کارهای نامزدی

چقدر کارامون مونده. شنبه بالاخره قورباغه رو قورت دادیم و رفتیم همون محضری که می گفتم خوشگل بود، اما سردفترش درست حرف نمیزد رو گرفتیم.این بار خیلی بهتر بود آقاهه. کلا خوش برخورده. اما روز اول از زیاد بودن خوشبرخوردی، می پیچوندمون. شاید فکر می کرد قطعی نیست که میریم پیشش. به هر حال امیدوارم خطبه رو خوب بخونه و شوخی لوس نکنه

وقتی ما رفتیم عاقد رفته بود تالار تا خطبه بخونه واسه یه عروس و داماد دیگه. فرصت داشتیم تا محوطه رو بگردیم. دنبال جای پارک بودیم واسه مهمونا. البته کسی رو محضر نمی بریم. 4-5 تا ماشین خانواده های خودمون. 2تا سیگما اینا، 2 یا 3 تا هم ما، یکی هم ماشین عروس. خخخ. ماشین ما

یه پارکینگ 8 طبقه گیر آوردیم و می خواستیم واسه اون روز رزرو کنیم که آقاهه گفت این پارکینگ انقدر گرونه که فقط یه طبقه ش پر میشه، 7 طبقه خالی داره، خیالتون راحت ورودی 5 تومن، از ساعت اول ساعتی 3 تومن. یعنی یه ساعت پارک کنی 8 تومن. اینجور مواقع می ارزه

بعد دیگه تایم گرفتیم تا محضر که حدود 3 دقیقه بود واسه راننده که بیاد. خوب بود. آقاهه اومده بود. رفتیم شناسنامه ها و یکی یه قطعه عکس دادیم و کلی برامون آرزوی خوشبختی کرد و 2 تا هم شکلات داد بهمون. عکسا رو نگه داشت و شناسنامه هامونو پس داد و گفت دفعه بعد با کپی بیاریمشون. نامه آزمایش هم داد. بالاخره یه گام برداشتیم. از سفره عقد هم عکس انداختیم تا بعدا کم و کاستیاشو جبران کنیم.

اول قرار بود فرداش بریم آزمایش. ولی خورد به روزای خاص من، انداختم واسه هفته بعد ذوق دارم واسه آزمایش. قرار شد همون آزمایشگاهی بریم که 4 سال پیش بتا و داماد رفتن و 9 سال پیش داداش و خانومش رفتن. خخخ جالبه که تاریخ عقد بتا و داداش تو یه روزه. اما مال ما نشد که اون موقع باشه. ماه رمضون بود

هنوز کلییییی کار داریم که مونده:

1. مهمتر از همه حلقه های ازدواجمونه.

2. بعدش کفشای من و سیگماعه.

3. بعدش دامن لباسمو می خواستم یه ژپون کوچولو بدم که راحت وایسه، ولی نمیدونم کجا بدم و اصن میشه یا نه و اینا. شما میدونین؟ لباسم مدل ماهیه و فکر کنم اگه یه ژپون کوچیک واسه پایین پایینش بدم خوب بشه. (البته شی عزیزم لطف کرد و گفت مشیر خلوت بازار خیلی خوبه واسه این چیزا)

4. تازه باید بخار هم بخوره. کلی چروکه.

5. دیگه گردنبند اینای اون روز رو باید تهیه کنم و بگردم ببینم چی به لباسم میاد. مروارید تنگ می خواستم اوایل، ولی به لباسم نمیاد

6. دیگه اینکه باید برم کارای آتلیه دوستمو ببینم و اگه خوب بود بریم اونجا. اگر هم که نه که باید برم چنتا آتلیه ببینم.

7. بعد آرایشگاه رو به سفارش دخترخاله دارم میرم، ولی شاید یه سر برم کاراشو ببینم.

8. دیگه اینکه دسته گل نامزدی مدلشو انتخاب کنم و سفارش بدم.

9. شنل یا کت دوستم رو ببینم و اگه خوب نبود برم پارچه بگیرم و سفارش دوخت اونم بدم.

10. ریسه مو هم بایدپیدا کنم. آقا من میخواستم گل طبیعی توی موهام کار کنه، ولی می گن تو تابستون داغون میشه چی کار کنم؟

11. پاپیون همرنگ لباسم واسه ماشین هم میخوام. پاپیون گنده صورتی از کجا می تونم تهیه کنم؟

12. انتخاب رنگ مو و آرایشگاه واسه رنگ

وای چقدر کار شد، خوب شد لیستشون کردم.

سفرنامه شمال - گیلان- تالش- فومن- قلعه رودخان

بتا و داماد گیر داده بودن که بریم مسافرت. سیگما گفت من نمیام. هم چون کلی کار دارم و هم اینکه حالا ایشالا بعد از عقد مسافرت بریم. خلاصه که هر چی گفتیم بیا، نیومد که. منم نمیشد نرم ولی همش دوس داشتم کنسل شه و نریم. ولی خب رفتیم. 5.5 صبح سه شنبه راه افتادیم به سمت گیلان. از جاده قزوین رشت رفتیم. از فومن به بعد من رانندگی کردم. رفتیم جنگل گیسوم. خیلی خوشگل، ولی خیلی گرم بود. رفتیم زیر درختای کاج بساط کردیم. کاج هم که سوراخ سوراخ، کلی آفتاب افتاد رومون و خیس گرما شدیم. بعد یه سر رفتیم ساحل و باباینا رفتن تو روستاش یه خونه دوخوابه گرفتن. ما هم تیلدا رو گذاشتیم تو دریا یه کم راه رفت و یه زرافه بادی براش گرفته بودیم که اون تو قایق سواری می کرد. یکی نیس بگه زرافه مگه تو آب میره آخه؟ شب رفتیم خونه و هی برق منطقه می رفت و ما بدون کولر می پختیم. خلاصه که شانس آوردیم موقع خواب دیگه برق بود و تا صبح زیر کولر خوب خوابیدم. کلی پشه داشت، ولی آبلیمو مالیدم به صورت و دستام که پشه نزنه و نزد. هر روز هم کلی ضدآفتاب و کلاه که سیاه نشم واسه عقد و نامزدی. بساطی بود خلاصه.

چارشنبه صبح پاشدیم و یه کم گاو و اردک اینا دیدیم و لب دریا چنتا عکس و بعد از جنگل اومدیم بیرون و یه کلاه و یه پیراهن رنگی رنگی واسه خودم گرفتم. هیچی هم نبود واسه سیگما سوغاتی بگیرم. رفتیم پره سر، آبشار ویسادار. خیلی خوشگل بود و کنار رودخونه خنک هم بود. جوجه کباب درست کردیم و خوردیم و من هی تو رودخونه راه می رفتم. از بس شمال گرم بود فقط دوس داشتم تو رودخونه باشم. بعد دیگه همه اومدن تو آب عکس انداختیم و میخواستن بریم که من گیر دادم بریم از پایین هم آبشار رو ببینیم. آخه از بالاش دیده نمی شد و یه رودخونه ساده بود فقط خب! یه راه صعب العبور داشت به پایین آبشار و بعد هم زدیم تو آب تا آبشار رو دیدیم و واقعا خوشگل بود. جاده ش هم کلی خوشگل بود. دوباره من رانندگی کردم تا رفتیم قلعه رودخان. تیلدا رو آوردیم تو ماشین ما و تو فاصله ای که بابا و داماد برن خونه بگیرن، تیلدا رو میشوندم رو پام و با آهنگ بندری می رقصیدیم دوتایی، حال می کرد. این خونه خیلی بهتر بود. تمیز و شیک و خنک. شب خوابیدیم و صبح ساعت 10- 11 رفتیم به سمت خود قلعه رودخان. قدمت قلعه برمیگرده به اوایل اسلام. ولی دقیق معلوم نیس مال کی بوده. بیش از 1000 تا پله سخت العبور!!! داشت. جونمون دراومد. اوایل راه به مامان گفتیم شما بشین و نیا بالا. توشه هم دادیم بهش که واسه 2-3 ساعت که ما میریم و برمی گردیم، اوکی باشه. رفتیم و وسط راه من و بابا از یه راه رفتیم و بتا و داماد و تیلدا کوچولو هم یه راه دیگه و اونا وسط راه اتراق کردن کمی و یهو دیدن که مامان هم بهشون رسیده. ننشسته بود که! من و بابا رفتیم و بعد از 1.5 ساعت از دم ماشین تا قلعه (با استراحتای وسطش) رسیدیم به قلعه و واقعا خوشگل بود. ولی از گرما و خستگی تلف شدیم.همه پول ها رو هم داده بودیم به مامان و حالا پول نداشتیم ورودی قلعه رو بدیم! نفری 1500 تومن بود. کارت داشتیم، ولی کارت خوان نداشت. دیگه راهمون داد تا همسفرا برامون پول آوردن و بهش دادیم. عکس انداختیم تا بقیه هم اومدن و یه کم توش گشتیم و عکس و مردیم از خستگی. برگشت فکر می کردیم آسون باشه، ولی فقط نفس کم نمیاوردیم. پادردش بیشتر هم بود. خلاصه با بدبختی اومدیم پایین و دیگه از گرما یه کم رفتیم تو رودخونه ش. من که کامل رفتم تو آب کل سفر فقط می خواستم برم تو رودخونه بعد موقع بیرون اومدن، رو یه صخره لیز خوردم و خوردم زمین! شانس آوردم فقط باسن و دستم ضربه خورد.  کف دست چپم. تو اون لحظه همش نگران بودم چیزیم نشه، نامزدییییی دستم ضرب دیده بود و میدونستم نشکسته. ولی خیلی درد می کرد. انتظار داشتم کبود شه، ولی نشد. خلاصه رفتیم نهار خوردیم و حموم رفتم باز و وسایل رو جمع کردیم و پیش به سوی تهران. یه کم تو راه چرت زدم و یه جا نگه داشتیم سوغاتی بخریم. واسه سیگما اینا یه ساک کولوچه و یه شیشه زیتون گرفتم و واسه خواهرش گاما هم یه ساک کولوچه. واسه خود سیگما مونده بودم چی بگیرم. هیچی نبود به درد پسر بخوره! کلاه نمیخواست. تخته نرد هم داشت. بقیه هم به دردش نمی خورد. به داماد گفتی تو بودی چی دوس داشتی؟ گفت خوراکی. منم واسه سیگما زیتون پرورده گرفتم که بعدا خودش گفت که اتفاقا می خواسته بگه سوغاتی زیتون پرورده می خواد خلاصه اومدیم تو مجتمع تفریحی رفاهی آفتاب درخشان صحرا نگه داشتیم (رفتنی هم همونجا استراحت کردیم) و شامیدیم و دیگه من نشستم پشت فرمون که بابا استراحت کنه. ساعت 12.5 شب رسیدیم خونه.

با اینکه اول سفر غر میزدم (چون سیگما باهام نبود) ولی از یه جایی به بعد دیگه سعی کردم غر نزنم و لذت ببرم. بعدش که سیگما منو دید گفت کلی دلش تنگ شده و همش هم نگران بوده. گفت دیگه حق نداری بدون من بری مسافرت. آخ جون. به نظرم منم دیگه مسافرت تکی واسه هر کدوممون معنی نداره. والا


دفترازدواج خوشگل چرا نداریم؟

 به لطف  ترافیک های عصرانه، همه قرارای انجام کارای مراسم رو صبح می ذاریم ولی به لطف دیرخوابی های شبانه، صبحا دیر بیدار میشیم و نتیجه ش این میشه که تو ظل گرمای ظهر مرداد میریم دنبال کارا! یعنی ما کل محدوده ای که به محضر نیاز داشتیم رو گشتیم و جای مناسب و دلخواه پیدا نکردیم! یکی سفره رو کف زمین انداخته بود، یکی یه جای 7-8 متری بود!، یکی تزیین سفره ش مال عهد بوغ بود. یکی پله زیاد داشت، یعنی هر کدوم یه مشکلی داشتن. یکی هم که ایناش بد نبود، مسئول دفترش فکر کنم شوت بود. همون که اون دفعه تعریف کردم. خلاصه که ما مچل موندیم. امروز 4تا محضر دیدیم و یک آتلیه که خوب نبود.

نمیدونم چرا این کارا خوب پیش نمیره. واسه هر کدومشون مجبوریم کلی انرژی بذاریم. صدتا دفترخونه دیدیم.  هیچی ندیدیم که همه چیزایی که میخوایم رو با هم داشته باشه. سفره عقد خوشگل، نزدیک به محل مراسم، عاقد خوب، ساختمون خوشگل. جاپارک خوب. هیچ کدومشون همشو نداره. حتی اینجوری نیس که فقط یکیشو نداشته باشه. دو سه تاشو ندارن

پاگشا 2

تا عصر یونی بودم. بنده خدا مامان همه کارها رو تنهایی انجام داد. البته من اگه بودم هم تو پخت غذاها عملا هیچ کمکی نمی تونستم بکنم. عصر که اومدم رفتم سر وقت ژله آلوئه ورا که دیشب گذاشته بودم خودشو بگیره. با سرنگ مخصوص شروع کردم به تزریق خامه های رنگی به ژله. اسم عروس دیشب "نیلوفر" بود، منم گل نیلوفر براش درست کردم. بدون داشتن الگو با تصور خودم درستش کردم و از چیزی که فکر می کردم بسیار بسیار بهتر شد. بعد دیدم نیلوفر آبیه، به بتا گفتم سر راه که داره میاد یه ژله بلوبری هم بگیره که 2 سانت زیرش بلوبری بریزم که مثلا تو آبه. اینم عکسش:


http://s3.picofile.com/file/8204551134/CYMERA_20150806_102503.jpg


بعدش سیگما هم اومد. کلی تیپ زده بود و ست پوشیده بود، قبلا با هم هماهنگ کرده بودیم منم تو همون رنگا بپوشم 

بعدش دیگه  من خونه رو گردگیری می کردم که سیگما هم کمکم کرد و میز نهار خوری رو تمیز کرد. بعد رفتیم سر تزیین الویه که اصلا خوب درستش نکردم. چیزی که می خواستم نشد. کلی عکس انداختیم دوتایی و بعد دیگه خاله اینا اومدن. شام خوردیم و همه کلی از شام تعریف کردن و ژله البته

بعد از شام، پسرا یعنی دوتا پسرخاله ها و داداش و داماد، می خواستن حک.م بازی کنن، به سیگما هم گفتن بیا، ولی بازی 4 نفره بود و سیگما نرفت. از اونور هم دوتا عروسای خاله که با هم می حرفیدن، بیتا هم مریض بود و با زنداداش تو اتاق من بودن. مامان و خاله و بتا هم تو آشپز خونه. بابا و شوهرخاله و آقاجان هم با هم می حرفیدن. من دیدم سیگما تنها می مونه، دیگه نرفتم سراغ ظرف شستن. نشستم کنار سیگما عکسایی که واسه مدل مو و آرایشم تو نامزدی تو گوشی سیو کرده بودم رو دیدیم. البته دوس داشتم به ماماینا کمک کنما، ولی خب نمیشد سیگما رو تنها بذارم که.

آخرای مهمونی یه کهیر زیر چشمم زدم. نمی دونم به چی حساسیت داشتم. نصف شب یهو دیدم کل هیکلم داره می خاره. ساعدم کلی دون دون بالا اومده بود و شدیدا می خارید. البته همه جام. نمی دونم به چی حساسیت داده بودم. صبحم که بلند شدم هنوز پاهام تیکه تیکه باد کرده! یه آنتی هیستامین خوردم. هیچ ماده ی جدیدی نبود تو غذاها، مگر همین ژله بلوبری که یادم نیس کی خورده بودم آخرین بار. امیدوارم تا شب خوب شم، آخه امشب عروسی دوستم دعوتم. این دوستم هم  بیش از 6 ساله که با هم دوست بودن و امشب بالاخره دیگه به هم میرسن. خیلی خوشحالم براشون. تیپ طلایی میزنم

خرید لباس 2 + کدبانوگری!

بالاخره رفتیم یه گام دیگه هم برداشتیم. لباس داماد. دوباره رفتیم همون پاساژ  و اون کت و شلواری که من و گاما پسندیده بودیم رو سیگما دوباره پرو کرد و پسندید و گرفتیم.کت و شلوار سرمه ای( بلوبلک) دامادی.  البته شلوارش یه کم خیاطی داشت که گفتن یک ساعت طول می کشه و ما تو اون فاصله رفتیم دفتر ازدواج ببینیم باز. از دو جایی که مد نظر بود یکیشون باز بود و رفتیم دیدیم. سفره عقدش خوشگل بود. 20 نفر هم جا داشت، ولی مسئولش، یه کم رو مخ بود. هر سوالی پرسیدیم پیچوند و جواب نداد! نه قیمت داد، نه گفت خودش عاقده یا نه، خلاصه هیچی رو جواب نداد. ما هم باز تصمیم گرفتیم بریم دو سه جای دیگه رو ببینیم و بعدا تصمیم گیری کنیم. یه هویج بستنی دبش زدیم و دوباره برگشتیم پاساژ و شلوار رو سیگما پرو کرد و اوکی بود. رفتیم دنبال کراوات. صورتی کالباسی می خواستیم که با لباس من ست بشه. کل پاساژ رو گشتیم و چند رنگ مختلف دیدیم، ولی نه عکسی از لباس داشتیم و نه پارچه، همین جوری ذهنی حس کردیم یکیش بیشتر میخوره به لباسم (سیگما تو این چیزا خیلی دقیق ه) و از همه هم گرونتر بود شانسمون! خلاصه مقادیری بارگنینگ کردیم و گرفتیمش. کروات و پوشت کالباسی یا پوست پیازی (آخرشم نفهمیدیم اسم رنگ لباسم چیه ). بعد هم یه پیراهن سفید واسه زیر کت. هورا، پروژه خرید لباس بسته شد. البته هنوز کفش های جفتمون، کمربند سیگما، شنل من و زیورآلات من (احتمالا مروارید بندازم اگه به لباسم بیاد) مونده. کلی کار دیگه هم مونده


----

ترم قبل بسیار بسیار سرم شلوغ بود. اتاقم انگار زلزله زده بود! واسه خواستگاری و بله برون تمیزش کرده بودم، ولی از بس هر روز خسته میومدم خونه، به طرفة العینی دوباره اتاقم نابود می شد. هی می خواستم بعد از امتحانا مرتب کنم، نمی شد. گفتم بعد از پروژه ها، باز نشد. و هی همینجور موند و موند (خرده تمیز کردم، مثلا یه روز کل میزتوالتم رو آوردم پایین و کلیاشو چپوندم تو کشوها و مرتب کردم، ولی بازم کثیف شده بود)، تا اینکه واقعا سگ میزد و گربه میرقصید تو اتاقم. تیلدا هم هی می اومد وسایلم رو برمیداشت و جاهاشونو عوض می کرد و می برد بیرون از اتاق و خلاصه دامن میزد به کثیفی. دیگه دو شب پیش که روز بسیار گندی رو گذرونده بودم و با عالم و آدم دعوام شده بود!، با خوندن دو سه تا از وبلاگا که کلی از تمیزی خونشون گفته بودن، تصمیم گرفتم یه حالی به اتاق بدم و شبونه افتادم به جون اتاق و خیلی سریع، یکی دو ساعته، مرتب مرتبش کردم و چقدررررررررررررر انرژی مثبت گرفتم از این حرکت. حالا الان دیگه همش مواظبم که هر چیزی رو که برمیدارم سر جاش بذارم و از بیرون که میام، لباسام رو مثل دوران مدرسه قشنگ بذارم سر جاشون و نذارم به مرحله چندش آوری برسه دیگه باید از یه جایی شروع کنم کدبانوگری رو. آشپزی که بلد نیستم، لااقل خونه تمیز باشه خسته نباشم!!!