-
روزای قبل تعطیلی
چهارشنبه 5 مهرماه سال 1396 16:02
خب خب خب. بیام تعریف کنم. چهارشنبه تولد نینی سیگماینا تو رستوران بود. من از سر کار که رفتم خونه دوش گرفتم و آرایش کردم و سیگما اومد. قبل از حاضر شدن، سیگما گفت که همسایه بغلی اومده، بیا باهاش خدافظی کنیم. دیگه من در رو باز کردم و خانومه گفت که میخواستم الان زنگتون رو بزنم و خوبی و بدی ای چیزی دیدن ببخشید و شما خیلی...
-
دو هفته آخر تابستون
چهارشنبه 29 شهریورماه سال 1396 16:11
دقیقا 3 ماه شد که اومدم سر کار. دوره آموزشی تموم شد. حالا باید ببینم چی میشه. این هفته ها درگیر یه سری کلاس آموزشی ایم که البته ربطی به دوره آموزشی یا آزمایشی نداره. بیشتر بچه ها هستن تو کلاس. باید بیام از 16ام بگم. خیلی خاص طور بود. 5شنبه از صبح با سیگما وایستادیم خونه رو سابیدیم. خیلی نامرتب شده بود. گاز و سینک هم...
-
از عید تا عید شهریور!
چهارشنبه 15 شهریورماه سال 1396 21:53
دیری دیرین. دومین سالگرد عقدمونه امرووووز. لازمه بگم که بازم زود گذشت؟ اصلا همش داره خیلی زود میگذره آقا. چه معنی داره؟ خب خب خب، بیام تعریف کنم از این چند وقت. آخر هفته ی قبل، سیگما واسه اولین بار میخواست بره سفر کاری. بین خودمون بمونه که من همیشه خیلی دوس داشتم بره ماموریت، بعد دوری بکشیم، بعد واسم سوغاتی بیاره و از...
-
اولین سالگرد ازدواجمون
دوشنبه 6 شهریورماه سال 1396 16:56
تابلوعه که من تا سرم خلوت میشه میام اینجا مینویسم؟ خخخ. الان واسه خودم یه دمنوش بابونه درست کردم و با انبه خشک شده خوردم. خب تعریف کنم. دیدین یه سال از عروسیمون گذشت؟ کلی نشستم برنامه ریختم که با این وقت کم، چی کار بکنم که هم خوب برگزار شه، هم به همه کارام برسم. خب گزینه اول حذف پختن یک شام رومانتیک و گزینه دوم حذف...
-
تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟
شنبه 7 مردادماه سال 1396 22:26
5شنبه صبح قرار بود با همکارای سیگما بریم ددر دودور! مدیر واحدشون ماشین خریده بود و بهش گفته بودن شیرینی بده، اونم گفته بود یه روز بریم پیک نیک و بهتون شیرینی میدم. برنامه چیده بود بریم یه باغی تو لواسان. 5شنبه 6.5 صبح پاشدیم (یه روزم به ما نیومده صبح زیاد بخوابیما!) و بدیو بدیو وسیله برداشتیم (دیشب آماده کرده بودیم:...
-
شاغل بودن خیلی سخته
چهارشنبه 4 مردادماه سال 1396 15:14
خب بازم دیر اومدم. اون شبی که نوشتم و گفتم اعصاب ندارم، تا ته هفته اعصاب نداشتم البته نه اینکه داغون باشم. یه روز رفتیم با دوستم باشگاه ثبت نام کردیم و بدنسازی رو شروع کردیم. روز اول برنامه نگرفتیم و فقط با دستگاه ورزشای هوازی کردیم. 5 شنبه صبح هم جلسه دوم رو رفتیم و برنامه گرفتیم. تا کارایی که واسمون نوشته بود رو...
-
خیلی روزانه!
جمعه 16 تیرماه سال 1396 21:46
شنبه 10 ام، عصر پلو یونانی درست کردم. واسه اولین بار! خوشمزه شد. دوس داشتیم. ولی خب بقیه شب خوش نگذشت. یکشنبه سر کار دعوت شدیم به یه همایشی تو یه هتلی! و خیلی خوب و مجلسی بود. نهار هم مهمونشون بودیم و بسی خوش گذشت. عصری قرار بود برم خونه ماماینا. اولین باری بود که تنهایی با ماشینم میرفتم. هنوز واسه ماشین اسم نذاشتم....
-
لاندا مارکوپولو می شود.
شنبه 10 تیرماه سال 1396 22:02
این هفته که گذشت خیلی خوب بود. هر هفته 5 روز کاره و 2 روز استراحت، این هفته برعکس بود. 2 روز کار و 5 روز استراحت. البته من قصد داشتم 4شنبه هم بیام سر کار ولی خب نشد. حالا تعریف می کنم. دو روز اول هفته که رفتم شرکت. شنبه روزه بودم ولی همچین معده دردی گرفتم که رفتم غذا خریدم و روزه م رو شکستم. دو روز آخر رو روزه نگرفتم....
-
لاندا شاغل می شود
چهارشنبه 31 خردادماه سال 1396 13:07
این پست رو روز 31 خرداد نوشته بودم ولی پست نکرده بودم: بله بله، امروز دقیقا دو هفته س که بنده دارم هر روز میام سر کار. اوه اوه. لانی تنبل، که دو ساله که یونی هم هفته ای یه بار می رفت و کلا هم 9 ماهی بود که اصلا یونی هم حتی نمی رفت، حالا داره هر روز، روزی 9 ساعت میره سر کار! هفته اول خودِ کار و محیطش خوب بود ولی من...
-
پیش به سوی کاااار
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1396 13:38
بله بله بنده از شنبه میرم سر کار. این هفته آخرین روزای بیکاری رو سپری کردم. رفتم معاینات بدو استخدام رو هم انجام دادم، شنوایی سنجی، بینایی سنجی، تست ریه و آزمایش خون و این حرفا. یه ذره کمبود آهن دارم. دیگه اینکه خوشحالم دیگه. دارم میرم سر کار. خخخ. دروغ چرا؟ بیشتر سعی می کنم خوشحال باشم. استرس دارم. اولین باره که فول...
-
فوقع ما وقع
چهارشنبه 10 خردادماه سال 1396 14:28
آخیش. بالاخره بعد از 8 ماه و یه هفته که از دفاعم میگذره، مقاله م سابمیت شد! فقط هم سابمیت ها، فکر نکنید اکسپت هم شده که انقدر خوشحالم! همین که به یه جایی رسید که استاده دیگه نتونه ایراد بگیره، خودش واسم بهترینه. میشه دعا کنید اکسپت هم بشه؟ من واقعا دیگه توانایی ندارم روش کار کنم. هر زوری میشده زدم. الان دیگه در آستانه...
-
خوشحالم. بیدارم.
شنبه 30 اردیبهشتماه سال 1396 14:14
و شد آنچه شد.... با هم حماسه ساختیم. حماسه بدبخت نشدن.... اینا رو فردای انتخابات نوشته بودم. ولی تو این یه هفته وقت نشد پست رو تکمیل کنم. من خیلی خوشحالم که روحانی رییس جمهور شد و اون یکی نشد! که اگه میشد میخواستیم فرار کنیم از کشور............ روز پنج شنبه قبل از انتخابات تولد گرفتم واسه دوستام. بعد از بچگی دیگه...
-
اولین هفته ی 28 سالگی
شنبه 23 اردیبهشتماه سال 1396 15:35
شنبه اول کلی رفتم دنبال کارای استعداد درخشان و فهمیدم یه سال دیگه هم وقت دارم، پس فعلا و موقتا بیخیال دکتری شدم. واقعا حوصله ش رو نداشتم :پی بعدش هم رفتم مشاوره. نیاز میدیدم که برم و باشد که بتونم برم. جلسه اول بدک نبود. بچه ها قرار گذاشتن بریم پارک و من هم بدترین روز تقویمم بود. ولی دیدم خونه بخوابم بدتر میشه حالم....
-
تولدم مبارک
جمعه 15 اردیبهشتماه سال 1396 19:51
بله بله بله، امروز تولدمه. بسی خوشحالم. حالا نه بسی. ولی خب خوشحالم. انقدری من این ماه رو دوست دارم که نمیدونم اگر یه ماهِ دیگه هم به دنیا میومدم، انقدر روز تولدم رو دوست داشتم یا نه. خب هر چی باشه نیم بهاره. یک سال بزرگتر شدم. این سال خیلی مهم بود برام. کلی اتفاقات مهم افتاد. عروسی کردم، دفاع کردم و کلا وارد حیطه...
-
روزای بهشتی + دیکته
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1396 18:17
من هر چی از خوبی این ماه بگم کم گفتم هر روز دوس دارم برم پیاده روی. این روزا حسابی بیکارم و بسی حال میده! البته یه ذره هم حوصله م سر میره، ولی به لطف زیاد رفتن خونه ماماینا و بازی با گوشی، خیلی حس نمی کنم. پیلاتس ثبت نام کردم. اول میخواستم به قصد لاغری برم باشگاه ولی الان کلی راضیم از پیلاتس. ماهیچه هام خیلی ضعیف شده...
-
بعد از دفاع
شنبه 2 اردیبهشتماه سال 1396 15:55
خب خب خب، بیام از روزام بگم. فروردین تموم شد و اردیبهشت زیبا اومد. من عاشق اردیبهشتم. مدیونید فکر کنید چون ماه خودمه عاشقشم. خخخخ. از 3 مهر که دفاع کردم تا الان 7 ماه میگذره. تو این 7 ماه هر کار دلم خواسته کردم. کلی فیلم دیدم. کلی کتاب خوندم. کلی بازی (موبایلی) کردم. کلی آشپزی کردم. کلی مهمونی رفتم. کلی مسافرت رفتم....
-
سفرنامه شیراز
چهارشنبه 23 فروردینماه سال 1396 15:12
الوعده وفا! اینم از سفرنامه شیراز. ساعت 6:40 صبح روز یکشنبه 6 فروردین بلیط هواپیما داشتیم تا من و سیگما با بتا و داماد و تیلدا کوچولو بریم شیراز. انقدر باندها شلوغ بودن که با 1 ساعت و بیست دقیقه تاخیر خلبان موفق شد اجازه پرواز بگیره و 1 ساعت و ربع بعد ما تو فرودگاه شهید دستغیب شیراز نشستیم. عجب بارونی میومد. چترمون هم...
-
سال نو مبارک
چهارشنبه 16 فروردینماه سال 1396 16:02
سلام سلام سلام سال 96تون مبارک، خیلی خیلی مبارک. امیدوارم این همون سالی باشه که منتظرش بودین و میخواستین به همه برنامه ریزیاتون برسید. این همون ساله، آستینا رو بالا بزنید و شروع کنید. یا الله. خب من هیچ وقت انقدر دیر نمیومدم سال رو تبریک بگم. این از اثرات تاهله! شاید هم از اثرات تموم شدن درسا باشه که دیگه کمتر پای...
-
کدبانو لاندا خانه تکانی می کند!
یکشنبه 22 اسفندماه سال 1395 17:04
بهله دیگه. کی فکرشو میکرد لاندای تنبل دست به سیاه و سفید نزده، تو این مدت هم آشپزی یاد بگیره هم خانه داری، خونه تکونی هم بکنه یهو صد البته که لونایِ جان زیاد نیاز به تکوندن نداشت. دیوار شستن و فرش و پرده شستن نداشت. ولی خب مرتب کاری تا دلتون بخواد داشت. از کابینتا شروع کردم و خورد خورد مرتبشون کردم و چقدررر جا باز شد...
-
آخر هفته
شنبه 7 اسفندماه سال 1395 16:39
5شنبه قرار بود شام بریم خونه سیگماینا. عصری بتا زنگید که دایی ها قراره شب نشینی آخر شب بیان خونه ما، شما هم بیاین. بهش گفتم شام دعوتیم. گفت بعدش بیاین. باز هم ساعت 10.5 زنگید که سری اول مهمونا تازه اومدن و شما هم بیاین. دیگه ما ساعت یه ربع به 12 شب رفتیم خونشون و دم در یکی از داییا داشت میرفت. خخخ. بقیه نیم ساعتی بودن...
-
ماهگرد 6 عروسی - نیم ساله شدیم
چهارشنبه 4 اسفندماه سال 1395 13:38
روز ماهگرد رفتم خرید و اومدم یه دسر مبسوط درست کردم. دسر بیسکوییت پتی بور. راحت بود ولی شدیدا پرکالری. خانوم خونه شده بودم و کلی کار خونه کردم. واسه شام هم واسه اولین بار کباب تابه ای درست کردم و بسی خوشمزه شد. خیلی حال کردم که همیشه اولین بارهایی که غذا درست کردم، خوشمزه شدن. اصلا باورم نمیشد یه روزی که هر غذایی رو...
-
این چند روز - از هر دری سخنی
دوشنبه 2 اسفندماه سال 1395 11:42
خب خب خب. هفته عشق. خخخ. 5شنبه من رفتم خونه مامانینا و سیگما رفت سر کار. قرار بود شب بیاد اونجا ولی یهویی عصر تصمیم گرفت بره نمایشگاه ماشین و کلی دیر اومد و من باهاش قهر کردم. کلا هم بخاطر هورمونا بی حوصله بودم. شب خیلی دیر رفتیم خونه چون بنزین نداشتیم و یه پمپ بنزین بسته بود و کلی تو صف یکی دیگه موندیم و 2 رسیدیم...
-
مهمونی پنجم + ولنتاین
پنجشنبه 28 بهمنماه سال 1395 16:10
این هفته رو خیلی دوس داشتم. یهویی افتادم تو یه سری کارا که کلی لذت داشت برام. البته یه روزش اصلا خوب نبود. میخواستیم ماشین ثبت نام کنیم و سیگما سر کار نرفت و خودمونو به کشتن دادیم تا نتی ثبت نام کنیم ولی نشد که نشد و تموم شد و ما کلی غصه خوردیم. دربی هم که پرسپولیس باخت و روحیه مون نابود شد. از اونور هم مامان قلب درد...
-
آخر هفته
شنبه 23 بهمنماه سال 1395 11:54
خب فعلا هیچ خبری از کار مورد نظر نیست. تماس نگرفتن گفتم با مامی رفتیم استخر دیگه؟ انقدر خوشمون اومد که بعد از مدتها رفتیم، این شد که قرار گذاشتیم با بتا که 5شنبه هم بریم. تیلدا تا حالا استخر نرفته بود. بتا براش مایو خرید و رفتیم. انقدررررررررررررررر خوشش اومد که نگو. خیلی لذت می برد. من هم این بار بیشتر از سری قبل شنا...
-
مهمونی دوره
سهشنبه 19 بهمنماه سال 1395 12:02
گفته بودم مهمونی دوره این دفعه نوبت منه دیگه؟ 16 تا مهمون داشتم! واسه اولین بار این تعداد. بیشترین مهمونم 6 نفر بودن، حالا یهو نزدیک 3 برابر. خخخ. منوم اینا بود: 1) سالاد ماکارونی جامبو 2) سوپ شیر و قارچ 3) دلمه 4) کیک مرغ 5) سیب زمینی سرخ کرده 6) بورانی و دسر (کرم موز و کرم کارامل) دلمه رو سپردم به مامی. مهمونیم...
-
شب زنده داری به یاد دوران مجردی
دوشنبه 11 بهمنماه سال 1395 01:42
امشب موندم خونه مامانینا. الان ساعت 1.5 شبه و من دارم از تو اتاق خودم، پای کامپیوترم پست میذارم. بی نهایت دلم تنگ شده بود واسه این موقعیت. اینکه شب تو اتاق خودم باشم، هی بین تخت و میزم جولون بدم و تا نصف شب برق رو خاموش نکنم و هر کاری دوس دارم بکنم. عذاب وجدان نگیرم از بازی کردن با گوشی و وقت نذاشتن واسه همسر و نامرتب...
-
کار میخوام + جمعه دوتایی
شنبه 9 بهمنماه سال 1395 12:31
خب من هنوز دنبال کارم. تو این همه مصاحبه ای که رفتم، دوتاشون رو دوس داشتم. اون اولی ای که پسندیدم، مشکلش این بود که بسیار دوووور بود از خونمون و یه جای پر ترافیک که برگشتنی 2 ساعت تو راه میبودم. حقوقش هم چندان خوب نبود. ولی کارش و مدیرش رو دوس داشتم. کار بعدی ای که دوس داشتم، یه جایی بود که صدتا مصاحبه باهام کردن و تا...
-
لاندای جویای کار
دوشنبه 4 بهمنماه سال 1395 13:29
خب من خیلی جدی افتادم دنبال کار. کلییییییییی رزومه دادم و میرم مصاحبه، باشد که از تو اینا شغل مناسب و خوب پیدا بشه. ماهگرد 5ام عروسیمون هم اومد و رفت و من اون روز 2 جا رفته بودم دنبال مصاحبه و پیگیری و روز شدید تقویمم هم بود و سرویس شدم قشنگ. نتیجه یکی از مصاحبه ها هم خوب نبود و شدیدا لو مود شدم. خونه واسه خودم حسابی...
-
بخند، بخند، بخند بچه جون
پنجشنبه 23 دیماه سال 1395 11:51
با خودم دعوا کردم. به خودم گفتم یعنی چی که خموده ای؟ پاشو خودتو جمع و جور کن. و کردم. به زندگی برگشتم انگار. باز آشپزی کردم. یه کم مقاله نوشتم و سعی می کنم بهتر تر تر هم بشم.... انشالله التماس دعا
-
خمود!
شنبه 18 دیماه سال 1395 11:15
یه کم احساس خمودگی و افسردگی دارم. هیس. اینا رو دارم یواشکی بهتون میگم. از خودم راضی نیستم. هیچیم سر جاش نیست. خب حالا که دیگه از استراحت خسته شدم منتظر تماس اون شرکتایی هستم که بهشون رزومه داده بودم، ولی زنگ نزدن... از اونور مقاله هه مونده و دلم نمیخواد بنویسمش و استادم بدجوری گیر داده. از اونورتر از یونی زنگیدن که...