خرید لباس

هفته پیش همش رفتیم دنبال لباس. دو روز با بتا رفتم. یه روز هم با سیگما. و همش نا امید بودم. اول یه لباس می خواستم که خیلی راسته نباشه و یه نمه پف داشته باشه، ولی بعد دیدم پفی های تو بازار خوشگل نیستن و همه مدل ها ماهی هستن. میخواستم بدم بدوزن که دیدم اصن به ریسکش نمی ارزه، اگه خوب ندوزه چی؟ بعد تازه اصن نمیدونم این مدل تو تنم خوشگل میشه یا نه. اینه که بیخیال دوخت شدم. یه روز دیگه به مامان و سیگما گفتم پاشین بریم بخریم و رفتیم. دومین مغازه ای که رفتم واسه پرو، پسندیدم. صورتی کالباسی. همون رنگی که میخواستم. مدل ماهی، ولی فوق العاده به تنم می شینه. من سایزم 38عه در کل، ولی خانومه گفت لباس مجلسی 36 بهت میخوره و واقعا چقدر فیتم بود. سیگما و مامان کیف کرده بودن. مامان میخواست حساب کنه که سیگما نذاشت و خودش برام گرفت. بعدش هم مامان برگشت خونه و من و سیگما رفتیم خیابون کریمخان تا حلقه ببینیم. کلی دیدیم و فکر می کردیم انتخاب کردیم و بعدا بریم واسه خرید، ولی بعدا نظرمون عوض شد. هنوز نمیدونیم چجوری بخریم. از اونجا دیگه رفتیم نهار شیلا ساندویچ خوردیم و بعدش می خواستیم بریم خونه، ولی دیدیم عصر وقت دکتر داریم و چه کاریه این همه راه رو بریم؟ رفتیم کافی شاپی که اولین بار با هم رفته بودیم و کلی خاطره داشتیم. سیگما از عشق زیاد چشماش پر از اشک شده بود اون موقع. یادش بخیر. اونجا فهمیدم واقعا دوستم داره. این بار واسه فرار از گرمای ظهر مرداد رفتیم اونجا و الحق که خنک بود. سیگما مثه همیشه موکا و منم شیک شکلات سفارش دادم. بعد بین خودمون بمونه، هوس سیگار کردیم من که نه، سیگما هوس کرد. رفت خرید و اومد و دوتایی کشیدیم. من که بلد نیستم، به قول سیگما همه رو چُس دود می کنم دو ساعت داشت یادم میداد. خیالش راحته که زیاد خوشم نمیاد و نمی کشم. خودشم نمیکشه البته. ولی کلا جالب بود. بعد از اونجا دو عدد آدامس انداختیم بالا و رفتیم خونه سیگما اینا. کلی چیزای خنک خوردیم و بعد من رفتم لباسم رو با کفش عروسی گاما پوشیدم و مامان و باباش و گاما دیدن و کلی خوششون اومد و کلی تعریف کردن از لباسم. بعد دیگه حاضر شدیم و رفتیم دکتر پوست دوتایی. بعد هم داروها رو گرفتیم و پیش به سوی خونه ما. سر راه رفتیم مامان رو از خونه خاله برداشتیم و رفتیم خونه. بتا و داماد گیر داده بودن بریم بام تهران. ما هم از صبح بیرون بودیم و واقعا خسته شده بودیم. وقتی کنسل شد انقدر خوشحال شدیم که به جاش با سیگما نشستیم سیگما کامپیوتر بابا رو سرویس کرد (سرویس خوب یعنی ) و دیگه ساعت 1 شب رفت بنده خدا.
پروژه لباس من بسته شد.
موند لباس سیگما که جمعه که من نبودم با خانواده رفته بود دنبال کت شلوار. دو مدل تو هاکوپیان پسندیده بود که قرار شد من رو ببره ببینم. من و سیگما و گاما رفتیم واسه خرید که به نظرمون خوب نیومد اون هاکوپیانیا. رفتیم پاساژ آرین و هی بگرد، هی بگرد. من دوس دارم کت جذب بپوشه هیکل خوشگلش دیده شه سلیقه من و گاما تقریبا مثل هم بود، یکی دو مورد پسندیدیم ولی هنوز مرددیم و این پروژه بسته نشده هنوز. کلی کار داریم...

داستان خواستگاری

این پست رو قبلا نوشته بودم. اون موقع دلم می خواست رمزی باشه. اما الان لزومی نمی بینم رمزی باشه:

http://dailyevents.blogsky.com/1394/02/12/post-364/%DA%86%D8%A7%DB%8C


مزه های عشق

عشق مزه های مختلف داره. مثلا وقتی صبح یه روز وسط هفته، میگه دلم برات تنگ شده و دارم میام خونتون مزه آبنبات نعنایی میده.

وقتی تو ماشینش که میشینی، یه کم که میگذره دستشو میذاره کنار دنده و میگه دست، و وقتی دستمو میذارم تو دستش، بوسشون می کنه، طعم شیرینی خامه ای میده.

وقتی تا ساعت 7 پیش همیم و افطاری مردونه دعوت شده و مجبوره که بره، ساعت 11 شب زنگ میزنه که دارم میام خونتون، واستون نذری میارم، طعم جوجه کباب با لیمو ترش میده.

وقتی کلی از عکس هامونو چاپ می کنه و یه آلبوم جدید میخره و میگه میخوام عکسامونو زود به زود ببینیم، طعم مربای توت فرنگی میده.

وقتی شب میاد منو برسونه خونه و نزدیک خونه که میشیم، میگه بریم بستنی بخوریم؟ اوکی میدم و میریم بستنی نیتروژنی بخوریم که تا حالا نخوردیم، ولی چون از مهمونی خونه شون اومدیم و کلی شام خوردیم، زیاد جا نداریم و قرار میشه یکی بگیریم. انتخابو میذاره به عهده من، میگم شکلات با یه چیز دیگه. میگه توت فرنگی، بدجنس می شم و جرزنی میکنم و میگم موز. جلوی خودمون نیتروژن مایع میریزه و همونجا مواد بستنی یخ میزنه و کلی بخار سرد میریزه بیرون و حال می کنیم. ولی  زیاد این طعما رو دوس نداشت و به خاطر من خورد. اینجا عشق مزه شکلات موز داشت.

وقتی میریم کوتون و قراره واسه ش لباس بپسندیم، ولی کلی چیزای خوشگل می بینیم واسه من و اصرار می کنه که همشونو بردارم. حتی از اون تی شرته میره یکی دیگه هم برمیداره. جینگیلجاتشو میبینم و ذوق می کنم و از ذوق من میره یه عالمه انتخاب می کنه و منو صاحب کلییی لباس و جینگیل جات خوشگل می کنه. اینجا عشق طعم جینگیلجات تمشکی میده. عشق خودمه، دوس دارم طعم جینگیلجات تمشکی بده.

وقتی میریم باغ کنار رودخونه و دوربین رو میگیره دستش و 500 تا عکس هنری ازم میگیره، اینجا دیگه واقعا عشق طعم تمشکای کنار رودخونه رو می ده.

وقتی میریم خرید لباس و با اینکه هیچ کدوم لباسا اون چیزی نیس که میخوایم، از دیدن همشون ذوق می کنه و میگه از بس خوش هیکلی همشون به تو میاد، عشق طعم کمپوت هلو میده.

وقتی خونشونیم و سردرد می گیره و یهو عرق سرد و میخوابه رو تخت تا باباش فشارشو بگیرن و من نگران نگران، بازوهاشو می گیرم تو دستام، عشق طعم ژله لرزان میده. ژله نگران که چون بعدش زودی خوب شد، ژله ای شد.

وقتی مامان داستان گذاشتن اسم من رو تعریف می کنه و بتا هی وسطش مسخره بازی درمیاره، میگه واقعا اسم لاندا خیلی خوشگله و من خیلی دوسش دارم. همه خوششون میاد از طرفداریش و تو دلم ذوق می کنم. اینجا عشق طعم لواشک داشت...




تنگه واشی با فامیلای جدید

خواهر سیگما (گاما)  اول تعطیلات رفته بودن طالقان، ولی از بس هوا گرم بوده، زود برگشته بودن تهران. پنج دقیقه مونده بود به آخرین افطار ماه رمضون امسال، سیگما گفت پایه ای فردا (عید فطر) با گاما اینا بریم تنگه واشی؟ منم که پایه. اوکی رو دادم و فرداش 9 صبح سیگما و گاما و دامادشون اومدن دنبال من و 4تایی پیش به سوی تنگه واشی. جاده که خوب بود، خلوت بود. ولی از اونجایی که مسیر از جاده اصلی جدا می شد، کلی ترافیک بود. کل جاده شد 2 ساعت و مسیر یه ربعه ی جاده تا روستا، شد 1 ساعت و ربع! ترافیک زیر آفتاب، ولی هواش واقعا خوب بود. کلی بادهای خنک داشت. رفتیم و زدیم به آب (تنگه واشی، یه رودخونه س  بین دوتا کوه، که مجبوری از تو آب رد شی حتما تا تنگه رو رد کنی. آبش هم فوق العاده خنکه. دو تیکه بیست دقیقه ای هست که از تو آب رد شی) تنگه اول رو رد شدیم و بعد رفتیم تو دشت و دمن اونجا دنبال سایه بگردیم تا بساط پیک نیک رو علم کنیم. ولی دریغ از جای خالی. همه جا پر از آدم بود. آخرش رو یه شیب، زیر آفتاب نشستیم!!! خخخ. ولی خیلی حال میداد. من اولش سردم بود، زیر آفتاب یه کم خوب شدم. منقل به پا کردیم و نهار زدیم بر بدن و کلی مسخره بازی درمیاوردیم و میخندیدیم. اولین صمیمیت با خواهر شوهر بود. خخخ. بعد از اونجایی که گامای گرام، بسیار خسته شده بود، قید تنگه دوم رو که زدیم هیچی، تنگه اول رو هم حاضر نشدن پیاده برگردیم و سوار بر نیسان آبی برگشتیم تا پارکینگ. اولین تجربه نیسان سواریمون بود، ولی هیچی هم ندیدیم. آخه یه آقاهه تو حلقم وایستاده بود

سفر خیلی خوبی بود. به خصوص که بعدش برگشتیم خونه ما و مامان برای شام نگهشون داشت و اونا هم تیلدا بازی کردن و دور هم شامیدیم و قسمت آخر پایتخت رو هم دیدیم.

من کلا اونجا سردم بود اکثرش رو. اون شب خوابیدم و صبحش بی حال بودم همش. بعد فهمیدم تب کردم و رسما سرما خورده بودم. تب و سردرد و دل درد و روزای خاص و همه چی با هم قاطی شده.

عجب طوفانی شد دیشب! متاسفانه مثکه تو جاده چالوس و اون حول و حوش کشته داشته و مفقودالاثر و اینا

اپلیکیشنزززززززززززز

شاید یکی از همین روزا تصمیم گرفتم از دنیای تکنولوژی بیام بیرون. اون وقتا هر وقت می خواستم درس بخونم، صفحه اف بی و کلی وبلاگ رو باز می کردم و هر یه خط از درس، یه ربع نت گردی به همراه داشت!

از دو سال پیش که گوشی اندرویدی گرفتم، خدا رو شکر می کردم که عقلم رسیده بود و سر کنکور ارشد گوشی رو نخریده بودم. کل زمانی که تو خونه بودم، همش گوشی دستم بود، بازی، وای.بر، این.ستا....

دم امتحانات، خودمو تحریم می کردم و وای.بر و تلگ.رام رو از کامپیوتر پاک می کردم و وای فای گوشی هم خاموش تا بتونم درس بخونم.  یکی از گروپا رو هم لیو دادم. اما بعد از امتحانات باز همون شد. کلی هم گروه عضوم که قشنگ در طول روز، متوسط هر کدوم 1000 پیام تولید می کنن.

یه بازی استراتژیک هم داشتم که معتادوارانه همش داشتم بازی می کردمش. در یک اقدام نمادین بعد از یک سال بازی کردن و کلی مرحله جلو رفتن، پاکش کردم. خدا رو شکر نتورک بیسد نبود و اکانت نداشت و دیگه نمیشه برش گردوند!

بازی پاک شد. یک گروه هم لیو داده شد. اما هنوز 3-4 تا گروه پرکار عضوم. هنوز جرات ندارم یه روز تلگ.رام رو هم پاک کنم. من همیشه کلی باید ارتباط داشته باشم....

بدیش اینه که این اپلیکیشن ها باید واسه کار ضروری و بعد مواقع استراحت باشن، اما الان به یه جایی رسیده که اولویت اول رو گرفته و "کار" میفته واسه وقتی که از این اپ ها خسته شدم!!!