پراکنده می نویسم

واسه منی که همه چیزم روی برنامه باید میبوده، اینکه مساله به این مهمی بدون برنامه ریزی باشه، خیلی باید سخت می بود، ولی نبود. یه روز شیرین بدون برنامه، شاید خیلی زودتر از موعد و در شرایطی که شبیه تصوراتم نبود (شاید بهتر هم بود البته)، رقم خورد.

حس خیلی جالبیه، ذهنم کلی درگیرش مونده و کلا همه چیزش جالبه... خدایا شکرت

چه تگرگی بود الان. زمین سفید شد از تگرگ. خدایا شکرت

خاله جونم عمل کرده. امیدوارم مشکل خیلی حادی نباشه... خدایا کمک... با همه این احوال شکرت

جای دنج خودمون، یه اتاق کوچولو، یه جای سرد، با یه بخاری گرم، یه ویوی بی نهایت زیبا به یه کوه نیمه برفی و یه دشت خشک و درختای لخت، سرشار از آرامش، آخر هفته ها می تونه ماوای آرومی باشه برامون، خدایا شکرت

بیخیال دفاع چهارترمه شدم. میخوام استرس نداشته باشم و پروژه رو خورد خورد پیش ببرم، میدونم کمکم می کنی، خدایا شکرت

در راستای پست قبلی

امروز قراره بریم آتلیه، یعنی میشه عکسا همونایی شده باشن که میخوایم؟ یه چنتا از عکسای عقد رو هم باید انتخاب کنم بدم روتوش و چاپ. با خودمون باشه سه تا چهار ماه دیگه هم طول میکشه!

هاردم رو هم سیگما درستوند و اطلاعاتمو از روش برداشت. نمیدونم چرا دست اون خوب کار میکنه، دست من که میاد اینجوریه! دیگه میدمش به خودش اصلا!

(مال خودش بود از اول هم! دومین کادوی تولدی بود که بهش دادم. ولی بعدا که پنجمین کادو تولد هم باز یه هارد با حجم بیشتر بود، قبلیو داد به خودم. حالا هارده انگار دوس نداره دست من باشه، واسه من بازی در میاره. خب برو پیش صاحب خودت بابا. الان من یه هارد گندالو تر دارم، نمیخوامت اصلا!)

فردا میخوام برم دیدن ناهید، نمیدونم یادگاری براش چی ببرم؟ امروز برم پاساژگردی، شاید یه چیزی یافتم. دلم میخواد گردنبند اینا بدم بهش که کم حجم باشه و بتونه ببره.

پنج شنبه جمعه یهو دو کیلو (کاذب) چاق شدم. الان اون دو کیلو کاذب رو کم کردم!

حلقه هولاهوپ هم خریدم. خیلی خنده بود. اولش یه دور هم نمی تونستم بزنم. با مامان و بابا تمرین می کردیم و سه تایی بلد نبودیم و می خندیدیم فقط. بعد یهو من تونستم بزنم. وقت می گرفتیم 10 ثانیه بیشتر نمیشد ولی بازم خوب بود. دیگه کم کم دارم به 30 ثانیه میرسونمش. مامان هم داره تمرین می کنه، هی میفته زمین حلقه ش! صداش داره میاد. خوبه طبقه اولیم حالا! الان یه کم بیشتر زد، ذوق کرده میگه بدو بیا لاندا، منو ببین برم ببینم، خودمم باز تمرین کنم

دعاهاتونم فعلا جواب داده، ولی ادامه داره، کلا هر وقت خواستین دعا کنین، لطفا منم فراموش نکنین


نوتایتل

چهارماه از مراسم عقدمون گذشته و هنوز عکسامونو نگرفتیم! دیگه دو هفته پیش پیگیر شدیم و بالاخره آتلیه این هفته زنگید که بیاین بگیرین و ما هنوز وقت نکردیم.

بیاین بگیرین هم که نه. بیاین ببینین طراحی ها خوبه که بفرستیم واسه چاپ آلبوم! خدا کنه خوب باشه. بعدشم گفت که یه هارد بهمون بدین که کارای فیلمتونو روش شروع کنیم. قرار بود همه دیتاهامو از هارد خودم بریزم رو هارد سیگما و هارد خالی من رو بدیم که پوکیده! نمی دونم چه گلی به سرم بریزم، کلی دیتا داشتم روش که حالا نمیشه برداشت! دیگه واسه آتلیه سیگما هم یه هارد واسم از دیجی سفارش داد که نو بدیم دستشون، بقیه اطلاعاتمون به فنا نره! حالا هنوز نه وقت شده بریم آتلیه، نه وقت شده من برم دیدن ناهید که از فرنگستان اومده و هفته دیگه هم میره! و نه هیچی. کلا همش وقت نمیشه!

گفتم چاق شدم؟ این کیکایی که درست کردم کار دستم داده و چاق شدم! حلقه هولاهوپ میخوام! نه که خیلی بلدم!

بچه ها من این روزا شدیدا به دعا احتیاج دارم. میشه ازتون خواهش کنم ازمون دریغ نکنین؟

عکس های یلدا

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

در تدارک یلدا (2) - شب یلدا

دوشنبه هم که مدارس تعطیل شد و خوشحال شدم. با اینکه بنده روزمزدم و نرفتن کلی ضرره، ولی خب اصلا مهم نیست واسم. اصلا حسش نبود با این همه کار، برم سرکار. خخخ. تعطیلی به جایی بود. به استاد هم گفتم جلسه رو نمیام و وایستادم به تمیز کردن اتاقم که واسه تعویض لباس میان. رسما خونه تکونی بود. اتاقم افتضاح نامرتب بود و حالا مثل دسته گل شده. عصری رفتم با شکلات، تخم هندونه واسه روی کیکم درست کردم. بعد رفتیم سراغ انداختن سفره. یه پارچه نارنجی خریده بودم، ولی وقتی اومدیم سفره بندازیم، دیدیم خیلی کوچیکه. واسه شب یلدای بتا هم سفره مون نارنجی بود که به پاییز بیاد. بتا گفت داره اون پارچه ها رو. رفتیم خونه بتا اینا و پیداش کردیم و اتوش کردیم و اومدیم خونه. سفره رو طبقه ای انداختیم و روش میوه و آجیل شور و آجیل شیرین و هندونه و انار و لواشک رو تو ظرف گذاشتیم و بقیه ش رو هم با کاجای طلایی و برگای طلایی و غیر طلایی (با رنگ عادی خودشون)، و همینطور انار کوچولوهای خشک شده، شمع و جاشمعی های رنگی و اون میوه ریز بنفشایی که تو پستای قبلی گفته بودم، پر کردیم. سفره شلوغ پلوغ دوست داشتنی من!

این میوه های کاج رو، مرداد از جنگل گیسوم جمع کرده بودم به نیت شب یلدا. یه سالی هست که واسه اولین یلدای متاهلی برنامه دارم. مهر هم که رفته بودیم کاشان، دوتا انار سفالی قرمز خریده بودم به نیت یلدا، که دیروز دیدم توش شمع بذارم خیلی کاربردی تر و خوشگل تر میشه. خخخ.

از باغ گل هم جاشمعی های رنگی و یه مجسمه کدوحلوایی هالوینی خریده بودم واسه امشب که اونا رو هم چیدم تو سفره. خب ذوق دارم در موردش بگم

با کاج های طلایی و این توپ توپی ها، یه ریسه هم درست کردم که وصل کردم به پشت سفره که تو عکسامون بیفته.

بعد من کلا عادت دارم جایی که میخوام برم، لباسی که میخوام بپوشم رو از چند روز یا چند ساعت قبلش تست میکنم که مشکلی نداشته باشه. این سری هم تست کرده بودم، ولی صبح فهمیدم که لباس بتا هم شبیه منه و تصمیم گرفتم پیراهن بپوشم، ولی دیگه وقت نکردم تستش کنم. ساعت 7 که آوردمش دیدم ای وای، زیپ پشت لباس سری قبل خراب شده بود و در آورده بودیمش! بابا گفتن بده من درست کنم، ولی همه زیپ ها رو باهاش تست کردیم و هیچ کدوم بهش نخورد. من رفتم حموم و داماد لباسمو برد خیاطی که خیاط گفت الان زیپشو ندارم و واسه فردا آماده میشه! بدبخت گشتم، گیر داده بودم همین لباسو میخوام بپوشم. دیگه بابا گفت بذار بدوزیمش تو تنت! با اینکه از این تنگا بود، ولی دادم مامان جای زیپشو کامل دوخت و بعد تنم کردم. خخخ. خیلی هم شیک. موهامم باز گذاشتم پشتم تا روی زیپ رو بپوشونه. خخخ

بعد اومدم ناخن مصنوعی هندونه ای ها رو بچسبونم که دیدم دِهَه! چسب قطره ایم خشک شده. همه میخواستن خفه م کنن! زنگیدم داداش که داره میاد، چسب هم بخره. آورد برام و هر کاری کردم چسبش نمیومد، با قیچی بریدم و پاشید به کل دستام و نابود شد پوستم. همه جام چسبی بود! ولی به روی خودم نیاوردم و ناخنا رو چسبوندم و همچنان خوشحال بودم. خخخ. شام خوردیم و تا سیگماینا بیان، چنتا عکس انداختیم.

سیگماینا ساعت 10 شب اومدن و به ترافیک هم نخورده بودن. ساک هدایا دست دامادشون بود. ساک آجیل و شیرینی ها دست باباش، جعبه کیک هندونه ایشون دست مامانش و خودش هم سبد هندونه و کدوحلوایی تزیین شده رو آورد. خخخ. همه چیزو گذاشتیم تو سفره و مامانش هم هدیه ش رو بهم دادن. بعد چون شمعا گرم کرده بودن خونه رو و بوی شمع هم میومد، بعد از اینکه آبمیوه تعارف کردم، همه کنار سفره چنتا عکس انداختیم و بعد دیگه رفتیم سر بخشای خوشمزه ماجرا. من مردم انقدر چیز میز تعارف کردم. البته بقیه هم کمک می کردن، ولی خب زیاد بود همه چی. با سیگما کلی عکس دو نفره هم انداختیم و کلا کیفمون حسابی کوک بود. کلی با تزییناتم حال کرده بود. فرنچمو به همه نشون داد. خخخ. کلی خندیدیم.

دو ساعتی بودن و بعد رفتن و این بهترین یلدای زندگیم بود. خب چندبار گفتم، به دلایل شخصی این یلدا برام خیلی مهم بود. حتی بیشتر از نامزدی واسش فانتزی داشتم و خدا رو شکر که همشون با موفقیت انجام شدن و یه خاطره خوب ازش موند. 

همتون یه فانتزی خوشگل واسه خودتون تصویر کنید و سعی کنین واسه رسیدن بهش. مثلا بتا فانتزیش تولد بچه ش بود. خداییش همه چیزش عالی شد. چندماه فکر و ذکرش تولد بود و همین چیزا، کلی تو روحیه ها تاثیر داره. همین یلدا باعث شد من رخوت پاییز رو تو همون پاییز جابذارم و خوشحال برم به سمت زمستون. با اینکه همه اون مسائلی که پاییزمو خراب کرده بود، هنوزم وجود داره، ولی من دیگه نمیخوام بشینم غصه شون رو بخورم. انشالله به وقتش همه مشکلات حل میشن.

پست بعدی، عکس های یلدایی - رمزی