آتلیه هم رزرو کردیم. یه کیف دستی خوشگلم گرفتم واسه روز نامزدی تو آتلیه اینا.
مامان هم برام یه شنل دوخت، بسیار بسیار خوشگل. خیلی راضیم ازش 
دیگه فقط مونده یه گل و بلبلی واسه موهام و کلا کارای آرایشگاهی!
حالا این وسط یه زنبور پامو نیش زده، پام شده اندازه قابلمه! نمیتونم راه برم! رفتم دکتر و گفت چیزی نیست و پماد اینا داد. کلی هم آزمایش و سونوگرافی اینا نوشت واسه چکاپ!
اعصاب هم ندارم امشب باز!
صبح قرار بود 6.5 بیدار شم که سیگما 7 بیاد دنبالم و بریم آزمایشگاه. 7 سیگما زنگیدم که سر کوچتونم و من تازه بیدار شدم. ساعت نزنگیده بود! گفتم سیگما بیاد بالا و بابا هم بیدار شد و تا من حاضر شم با هم گپ زدن. فی الفور صبحانه هم خوردم حتی. دسشویی هم نرفتم که تو آزمایشگاه بیخود معطل نشم 
رفتیم آزمایشگاه. نامه محضر رو بردیم و اندفعه دیگه به طور رسمی آزمایش میدادیم. اول خانوما رو بردن واکسن دیفتری کزاز زدن و آقایون تست اعتیاد و آزمایش خون. واکسنش رو وقتی زد درد نداشت، ولی یه کم بعدش دردش شروع شد. دستم سنگین شده بود. بردنمون کلاس آموزشی. بد نبود، ولی زیادم خوب نبود. خانمه گفت هدفمون از ازدواج تشکیل خانواده و به دنیا آوردن فرزنده! می خواستم بزنمش! واقعا هدف اینه؟ بهمون کتاب آموزشی هم دادن. بعدش رفتیم بالا و گفتن یه سریا رو اسمشونو می خونیم که خانوما هم بیان آزمایش خون بدن. اسم منم خوندن! در حالی که سیگما قبلنا هم آزمایش داده بود و میدونستیم مشکلی وجود نداره. بیخودی از منم آزمایش خون گرفتن. بعد هم تست اعتیاد که بالاخره رفتم دسشویی. خیلیا از استرس، نمی تونستن این تستو بدن
آخه یکی هم نگاه می کرد رو مخ 
با چن نفر صحبت می کردم و اکثرا عقدشون تو همین هفته بود! چقدر لب مرزی کار می کنن. ما همینشم می گفتیم دیر شده 
و توصیه کلیدی من اینه که حداقل یه هفته قبل از عقد آزمایش داده باشین، به جز استرس ایناش، درد واکسن تا چند روز میمونه و حس و حال آدم مثه مریضاس. نمیشه تو عقد اینجوری بود که. تازه اگه رقص هم داشته باشه، خیلی سخته، من دستمو نمی تونم تکون بدم زیاد 
تو این فاصله آقایونم رفتن واسه کلاس آموزشی. کارامون که تموم شد 11.5 بود. سیگما می گفت چرا از توام آزمایش گرفتن؟ یه کم ناراحت بود. ولی من عین خیالمم نبود. چون هر دومون قبلا آزمایش تالاسمی داده بودیم. فرداش جوابشو میدادن.
از اونجا رفتیم دوتا آتلیه دیدیم و بعدش نهار خونه ما. تیلدا خیلی خودشو واسه سیگما لوس می کنه، خیلی همدیگه رو دوس دارن. سفت همو بغل می کنن. یعنی سیگما رو عاشق خودش کرده وروجک خاله 
همون روز عصر بود که پست قبل رو گذاشتم. دست درد و بدن درد و کمی حس مریضی همراه با تب، به خاطر واکسن. استرس پروژه هم که خیلی بده. خوابمو ازم گرفته 
فرداش با دوستم سحر قرار داشتم ونک که بریم یه آتلیه با هم ببینیم. ماشین برده بودم و هر جا رو که گشتم جاپارک نبود. رفتم تو یه پارکینگی که عصرا واسه عموم آزاده، اجازه داد که پارک کنم ولی یه ربعه بیام. البته پول 5 ساعتو ازم گرفت
با سحر رفتیم آتلیه مزخرفشو دیدیم و می خواستم یه آبمیوه مهمونش کنم که یهو گ..ش..ت ار...ش...اد سر رسید! مانتو من صورتی کمرنگ بود و سحر صورتی پررنگ. به جفتمون گفت کوتاهه مانتوهاتون! فقط 5 الی 10 سانت بالای زانو بود. وگرنه هیچ مشکل دیگه ای نداشت. گشاد هم بود و من حتی کلاه نقاب دار داشتم و یه تار موم هم معلوم نبود از زیر کلاه! گفتن بشینین تو ون یه تعهد میگیریم و بعد برین! ما هم ساده، نشستیم و اینا در رو بستن و بردنمون! تو راه چند نفر دیگه رو هم سوار کردن و بردن وز..را! واقعا هیچ کدوم تیپشون آنچنانی نبود. دو نفر واقعا همین مشکل کوچیک و مسخره ما رو هم نداشتن حتی! خلاصه از تیپمون عکس انداختن، شبیه مجرم ها! بعد هم پرونده درست کردن و اسممون رفت تو لیستشون. استعلام هم گرفتن که ببینن بار اوله یا نه! گفتن یکی هم بیاد براتون لباس و کارت شناسایی بیاره. مامان سحر برامون مانتو بلند و گشاد و دکمه دار آورد و اومدیم بیرون. متنفرم ازشون. خیلی چیزای بدی دیدم ازشون. چه دروغایی گفتن. جرم من رو نوشته بود موهاش از پشت بیرون ریخته بود! در حالی که موهای من زیر شال و کلاه، با کلیپس بسته شده بود. تو ظهر گرما مگه دیوونه ام باز بذارم؟! من که هیچ وقت نمی بخشمشون. سحر می گفت دیوونه ای که میخوای بمونی ایران! راست می گفت!
خلاصه با مامان سحر اومدیم ونک دوباره و اونا رفتن و منم با ماشین رفتم جواب آزمایشمون رو بگیرم. گرفتم، جواب اوکی بود، بهم تبریک گفت و بعدش اومدم سر راه دنبال بابا و داستان رو واسه مامان و بابا هم که تعریف کردم، معتقد بودن که تیپ من مشکلی نداشته و بسیار شاکی شدن از برخورد اونا.
عصر رفتیم مراسم ختم یکی از فامیلا و وسط ختم من رفتم بیرون و با سیگما قرار داشتیم که یه آتلیه دیگه رو ببینیم. خانومه 45 مین اینا ما رو منتظر گذاشت و تو این فاصله من فقط یه آلبومشونو دیدم که خیلی هم جالب نبود و از بس منتظرمون گذاشت (و من هم عجله داشتم)، بیخیال شدیم و اومدیم بیرون. رفتم دنبال مامانینا و رفتیم خونه خاله. بقیه ش دیگه خیلی روزمره س. حال ندارم بنویسم. ولی شب واقعا شاکی بودم از اتفاقات روز....
شاید یه روزی حوصله نداشته باشی، اصن شاید همه روزای دنیا حوصله نداشته باشی. باید چه کار کرد؟
من واقعا حوصله پروژه ارشدم رو ندارم. فوبیای رفتن سراغش رو دارم. اصلا دلم نمی خواد بهش فکر کنم. شاید واسه اینه که بی حوصله ام، حتی با داشتن یه روز نیمه خوب باز هم بی حوصله ام.
سرم گیج میره وقتی از جام پا میشم. دستم هم درد می کنه. کمپرس آب داغ میذارم روش. میشینم پای کامپیوتر که شاید کارم رو شروع کنم، ولی نتیجه ش می شه چک کردن بی وقفه ی تلگرام و وبلاگ ها! بدون حتی نگاه انداختن به پروژه.
همش حوصله نداشتنه....
تو این دو سه روز، کلی کار مفید کردیم. چارشنبه با مامان رفتیم دنبال لباس واسه مامان. کل مفتح رو زیر و رو کردیم و پیدا نکردیم چیزی رو که مامان می خواست. ساعت 10 شب مامان زنگ زد به خیاطش و ازش پرسید که میتونه 10 روزه براش لباس بدوزه؟ و اونم با کلی ناز قبول کرد. ولی من دوس داشتم آماده بگیره تا نگران نباشم. اما نبود دیگه. ساعت 11 شب رسیدیم خونه.دیگه حالم از لباس مجلسی به هم میخورد. به مامان گفتم یه بار هم با بتا بره دنبال لباس. آخه سلیقه بتا رو قبول دارم. گاهی بیشتر از خودم حتی 
----
پنجشنبه صبح قرار بود با مامان و بتا و سیگما و خواهرش (گاما) بریم بازار حلقه بخریم. داماد سر کار بود و هیشکی نبود که تیلدا رو نگه داره. بالاخره بابا فداکاری کرد و موندن که تیلدا رو نگه دارن. واسش بیبی انیشتین گذاشتم که خیلی دوست داره و میخکوبش می شه، و ما رفتیم به سمت بازار. من و سیگما قبلا واسه من حلقه دیده بودیم و دیگه اون روز می خواستیم بخریم واقعا. چنتا مغازه دیدیم و من مصرتر شدم روی تصمیمم و گفتم من انتخاب خودمو کردم، بگیریم. همشون هم از انتخابم استقبال کردن. رفتیم مغازه دوست بابای سیگما. همون چیزی رو که می خواستم، صدبرابر خوشگل ترش رو داشت و بسیار بسیار هممون از دیدنش ذوق کردیم. یه حلقه هم سیگما پسندید، ولی دو دل بودیم و گفتیم باز بگردیم. تو فرصتی که حلقه من رو کوچیک کنن، بازم گشتیم و وقتی که برگشتیم حلقه منو بگیریم، دوباره همون حلقه قبلی رو سیگما دستش کرد و واقعا دیدیم که لنگشو ندیدیم و اینو خیلی دوس داریم. دوتاشو از همون مغازه برداشتیم و یه تخفیف خوب هم واسه آشنا بودن بهمون دادن. دادیم حلقه سیگما رو آبکاری کنن و تو این فرصت سیگما جونم ما رو برد نایب بازار و نهار بهمون داد. بعد هم برگشتیم حلقه های نازمون رو گرفتیم و بسی ذوق کردیم. بعد می خواستیم دنبال نیم ست یا یه چیز دیگه به عنوان کادویی که مامان سیگما می خواستن بهم بدن گشتیم و دیگه مامان و بتا برگشتن خونه که تیلدا رو از بابا بگیرن و من و سیگما و گاما یه کم گشتیم و بسی خسته شدیم. قرار بود شوهر گاما بیان دنبالمون. تو این فرصت رفتیم مشیرخلوت رو گشتیم تا پاپیون واسه ماشین پیدا کنیم که نبود و همش بدلیجات داشت. دیگه داماد سیگماینا اومدن و ما رو بردن خونه سیگماینا. خسته بودیم اساسی. مامان سیگما ازمون پذیرایی کردن و خستگیمون که در رفت، 4تایی رفتیم ونک دنبال کفش. من تو ذهنم بود که واسه راحتی بیشتر کفش لژدار بگیرم. ولی گاما می گفت یه کفش خوشگل مجلسی بردارم. می دونستم که 3-4 ساعت رو مثل بقیه عروسیا میتونم تحمل کنم، ولی اینکه از ظهر بخوام تو آتلیه و محضر هم بپوشمش، سخت بود واقعا. خلاصه هیچی نگرفتیم و شام رفتیم خونه سیگما اینا. دورهمی خوبی بود و کلی هم همه از حلقه هامون تعریف کردن. مامان و بتا هم رفته بودن خرید و هر دو لباسشون رو گرفته بودن و خیال منم راحت شد.
شب هم سیگما منو رسوند خونه و دم در حلقه ها رو به بابا هم نشون دادیم و بابا هم کلی خوششون اومد.
---
امروز صبح با هم قرار گذاشته بودیم بریم دنبال گرفتن پاپیون ماشین. بهمون گفته بودن باغ گل، پاپیون داره. ما هم رفتیم. خیلی راحت مسیر رو پیدا کردیم و دیدیم بعله، کلی مدل پاپیون دارن. البته همه قرمز داشتن و ما صورتی کالباسی می خواستیم. یه مدل صورتی دیدیم ولی از این صورتیای خیلی صورتی. گفتیم خوشگل نمیشه. از آقاهه پرسیدیم که نمیشه سفارش بدیم و قبول کرد. ما هم رفتیم از همونجا سه متر پارچه ساتن کالباسی خریدیم و دادیم به آقاهه و سفارش دادیم واسمون پاپیون درست کنن. گفت چند روز دیگه آماده میشه.
از اونجا اومدیم نزدیک خونه ما و رفتیم یه گل فروشی واسه سفارش دسته گل. گلفروشی اول عکس گلاشو گذاشت و زیاد حال نکردیم. انقدرم یهو شلوغ شد که دیگه صبر نکردیم حتی قیمت بگیریم. رفتیم گل فروشی بعدی. بهش گفتیم صورتی کمرنگ می خوایم. خیلی کمرنگ. گفت الان یه دونه آماده دارم. ارکیده سفید و گل بهی. نشونمون داد و دیدیم همونیه که میخوایم. دیگه وقت رو تلف نکردیم که چنجا دیگه هم بریم. همونجا سفارش دادیم و یه شاخه گل هم هدیه بهم داد و اومدیم خونه ما. مامان قرمه سبزی درست کرده بود و خوردیم. ظهر سیگما و مامان خوابیدن و من تلگرام بازی کردم. چای خوردیم و گفتیم بریم دنبال کفش واسه من. گفتم یه جا بریم که زیاد داشته باشه، رفتیم سپهسالار. هر چی بیشتر می گشتیم، بیشتر ناامید میشدیم. سیگما هم می گفت یه کفش خوشگل بردار. ولی من نگران پاشنه بودم که سختم نشه. گفتم لژدار بپوشم ببینم چطوریه. یه لژدار کالباسی پوشیدم و دیدیم اوووف. چقدر راحته. پامو کردم که تو یه کفش که همینو میخوام، حالا مجلسی نباشه، ولی راحته. و اینکه حالا می تونم یه مجلسی هم بگیرم واسه تو سالن. این باشه واسه صبح تا سالن. خریدیمش و کلی شاد شدم. بعد رفتیم دنبال کفش خوشگل، ولی پیدا نکردیم که هم خوشگل باشه، هم نا راحت نباشه
بعد مامان زنگیدن که شام بیاین خونه، ولی گفتیم امشب بیرون می چسبه. رفتیم باگت. من رفتم دسشویی و سیگما سفارش داد. یهو اومد سر میز. یه عروسک "مستر دماغ" خوشگل برام خریده بود که هم کمکی باشه به محک و هم منو خوشحال کرده باشه. لباسش سبز خالخالی بود. گفت برو خودت رنگ لباسشو انتخاب کن. گفتم سبز خوبه، تو انتخاب کردی. گفت صورتی و بنفشم داره. برو ببین. میدونستم که انتخاب خودشو می خوام، ولی رفتم. با اینکه عاشق صورتی و بنفشم، ولی واقعا دلم می خواست لباسش سبز باشه. همونی که سیگما انتخاب کرده، رنگ در و دیوار باگت. که همیشه یاد اون لحظه ای که بهم دادش، با بک گراند سبز بیفتم
شام خوردیم و رفتیم خونه ما. لباسمو با کفش جدید پوشیدم و چقدر مامان و سیگما خوششون اومد. اولا که کفشم اصن دیده نمیشه و مهم نیس که چه شکلی باشه زیاد. همون یه ذره ایش هم که دیده میشه، کلی رنگ لباسمه و به هم میان. بعد هم انقدر راحته که خیلی خوشحال بودم از پوشیدنش و گفتم کلی خواهم رقصید. خلاصه که از خریدای این دو روز کلی راضی بودم. کلی از موارد اون لیست تیک خورد. بقیه رو هم به زودی تیک دار می کنم 
ایشون مستر دماغ هستن:

سکانس اول:
آهنگ روز بله برونمون، آهنگ عروسی محمد نوری بود:
گل بریزین رو عروس و دوماد، یار مبارک یار مبارک باد...
اون که شاده، شادوماده، از چشاش شادی می باره پای خنچه با یه غنچه دست تو دست داره...
وای عاشق این آهنگیم من و مامان. بعد یه کم هم غمگین طور ه. مامان می گفت سال دیگه که تو میری، من بیام خونه کلی گریه می کنم. این آهنگه رو هم که گوش کنم دیگه هیچی. بچه کوچیکم داره میره... چشمامون پر از اشک شده بود، هم من، هم مامان و هم بتا. الانم پر از اشک شد. و بله، حتی اومد پایین اشکام...
سکانس دوم:
واسه روز دختر، کلیا بهم تبریک گفتن. یکی از دوستام گفت امسال آخرین روز دخترته. حالا من که به عنوان دختر مامان و بابا، همچنان هستم، ولی خب دلم گرفت یه کم. دلم واسه دوران مجردی تنگ میشه حسابی. باز گریه م گرفت. میدونم سر عقد هم گریه م میگیره. سر عقد بتا کلی گریه م گرفت. عقد خودم که دیگه هیچی. آرایشم گند نخوره صلوات!
سکانس سوم:
به مامان می گم یه دکتر غدد هم برم و یه چکاپ بکنم. مامان میگه آره، فلان جا برو. بیمه هم هست. میگم قبل نامزدی دیگه نمیرسم. میگه بعدش برو. گفتم دیگه بیمه ندارم که. مامان غصه خورد. یهو گفت عهههه. چه بد. کاش عقد نمی کردی. من دوس ندارم بچه هام از بیمه مون میرن بیرون. حس غریبی بهم دست میده. باز بغض...
میگم خب بالاخره که باید عقد کنم. گفت حالا سال دیگه می کردی...
وقتی هم که گفتم سیگما میخواد بیاد خواستگاری همینو گفت. گفت نمیشه سه چار سال دیگه؟... بابا هم همینو گفت، ولی خب منطقی تر کنار اومد با قضیه...
آخه به جز دلتنگی مامان، خودمم همینجوریم. همین الان کل این پست رو با چشمای اشکی نوشتم. ولی خب به قول بابا، سیر تکامله دیگه، باید طی بشه...