-
این روزهای قر و قاطی
چهارشنبه 9 آذرماه سال 1401 11:05
سلام. بعد از مدت ها اومدم یه پست بذارم. حالم خوش نیست. نه اینکه نخوام خوشحال باشم، بعضی وقتا واقعا میخوام خوشحال کنم خودم رو، ولی نمیتونم. اصلا فرق بین حس هام رو متوجه نمیشم. شادی و ناراحتی هر لحظه با همه برام. مثل بازیای جام جهانی. هم از 6 تا گل خوردن ایران تو بازی با انگلیس خوشحال شدم، در عین اینکه ناراحت هم بودم،...
-
نوتایتل آذر 1401
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 15:39
-
این روزها...
دوشنبه 9 آبانماه سال 1401 13:49
نمیدونم سکوت این روزا کار درستیه یا نه، اما میدونم که حوصله من این روزا خیلی کمه. حوصله هیچ کاری رو ندارم و اینجا نوشتن هم از همون کارا به حساب میاد. تو یه منجلابی گیر افتادم انگار. هر روز صبح خبرای روز قبل رو میخونم، هر روز با یکیشون گریه می کنم. برای تنهایی آرتین، برای اشکای دختر فرشته احمدی که امکان نداره عکسش رو...
-
نوتایتل آبان 1401
یکشنبه 1 آبانماه سال 1401 08:28
-
تعطیل تا اطلاع ثانوی
دوشنبه 18 مهرماه سال 1401 21:55
این وبلاگ فعلا آپ نمیشه. بگذریم از اینکه کل وبلاگستان فارسی، گویا هیچ اعتراضی ندارن و دارن زندگیشون رو می کنن و همه چیز گل و بلبله. اینجا آپ نمیشه چون آزادی بیان ندارم. چون نمیتونم مشکلم رو بگم بدون فیلتر. به پیام هایی که تا الان اومده خیلی سربسته جواب داده شد، اما از این به بعد به هیچ کدوم از پیام ها هم جواب نخواهم...
-
شریف
دوشنبه 11 مهرماه سال 1401 12:55
به دانشگاه حمله می کنید؟! بی شرفی تا کجا؟
-
نوتایتل مهر 1401
شنبه 2 مهرماه سال 1401 09:11
-
دختری مانند ماه
چهارشنبه 30 شهریورماه سال 1401 12:01
حالم بده. مثل خیلیای دیگه تو این روزا. مثل همه دور و بریام. به خاطر مهسا. به خاطر مهساهایی که هر روز شدیدترین تحقیرها و فشارها رو تحمل کردن به خاطر حق انتخاب نداشته شون... زبونم قاصره از گفتن، از نوشتن... میگن نزدیم، نکشتیم. کاری ندارم به اینکه راحت دروغ میگن، مثل قضیه هواپیما، میخوام رو همین حرف خودشون استدلال بیارم....
-
از هر دری سخنی
چهارشنبه 23 شهریورماه سال 1401 15:11
ما رفتیم واکسن کرونا دوز 4 رو زدیم. من 3 دوز سینوفارم زده بودم که شدیدا راضی بودم. نگرفتم تا اینکه 8 ماه بعد از دوز سوم، گرفتم. سیگما 3 دوز آسترازنکا زده بود. دوز 4 رو هردومون پاستوکوک زدیم. بعد از 3 روز هنوز بازوم درد می کنه، ولی علامت دیگه ای نداشتیم. دیگه اینکه باز افتادیم تو دودوتا چارتا و گرفتن تصمیمای مهم زندگی....
-
مرخصی مادرانه
دوشنبه 14 شهریورماه سال 1401 08:41
سلام، چطورین؟ ما خوبیم خدا رو شکر. هفته ای که گذشت سالگرد پدر سیگما بود. همون روز رفتیم سرخاک، غیر از خاله ها و عمه، دایی پدر سیگما هم اومده بود که بی نهایت شبیه بود به پدر سیگما. زل زده بودم بهش و نگاهش می کردم. حتی اکتش هم شبیه بود. حتی بامزگیش هم شبیه بود... همه اینو اذعان داشتن. سیگما کلی باهاش حرف زد و آخر شب گفت...
-
اول شهریور
شنبه 5 شهریورماه سال 1401 08:47
سلام سلام حالتون چه طوره؟ ما هم خوبیم خدا رو شکر. این هفته حالم خیلی بهتر بود، تازه داشتیم فکر می کردیم که دیگه مریضیا تموم شد که بابا کرونا گرفت. تو این 2.5 سال من و بابا نگرفته بودیم که دیگه ما هم گرفتیم. اولش هم سخت گرفت. مثل من بود حالش. یه شب اکسیژن رو گرفتیم و بین 92 تا 87 بالا و پایین میشد. به دکترش زنگ زدیم...
-
نوتایتل شهریور 1401
سهشنبه 1 شهریورماه سال 1401 10:30
-
بعد از مدت ها- ییلاق
یکشنبه 30 مردادماه سال 1401 15:47
سلام. حالتون چه طوره؟ ما خیلی بهتریم خدا رو شکر البته دلتا 10 روز بعد از اون شروع تب، در حالی که داشت خوب میشد، سرفه های شدید خلطیش شروع شد و آبریزش بینی. نمیدونم آلرژیکه، دوباره مریض شد یا ادامه مریضی قبلیشه. هر چی هست که خیلی مزخرفه. الان داره دارو مصرف می کنه ولی بازم آبریزش بینی داره. سه شنبه عصر بعد از 3 ماه...
-
بچه داری
چهارشنبه 19 مردادماه سال 1401 20:06
خسته ام... از نگهداری دلتا خسته ام حسابی، ناشکری نمیکنم، خدا رو شکر که دارمش، این روزا خودمم مریضم، نای نگهداریشو ندارم. از شانس گند من، خونمونو عوض کردیم اومدیم پیش مامانینا که مامان کمکم کنه، از همون اول همش مریض بود و نتونست کمک کنه. فقط هفته ای سه چهار ساعت نهایتا نگهش میداشت. البته همینکه نزدیک بودن و عصرا که...
-
کرونا بالاخره گریبان منم گرفت!
سهشنبه 18 مردادماه سال 1401 00:09
سلام، داغونم، له له بعد از ۲ سال و نیم که از دست کرونا فرار کرده بودم، بالاخره گیرش افتادم! اونم بدجور! این همه کرونا نگرفتیم نگرفتیم، عدل تو گرم ترین روزای سال، دقیقا وسط تابستون، ۱۵ مرداد، کرونا گرفتم! سیگما میگه لاندا که گور میگرفتی همه عمر، دیدی که چگونه گور لاندا گرفت؟ جمعه ۶ صبح دلتا وول زیاد میخورد، قبلا موقع...
-
خستگی
دوشنبه 10 مردادماه سال 1401 08:13
دیروز رفتم خونه، یه ساعت و نیمی بود که خانم تمیزکار جدید اومده بود. تو اون مدت که اومده بود تا من برسم، هم آشپزخونه رو تمیز کرده بود، هم سرویس بهداشتی رو و هم اینکه کل خونه به جز اتاقی که دلتا خواب بود رو گردگیری کرده بود. منم که رسیدم داشت بالکن رو میشست. یعنی کفم برید از این سرعت. قبلی فقط 2 ساعت تو آشپزخونه بود!...
-
بازم کرونا :| (با کرونا هر چی تایتل اومدم بذارم تکراری بود، حتی همین!)
یکشنبه 9 مردادماه سال 1401 08:02
آقا من شدیدا خسته ام. ما هر هفته یه داستانی داریم. له شدم دیگه. دو هفته که بیمارستان و عمل مامان، هفته بعدش کرونای سیگما، هفته بعدش عمل بابا، این هفته هم که مامان کرونا گرفت! دوشنبه شب تب کرد مامان، 39 درجه. بدن درد هم داشت. ولی خب سمت دلش هم درد می کرد. گفتیم نکنه به خاطر جراحیش باشه این درد و این تب. ممکنه عفونت...
-
سفرنامه تبریز
یکشنبه 2 مردادماه سال 1401 13:45
ما معمولا تابستونا خیلی سفر نمیریم چون همه جا گرمه. از بعد از ازدواج، تنها سفر تابستونیمون، تابستون 98 بود. هر وقت صحبت سفر تو تابستون میشد، می گفتیم بریم تبریز که خنک باشه لااقل. بعدشم چون پدربزرگ سیگما اهل یه شهری نزدیک تبریز بوده، همیشه دوست داشتیم با خانواده سیگما بریم اونجا. یه زمینی به پدرش ارث رسیده بود که هیچ...
-
مرداد
یکشنبه 2 مردادماه سال 1401 10:13
سلام، چطورین؟ این کرونا بازم شروع شد. موج هفتم!خسته شدیم. واکسن دوز 4 میخوام. دیگه سینوفارم نمیخوام. اسپایکوژنی چیزی. بابا بهتره خدا رو شکر. زود مرخص شد و این روزا نوبتی شب خونه مامان میموندیم. بدیش این بود که بتا اونجا کم میخوابه. وسط خوابش میبینه جای جدیده، یهو بیدار میشه بیرون از اتاق رو نشون میده و میگه مامان...
-
نوتایتل مرداد 1401
یکشنبه 2 مردادماه سال 1401 10:13
-
عمل بابا
سهشنبه 28 تیرماه سال 1401 11:26
سلام، چطورین؟ سیگما که اومد خونه اوضاعم بهتر شد. کمک می کنه تو نگهداری از دلتا. البته که باز بیشتر تایم پیش خودمه، ولی خب همینکه یه کاراییش رو سیگما می کنه خوبه، مثلا دادن قطره هاش. بابا دیروز عمل باز پروستات داشت. شدیدا استرس داشتم. خدا رو شکر به خیر گذشت. دیروز رفتیم ملاقاتش تو ICU. فکر کنم دو سه روزی باید بیمارستان...
-
کرونا چی میگه دوباره؟
یکشنبه 26 تیرماه سال 1401 11:23
سلام. چطورین؟ ما که نابودیم. سلسله اتفاقات دست بردار نیست. مشغول پرستاری از مامان بودیم. هر روز با بتا میبردیمش حموم و زخمش رو میشستیم و دوباره پانسمان می کردیم. پختن نهار و شام خونه مامانینا هم با من و بتا بود که بیشتر بتا زحمتشو می کشه از بس که دلتا من رو مشغول می کنه. با مریض شدن مامان دیگه نیروی کمکی برای نگهداری...
-
آپاندیس
چهارشنبه 15 تیرماه سال 1401 13:13
میخواستم بیام سفرنامه تبریز بذارم ولی آخر سفرمون بدجور شد. مامان دو سه هفته ای بود که دلدرد داشت و ضعف. 4 بار دکتر رفتیم. یکی نکرد یه سونو یا یه آزمایش بنویسه. آخرش با یه درد شدید رفت پیش متخصص و سریع گفت سونو و سونو گفت همین الان بستری. آپاندیسش ترکیده بود. نمیدونیم چند روز. ولی کامپلیکه شد و 10 روز بیمارستان خوابید....
-
نوتایتل تیر ۱۴۰۱
چهارشنبه 1 تیرماه سال 1401 10:40
-
بازم مریضی دلتا
دوشنبه 30 خردادماه سال 1401 07:20
دلتا باز مریض شده. آبریزش بینی و خلط و در پی خلط بالا آوردن، اینش به خودم رفته. مثل من کافیه زیاد گریه کنه، همین باعث میشه بالا بیاره. یعنی یه چیزایی از من و سیگما گرفته که دلمون براش میسوزه حسابی. پوستش مثل سیگما شدیدا حساسه و هی عرق سوز میشه. همیشه سیگما برام عجیب بود که با این قد و هیکل، هنوز تو گرما دستاش عرق سوز...
-
تمیزکاری
یکشنبه 22 خردادماه سال 1401 07:56
آخر هفته دل رو زدم به دریا و بعد از 2-3 سال، از آچاره نیروی نظافت درخواست دادم و 4ساعته اومد و کل خونه جمع شد. نمیدونم چقدر میدونین از اوضاع دست من، ولی اگزمای دست من اینجوریه که دکتر بهم گفته دستت رو اصلا نشور!!! و خب در جواب من که مگه میشه؟!!! گفته نهایتا روزی یه بار!!! و خب بازم مگه میشه؟ اینه که من از هر نوع شست و...
-
3 روز مهمونی فشرده
چهارشنبه 18 خردادماه سال 1401 08:21
سلام سلام. حالتون چه طوره؟ تعطیلات خوب بود؟ ما هفته قبل رفته بودیم اسالم که این هفته تهران بمونیم و تو شلوغی جاده ها جایی نریم. خیلی هم تصمیم خوبی بود. به جاش قرار بود دوستان جان از گرگان بیان پیشمون که کنسل کردن و اتفاقا بد نشد که کنسل شد چون ما همینجور پشت هم مهمونی اینا دعوت شدیم. از یه ماه قبل قرار بود پنج شنبه...
-
سفرنامه اسالم
سهشنبه 10 خردادماه سال 1401 08:29
سلام سلام. چطورین؟ ما از سفر اومدیم. یه سفر 4 روزه داشتیم به اسالم. با مامان اینا و بتاینا. چهارشنبه و شنبه رو مرخصی گرفته بودم که بریم و چهارشنبه تعطیل شدیم. خوب بود ولی هوا وااااقعا کثیف بود. دو ماشینه رفتیم. مامان و بابا تو ماشین ما بودن. 5.5 صبح چهارشنبه راه افتادیم از جاده قزوین رشت بریم، توی تهران که 10 متر...
-
قدم قدم با تو
یکشنبه 1 خردادماه سال 1401 07:45
سلام سلام. خردادتون مبارک. چه می کنین با گرونیا؟ من تو یه خلسه ی عجیبی ام. مرغامون تموم شده و آخرین فیله ی دلتا رو هم دیروز درست کردم براش. ولی دلم نمیخواد برم مرغ بخرم. فارغ از اینکه کار درستیه یا نه. مثل وقتایی که طلا و سکه گرون میشه و نمیرم بخرم. اینم الان همونه برام! شیر رو میخرم هنوز. چون مجبورم. ماهشام پرچرب 29...
-
نوتایتل خرداد 1401
یکشنبه 1 خردادماه سال 1401 07:25