ماشین دوستم زهرا، رفتیم آب و آتش. نینی 3 ماهه ش رو هم آورده بود. اولین و تنها بچه گروهمونه. خدا رو شکر تو کالسکه ش خواب بود تمام مدت و اصلا اذیت نکرد مامانش...
  • ایشالا همیشه به گردش! چهارشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1396 12:06
    شنبه عصر رفتم خونه و یه کم دراز کشیدم و بعد حاضر شدم و سیگما اومد و رفتیم خونشون. دامادشون خیلی دیر اومد و شام رو گذاشته بودن با اون بخوریم. البته سوپ و سالاد و اردور رو آوردن خوردیم و سیر شدیم، ولی من خوابم گرفته بود و تازه 11 اومد و تا شام بخوریم و بریم خونه شد 12 و 12.5 خوابیدیم یکشنبه نمیتونستم بیدار شم اصلا. ساعت...
  • دو شب مهمونی + دکتری! شنبه 5 اسفند‌ماه سال 1396 14:40
    بیام تعریف کنم هفته گذشته رو. خوب و پرکار بود. دوشنبه عصر که طبق پیش بینیام جلسه طول کشید و دیگه بعدش لازم نبود برگردم شرکت، رفتم خونه مامانینا و چون نزدیک بود زودتر رسیدم. قرار بود با مامی و بتا بریم خونه پسرخاله م چون مادربزرگ خانومش فوت شده بود (با خانمش دوستیم). مامان یه ذره بهتر بود حالش. دیگه رنگ ابرو گذاشتم...
  • تعطیلی وسط هفته بهشته سه‌شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1396 14:02
    سلام اسفند جان. چه خوبه که روز اول اسفند تعطیله، اونم یه تعطیلی اضافه بر سازمان. سریع یه کم وسایلی که تو خونه پخش بود رو جمع کردم که خونه کثیف نشه. بازم مرتب شد و حال داد. بعد هم همه گلها رو بردم تو بالکن که یه کم هوا عوض کنن و آفتاب مستقیم بگیرن. هوا هم که عالیه. الانم کنار سیگما نشستم رو کاناپه، هر کی یه لپ تاپ رو...
  • لاندا ورزشکار(تر) می شود. دوشنبه 30 بهمن‌ماه سال 1396 12:47
    خب خب خب، شنبه عصر اضافه کار موندم یه کم و خیابون هم که شلوغ و بارونی، ساعت 7:10 رسیدم خونه. خیلی خسته بودم. وسایل استخر فردا رو حاضر کردم و یه پلو سفید پختم واسه جوجه کباب سیگما و چون سیگما دیر اومد و من خیلی گرسنه م بود، شامم رو شروع کردم که وسطاش رسید و با هم خوردیم. سریالا رو دیدم و ساعت 12 خوابیدم. یکشنبه 29 ام،...
  • لونای تمیز شنبه 28 بهمن‌ماه سال 1396 16:23
    وای به به، چی شد خونمون. مثل دسته گل شد. بسی راضی بودم از خانمه. به همه هم معرفیش کردم که بره خونه هاشون. خیلی لذت داشت خونه تمیز. وقتی خانمه کار می کرد، من هم دست به کار شدم و دو سری لباس شستم و تو بالکن پهن کردم، کتونیم رو رفتم با مسواک و خمیر دندون شستم که بخشای سفیدش برق بزنه و عالی شد. نصف یکی از کمد دیواری ها رو...
  • ولنتاین - کارگر پنج‌شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1396 10:15
    سه شنبه 24ام، بعد از کار، تو بارون، بدون ماشین، رفتم دنیای شکلات. سیگما همون موقع رفته بود دکتر که جواب ام آر آی کمرش رو نشون بده و دکتر بهش گفته بود که دیسکت پاره شده و کلی جلسات کایروپرکتیک براش تجویز کرده بود. اعصابشم خورد بود و رفت خونه استراحت کنه. من رفتم دنیای شکلات که آف هم خورده بود و حدود 50-60 تومن شکلات...
  • بهمن 96 سه‌شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1396 09:55
    از وقتی از سفر برگشتم ننوشتم. چه سرمای سختی خوردیم استانبول. مامان از همه بدتر. خیلی حالش بد بود و خب هنوزم خوب نشده. چهارشنبه 11 بهمن، من با ماسک اومدم سر کار و صدامم درنمیومد. سوغاتی رییس رو دادم و به بچه ها هم شکلات تعارف کردم. همه نگران هی داشتن میپرسیدن پروازتون چی شد و تو اون برف چه کردین و این داستانا. تا عصر...
  • سفرنامه استانبول سه‌شنبه 17 بهمن‌ماه سال 1396 16:33
    سلام سلام. من برگشتم با یه سفرنامه پر و پیمون و مفصل. یه هفته طول کشید تا بنویسمش. هشدار: پست بسیار طولانی است. از روز چهارم به بعد رو تو ادامه مطلب بخونید: اون روز سه شنبه، 3 بهمن، میخواستم ساعت 1 برم خونه که حاضر شیم بریم فرودگاه، ولی ساعت 12.5 رییس اومد یه کاری بهم داد و انجام دادم و رفتم دفترش که براش توضیح بدم و...
  • پیش به سوی استانبول سه‌شنبه 3 بهمن‌ماه سال 1396 09:28
    چارشنبه رفتم خونه و خودم رو پمادمالی کردم و رفتم لیزر. درد نداشتم این دفعه. برگشتم خونه و سیگما دیر اومد. با هم شام خوردیم و خیلی خیلی خسته بودیم هر دو. من که رسماً داشتم از حال میرفتم. دیگه زود خوابیدیم. پنج شنبه 28 دی، سیگما رفت سر کار و منم رفتم حمام و کلی وسیله جمع کردم رفتم سمت خونه مامانینا و تو راه چنتا کار...
  • دو سه تا دور همی با دوستان چهارشنبه 27 دی‌ماه سال 1396 12:04
    یکشنبه کلاس یوگا نرفتم چون حالم خوب نبود. صبح دیرتر بیدار شدم و سیگما من رو رسوند. کارم به میزان معقولی بود و تونستم کلی هم واسه سفر اطلاعات کسب کنم. ولی یادم نیست عصر که رفتم خونه چه کردم. فکر کنم یه کم خوابیدم. این روزا سیگما خیلی شبا کار داره و همش پای لپ تاپه و من حوصلم سر میره. بهش گفتم کتاب "پس از تو"...
  • دوره فامیلی + کارت پایان خدمت شنبه 16 دی‌ماه سال 1396 16:40
    اون روز چارشنبه رفتم خونه و خوابیدم. البته اول به مامان زنگ زدم که بعدش دیگه زنگ نزنه بیدارم کنه. گفت که خاله زنگ زده عذرخواهی کرده و مهمونی رو زنونه کرده دوباره. خب خدا رو شکر. منم با خیال راحت گرفتم خوابیدم. از ساعت 7 خوابیدم تا 10 شب! خیلی حال داد. سیگما ساعت 10.5 اومد و از جلسشون تعریف کرد و کلی چیزای باحال و...
  • آخر هفته با بتا چهارشنبه 13 دی‌ماه سال 1396 15:05
    شنبه سرم خلوت بود به نسبت. عصری با تاکسی رفتم خونه و خوابیدم. بیدار شدم و شام واسه خودم کباب برگ داشتم و خوردم، قرار بود سیگما دیر بیاد ولی زود اومد و برنج درست کردم و با فسنجون مامانش دادم خورد. خودمم رفتم حموم و موهامو خشک کردم. نشستیم پای تلگرام و خبرای شورش اینا رو خوندیم یه کم. بعدشم ادامه فیلم امتحان نهایی رو با...
  • هفته پر مشغله + یه آخر هفته عالی شنبه 9 دی‌ماه سال 1396 16:02
    بله بله، تا دوشنبه رو تعریف کردم. اینجوری شد که از سر کار من با گیلی رفتم دنبال مهتاب. خونشون نزدیک خونمونه. یه نمه بارون هم میومد. با هم رفتیم پاساژ طلا و هیچ آویز ساعت خوشگل و مناسبی ندیدم. قیمتاشونم همه رفته بود بالا. اول میخواستم حدود 100 تومن یه چیزی براش بگیرم، ولی هیچی نبود با این قیمت. این بود که تصمیم گرفتم...
  • زلزله تهران + کنسرت حامد همایون! دوشنبه 4 دی‌ماه سال 1396 11:38
    زلزله شد که باز داستانی شد ها. باید مفصل تعریف کنم چی شد. چارشنبه من که رفتم خونه، باز دیدم حوصله هیچ کاری ندارم، این بود که خوابیدم! نیم ساعت بیشتر نبود که خوابیده بودم که بابا زنگید و بعدشم سیگما اومد و هیچی دیگه، بیدار شدم. واسه شام، یه کم قرمه سبزی داشتیم که خوردیم و بعد من شروع کردم به دیدن بقیه فیلم رستگاری در...
  • هوای آلوده تهران... چهارشنبه 29 آذر‌ماه سال 1396 16:53
    داشتم می گفتم. سه شنبه عصر بدون ماشین میخواستم برم خونه مامانینا. اولین بار بود که از شرکت بدون ماشین میرفتم. بهشون هم نگفته بودم میام. رفتم خونه دیدم مامان و بابا نیستن و بتا و تیلدا لباس پوشیده نشستن تا داماد بیاد دنبالشون و برن خونشون. دیگه یه کم حرف زدیم و واسه تیلدا پاپ کرن برده بودم که خورد و اونا رفتن و من...
  • تولد سیگمای ما مبارک دوشنبه 20 آذر‌ماه سال 1396 14:31
    اون روز دوشنبه 6 آذر رفتم شرکت جدید و دختر گرافیسته اومده بود و داشتیم ایرادای کار رو میگفتیم و اینا. تا 8.5 بودیم و بعدش رفتیم سمت جنت آباد که با نوا و فرهاد شام بریم بیرون. رستوران پاستا اگه اشتباه نکنم. یه پاستا و یه پیتزا گرفتیم و کلی گپ زدیم باهاشون. خیلی بچه های خوبین. سیگما هم حال می کنه با فرهاد. آخرش دیگه...
  • چقدر تعطیلی خوبه یکشنبه 5 آذر‌ماه سال 1396 16:13
    سلام. خوبین؟ این یه هفته درمیونایی که باید برم کلاس، کلا رشته امور رو از دستم درمیاره. یادم نمیاد دیگه چی کارا کردم اصلا. دوشنبه 22 آبان بیشتر به چک کردن اخبار زلزله گذشت. واسه شام هم فکر کنم گوشت چرخ کرده درست کردم که با اون همه لوبیاپلو بخوریم! سر کار کمک نقدی و غیر نقدی جمع می کردن واسه زلزله زده ها. کلی چیز میز...
  • زلزله دوشنبه 22 آبان‌ماه سال 1396 09:55
    زلزله رو حس کردین؟ دیشب از اون شبایی بود که سیگما زود اومد خونه. 7 خونه بود و با هم چیپس خوردیم و شروع کردیم به دیدن فیلم The League of Extraordinary Gentlemen. زودی هم شام خوردیم. گوشت چرخ کرده درست کردم واسه روی لوبیاپلو و خوردیم. کلی تایم داشتیم. بستنی هم خریده بودم عصر و با کلی ذوق و شوق بستنی خوردیم و بعدش دیگه...
  • سالگرد 9 آشنایی یکشنبه 21 آبان‌ماه سال 1396 16:38
    خب خب خب، ده روزی هست که ننوشتم. از بس سرم شلوغ بوده. 10 آبان 4شنبه با دوستم پارک آب و آتش و کلی پیاده روی کردیم و حرف زدیم. بعدشم بدیو بدیو رفتم خونه و حموم کردم و حاضر شدم و دیدم سیگما نیومد. زنگیدم گفت با باباش رفتن دنبال کارای خونه و دیر میاد. دیگه من خودم رفتم خونه مادرشوهر و دیدم با نینی تنهاست. گاما سالگرد...
  • دورهمی چهارشنبه 10 آبان‌ماه سال 1396 11:48
    شنبه بخشی از مسیر رو پیاده رفتم سمت آزمایشگاه. حالا واسه سیگما نهار از شرکت گرفته بودم و هلک هلک با خودم داشتم میبردمش. ولی خیلی حواسم به راه رفتنم بود که هم تند راه برم و هم کیف و غذا باعث نشه به دست و گردنم فشار بیاد. رفتم آزمایشگاه نیلو و نمونه رو دادم و کلی هم سلفیدم. حدود 400 تومن شد آزمایشم. بعد باز پیاده رفتم...
  • خاله به توان 2 + هی کلاس هی دکتر هی مهمونی! شنبه 6 آبان‌ماه سال 1396 14:07
    خب خب خب. 10 روزی نبودم. ببینیم چه خبر بوده. آخر هفته قبل همش مهمونی بودیم و نشد اصلا ریلکس کنیم. حتی شنبه شب هم مهمونی بودیم. دیگه صدام دراومده بود. خسته بودم شدید و وقت نمیشد استراحت کنم. از شنبه تا 4شنبه هم کلاس داشتیم همش و ذره ای به کار دیگه نمیرسیدم. فقط خوبیش این بود که از یکشنبه یوگا رو شروع کردیم با دوستم....
  • مهمونی بزرگ چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1396 16:40
    بعد از سفر برنامه م شدیدا فشرده بود. از دوشنبه که رفتم سر کار، کلاس باید شرکت میکردم هر روز و کلی هم کار داشتم. یه جلسه هم با معاون مدیرعامل داشتیم خفن. من همش داشتم میدوییدم که به کارام برسم. کلی هم اضافه کار موندم. رسیدم خونه جنازه بودم. هیچ کاری نتونستم بکنم فقط چمدون رو خالی کردم. سه شنبه هم همین داستان بود. مجبور...
  • سفرنامه شمال - هانی مون دو! یکشنبه 23 مهر‌ماه سال 1396 10:10
    تا روز سه شنبه 11 مهر قرار بود که ما از 13 تا 15 مهر شمال باشیم ولی هنوز جا نگرفته بودیم. یهویی سیگما زنگید بهم گفت لاندا، یه هتل ونوس هست تو نمک آبرود که تازه باز شده، عکساشو برام فرستاد و گفت بیا بریم اینجا. خب خیلی خوشگل بود ولی بنظرم گرون اومد. سیگما گفت نگران نباش براش در نظر گرفتم. تازشم بیا یه شب بیشتر بمونیم....
  • تعطیلات محرم دوشنبه 10 مهر‌ماه سال 1396 09:41
    تعطیلات عالی بود. من دلم میخواست خیلی بخوابم، ولی اینجوری شروع شد که 4شنبه شب ساعت 2 خوابیدم و 8 صبح از صدای بنایی واحد بغلی بیدار شدیم! بله مستاجرشون که رفت، خود صاحبخونه قصد اومدن کرد. داره بازسازی می کنه داخل رو. خوبیش اینه که کل هفته که ما نیستیم کار میکنه. این یه روز هم بودیم دیگه. سیگما وقت گرفته بود ماشین رو...
  • روزای قبل تعطیلی چهارشنبه 5 مهر‌ماه سال 1396 16:02
    خب خب خب. بیام تعریف کنم. چهارشنبه تولد نینی سیگماینا تو رستوران بود. من از سر کار که رفتم خونه دوش گرفتم و آرایش کردم و سیگما اومد. قبل از حاضر شدن، سیگما گفت که همسایه بغلی اومده، بیا باهاش خدافظی کنیم. دیگه من در رو باز کردم و خانومه گفت که میخواستم الان زنگتون رو بزنم و خوبی و بدی ای چیزی دیدن ببخشید و شما خیلی...
  • دو هفته آخر تابستون چهارشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1396 16:11
    دقیقا 3 ماه شد که اومدم سر کار. دوره آموزشی تموم شد. حالا باید ببینم چی میشه. این هفته ها درگیر یه سری کلاس آموزشی ایم که البته ربطی به دوره آموزشی یا آزمایشی نداره. بیشتر بچه ها هستن تو کلاس. باید بیام از 16ام بگم. خیلی خاص طور بود. 5شنبه از صبح با سیگما وایستادیم خونه رو سابیدیم. خیلی نامرتب شده بود. گاز و سینک هم...
  • از عید تا عید شهریور! چهارشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1396 21:53
    دیری دیرین. دومین سالگرد عقدمونه امرووووز. لازمه بگم که بازم زود گذشت؟ اصلا همش داره خیلی زود میگذره آقا. چه معنی داره؟ خب خب خب، بیام تعریف کنم از این چند وقت. آخر هفته ی قبل، سیگما واسه اولین بار میخواست بره سفر کاری. بین خودمون بمونه که من همیشه خیلی دوس داشتم بره ماموریت، بعد دوری بکشیم، بعد واسم سوغاتی بیاره و از...
  • اولین سالگرد ازدواجمون دوشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1396 16:56
    تابلوعه که من تا سرم خلوت میشه میام اینجا مینویسم؟ خخخ. الان واسه خودم یه دمنوش بابونه درست کردم و با انبه خشک شده خوردم. خب تعریف کنم. دیدین یه سال از عروسیمون گذشت؟ کلی نشستم برنامه ریختم که با این وقت کم، چی کار بکنم که هم خوب برگزار شه، هم به همه کارام برسم. خب گزینه اول حذف پختن یک شام رومانتیک و گزینه دوم حذف...
  • تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟ شنبه 7 مرداد‌ماه سال 1396 22:26
    5شنبه صبح قرار بود با همکارای سیگما بریم ددر دودور! مدیر واحدشون ماشین خریده بود و بهش گفته بودن شیرینی بده، اونم گفته بود یه روز بریم پیک نیک و بهتون شیرینی میدم. برنامه چیده بود بریم یه باغی تو لواسان. 5شنبه 6.5 صبح پاشدیم (یه روزم به ما نیومده صبح زیاد بخوابیما!) و بدیو بدیو وسیله برداشتیم (دیشب آماده کرده بودیم:...
  • 1043
  • 1
  • ...
  • 17
  • 18
  • صفحه 19
  • 20
  • 21
  • ...
  • 35