-
دوستان گلم...
چهارشنبه 15 دیماه سال 1395 11:05
دو تا از دوستانم این روزا، عمیقا احتیاج به دعا دارند تا به آرامش روحی برسن. یکیشون مجازیه و یکیشون واقعی. ازتون خواهش می کنم برای بهتر شدن حال دلشون دعا کنید.... خدایا، حال خوب رو ازشون دریغ نکن...
-
ماه عسل + این روزها به صورت خیلی خلاصه
یکشنبه 5 دیماه سال 1395 14:36
اوووه. حدود 1 ماه اینجا نیومدم یعنی؟ چه زیاد! خب ما حدود یه هفته ش رو رفته بودیم ماه عسل. کیش. بسیار بسیار بهمون خوش گذشت. باغ پرندگان و دلفیناریوم رفتیم، جت اسکی، پاراسل، کشتی آکواریوم و گشت دور جزیره رو رفتیم که ما رو برد درخت 400 ساله رو دیدیم و کاریز رو گشتیم و کشتی یونانی رو هم دیدیم و باهاش عکس انداختیم. شبا هم...
-
این روزهای تعطیل
سهشنبه 9 آذرماه سال 1395 12:33
انقدری وبلاگ گردی و تلگرام خونی کردیم که دیگه به یه تخصصایی توشون رسیدم واسه خودم. مثلا اینکه حسابی رو جمله هام فکر کنم. هم از نظر املایی مشکلی نداشته باشه، هم از نظر نگارشی و هم از نظر رسوندن منظورم به فرد مقابل. تو این گروها، خصوصا گروهای فامیلی انقدر مدل نوشتنایی دیدم که دوس نداشتم یا منظور نویسنده رو بد میرسونده،...
-
مهمونی سوم ما (لاندا بازم کدبانو می شود)
یکشنبه 7 آذرماه سال 1395 12:40
سلام سلام. آخر هفته روز موعود بود. همون روزی که دوستامونو دعوت کرده بودیم. تو یکی از پستا منو رو گفته بودم. یه قرمه سبزی هم بهش اضافه کردیم. اینجوری شد: جوجه کباب، قرمه سبزی، پاستا پنه با سس چیکن آلفردو، سوپ شیر و قارچ. مخلفات هم علاوه بر ترشی و زیتون اینا، سالاد کاهو و ژله و کرم کارامل اومد تو برنامه. از 5شنبه صبح...
-
مهمونی دوم ما
شنبه 29 آبانماه سال 1395 14:46
آخر هفته خوش گذشت. 5 شنبه قرار بود بریم خرید با سیگما. مامان به عنوان کادوی پاگشام و کادوی دفاع کردنم، یه پولی بهم داده بود و گفته بود برو آباژور پذیرایی یا از این ظرف تزیینیا بخر. تصمیم گرفته بودم آباژور بخرم. فعلنا دلم نمیاد پول زیاد بدم واسه ظرف تزیینی. اون باشه وقتی سنم زیاد تر شد. فعلا همین ظرفای ویترین و گلدونای...
-
پاگشا
چهارشنبه 26 آبانماه سال 1395 17:27
من باز امروز موندم خونه و باز حوصله انجام هیچ کاریو نداشتم. خب بگم از این دو روز. دیروز صبح سیگما که میرفت سر کار، منو رسوند مترو و منم رفتم خونه ماماینا. سر راه واسه تیلدا یه بسته پف فیل خریدم. بچه وقتی آدم میره تو اصلا سراغ آدم نمیاد، میره قایم میشه تا پیداش کنیم. اینم خودمون یادش دادیم! آخه بچه که بودیم، وقتی بابا...
-
خیلی روزانه نویسی
دوشنبه 24 آبانماه سال 1395 18:41
دیروز دوره خونه دوستم عالی بود. کلیپ عروسیمونو بردم و اونجا بهشون نشون دادم و وای که چقدر تعریف کردن و چقدر من لذت بردم. بهم گفتن برو هنرپیشه شو. خیلی خوب بازی می کنی. خخخ. البته من نقش که بازی نکردم. اونجا فقط سعی می کردم دوربین و کادر فیلم برداری رو ندید بگیرم و لذت ببرم. واسه همین خیلی طبیعی شده کارام. خونه دوستم...
-
مهمون دعوت کردیم + فیلم
شنبه 22 آبانماه سال 1395 15:36
لاغر شدن سخته، خسته شدم هوا هم آلوده شده و بهونه گیر آوردم واسه پیاده روی نرفتن بعد خب نمیشه که آدم هم دلش بخواد هی آشپزی کنه، هم لاغر شه که. میشه؟ در یک اقدام نمادین، پریدم گوشی رو برداشتم و با دوستامون یه گروه تلگرام ساختم که دعوتشون کنم مهمونی. بهشون گفتم جمعه بعدی شام بیان خونمون (پریسا، الهام و شوهرش حامد، سحر و...
-
لاغر شیم بریم ماه عسل :)))
دوشنبه 17 آبانماه سال 1395 13:52
خب تصمیم گرفتیم ماه عسل رو بریم کیش. از اول هم میخواستیم بریم کیش، چون هنوز سیگما کارت پایان خدمتش رو نگرفته. بعد این وسط یهو هوس خارج کرده بودیم و میخواستیم بیفتیم دنبال وثیقه گذاشتن و پاسپورت گرفتن واسه سیگما و ماه عسل بریم پوکت مثلا، ولی بعدا دیدیم عمرا واسه تایلند بهش اجازه خروج نمیدن و دیگه صبر کردن هم مسخره اومد...
-
سالگرد دوستیمون + یه روز تعطیل توی خونه
پنجشنبه 13 آبانماه سال 1395 17:24
8 سال پیش بود که سیگما بهم پیشنهاد دوستی داد. اون موقع گفت فعلا به قصد ازدواجه، تا ببینیم چی میشه. قرار گذاشتیم خیلییی کند پیش بریم و زیاد به هم وابسته نشیم زودی، ولی خب نشد. خیلی خیلی زود دوز عاشقیمون رفت بالا. وای که چه روزایی بود اون روزا. 6 صبح از خونه میزدیم بیرون که بتونیم قبل از کلاس 8 صبحمون با هم بریم پیاده...
-
یک روز با مزه
سهشنبه 4 آبانماه سال 1395 14:59
کم کم دارم میرم سراغ کارایی که گذاشته بودم واسه بعد از دفاع. اون روز رفتم کلاس آشپزی با ماکروفر، اولین باری بود که داشتم یه چیزی واسه خونه یاد میگرفتم. کلی هم خوب بود کلاسش به نظرم. وسط کلاس سیگما پی ام داد که از سرکار آژانس گرفته و رفته خونه (ماشین دست من بود)، گفت سرماخورده و حالش خوب نبوده. مدیونید اگه فکر کنید...
-
روزهای بعد از عروسی .... + آشپزی ها
دوشنبه 19 مهرماه سال 1395 12:04
حدود یه ماهه که اینجا نیومدم. البته میومدم و سر میزدم و کامنتا رو جواب میدادم. تو اینستا هم که در جریان حال و روزم هستین. ولی خب نیومدم اینجا چیزی بنویسم. درگیر دفاع بودم. بالاخره من دفاع کردم. هی میومدم می گفتم یعنی میشه من بیام بگم که دفاع کردم و تموم شد؟ بله بله دفاع کردم و نمره م شد 19.5. ولی هنوز تموم نشده، مقاله...
-
عروسی لاندا و سیگما
سهشنبه 23 شهریورماه سال 1395 20:02
-
آخرین کارهای قبل از عروسی
چهارشنبه 10 شهریورماه سال 1395 14:32
صدای لاندا رو از خونه خودشون، لونای دوست داشتنی میشنوین. پشت میز پذیرایی نشستم و مثلا میخواستم به کارای پایان نامه م برسم، ولی کلی ذوق دارم اینجا تعریف کنم عروسی رو 4 روز قبل از عروسی، تازه رفتیم دنبال سفارش دادن شیرینی عروسی و بعد هم گل، از گل های سالن گرفته تا ماشین عروس و دسته گل. با پدر سیگما رفتیم شیرینی رو سفارش...
-
و این روزهای پایانی مجردی....
پنجشنبه 28 مردادماه سال 1395 20:36
دیگه داریم خیلی نزدیک میشیم به روزایی که خیلی دور بودن ازمون.... راه خیلیییییییییی طولانی ای رو با هم اومدیم. همه ی کسایی که ما رو میدیدن، تعجب می کردن که چطوری تونستیم. راه سخت بود، ولی خدا بخواد داریم به مقصد میرسیم و صد البته که وقتی رسیدیم نباید دست از تلاش برداریم و فکر کنیم که حالا دیگه همه چی تموم شده و نگه...
-
یک روز با مامان
سهشنبه 26 مردادماه سال 1395 19:29
دو روز از موعد تحویل لباس عروس گذشته بود و هنوز نرفته بودم بگیرم. وقت نکرده بودم. صبح با مامان رفتیم. مزون توی طرح اصلی بود و نمیشد با ماشین بریم. ولی با ماشین رفتیم نزدیکاش پارک کردیم و با اتوبوس رفتیم مزون. دو ساعتی معطل شدیم تا بالاخره لباس رو بهم داد و تنم کرد. عالی شده بود. مامان رو صدا کرد که بیاد ببینه. تا منو...
-
کارهای عروسی...
چهارشنبه 13 مردادماه سال 1395 23:51
اوووه، چقد نیومدم اینجا. سرم بسیار شلوغه. تو این مدتی که گذشت، کارت عروسیمون رو تحویل گرفتیم و عالی شده. شعرش رو اول سیگما گفته بود که به دلایلی اون شعر رو نذاشتیم و به جاش پسرخاله سیگما برامون یه شعر بسیار وزین گفته که اسمامونم توش هست حتی. بی نهایت دوس دارم کارتمون رو. بعد هم وسایل بزرگ آشپزخونه رو باباجونم برامون...
-
خونه بودن چه خوبه
چهارشنبه 30 تیرماه سال 1395 00:06
دیروز و امروز رو صرف خریدن لوازم آرایش کردم. خب خیلی بیشتر از حد تصورم شد، ولی خب بخاطر یهویی خریدنشونه. باید واسه خودم خوب خرج بکنم دیگه؟ تازه از هایلند و روژا که اومدم بیرون، اومدم از دیجی کالا کلیییییییییییییییی خورده ریز خریدم. کلی کرم و محصولات بهداشتی اینا، واسه خونه جدید، لونای. همه این وسایلمو میذارم اینجا...
-
مابقی خریدهای عروسی
دوشنبه 28 تیرماه سال 1395 01:41
هفته پیش رفتم همه چیزو به استاد تحویل دادم و توپ رو انداختم تو زمین اون! همونجا کلی ایراد چرت از چکیده اینا گرفت. میمرد از فروردین که بهش داده بودم این ایرادا رو بگه! منم بهش گفتم که عروسیمه و من دیگه نمیام یونی فعلا. دفاع هم باشه آخر شهریور، بعد از عروسی. ولم کن بابا، کچلم کرده بود. الان دیگه استرسشو ندارم. یه روز با...
-
تعطیلات پرکار عید فطر
یکشنبه 20 تیرماه سال 1395 14:23
کل هفته قبل رو رفتم آرایشگاه دیدم، آخرین روز ماه رمضون، زبون روزه، با مامان رفتیم گاندی پارچه بگیره و کلی هم آرایشگاه دیدیم و آخر همونی که تو پست قبل گفتم رو رزرو کردیم. بسی هم خوشحالم. یه روز هم تست میکاپ داره و این خیلی خوشحالم میکنه. یادمه آلما، تو وبلاگ کفتر چاهی یک جفت، قبل عروسیش تست آرایش داشت، از همون چند سال...
-
سرویس چوب + لباس عروس
یکشنبه 13 تیرماه سال 1395 01:57
نگرانی بیماریم بیخود بود. دکتر گفت همه چیز خوبه و خوشحالم کرد ممنونم از دعاهاتون چه 5شنبه ای بود این 5شنبه، 10 تیر 95 صبح من و سیگما و مامان و بابا رفتیم یافت آباد و تو پاساژ دوم، مبل خوشگل دوست داشتنیم رو پیدا کردم و خریدیمش. با ویترین و کنسول. کنسول تو برنامه م نبود اصلا، یهویی خوشمون اومد و خریداری شد. قرار شده آخر...
-
خریدای عروسی
دوشنبه 7 تیرماه سال 1395 17:47
همه ی ذوقم برگشت پیشم هفته ی پیش خیلی استرس کارهای عقب مونده م رو داشتم. خیلییییییی زیاد. هی میشمردم که اوووه، چقدر کار مونده و غصه می خوردم. بعد نشستیم با سیگما یه لیست از کارهای مونده و ددلایناشون آماده کردیم. البته خیلی کلی ئه. مثلا گفتم لباس عروس، حرفی از کفشش و تاج و تورش نزدم. اینا از ماه دیگه مهم میشن. تو...
-
دوره افطاری
چهارشنبه 2 تیرماه سال 1395 12:29
قرار گذاشتیم که واسه اولین بار، همسرامون رو هم ببریم تو اکیپ. یعنی افطار با حضور همسران. میخواستیم بریم رستوران که دو ساعت آخرکه من راه افتاده بودم، گفتن که رستوران واسه 20 نفر آدم جا نداره و پیک نیک طور بریم و این در حالی بود که من راه افتاده بودم . یه سریامون راه افتاده بودیم، بقیه جورمون رو کشیدن و واقعا عالی بودن...
-
اژدها وارد می شود
دوشنبه 24 خردادماه سال 1395 14:18
دیشب بعد از افطار با فامیلا رفتیم سینما آزادی، فیلم "اژدها وارد می شود!"، خیلی دوس دارم قرارای دسته جمعی رو. فیلمش رو وقتی تموم شد دوست نداشتم. ولی کم کم که همه چیز رو گذاشتم کنار هم، بد نبود. میشه گفت قشنگ بود. ولی خب خیلییی سلیقه ای بود. اکثر آدما بدشون اومده بود. الان یونی ام. منتظر جلسه با استاد! استرسا...
-
روند فرسایشی پایان نامه
چهارشنبه 19 خردادماه سال 1395 11:17
من از اینکه پایان نامه م یک سال طول کشید، خیلی خیلی ناراحتم. البته که خیلی وقتا بود که اصلا سراغش نمی رفتم و اگر رفته بودم الان تموم شده بود. ولی از وقتی هم که نتایج رو گرفتم و پایان نامه رو نوشتم و تموم کردم، کلی تایم میگذره، اما هنوز نتونستم اجازه دفاع بگیرم، چون هر دفعه استاد گیر میده کلی نتایج دیگه باید بذاری!...
-
خریدای خونه و عروسی رفتنمون
یکشنبه 16 خردادماه سال 1395 16:26
رفتیم خیابون بنی هاشم و کلیییییییییی کاشی و توالت و روشویی و این چیزا دیدیم. دو روز کامل وقت گذاشتیم و آخرش دو سری کاشی خیلی خوشگل واسه حموم و دسشویی خریدیم با یه روشویی و توالت واسه توالت فعلا. بالاخره فرصت شد دوتایی تنها بریم تو خونه ی عشقمون واسه اندازه گرفتن روشویی و تستش و کلی لذت بردیم از خونه خوشگلمون. دوسش...
-
میسینگ دیتا 2 :(
یکشنبه 9 خردادماه سال 1395 13:21
اصلا من از این به بعد، این دیتیل میام روزانه هامو اینجا می نویسم. اه. آخه من همه روزانه هامو تو دفتر خاطرات می نویسم. ولی این چند وقته از بس سرم شلوغ بوده، نرسیدم بنویسم از عید تا حالا و به جاش تو گوشی، بولت وار نوت برمیداشتم. ولی تا الان دو بار اینجوری اطلاعاتم پریده و مثلا الان یه ماه رو ندارم اصلا! باز خوبه اینجا...
-
تحویل خونه ی عشقمون
جمعه 7 خردادماه سال 1395 20:36
باز استاد اجازه دفاع نداد... بسی ناراحتم اسباب کشی بتا بود و من تیلدا رو نگه داشتم و سیگما هم کلیییی کمک کرد بهشون. خونه عشقمون رو تحویل گرفتیم بالاخره. خانواده سیگما برامون قرآن و آیینه برده بودن و رفتیم کلی نظر دادیم واسه بازسازی خونه. البته خونه 5 ساله س و کار چندانی نداره، ولی یه کم تغییر دکوراسیون و اینا لازمه...
-
نیمه شعبان
یکشنبه 2 خردادماه سال 1395 22:20
معلومه نشستم پای پروژه که هی پست میذارم؟ شنبه شب خیلی یهویی تصمیم گرفتیم با بتاینا شام بریم بیرون و بعدشم سینما. ساعت 9، شب عید نیمه شعبان با همه شلوغی های شهر تازه تصمیم گرفتیم. واسه ساعت 12 بلیط رزرو کردیم و با بتاینا رفتیم که بریم پیتزا دکتر آرین که بسته بود و نیم ساعتی اوسکلمون کرد و دیگه رفتیم میخوش میدون سلماس....
-
سومین خرید جهیزیه
یکشنبه 2 خردادماه سال 1395 20:37
رفتیم خرید جهیزیه دوباره. با اینکه من یه ارائه مهم دارم این روزا و هی به همه می گفتم، وقتمو نگیرن، ولی در مقابل پیشنهاد مامان واسه خرید جهیزیه، نتونستم مقاومت کنم. پنج شنبه ظهر ماشین رو برداشتم و با مامان و بتا رفتیم خرید. تیلدا رو هم گذاشتیم پیش بابا!!! اونجا داماد هم بهمون ملحق شد. کلیییییییییییییی وسایل ریز و درشت...