چی میخوام من؟

همین دیروز وسط غرغرهام داشتم فکر می کردم که چرا اصلا به ذهنش نمیرسه حالا که انقدر حال من بده، مثلا پاشه همینجوری بیاد پیشم که تنها نباشم و غصه نخورم.

بعد امروز، بدون هیچ اطلاعی از اینکه دلم چی میخواسته، پیشنهاد داد که حوصله داری شب بیام دنبالت، شام بریم بیرون؟ خوشحال شدم از پیشنهادش. بعد نشستم فکر کردم که کی بیاد و کجا بریم که به ترافیک شدید چارشنبه ها نخوره. بعد دیدم هر جوری حساب کنم باز هم تو ترافیکه و دلم براش سوخت. گفتم نمیخواد بیای...

بعد خب داشتم فکر می کردم کاش اصن بهم نمی گفت و یهو پامیشد میومد. هیچ وقت سورپرایزی نیومده، همیشه همه چیزو هماهنگ کردیم. حالا هم از شدت محاسبه کردن خستگی و ترافیک و این چیزا، دلم نمیخواد اذیتش کنم. ولی از اونور هم دوس داشتم میومد...خلاصه که هم میخوام هم نمیخوام. بعد من میگم نق نقوام، باورتون نمیشه

من چمه اصلا؟!

بخش زیادی از بی انگیزگی و بداخلاقی و کم طاقتیم، مربوط به قرصایی میشه که دکتر بهم داده. تا حالا دو سه بار هم رفتم مطب که عوض کنه قرصامو. یکیشو قطع کردیم، ولی باز هم عوارض مسخره ای برام داره و چون هورمونین، حال روحیم رو هم به هم زدن.

الانم هر کاری می کنم و هر روندی میچینم واسه لذت بردن بیشتر از زندگی، لذتی در کار نیست! به بخشای مسخره ی زندگی رسیدم که تمومی هم نداره! خسته ام. خیلی...

میخوام ننویسم اینجا دیگه، ولی در حال حاضر همین اینجا و اینستا دلخوشیمه!

خیلی تنهام. دوستام دور و برم نیستن. سیگما هم همش سر کاره و شبا خسته. من شدیدا نق نقوام و کوچکترین چیزی باعث میشه بزنم زیر گریه و پرخاشگر باشم!

نمیدونم باید چی کار کنم، فقط اینو میدونم که خسته ام از بد بودن حالم. راهکار هم به دردم نمی خوره. از راهکار شنیدن هم خسته ام. فقط دلم میخواد غر بزنم و نق بزنم و گریه کنم! یه همچین آدم بیخود و مزخرفی شدم! اه اه!!!!

زندگی رو متوقف نکن لطفا!

تصمیم گرفتم با معجزه ی "رنگ" به زندگیم یه رنگ و بوی دیگه بدم. خیر سرم عروسم! عروس! چه واژه ی دوریه! چقدر نقشه ها داشتم واسه دوران نامزدی، ولی الان با یه سری اوضاع مسخره همشون تحت تاثیر قرار گرفتن. نمیشه کل زندگیم رو تعطیل کنم تا آخر زمستون که مثلا پروژه م رو دفاع کرده باشم یا جواب آزمایشه رو گرفته باشم یا ...

داشتم می گفتم، معجزه رنگ! خسته شدم از بس آرایش نکردم و صورتم بی روح بود. نمیشد تا 40 روز آرایش نکنم که! البته از هفته دوم به جز خط چشم و رژ لب و رژ گونه و لاک! از بقیه چیزا استفاده می کردم. ولی دیگه از هفته پیش رژلب و رژ گونه رو هم اضافه کردم. آخیش. صورتم رنگ گرفت! (اینایی که میگم واسه همیشه نیست ها، واسه مهمونی و این چیزا) حالا فقط مونده خط چشم ملموس. شاید  اونو بذارم واسه بعد از 40 ام! لاک رو هم گذاشتم واسه بعد از 40ام!

****

در راستای شاد کردن خودم و روحیه دادن، تصمیم گرفتم که بیشتر به خودم برسم. انقدر زندگیمو با استرس نگذرونم. هر شب کرم هایی که قبلا میزدم رو بزنم. وزنم رو هم هفته ای 2-3 بار چک کنم و سعی کنم حواسم به خورد و خوراکم باشه. ورزش رو هم در حد خیلی کمی وارد زندگیم کنم. بازم ناخنامو بلند کنم.

یاد سال 90 افتادم که با همین روند "حواسم به وزنم باشه"، تونسته بودم به وزن دلخواهم برسم. رمز موفقیتم روان نویس  نمدی های رنگی استدلر بود! مسخره س نه؟! معجزه ی رنگه!

چند رنگ جدید به رنگایی که داشتم اضافه کردم، استیکرای رنگی رنگیم رو هم از ته کشو کشیدم بیرون. دفتر بنفشم رو هم به این کار تخصیص دادم و قراره هر روز برنامه غذاییم رو توش بنویسم و در کنارش میزان فعالیت و ورزشی که می کنم رو هم بنویسم. هر چند هم که کم باشه. حالا با همین یه کار، دو روزه که انگیزه گرفتم اساسی! هر روز تصویر برنامه غذاییم رو می تونین تو اینستاگرامم ببینین.

****

من تهران رو تقریبا خوب بلدم، جهت یابیم بدک نیست. ولی از ایران و جهان هر چی اطلاعات داشتم پریده! در حدی که نمیدونم چه اُستانایی کنار همدیگه ان و چه کشورایی با هم همسایه ان! خب این خیلی شاکیم می کنه. اینه که تصمیم گرفتم شروع کنم اطلاعات جغرافیاییم رو زیاد کنم. خیلی وقت هم بود که این تصمیمو داشتم، ولی کاری براش نمی کردم، تا اینکه تو مترو، وقتی به خاطر عجله سوار واگن مختلط شده بودم، یه آقایی نقشه تهران و ایران رو میفروخت و همون موقع به ذهنم رسید که الان موقعشه! یالا لاندا، همه زندگی رو نذار واسه بعد از دفاع! و باورتون نمیشه که چقدر ذوق دارم از اینکه قراره اُستانا رو یاد بگیرم. پروژه بعدی خرید اطلس جهانه.

****

من خوشحالم از اینکه پروسه کار کردنم رو کاملا نذاشتم واسه بعد از دفاع. یه تدریس دو روز در هفته ای رو شروع کردم که با اینکه کلی از وقتم رو میگیره، ولی خیلی دوسش دارم. و الان خوشحالترم، چون حقوق گرفتم همین امروز. ماه قبل هم حقوق گرفته بودم، ولی چون ساعتا درست رد نشده بود، مقدار کمی بود. جبران اون ماه هم رو این ماه حساب شده و بسی ذوق زده کرده بنده رو. این اولین باریه که تونستم یه حقوق خوب نسبت به وقتی که میذارم بگیرم. (مقدارش زیاد نیست، ولی نسبت به وقتی که براش میذارم راضیم، اونم بدون هیچ سابقه کاری)

پ.ن: آذرمبارک

تیرامیسو چی میگه؟!

تولد بابای سیگما رو که نرفتم، مامان گفت میخوای بری یه کیکی چیزی درست کن ببر براشون. منم گفتم کیک زیاد درست نکردم و میترسم بد شه، بذار تیرامیسو درست کنم.

یه بار دیگه هم درست کرده بودم با دستور کارگاه آشپزسازی دیگه، تو این پست گذاشته بودم: کلیک

آقا رفتم کلی خرید کردم. از همه چی 4تا 4تا گرفتم! برگشتم خونه دستم کلی وسیله بود. مامان همین جوری نگاهم می کرد این همه وسیله واسه یه تیرامیسو؟! کلی هم پولش شده بود، می گفت خب آماده ش رو میخریدی بهتر نبود؟ حالا ایناش هیچی. فدای سرم. وایستادم به درست کردن، خامه ش انگاردرصدش پایین بود و هر کاری کردم فرم بگیره نشد که نشد! چقدرم که درست کرده بودم و در واقع یه گند عظیم بود در نوع خودش! دیگه گفتم به من چه، من همین جوری درست می کنم، شد شد، نشد هم نشد! خلاصه که انقدر شل و ولی شد که میخواستم بدون ظرف (فقط تو یه سینی زیریش) ببرم که نشد و وا رفت! اونو گذاشتم واسه خودمون و با اون همه موادی که خریده بودم و تا سه بار دیگه هم جواب میداد، یه تیرامیسو تو ظرف درست کردم و فعلا گذاشتم تو فریزر تا بلکه سفت شه و تا میبرمش خونه سیگماینا وا نره!!!

هیچی دیگه، حالا وقتی خواستم ببرمش و تزیینش کردم یه عکس ازش میذارم. فقط خدا کنه آبروم نره جلو خانواده سیگماینا


این داستان: تیلدا و سیگما

صبح تا عصر مدرسه ام. همکارم یکی از کلاسا رو نمیاد و دوتا کلاس رو با هم ادغام می کنم. خوب هم از پسشون برمیام. وسطشم واسه اولین بار کلی باهاشون خندیدم

بعد از کلاس رفتم جلسه استاد و کلی گفت چرا 3 جلسه نیومدی و دونه دونه براش دلیل آوردم! رو مخه! بعد از جلسه قرار بود سیگما از سرکار بیاد دنبالم و با هم بریم خونه ما. ولی جلسه زودتر تموم شد و کلی مونده بود تا سیگما بیاد. بعد از جلسه من پاشدم و رفتم نزدیک شرکت سیگماینا. ترافیک زیاد و دوتایی اومدیم خونمون. قبلا سیگما قول گرفته بود که حتما تیلدا خونمون باشه و بیاد. تیلدا هم تا سیگما رو دید انقدر خوشحالی کرد که نگو. دور خودش می چرخید، بالا پایین میپرید، دویید اومد بغل سیگما و خلاصه نمیدونین چقدر خوشحال شد از دیدنش که. بعدش هم همش بغل سیگما بود. با خرسی من بازی میکردن دوتایی. بعد یه لحظه سیگما از اتاق رفت بیرون و رفت دبلیوسی. تیلدا گفت کوش؟ من گفتم رفت خونشون. تیلدا هم دویید دنبالش و گریه می کرد و اشک می ریخت و همه اتاقا رو دنبالش می گشت. یعنی تا این حد ندیده بودم هیچ وقت کسی رو بخواد. بعد بهش گفتن که سیگما دسشوییه، دم در ہدسشویی وایستاده بود و هی در میزد و منو میبرد که براش در رو باز کنم! اصن انقدر همه خوششون اومده از شدت علاقه ش به سیگما که. سیگما هم اومد و کلی بغلش کرد و قربون صدقه ش رفت. یعنی رسماً مثلث عشقی تشکیل دادیم، هممون عاشق همدیگه ایم