اولین پست سال 95

سلااااااااممممممممممممممممممممممممممممم. این اولین پست سال 95ئه. سال 95تون مبارک. فرصت نشد بیام براتون آرزوهای خوب خوب کنم و تبریک بگم. ولی هنوزم دیر نشده، سال نوتون مبارک دوستای خوبم، امیدوارم امسال بهترین سال زندگیتون تا به اینجا باشه براتون

خب ببخشید که تو این تعطیلات ننوشتم، فرصت نشد اصلا. خیلی کم خونه بودم حالا باید بیام یه گزارش مفصل بدم  

مروری بر آخرین روزهای 94 :)

اول اینکه 5شنبه صبح با مامان رفتیم خرید دوتایی، همه خریدای مامان رو انجام دادیم و بعدش برگشتیم خونه، از اونور سیگما هم داشت میومد خونه ما که با هم بریم سر خاک آقاجان، آخرین 5شنبه سال بود آخه. اومد و 4تایی رفتیم سرخاک. هنوز 10 مین نبود که رسیده بودیم که برف شدیدی بارید و نتونستیم بمونیم قشنگ. زودی برگشتیم اومدیم. ساعت 8 شب بود که با هم رفتیم خرید، شلوارم مونده بود. یه شلوار کرم می خواستم که هر چی گشتیم، اونجا نداشت. بیخیال شدیم و اومدیم خونه شامیدیم و استیج هم ندیدیم و به جاش شهرزاد 22 دیدیم. شب هم سیگما رفت خونه.

جمعه صبح 28 اسفند، من تصمیم گرفتم برم یه چیزی واسه سیگما بگیرم و سورپرایزش کنم. آخه اون سری که با هم رفته بودیم خرید، یه پیراهن صورتی خیلی کمرنگ و یه شلوار سرمه ای خرید که من گفتم عیدیته از طرف من، ولی دیروزش دیدم که میگه با شلوار سرمه ای و کت تک سفید، پیراهن آبی کمرنگ بهتر از صورتی میشد و اینا. این بود که تصمیم گرفتم بدون اطلاع خودش یه پیراهن آبی براش بگیرم، این یعنی اولین لباسی که بدون اطلاع خودش می گرفتم. کلی هم استرسش رو داشتم. خخخ. همون پیراهن صورتیه که با هم خریده بودیم رو بردم همون مغازه و تو آبی کمرنگاش یکی انتخاب کردم که فقط بدیش این بود که اون سایز رو نداشت و یکی بزرگترش رو داشت، ولی به نظرم تغییرشون زیاد نبود و گرفتم واسه سیگما. خودمم یک شلوار بسیار خوشگل دیدم که تک سایز مونده بود و تو آف بود و بسی شاد شدم، خریدمش. اینم رکورد تنهایی خریدن یه چیز مهم واسه خودم بود (قبلنم شلوار اینا خریده بودم، ولی این یکی شلوار مهمی بود، شلوار اولین عید تاهل! )

بعدشم رفتم داروخونه داروهایی که لازم داشتم رو گرفتم و دوتا ماهی خوشگل سه دم که یکیش هم سفید بود خریدم و اومدم خونه. وقتی به سیگما گفتم شلوار خریدم خیلی حال کرد که بالاخره خریدام تموم شد. آخه لباسی که قرار بود وقتی مهمون میاد تو خونه بپوشم رو هم سفارش داده بودم و اینترنتی برام آورده بودن. دیگه همه چی تکمیل. ظهر با مامان رفتیم آرایشگاه واسه اصلاح و ابرو و یهو جوگیر شدم و مژه کاشتم. خخخ. بسی خوجل بود، ولی خب من اصولا از این کارای فانتزی نمی کنم، این بار کردم دیگه. واسه روزای اول که خیلی خوبه.شب هم خونه خواهرشوهر دعوت بودیم، پاگشام کرده بود. بعدش هم که همه رفتن، 4تایی رفتیم خیابون گردی، یه خیابونی رو بسته بودن و کلی دستفروش ریخته بود وسط. چقدرم سرد بود هوا، فکر کنم اونجا سرما خوردم شب هم سیگما منو رسوند خونه و رفت

شنبه 29 اسفند، تخم مرغ رنگ کردم، دور آخر تمیز کردن اتاقم، دادن شلوار به خیاطی واسه کوتاه کردن و گرفتن پاکت پول و نوشتن کارت پستال و کادو کردن کادوهای سیگما و حموم و از این خرده ریزها تا اینکه حدود 8 اینای شب بود که سیگما با بار و بندیلش اومد خونمون که بمونه و سال تحویل پیش هم باشیم. از اونور هم قرار بود که داداشینا 6 صبح روز اول فروردین برن بیمارستان برای به دنیا اومدن نینی و مامان و بابا هم گفتن که ما هم میریم و قرار شد من و سیگما دونفری سال 95 رو تحویل بگیریم. اون شب من قَزَن مانتو میدوختم و سیگما جونم همه لباسای خودش و من رو اتو زد و آماده گذاشتیم کنار. استیج رو هم ضبط کرده بودیم و دیدیم و بالاخره خوابیدیم. اولین شب 95 رو کنار هم صبح کردیم...

این پست رو قبلا نوشته بودم، ولی پابلیش نکرده بودم.


خونه تکونی نصف شبونه

ساعت 2:30 شب، اینجا تهران، صدای من رو در حال خونه تکونی میشنوید! نترسید، سر و صدا نداره. 4 تا کشو و دوتا کمد کوچولو (یه طبقه ی پایین کمد عروسکا) رو دارم تمیز می کنم. کشوها تموم شده، کمده هم رو به اتمامه. نت هم که مجانی، گذاشتم انیمیشن اینساید اوت دانلود بشه که تو وقت آزادم ببینم. خودمم میدونم وقت آزاد ندارم، ولی خب مثلا دارم

بنده امروز یه ربع به 6 رفتم آرایشگاه و تازه 8:15 رنگ گذاشت رو سرم! اول گفت چه رنگی میخوای؟ موهام 6-7 سانت بالاش مشکی بود و پاییناش قهوه ای. اینجوری هم خیلی دوس داشتم، ولی گفتم واسه عید کلا یه رنگ کنم. گفت همین رنگی میخوای؟ گفتم یه کم متفاوت تر، گفت میشه 100 تومن، صندوق حساب کن و بیا. تخفیفم که نداد. منم فیش گرفتم و 2 ساعت منتظر شدم و این وسط رنگ موهای مردم رو نگاه می کردم. خودمو تو آیینه دیدم و به نظرم اومد رنگ موهای خودم از همشون بهتره. بعد به دستیار خانومه گفتم که رنگ خودمو می خوام. گفت پس برو فیشتو عوض کن و رنگ ریشه بگیر. فیش ریشه 40 تومن بود. خخخ. با 0.4 قیمت، موهام همونی شد که میخوام. بالاخره ساعت 9.5 شب از آرایشگاه اومدم بیرون! بعدشم بابا و مامان اومدن دنبالم و رفتیم نوتلابار، کرپ نوتلا و بستنی زدیم بر بدن

سیگمولی هم 10 شب رفته بودسلمونی و موهاشو کوتاه کرده بود. شب هم کلی خوب چتیدیم اول، بعد سر برنامه تعطیلات به توافق نرسیدیم. خب من دوس دارم کل تعطیلات پیش من باشه بعد روش نمیشه همش بمونه پیشم و هی میگه فلان موقع میرم خونه خودمون منم قهریدم

برم تا ساعت 3 تمیزکاری اتاقمو تموم کنم 

مامان به من میگه آشغال جمع کن، یه چیزایی رو صدساله نگه داشتم که نگو. دیگه الان دیدم جاتنگ کنیه، کلیاش رو ریختم دور. هرچیو نمیدونستم کجا بذارم انداختم دور 

 این وسط دوتا کارت پستال خیلی خوشگل هم پیدا کردم که یکیشو میدم به سیگما. یکیشم احتمالا بدم به پریسا، تولدشه روز اول فروردین 

  خلاصه که راضیم از خودم بابت این تمیزکاری نصف شبونه  

چارشمبه سوری

وایییی، بالاخره منم چارشمبه سوری داشتم. خیلی سال بود که هیچ برنامه ای نداشتیم. فقط یه بار 3-4 سال پیش، با بتا و داماد رفتیم پشت بوم و بالن هوا کردیم و چنتا سیگارت زدیم که مسدوم هم شدم و تو دستم ترکید. خخخ. بعد دیگه همش تنها بودم و تو اتاق آهنگ گوش میدادم!

سیگما همیشه با بچه های خاله هاش، میرفتن تو حیاط و جشن می گرفتن. کلی دوس داشتم که با هم باشیم 4شمبه سوریا و بالاخره در هفتمین سال این آرزو محقق شد.

3تا بالون سرخابی از مترو خریده بودم و با خودم بردم خونه سیگماینا. دامادشون هم 4تا خریده بود. بعد اولش حسودیمون شد که مال اونا بیشتره و روش هم عکس داشت، مال ما ساده بود. تازه از شانس من یکی از خاله هاش که با وسایل باحال میومد دیشب نیومد وگویا خلوتانه تر بود 4شمبه سوریشون. ولی بازم خیلی خوش گذشت. آبشاری و پروانه و منور زدیم. بعد بالونامونو هوا کردیم. بالونای ما هر 3تاش خیلی خوب رفت بالا و تا جایی که چشم کار می کرد دور شد ازمون. بالونای دامادشون همش خراب شد، به زور یکیشو فرستاد هوا. خخخ. کلی خوشحال بودیم. سیگما آهنگ هم گذاشته بود و هیشکی قر نمیداد، من همه کارامو با قر می کردم! باقر

بعد از مدت ها حالم خیلی خوب بود، نخورده مست بودم قشنگ.

شام هم رشته پلو خوردیم. من قبلنا دوس نداشتم و واسه همین تو خونه خودمون نمی خوردیم اصن. ولی اونجا خوردم خوب بود. حس بدی نسبت بهش نداشتم و کلی خوردم.

وای دیگه سال نو داره میاد. امشب وقت رنگ مو دارم. میگم قهوه ای میخوام، حالا هر چی که درآورد. نمیدونم تیره تر از اینی که هست باشه یا روشن تر. شایدم همین اصن :پی آخه یه رنگ نشونش دادم گفت این هایلایت داره توش و دکلره میخواد، گفتم نمی خوام (فعلا دکلره نمی کنم) واسه اپیلاسیون پا هم وقت نگرفتم، امروز بین مریض برم

شنبه هم وقت اصلاح و ابرو دارم که چون جمعه گاما پاگشامون کرده، جمعه اونم باید بین مریض برم.

از خریدا هم فقط شلوار مونده که این وسطا یه کاریش می کنم.

پنج شنبه هم باید بریم سر خاک، اولین سال آقاجونمه 

بقیه ش هم باید تخم مرغ اینا رنگ کنم و ادامه تمیز کردن اتاق و این وسط اگر شد پایان نامه


شارژم کمه، از یونی صدامو میشنوین

امروز کله سحر رفتم مدرسه، کلا 5 تا از شاگردام اومده بودن که کلی نق و نوق کردن که ما هم بریم بیرون و درس ندید و اینا. با 5 نفر هم نمی شد کلاس تشکیل داد، این بود که کلاس کنسل شد. با همکارام یه سری از کارا رو کردیم و رفتیم صبحونه، بعد هم جلسه رو برگزار کردیم، بعدش کلی کار دفتری کردم و کلاس زنگ آخرم حتی 1 نفر هم نیومد و منم زودتر اومدم یونی. الانم تو کتابخونه یونی نشستم و دارم رو پایان نامه عزیزم کار می کنم و در حالی که شارژ گوشیم بسیار بسیار کمه، منتظرم سیگمولی بهم بزنگه و بگه جشنشون تموم شده و داره میاد دنبالم که بریم خونه ما. ولی نمی زنگه که، شارژ منم هی داره تحلیل میره و نمیدونم باید چه کنم!

اینترنت اینجا هم انقدر ضعیفه که تلگرامم باز نمیشه حتی، باز شدن بلاگ اسکای عجیبه!