-
برف، برف میباره
یکشنبه 29 دیماه سال 1398 09:15
سلام سلام. چه برفی. خیلی خوشگله.صبح که بیدار شدیم سیگما گفت چرا هنوز شبه. گفتم لابد برف اومده، پرده رو دادیم کنار دیدیم بعلههه، چه برفی. رفتیم تو پارکینگ گیلی رو برداشتیم با سلام صلوات راه افتادیم. رمپ پارکینگ پر از برف بود. لیزی میخوردیم ها. یه طرفشو رفتیم بالا، طرف دوم که باید بپیچیم هی بکسوات میکرد و نمیرفت بالا....
-
دومین مهمونی خونه دوم
شنبه 28 دیماه سال 1398 11:41
سلام. حالتون چطوره؟من از یکشنبه باید بگم ولی خیلی یادم نیست. اتفاقات خاصی نیفتاد. هر روز که میرفتیم خونه یه کار ریزی انجام میدادیم.خواهر سیگما هم اثاث کشی داشت و سیگما هر روز میرفت کمکشون. بهش گفته بودم موارد باقی مونده خونه خودمون باید تموم شه ولی خب هی نمیشد. تا آخر هفته که مامانینا رو دعوت کرده بودم، باید همه چیز...
-
و بالاخره اسباب کشی تمام می شود...
یکشنبه 22 دیماه سال 1398 17:00
سلام. خوبین؟ ما که خوبیم، اما شما باور نکنید...خب آخرین پست مال روز سه شنبه س 17 دی. همون روز سیگما با اتوبار هماهنگ کرده بود که بیان وسایل بزرگمون رو ببرن خونه جدید. باباش هم رفته بود کمکش. از ساعت 8 تا 11 صبح، کار انتقال تموم شده بود. اینا رو از آچاره پیدا کرده بودیم که سیگما خیلی خیلی راضی بود ازشون. بیشتر وسایل رو...
-
پرواز 752 - تهران کیِف
شنبه 21 دیماه سال 1398 11:53
عزادارم... داغدارم... برای مظلومیت آدمای پرواز 752... برای مهربونیای که رفتن و دیگه برنمی گردن... برای عقل ها و درایتی که رفت، اونم با جهل و وقاحت تعدادی مزدور دروغگو...هیچی نمیتونه حسم رو بیان کنه. هیچ جمله ای خشم درونم رو به تصویر نمی کشه. آدمای بی گناهی که بازم قربانی تصمیمات اشتباهی بالاسریا شدن. مثل تمام این...
-
در حال اسباب کشی (2)
سهشنبه 17 دیماه سال 1398 08:46
سلام سلام. صبح بخیر. امروز خیلی زود اومدم شرکت. آقا چه حالی داد ظهر یکشنبه خبر رسید که فردا تعطیله. انقدر ذوق کردم که نگو. همه به من تبریک می گفتن که میرم به کارام میرسم. حتی خاله تو گروه فامیلی زده بود لاندا بدو برو وسایلتو جمع کن که بتونی به مهمونی 5شنبه ما برسی. (5شنبه مهمونی سیسمونی بینون!!! داره عروسش، من گفته...
-
در حال اسباب کشی (1)
یکشنبه 15 دیماه سال 1398 11:47
دیروز عصر سیگما نیومد دنبالم و خودم رفتم خونه. در رو که باز کردم فکر کردم دزد اومده. تابلو فرش ها نبود، تی وی نبود، لوسترها نبودن. کتابخونه نبود. گلدونای عسلم نبودن. همه چی رو برده بود سیگما. کلی ذوقشو کردم. بدون اینکه من بهش بگم چیا رو ببر، خودش اینا رو برده بود. البته با کمک بابا و دامادشون. گوشیش رو جواب نمیداد. یه...
-
اسباب کشی آغاز می شود.
شنبه 14 دیماه سال 1398 13:16
سلامچه آخر هفته ای شد. جمعه صبح چشممونو باز کردیم با خبرترور سردار سلیمانی روبرو شدیم. قلبم اومد تو دهنم. حالا چی میشه؟ سوالی که از همون اول به ذهنم خطور کرد و دیگه ول نکرد. حالا چی میشه؟ ... اینجا خیلی نمیخوام عقایدم رو توضیح بدم. گرچه خواننده های قدیمی کمی دستشون اومده که چه جوری فکر می کنم. فعلا فقط واسه وخیم شدن...
-
خونه جان کوشی پس؟ 2020 شد.
چهارشنبه 11 دیماه سال 1398 10:55
هیچ کدوم از دوتا خونه ای که خواسته بودیم، نشد. با یکیش قرار نشست گذاشته بودیم واسه دیشب. دیشب سیگما و باباش رفته بودن بنگاه و بماند که بنگاهی با یه قیمت دیگه ما رو کشونده بود اونجا و صاحبخونه هم ریالی از قیمت خودش کوتاه نیومده بود و سیگما هم قبول کرده بود. گویا آخر معامله بودن که لات بازیای مالک دیگه حسابی سیگما و...
-
80متری بدم؟ 100 متری بدم؟ نوساز بدم؟ قدیمی بدم؟ طبقه آخر بدم؟ همشو بده
سهشنبه 10 دیماه سال 1398 10:34
خونه پست قبل کنسل شد. یکشنبه که رفتیم خونه مامانینا، من خونه رو دوس نداشتم. مامان دلیل میپرسید. بهش گفتم خیلی قدیمیه، من روم نمیشه مهمون ببرم اونجا. مامان هم رفت رو منبر که خب قدیمی باشه مگه چیه، دزدی که نکردین بخوای قایم کنی، خونه س دیگه، مگه چیه و از این حرفا. خب نرم شدم. واسه بقیه چیزاشم دلیل آورد. سیگما گفت...
-
خانه سبز
دوشنبه 9 دیماه سال 1398 11:20
دیروز رفتیم یه خونه دیدیم، یعنی کلی خونه دیدیم باز، ولی راجع به یکیش میخوام حرف بزنم. یه خونه قدیمی بود. یه خونه دو طبقه که طبقه پایینش که صاحبخونه بودن، یه خانم و آقای مسن بودن. آقاهه لهجه شیرین یزدی داشت، خیلی شوخ طبع طوری بود. شوخ طبعیش من رو یاد آقاجونم انداخت. خدا بیامرزتش. آقاجون همیشه یه تیکه با نمک تو آستینش...
-
به دنبال خونه!
یکشنبه 8 دیماه سال 1398 09:47
قدر روزای معمولی رو تازه آدم میفهمه. همینکه یه شب از سر کار بری خونه و لم بدی، شام درست کنی و بشینی فیلم ببینی یهو برات میشه بهشت رویایی. دیروز سیگما زنگ زد که اجاره اون خونه کنسل شد. با اینکه بیعانه داده بودیم ولی بنگاه گفت که مالک نمیده ملکش رو. هیچی دیگه. یعنی از اول باید بگردیم. ساعت 3.5 مرخصی گرفتم که برم دندون...
-
معاملات یهویی ما
شنبه 7 دیماه سال 1398 10:42
سلام سلام. اول هفتتون به خیر و شادی. هوا هم که خوبه. بریم یه هفته خوب رو داشته باشیم. من حالم خیلی بهتره. باید از چهارشنبه تعریف کنم براتون. سیگما اومد دنبالم که بریم خونه ببینیم. اولش تریپ اومدم که نظر خودته و من واسم فرقی نداره. رفتیم نزدیک شرکت. یه خونه دیدیم 12 ساله بود. طبقه اول. ولی داخل واحد خیلی کثیف طوری بود....
-
روزای مزخرف زندگی!
چهارشنبه 4 دیماه سال 1398 10:58
سلام. وقت بخیر. خوبین؟یکشنبه 1 دی، عصر سیگما اومد دنبالم و رفتیم خونه. تا رسیدیم سیگما گفت گرسنمه و شام میخوام. میخواستم سوپ درست کنم واسه خودمم ولی دیگه نمیرسیدم. کباب تابه ای داشتیم برای سیگما گرم کردم و خودمم قیمه داشتم که خوردم دیگه و بیخیال سوپ شدم. البته نصف قیمه من رو هم سیگما خورد. بعدش گوشت چرخ کرده درست کردم...
-
آخر هفته در آشپزخانه + یلدا مبارک
یکشنبه 1 دیماه سال 1398 11:51
این پست رو دیروز نوشته بودم که نصفه موند. سلام سلام. امروز آخرین روز پاییزه. جوجه هاتون رو شمردین؟ در راستای مایندفول بودن، بشینیم امروز یه دو دو تا چارتایی با خودمون بکنیم. ببینیم حالا که 75% از سال رفت، به چقدر از خواسته های 98مون رسیدیم. اگه خوب بوده اوضاع که خودمون رو تشویق کنیم. اگرم بد بوده، ¼ سال وقت داریم...
-
بازم گودبای پارتی
چهارشنبه 27 آذرماه سال 1398 12:12
سلام. روز بخیر. خوبین؟ بالاخره چارشنبه خوشگله اومد. از شنبه بگم که عصر رفتیم خونه و نرسیده رفتم سراغ هولاهوپ. دیدم بخاطر این آلودگی ها پیاده رویمون که کلا کنسل شد. چربیای آب شده میخوان برگردن! گفتم بریم سراغ هولاهوپ. زدم پی ام سی و یه ربع حلقه زدم. بعد رفتم سراغ عدسی پختن. این دفعه تبدیلش کردم به آش عدسی. با سبزی آش...
-
بلاگ اسکای
سهشنبه 26 آذرماه سال 1398 11:33
خب مثکه حالا نوبت به بی اعتمادی به بلاگ اسکای رسید! بدون اطلاع قبلی دو روز کامل قطع بود! هم وبلاگا نمایش داده نمیشد، هم دسترسی به میز کار قطع بود! داستان چند سال پیش بلاگفا همش تو ذهنم بود. هی میگفتم اگه کل آرشیوم بپره چی؟ تمام روزای زندگیم در چند سال اخیر (حداقل دو سال اخیر) اینجا ثبت شده. خیلی حیف میشه. بهشون ایمیل...
-
مرغ ترش
شنبه 23 آذرماه سال 1398 11:03
سلام سلام. صبح شنبه به خیر و شادی. چه خبرا؟ خوب بود آخر هفته؟ما که 4شنبه عصر رفتیم خونه مامان سیگما. تا رسیدیم دخترک اعلام کرد که کیک تولد دایی رو خراب کرده. از دست باباش کشیده بود و کیک با کله خورده بود زمین و له و لورده شده بود. یه لاک براش خریده بودم، جای اون لاکی که تو خونمون گیر داده بود میخواد و ندادم بهش. براش...
-
وسط هفته + بازی فکری
چهارشنبه 20 آذرماه سال 1398 15:21
سلام سلام. عصر چارشنبه به خیر. آخیش که داره تموم میشه. خوبه دو روز اول هفته رو نیومدم سر کار و انقدر خسته ام امروز! خریدای بلک فرایدی رسید دستم. دوتا میسلار واتر بیودرما گرفته بودم و چنتا چیز دیگه. این دوتا درشون پلمپ نبود. یکیش که درش شکسته بود. هر چی هم به شماره پشتیبانیش زنگ میزدم کسی برنمیداشت یا اشغال میزد!!! دو...
-
تولد سورپرایزی سیگما
دوشنبه 18 آذرماه سال 1398 15:51
سلام. من اومدم با یه پست طولانی. چهارشنبه عصر اول رفتیم خونه و حموم و حاضر شدیم رفتیم خونه مادرشوهر. سیگما داشت لپ تاپ دامادشون رو درست می کرد و واسه اینکه دخترک اذیتش نکنه من همش داشتم باهاش بازی می کردم. من بازی با بچه ها رو دوس دارم ولی خونه اونا نه. به سر و صدا خیلی حساسن، به دوییدن و همه چی کلا حساسن. بچه هم که...
-
بماند که لبخند و آرامشم دائمی نیست...
چهارشنبه 13 آذرماه سال 1398 10:47
سلام سلام. دیالوگ موندنی فیلم پس از باران چی بود؟ بعد از بارون هوا خوب میشه؟ امروز پس از بارانه. هوا خوبه. ولی کاش هی بارون بیاد. تا یه روز نیاد دوباره آلوده میشه. هییی.دارم آهنگ بماند امیر عباس گلاب رو گوش میدم. چقدر قشنگه خب. خصوصا که دارم از زبون دوست عاشقم گوش میدم که درگیر یه عشق یه طرفه س و ماجراهاش... خودش برام...
-
بارون
سهشنبه 12 آذرماه سال 1398 09:42
جای جدیدم رو دوس دارم. اگه 100 درجه سرمو برگردونم به چپ، یه پنجره میبینم که کلی گل جلوشه و دیروز یه کلاغ ناز هم پشت شیشه دیدم. حالا الان دیدم یه صدای تق تقی میاد. برگشتم دیدم صدای بارونه. کلی ذوق کردم. بارون نجاته. نجات ما از این هوا. جای جدیدم رو دوس دارم که صدای بارون میده ...
-
روزای پاییزی
دوشنبه 11 آذرماه سال 1398 12:12
سلام چطورین؟ چه می کنین با روزای کوتاه و سرد و آلوده؟آقا من اصلا پاییزو دوس ندارم. یعنی پاییز رو با این لایف استایلی که دارم دوس ندارم. وگرنه پاییز میلان خیلی هم دوس داشتنی بود. هی بری بیرون، برگای خوشگل ببینی و هوای بارونی ملایم. ولی اینجا و اینجوری نه. من عاشق روزم، تو پاییز روزا کوتاهه، تو هوای سرد و خشک و کثیف،...
-
آلودگی هوا
شنبه 9 آذرماه سال 1398 16:22
سلام. چطورین؟ اول هفته تون به شادی. ما که تو یکی از آلوده ترین جاها و روزای دنیا هستیم. امروز حتی دانشگاه ها هم تعطیلن. ولی کارمندا پرچمو بالا نگه داشتن! یکی توییت کرده بود که زمان بچگی ما که آلودگی نبود که تعطیل بشیم، دانشجو که شدیم، مدرسه ای ها رو تعطیل کردن. حالا که کارمند شدیم، دانشجوها رو هم تعطیل می کنن! خلاصه...
-
بعد از سفر
دوشنبه 4 آذرماه سال 1398 11:25
خب خب، تا دستمون گرمه، بعد از سفر رو هم تعریف کنم. چهارشنبه 29 آبان، ساعت 11 صبح بیدار شدیم و صبحونه خوردیم. خونه سرد بود خیلی. یکی از جورابای بلند سیگما رو کشیده بودم رو شلوارم و کلی مسخره بازی درمیاوردیم. سیگما هم که پشت هم تلفن حرف میزد. دیگه رفتم یه دوش گرفتم و بخشی از چمدون رو خالی کردم و ریختم بشوره. شکلاتای...
-
سفرنامه ایتالیا
دوشنبه 4 آذرماه سال 1398 08:24
-
اینستا
دوشنبه 4 آذرماه سال 1398 08:08
سلام دوستای گلم. خیلی ممنونم ازتون که اینجا رو میخونید. در مورد اینستا من یه توضیحاتی بدم. اینستای اینجا خیلی خیلی خصوصی شروع شد اولش. به این دلیل که من نمیخوام شناخته بشم توسط آشناها. دلیل اصلی انتخاب اسم مستعار هم همین بوده. میدونین که من اینجا از ریزترین جزییات زندگیم مینویسم و مثلا دوس ندارم نوه ی عمه ی مادربزرگ...
-
اینترنت حق مسلم ماست!!!
شنبه 2 آذرماه سال 1398 17:00
سلام سلام. من اومدم. ببخشید که این همه نبودم. البته تو اینستا اومدم اعلام کردم که کجا ام، ولی خب فکر کنم اون موقع نت نداشتین دیگه. ماجرا از این قرار بود که ما اقدام کرده بودیم برای ویزای شینگن از سفارت ایتالیا که خب انقدر دیییییییر اومد که دیگه نشد خبر بدم. جمعه صبح ما بلیط هواپیما داشتیم به مقصد میلان، ولی ویزا تا...
-
بلاتکلیفی
چهارشنبه 22 آبانماه سال 1398 09:42
سلام. حالتون چطوره؟ تهرانیا چه میکنید با این هوای آلوده؟ دبستانا امروز تعطیلن! باز پاییز شد و هوای سرد و خشک و آلوده گند تهران شروع شد. از آبان تا بهمن به نظرم خیلی هوای مزخرفی داریم. خب از شنبه بگم که اتفاق خاصی هم نیفتاد. عصری که رفتم خونه سوپ عدس بار گذاشتم واسه شام. سیگما یه سر رفت به فاضلاب ساختمون زد و اومد. با...
-
مهمون بازی
شنبه 18 آبانماه سال 1398 14:06
سلام سلام. صبح بخیر. اول هفتتون به خیر و شادی. تعطیلات چطور بود؟ ما که برنامه داشتیم کلا. از همون 3شنبه بگم که روز قبل از تعطیلات بود. خبرهای جدیدی از اون سازمانه اومد و سیگما کلی از کاراشو لغو کرد که کارای اون سازمانه رو انجام بده. حالا کلی خرید مرید هم داشت. عصری من با تاکسی رفتم خونه مامانینا. یه آقای خیلییی پیر...
-
آنکالی
سهشنبه 14 آبانماه سال 1398 09:18
سلام. آخ جون که بازم تعطیلات داریم. شنبه 11ام که رفتیم خونه، قرار بود تمیزکاری کنیم. تا رسیدیم شام خوردیم و بعد سیگما رفت سروقت یخچال، منم رفتم سراغ اتاق. خیلی کثیف و به هم ریخته شده بود. کل میز توالت رو خالی کردم و دونه دونه پاک کردم و گذاشتم سر جاش. سیگما یخچال رو تمیز کرد اما نصفه نیمه. یه کم بحثمون شد سر این چیزا...