بالاخره قرار گذاشتیم که جشن هفتمین سالگردمون رو بگیریم.بعد از 10 روز که از سالگردمون میگذشت:

البته میخواستیم بساط جوجه اینا ببریم پارک امسال، ولی دیگه چون یهویی بود و هنوز هم مخفی طور! بیخیال جوجه، کباب کردن شدیم و قرار گذاشتیم مثل سال های قبل بریم. حالا من از روزی که آقاجان فوت کرده، دیگه به احترام مامان خیلی کم آرایش می کنم. اصن نمیدونم که ناراحت میشه از آرایش کردنم یا نه ها، ولی بای دیفالت خودم خیلی نامرئی و کم آرایش می کنم. بعد واسه سالگرد دلم نمیخواست کم باشه واقعا، واسه همین یه خط چشم تپل کشیدم بعد از مدتها و آرایش بی رنگ. ولی دلم رژ قرمز هم می خواست. اونو گذاشتم واسه تو ماشین! باز هم یواشکی طور!
سیگما اومد دنبالم و کلی خوشش اومد و گفت چقدر بشاش شد صورتت، این مدت همش انگار غم داشت چهره ت. رفتیم دنبال کیک کوچیک تازه و یکی دوتا قنادی رفتیم که نداشت. بعد رفتیم همون قنادی ای که کیک اولین سالگردمون رو از اونجا گرفته بودیم. اون موقع ها من اصلا محدوده خونه سیگماینا رو بلد نبودم و محل اون شیرینی فروشیه، واسم مثه یه رویا گنگ بود. نمیدونستم کجا رفته بودیم. ولی وقتی اندفعه رفتیم، حجم خوشحالیِ عظیمی داشتم، انگار تیکه های یه پازل رو پیدا کرده بودم. دوتایی با هم رفتیم تو شیرینی فروشی و دوتا سایز کوچیک داشت، یه نسکافه ای و یه کاکائویی که نسکافه ایه دلم رو برد و برداشتیمش. یه شمع 7 هم انتخاب کردیم که عینکی بود
. وقتی کارتشو داد که پول بردارن، فروشنده گفت عه شما نوه ی آقای علی سیگماییانید؟ (فامیلیشو از رو کارت خونده بود)، سیگما گفت نه ایشون عموی پدرم هستن و خلاصه فروشنده آشنا دراومد. منم سریعا دست چپم رو از زیر کاپشنم آوردم بیرون که آشنا حلقمونو ببینه
فوبیای آشنابینی دارم
خلاصه با کیک کوچولوی خوشگلمون رفتیم پارک رویاییمون.

ورودی پارک دیدیم چای فروشی هم باز شده و خوشحال رفتیم به سمت جای همیشگمون که با وجود اینکه پارک به نسبت تو این سالا شلوغ تر شده بود، ولی جامون بازم خالی بود. زیرانداز همیشگیمون رو انداختیم و بساط کردیم. کیک و دوربین و پایه دوربین و حتی مونوپاد هم برده بودم که استفاده نشد. بشقاب و چاقوی یه بار مصرف هم داشتم که برده بودم. چنگال نداشتم که سیگما سر راه خریده بود. کبریت هم خودمون سر راه خریده بودیم، ولی یادمون رفت شمع رو روشن کنیم! با همون شمع خاموش عکسا رو گرفتیم. خخخ. اون دوربینه که اینستنت فتو بود و همون لحظه عکس رو میداد بیرون رو هم برده بودیم و یه عکس یادگاری باهاش گرفتیم.
قبل از اینکه شروع به بریدن کیک کنیم، یه دور آرزوهامونو گفتیم و واسه سلامتیمون دعا کردیم. بعد سیگما رفت دوتا چایی نبات خرید و اومد با کیکامون خوردیم. نصف کیک رو خوردیم دوتایی. بعد هم بساط رو جمع کردیم و نصفه ی دیگه ی کیک رو دادیم به آقای چای فروش و رفتیم به سوی نهار.
واسه نهار رفتیم رستوران ژوانی. تعریف پاستاشو شنیده بودم، یه پاستای تورینو سفارش دادیم و یه پارمژان مرغ. پاستاش عااالی بود، ولی پارمژانش رو اصلا دوست نداشتیم.موبایلش زنگ خورد و داشت با دوستش صحبت می کرد، من اون وسط ذوقش رو می کردم و ازش عکس مینداختم. خخخ.
بعدش قرار بود که سیگما منو برسونه خونه و خودش بره خونشون و به کاراش برسه، ولی بعد از نهار شدیدا خوابمون میومد و قرار شد که سیگما که من رو رسوند، بیاد بالا یه چرت بزنه و بعدا بره خونه. تو راه خوابش نبره. رفتیم خونه و ماماینا هم داشتن میرفتن خونه دایی و ما کلی خوابیدیم و چسبید. بعد هم یه شیر نسکافه و کمی میوه زدیم بر بدن و دیگه سیگما رفت و بدین ترتیب هفتمین سالگردمون هم برگزار شد و تموم شد.
پ.ن: آپدیت شد: این زاغی ه همش میومد کنارمون و علاقه زیادی به کفشا و وسایلمون داشت و خیلی اهلی طور بود و هر کار می کردیم نمیرفت. کلی فیلم ازش گرفتیم:



من و مامان و بابا و بتا و داماد و تیلدا، رفتیم ملاقات سیگما خونشون. بچه م رو تخت خوابیده بود. به خاطر ما اومد رو کاناپه حال ولو شد. تیلدا هم هی میدویید میرفت کنار سیگما میخوابید. کم کم یخش هم واشد و داشت خونه سیگماینا رو میذاشت رو سرش که دیگه ما بلند شدیم و رفع زحمت کردیم. اولین باری بود که بتاینا میومدن خونه سیگماینا. بعد مادرشوهر و خواهر شوهر به خاطر ما مشکی پوشیده بودن. سیگمام هم ریش داشت که دیگه مامان به دامادا گفت ریشاشونو بزنن و تشکر کرد.
ماهگرد دوم عقدمون رو میخواستیم طبق معمول کیک اینا بگیریم که دیدیم عزاداریم و نگرفتیم. این ماهگرد رو جشن نمی گیریم و فقط تلفنی به هم تبریک گفتیم.
سالگرد آشناییمون رو هم که نتونستیم کیک بگیریم و بریم اون پارکه. بیشتر به خاطر خونه نشین بودن سیگما و خب بازم عزادار بودن. حالا به امید خدا سیگما که سر پا بشه، یه روز کیک میگیریم و میریم همون پارکمون و سالگرد رو با حدود دو هفته تاخیر میگیریم. اصلا نمیشه نگیریم. از ماهگرد عقد میشه گذشت، اما از سالگرد آشنایی نه.
در ضمن ما رسم داریم که اصلاح صورت نمی کنیم و ابروهامونم تمیز نمی کنیم تا چهلم. البته به نظر من اصلا کار خوبی نیست، ولی خب تریپ احترام به ماماینا این کارو می کنیم. البته من یواشکی زیرآبی میرم و تمیز می کنم یه کم. یه جوری که تابلو نباشه البته. موهای خیلی دور از ابرو رو برمیدارم. ولی نزدیکاشو گذاشتم باشه که ضمن احترام، ابروهام هم کامل پر شه و بتونم مدل بهتری بردارم بعدا. خلاصه اینجوریاس که عکسامونم خوشگل نخواهد شد.
تفریحاتمون به شدت کم شده، حتی قبل از کمردرد. بعد از این کمردرد هم که کلا دیدارامون هم حتی کم شده کلی. سیگما که نمیاد، منم اگه هفته ای یک یا نهایتا دوبار برم پیشش. دلم تنگ میشه براش. داشتم فکر می کردم چقدر بده که انقدر خونه هامون از هم دوره. حتی اونایی که تو دوتا شهر مختلفن بیشتر از ما پیش همدیگه ان. لااقل میرن پیش هم میمونن. شدیدا دلتنگم و کم حوصله...
آره، باز کاملا بی حوصله ام و دوباره حال ندارم رو پروژه کار کنم و همش استرسشو دارم و نمیدونم تو جلسات هفتگی به استاد چی بگم! دو سه هفته ای هم هست که یونی نرفتم و کاملا فاصله گرفتم از پروژه. یعنی کمر سیگما خوب شه و من این پروژه رو دفاع کنم و بیماریم هم یه کم درمان شه تا ببینم دنیا دست کیه و استرس هام تموم شه. خسته شدم از این روند. دلم یه کم آرامش میخواد...