رفتم داروها رو گرفتم و حالا خوشحالم که از این به بعد فلان مشکل و فلان مشکلم حل میشه.
سیگما بهم میزنگه و میگه چقدر خوبه که میخندی، چقدر خوبه که حالت خوبه و خدا رو شکر میکنیم واسه نعمت سلامتی و همه اینا عجیبه، چون سلامت نیستیم نسبت به دوماه پیشمون ( که لااقل نمیدونستیم که سلامت نیستیم! ) و به این فکر میکنیم که همیشه خدا یه کاری میکنه که به چیز بد هم راضی شیم، در واقع بین بد و بدتر، انتخاب میکنیم و از بد بودن ماجرا راضی ایم...
از قبل هم میدونستم، اما واسم ملموس تر شد که مرگ از رگ گردن هم به آدم نزدیکتره... وقتی آقاجون رو گذاشتن تو قبر، با خودم فکر میکردم که امکان داشت هر کدوم دیگه مون جاش باشیم...
پ.ن: ببخشید که کامنتای پستای قبل هنوز تایید نشده، حالم مساعد نبود. سعی میکنم امروز پابلیششون کنم.
عجب روزایی گذشت... یعنی مردیم از استرس و نگرانی. فوت آقاجون، دیسک کمر و استراحت مطلق سیگما و بیماری من. آزمایش داده بودم و منتظر جواب آزمایش بودیم. علائم بیماریم رو سرچ می کردم و بدترین جوابای ممکن رو می گرفتم. دکتر هم چیزایی گفته بود که نگرانیمو تشدید می کرد، هرچند سعی کرده بود خیلی ریلکس بگه ماجرا رو! به حدی ترسیده بودیم که گفتم به هیچ وجه تنها نمیرم دکتر، چون نمی تونم تنهایی خبرهای بد رو بشنوم. قرار بود سیگما باهام بیاد که خونه نشین شد. دوستم گفت من میام باهات، ولی ترجیح دادم بتا بیاد. ازش خواستم بیاد و با اینکه مطب دکتر خیلی از خونمون دوره، به خاطر من و حساسیت موضوع اومد.
خب میدونین که، امروز سالگرد دوستی من و سیگما بود. تو این روز رفتیم اون پارک خوشگله و سیگما بهم پیشنهاد ازدواج داد و قرار شد فعلا دوست بمونیم تا شرایط ازدواجمون مهیا بشه و همونجور که میدونین بالاخره بعد از 6 سال و 6 ماه تونستیم مراسم خواستگاری رو برپا کنیم و بقیه ماجرا که در جریانید. 7 سال از اون روز میگذره...
ولی من اصلا حالم خوب نبود امروز. کلی گریه کردم و کلی استرس کشیدم. دوست نداشتم امروز برم دکتر، چون می ترسیدم حرفایی بدی بهم بزنه تو این روز خاطره انگیز. ولی خب صبر اصلا جایز نبود و از بتا خواستم که بیاد باهام. کلی نذر و نیاز و ساعت 3 قبل از اینکه ترافیک شروع بشه با ماشین رفتم سمت مطب دکتر و خونه سیگماینا. بتا هم از سرکار مستقیم اومد اونجا و بین مریض رفتیم تو اتاق دکتر تا جواب آزمایش رو نشون بدم. خب از نتایج معلوم بود که بیماری دارم، بیماری تیروییدی. ولی خوشحال شدم، چون احتمالهای بد فعلا کنار رفته اند. هیچ وقت فکر نمی کردم از شنیدن اینکه یه بیماری مزمن دارم خوشحال بشم!!! واقعیت اینه که تا آخر عمر باید هر روز قرص بخورم براش و واقعا از این قضیه بدم میاد. اما خب بهتر از چیزایی بدیه که فکر می کردم. البته هنوز خطرات کامل رفع نشده اند و باز هم هی باید آزمایش بدم و این داستانا. ولی خب فعلا جای شکرش باقیه. به هر حال خوشحال شدم از نتیجه. از مطب اومدیم بیرون و بتا برگشت خونه و منم رفتم خونه سیگماینا با کمپوت.
سیگمایم رو تختش دراز کشیده بود. عزیز دلم... بوسیدمش. مامانش برامون قهوه آوردن و در رو بستن و رفتن. خوشم اومد از این کارشون. کنار سیگما دراز کشیدم و فقط آرامش گرفتم ازش. بی قراری امروزم رو دیده بود و همش سعی می کرد آرومم کنه از صبح. همسر مهربون من... چقدر خوشحال بودیم از دیدن هم، توی سالگرد اون روز به یاد موندنی. سیگمایم خسته از استراحت مطلق و من هم خسته از این همه فشار و استرس....
من هنوز شدیدا به دعاهاتون نیاز دارم. افتادم روی دور استرس کشیدن. زندگی رفته رو جاهای بدش. شاید خیلی بد. هر لحظه می تونم اشک بریزم... البته باز هم دلیل دارم به جز همه اینایی که گفتم.
قبلنا به چشم زدن و چشم خوردن اعتقاد نداشتم. اما هی همه گفتن و هی به چشم خودم دیدم و حتی آیه قرآن و حدیث پیغمبر و اینها، از لحاظ موج مثبت و منفی روانشناسی هم که قابل تاییده، دارم ایمان میارم به چشم. اینکه یهویی اول جوونی، بیماری های مخصوص سنین بالاتر رو بگیریم، خیلی یه جوریه. اونم خیلی یهویی....
دیگه نه پدربزرگ دارم، نه مادر بزرگ... این روزا فقط یاد حرفای آقاجون میفتم و گریه می کنم. شب قبل از عقد ما، خونه دایی بود و حالش بد شده بود یه کم. محضر ما هم طبقه دوم بود و پله داشت. مامان گفت آقاجون رو محضر نبریم و فقط مستقیم بیان تالار، به چند دلیل، یکی اینکه پله داره و الان که حالشون مساعد نیست پله ها رو بالا پایین نرن، یکی دیگه اینکه از ساعت 4 عصر تا 11-12 شب بخوان بشینن خسته می شن و یکی دیگه هم اینکه بهتره مراسم عقد که موقع عروسی خواهیم داشت و تو سالنه رو شرکت کنن. ولی آقاجون گفته بود نه، من حتما باید عقد نوه ام رو بیام، چون سال دیگه ممکنه نباشم که بیام سر عقدش، من باید برم کادوشو بدم... چقدر اون شب گریه کرده بودم واسه این حرفش... حالا بعد از 50 روز از عقد ما، آقاجونم رو سپردیم به خاک و واسه همیشه از پیش ما رفت...
وقتی یادم میفته که دیگه نیست که برم دنبالش و بیارمش خونمون، غم عظیمی دلم رو چنگ میزنه...
عکسی که ازش روز بله برونمون گرفته بودیم رو درست کردم و چاپ کردم واسه مراسم. عزیز دلم...
مراسم ختمشون برگزار شد. چقدرررر آدم اومده بود برای ابراز همدردی. خانواده سیگما هم اومده بودن. از بس جمعیت زیاد بود، نوه ها همه مشغول کار بودیم. نشد عزاداری کنیم. سیگمایم هم اون روز کلی کار کرد و متاسفانه دوباره کمردرد گرفت. این بار اجبارش کردم که حتما بره دکتر و رفت. ام آر آی انجام داد و مشخص شد که دیسک داره. دکتر براش دو هفته استراحت مطلق تجویز کرده و گفته اگه رعایت کنه، میتونه درمان شه و مزمن نشه این بیماری... آخه تو این سن دیسک؟
دیگه تو ختم دوم سیگما نتونست شرکت کنه، اما خانواده ش و مامانبزرگ و خاله کوچیکه ش هم اومدن. دستشون درد نکنه. حالا بچه م خونه نشین شده
قرار بود منو ببره دکتر، حالا دیگه نمیتونه که
کلا این چندوقته، همه چیزمون تو هم پیچیده و اوضاع نابودی شده. چیزای دیگه هم هست. همش هم چیزای بد....
خدایا خودت این روزا رو به خیر بگذرون...
آقاجونم، بعد از 7 سال دوری از مامانی، امشب رفتی پیشش... چقدر دلت براش تنگ بود، هر وقت اسمشو میاوردی، گریه می کردی براش...
بازم به هم رسیدین، برین اونجا بازم عاشقونه زندگی کنین با هم...