دکتر + سیسمونی نینی

وای چقدر این هفته سرم شلوغ بود. رفتم موضوعم رو واسه یکی از استادای استاد خودم توضیح دادم و خوشش اومد. حالا دیگه بشینم پایان نامه رو بنویسم تا ببینم چی میشه. یه روز هم از سر کار رفتم دکتر، سیگما هم اومد و با هم رفتیم تو اتاق دکتر. جواب آزمایشم رو دید. هنوز اوکی نشده بود هورمونام، ولی احتمال اون بیماری بده خیلی کم شده و خوشحالم. قرصام رو هم که بهم نمی ساخت گفتم عوض کرد و حالا امیدوارم اینا بهم بسازه.

به سیگما گفت یه چند وقت تحملش کن تا درستش کنیم. الان دست خودش نیست بداخلاقیاش دلم واسه خودمون سوخت. حالا تصمیم گرفتم یه کم بیشتر خوب باشم.

خونه هم هنوز معلوم نیست. این هفته من دیگه نرفتم جایی رو ببینم. تا ببینیم خدا چی میخواد.

دیشب رفتیم سیسمونی برادرزاده رو دیدیم.وای چقد ناز بود لباساش. جوجه فسقلی. کمتر از یه ماه دیگه به دنیا میاد جوجه ی ما. خدا کنه بمونه و 95  به دنیا بیاد

کادوی سپندارمذگان و خونه دیدن

شب مهمونی سیگما چون رفته بود خونه ببینه و بعدش مونده بود تو ترافیک، ساعت 9 رسید و همه مهمونا اومده بودن. واسه همین نشد دیگه که کادوش رو بهش بدم.

قرار بود فردا صبحش بیاد دنبالم که بازم بریم خونه ببینیم. ازش قول گرفتم که بعدش هم بریم پارک. قبل از اینکه سوار ماشینش شم، جعبه رو که تو یه ساک قایمش کرده بودم گذاشتم تو صندوق عقب ماشینش. رفتیم 7-8 تا خونه دیدیم و بعدش سیگما داشت میرفت سمت خونشون که نهار بریم اونجا. یادش رفته بود پارک رو. یادآوری کردم و کلی راهمونو دور کردیم و رفتیم یه پارک خوشگل. جمعه بود و خلوت بودن خیابونا خب. بعد میگه کادوت کو پس؟ یادش نبود تو صندوقه. همه فکر و ذکرش پیش خونه ست.

خلاصه رفتیم پارک و کادو رو که بهش دادم کلیییییی ذوق کرد. بوی این عطره رو خیلی دوست داشت. شکلاتا رو هم که دید که دیگه هیچی. بوسم کرد و از خودمون عکس و فیلم گرفتیم. بعد هی باز در مورد خونه میحرفید. گفتم بیا یه 10 مین در مورد خونه نحرفیم. والا، خسته شدم انقدر فقط حرف خونه ست. دیگه شکلات خوردیم و سعی کردیم اون خونه خوشگله رو جذب کنیم. بعد بازم رفتیم از بیرون دیدیمش و هی سعی داشتیم جذبش کنیم. خونشونم که رفتیم نهار خوردیم و رفتیم تو اتاق کنار هم خوابیدیم و همش به اون خونه هه فکر می کردیم و کلی خوشحال بودیم. بعدش سیگما رفت دنبال باباش و منم با خواهرشینا رفتم و همگی رفتیم که اون خونه هه رو ببینیم که بابای سیگما نپسندیدن و گفتن صدای اتوبان داره و جاشم زیادی دنجه و خطرناکه و اینا ایناشو راست گفتن البته، ولی خب نقشه ش عالی بود. خلاصه من دیگه کلی ناراحت بودم. البته هر جور حساب کردیم دیدیم پولمون به اون خونه نمی خوره و باید علاوه بر کلی کمک و وام ، ماشین رو هم بفروشیم و خلاصه نمی صرفید دیگه. هیچی دیگه، بسی ناراحت شدم. چون دیگه هیچ خونه خوشگلی ندیدیم

میشه دعا کنین یه خونه خوب و خوشگل با قیمتی که به بودجمون بخوره پیدا کنیم؟ البته ما کلی چیزمیز هم تو ذهنمونه، مثلا من میگم حتما باید طبقه آخر باشه، چون این چند سال همسایه بالاییامون من رو به مرز افسردگی هم برده بودن و این موضوع واقعا برام مهمه... حالا نمی دونم دیگه... هرچی خدا بخواد...

یه دعای دیگه هم احتیاج دارم واسه این جواب آزمایشه که باید ببرم به دکتر نشون بدم.... ممنون میشم دریغ نکنین

سپندارمذگان

این روزا داریم می ریم خونه ببینیم واسه خونه ی عشقمون، باید یه اسمی واسه خونمون بذارم مثه ماشین. یه بار روش فکر کردیم همش خنده دار میشد، لونه و آشیونه و اینا خلاصه که این همه خونه دیدیم هیچ کدوم به درد نمی خورد، به جز یکیش که خیلی خوش نقشه بود، ولی به پول ما نمی خورد

تازه نمی دونیم کجا باید خونه ببینیم و الان چندین منطقه کاندیدمونن! خلاصه که کل این هفته بیرون بودم.

آهان راستی، یادم رفت دوره خونه دوستم رو بگم. خب من همیشه دوس داشتم دوستایی داشته باشم که با هم دوره داشته باشیم و بهمون خوش بگذره، به لطف تلگرام این محقق شد و خونه یکی از دوستام، 12 نفری دور هم جمع شدیم و فوق العاده بود. کلیییی خوراکیای هیجان انگیز درست کرده بود. خیلی خوش گذشت خلاصه.

امروزم مامان دختر عمه رو پاگشا کرده، این دختر عمه م همسن منه و سه روز بعد از عقد ما عروسیش بود. اصولا باید با هم خیلی خوب باشیم، هستیم هم، من دوسش دارم واقعا، ولی یه جاهایی حرصم میده. خودش خیلی لاغره و همیشه رژیم چاقی داره. بعد نمی دونم چرا فکر می کنه من خیلییییییییییییی چاقم. هر دفعه منو میبینه میگی لاغر شدی؟ چه خوب شدی!!!!! در حالی که من الان ده ساله که نهایتا وزنم 3-4 کیلو جابجا میشه و تو ظاهرم آنچنان نشون نمیده اصلا. امیدوارم امشب دیگه بهم نگه

دیروز دیدم اینجوری نمیشه، تا میشینم پای پروژه کله م رو می کنم تو تلگرام یا بازی گوشی و نمی تونم تمرکز کنم. رفتم کتابخونه و موبایلمو از قصد جا گذاشتم خونه. واسه همین کلی تو کتابخونه مفید بودم.

گفته بودم واسه ولنتاین کاری نکردم و میخوام سپندارمذگان جبران کنم دیگه؟ خب بازم فرصت نداشتم کار خاصی کنم. حتی به رسم هرساله جعبه کادو درست کنم براش. این بود که تصمیم گرفتم اون جعبه چوبیه که یه ماه پیش دکوپاژ کردم رو بدم به سیگما. هم کار دست خودمه، هم خوشگل و باحاله. وقت خرید هم نداشتم، یه ادوکلن اینترنتی سفارش دادم و از کتابخونه هم که میومدم، رفتم فروشگاه رفاه و علاوه بر وسایل دسرای امشب، کلیییییی شکلات واسه سیگمولی گرفتم و پوشال و همه رو ریختم تو جعبه و خیلی خوب شد. امروز بهش میدم اینا رو

واسه دسر شب از این ژله چند رنگا که لول شده کنار هم میذارن درست کردیم و چیزکیک. دیگه وقت نداشتم ژله تزریقی و اینا درست کنم. مامان تو غذا جبران کنه ایشالا

برم آهنگ بذارم و اتاقمو تمیز کنم که شب واسه تعویض لباس تو اتاق منم میان

راستی روز عشقتون مبارک، عشقاتون همیشه مستدام

آزمایش و کلپچ

امروز سالگرد فوت پدربزرگ سیگما بود. واسه همین دیروز قرار بود بریم بهشت زهرا.

پنج شنبه هم طبق معمول بتا اینا و داداشینا و سیگما میان خونه ما، به سیگما گفتم وسایلشو بیاره و پیشم بمونه که صبح جمعه که زود میخوایم بریم بهشت زهرا، سختش نباشه با این کمرش دوباره بیاد دنبالم و اینا. واسه اولین بار تو تهران شب پیش خودم نگهش داشتم. خخخ. نصف شب شهرزاد 17 رو گذاشتیم با هم تماشا کنیم، یه ربع بیشتر ندیدیم و خوابمون برد. خخخ. صبح هم 8 اینا به زووووور بیدار شدیم و رفتیم بهشت زهرا. چقدر حس خوبی داشت واسم اونجا...

بعدش رفتیم خونه مامانبزرگ سیگما و همگی دور هم جمع شدیم واسه مراسم سالگرد. بعد هم خونه خودشون و من و سیگما و دامادشون کلی یاتسی بازی کردیم. کلا سه تایی خیلی بازی می کنیم و حال میده واقعا.


امروز باید آزمایش میدادم، اونم ناشتا. صبح قبل از اینکه برم مدرسه و سیگما بره سر کار، با هم قرار گذاشتیم و رفتیم آزمایشگاه. ازم آزمایش خون گرفت و بعدش سیگما پیشنهاد داد که بریم کله پاچه بزنیم تو رگ، قوت بگیرم! خخخ. وای بهترین پیشنهاد عالم بود. چقدرم که خوشمزه بود کله پاچه ش. خیلی خوشمزه بود، تا حالا صبح با هم نرفته بودم کله پاچه ای

فردا هم که ولنتاینه و بنده نه برنامه ای دارم و نه وقتشو. به جاش باید سپندارمذگان برگذار کنیم. خخخ

اصن این هفته، هفته ی عشقه. هفته ی عشقتون مبارک



نوتلابار+ تکمیل نقش های زندگیم

جای هیجان انگیزی که با دوستام رفتیم، نوتلا بار بود. خیلیییی خوب بود و خوش گذشت، حیف که جای نشستن نداشت و جلوش وایستاده بودیم، برف هم میومد، اما سیستم گرمایشیش خوب بود. کلی چیزای هیجان انگیز خوردیم و بعدش رفتیم فوت کورت، اونجا هم کلی دور هم حرف زدیم و خوش گذروندیم، آلبوم عکسای نامزدی دوستم رو دیدیم و خیلییییییییییییییی خوش گذشت کنارشون.

وقتی ازشون جدا شدم رفتم خونه سیگماینا، دیدن عشق کمردردالودم. خخخ. دکتر طب فیزیکی رفته بود و براش لیزر نوشته چند جلسه، حالا شکر خدا بهتره یه کم

خب یادتونه گفته بودم دارم عمه میشم دیگه؟ تقریبا یه ماه دیگه نینیمون به دنیا میاد و بنده عمه میشم. بعد اینم داشته باشین که زندایی هم دارم میشم. خخخ. یهو در عرض دو سال، هم خاله شدم، هم همسر، هم عمه، هم زندایی خدا بده برکت