نامزدی آرش و پرستو

سلام سلام. حال و اوضاعتون چطوره؟

آقا این کرونا چی بود دیگه اومد تو این کشور فلک زده؟ خسته شدم انقدر دست شستم. من دستام بسیار حساسه و در حالت کلی با پن های مخصوص پوست حساس میشورم و اسم مایع دستشویی رو هم نمیتونم بیارم. حالا با این اوضاع که هی با الکل ضدعفونی می کنم و میشورم، پوست کف دستم رفته. کلا روحی خسته شدم. زندگی واسه وسواسیا چقدر سخته ها. تو محل کار به هر چی دست می زنم یا باید با دستمال باشه یا برم دستمو بشورم.

برم سراغ نوشتن پست آخر هفته، شاید برای دقایقی ذهنم جدا شه از این داستان. در حین کارام که پرت نمیشه اصن.

خب، من 4شنبه رو مرخصی گرفتم که یه کم استراحت کنم. اون هفته خوابم خیلی به هم ریخته بود. دوس نداشتم دیگه 4شنبه هم برم سر کار. همه کارا رو سه شنبه انجام دادم و کاری نمونده بود دیگه. سه شنبه شب تو خونه کلی فیلم دیدیم و شب دیر خوابیدیم.

4شنبه 30 بهمن، صبح 9.5 اینا بیدار شدم. رفتم حمام، یه حمام طولانی و دبش. بعدش اومدم بیرون کلی با حوله چرخیدم. عاشق این کارم. سیگما هم یه کاپوچینوی داغ داد دستم و خیلی چسبید. واسه خودم کلی لوسیون مالی کردم و لم دادم و سیگما یه سر رفت بانک و بعد برگشت. حاضر شدیم بریم رستوران. از این پیجای فود تیسترها یه رستوران انتخاب کردیم برای چلو ماهیچه، رستوران بین المللی شاین، رفتیم هیشکی نبود توش. دو نفر دیگه هم بعد از ما اومدن. غذاشونم بد نبود ولی خیلی عادی بود. خودمم تو خونه درست می کردم همین میشد. دیگه بعدش رفتیم یه گلدون سانسوریا واسه خونه ساحل خریدم و برگشتیم خونه و من خیلی خوابم میومد. خوابیدم. سیگما هم رفته بود دنبال کاراش. لنت ماشین رو عوض کنه و اینا. 6 بیدار شدم. زنگیدم به مامان. از سه شنبه صبح تا 4شنبه عصر رفته بود خونه دایی که مواظب زندایی باشه به خاطر بچه تازه به دنیا اومده. بچه هم زردی داشته و کلی سختشون شده، صدبار رفتن دکتر و اینا. دیگه سیگما اومد و حاضر شدیم و رفتیم خونه مامانشینا. اول رفتیم خونه مامانبزرگ که هدیه روز مادر رو بهش بدیم. پول دادیم. منتظر بودیم با گاماینا شریکی یه چیزی بدیم که نشد و آخرش پول دادیم. مامان بزرگ میخواست بره رای بده، مخشونو زدیم رای ندن 

 بعدشم رفتیم بالا خونه مامانش، دختر گاما چشماش یه ویروسی گرفته بود که چشماش باد کرده بود و ملتهب شده بود و قرمز. البته از اول هفته داشت و گفت تازه الان بهتر شده. همش مواظب بودن به چشم پسر کوچولو دست نزنه که اون نگیره. گاما و پدرشوهر هم SS ویروسی گرفته بودن. هی نگران بودیم که نگیریم. صدبار دستامو شستم اونجا. تا 12 بودیم و بعد رفتیم خونه لالا.

پنج شنبه 1 اسفند، خوشحال بیدار شدیم. کلی برنامه داشتیم آخه. خبر کرونا رو شنیدیم که دو نفر تو قم مبتلا شدن. خب دیگه تو ایران هم اومد. قرار بود از دیجی کالا بیان. برای سیگما موزر سفارش داده بودیم. اینم شد کادوی ولنتاینش. ببینم میتونم همینو جای کادوی روز مرد هم حساب کنم یا نه  سیگما چندتا کار بانکی داشت، گفت پس تو برو حموم بیا که اگه دیجی اومد در رو باز کنی. منم زود رفتم حموم و اومدم و زود هم لباس پوشیدم و نتونستم تو حوله بچرخم واسه خودم. سیگما رفتنی کلیدش رو هم نبرد که مثلا اگه لازم شد برم پایین بگیرم، یادم بمونه کلید ببرم! دلیل چرتی بود. خب خودم کلید داشتم و یادمم نمیرفت. خلاصه رفت و زنگید که دیجی همینجا بود و خودم گرفتم ازش. منم واسه خودم خورد خورد خوش می گذروندم. لوسیون زدم و از این کارا. بعد زنگید و گفت که آرش رفته ماشین نامزدی رو گل بزنه، ولی گلفروشه دیر اومده و کاراش مونده، من ماشین خودم رو دادم بهش و اومدم وایستادم بالاسر ماشین عروس. تو میخواستی بری خونه دوستت برو، من دیگه نمیرسم بیام. گفتم خب کلید نبردی که. گفت حالا فوقش برام با پیک بفرست. گفتم باشه.

دیگه پاشدم حاضر شدم. قرار بود سشوار اینا ببرم خونه دوستم که اون یکی دوستم موهامو سشوار بکشه برای عروسی. یه عالمه بار و بندیل داشتم به اضافه گلدون گنده. ماشین هم که نداشتم. قرار بود اون یکی همکارم که ماشین داره بیاد دم خونه ما، اون دوتای دیگه هم بیان دم خونه ما، همه از اینجا بریم. ساعت 1:15 قرار بود دم خونه ما باشه. از 12.5 هر چی به سیگما زنگیدم که کجایی که کلید رو بفرستم، برنداشت. یادم افتاد مامانشینا هم دارن کلیدامونو. ولی مطمئن نبودم که همه رو دارن یا نه. بهشون زنگیدم برنداشتن. زنگیدم به آرش که شماره گلفروشه رو بگیرم، شماره رو داد ولی اونم برنمیداشت. کلافه شده بودم. ساعت از 1 گذشت و هنوز کلید رو نفرستاده بودم. دلم میخواست سیگما رو خفه کنم دیگه. اسنپ رو گرفتم و با کلی بار و بندیل رفتم پایین، زیر بارون شدید کلید رو دادم یارو برد. کوچه هم ترافیک بود حتی! بعد برگشتم بالا باز زنگیدم به گلفروشه و بالاخره برداشت. سیگما گفت زیر بارون کنار خیابونم و نشنیدم! گفتم برات فرستادم، گفت گاما کلید رو آورده بود برام!!!! بعد به من نگفته! خلاصه برام توضیح داد که آینه بغل ماشین عروس کنده شده و زیر بارون داره میچسبونتش و این داستانا. بچه ها هم که قرار بود بیان دم خونه ما، همه با 40 دقیقه تاخیر رسیدن. بالاخره راه افتادیم و رفتیم. خونشون دور بود و واسه همین همگی با هم رفتیم. یادتون باشه ساحل سه چار ماه پیش عروسی کرد. رفتیم خونشو ببینیم. قشنگ بود. خونه عروس بود. مبلا سفید و همه چی قشنگ. چای و شکلات خوردیم و گپ زدیم. نهار برامون زرشک پلو با مرغ و سوپ و الویه درست کرده بود با سالاد کلم و ژله انار. عالی بود همه چی. کلی خوش گذشت. کلی گپ زدیم با هم. بعد دیگه دوستم موهای من رو سشوار کشید که البته به نظرم گند زد. دو بار که موهامو کشید تو سشوار از پشتش و داغون شد موهام. پوش داد و تافت زد یه جاش گوله چسبید به هم. خلاصه آخرش دیگه زود تشکر کردم گفتم خوبه تا بیشتر گند نزده! خودم یه کم درستش کردم. آرایش هم کردم و سیگما زنگ زد که تا یه ربع دیگه میرسه. لباس عروسی رو پوشیدم و رفتم یه کم با بچه ها رقصیدم و بعد ازشون خدافظی کردم و با سیگما رفتیم که بریم مراسم. خارج شهر بود، احمدآباد مستوفی. یه کندرو رو نرفتیم و خروجی رو رد کردیم و بدبخت شدیم. تازه داشت دعوامونم میشد، چون قرار بود من مسیر رو بگم. حالا این سری مسیریابی رو دادم به خود سیگما، از راه اصلی نرفت و از یه راه دیگه رفت که خاکی بود و آسفالت نبود، تاااااریییییک. زمینا هم خیس و پر از چاله آب. خیلی بد بود. همش میگفتم الان یکی میاد خفتمون می کنه. با کلی سلام صلوات رسیدیم. خاک تو سر مملکت واقعا. یه کاری می کنن که یه بدبختی که میخواد مهمونی قاطی بگیره، باید بره تو دهات کوره بگیره. تازه همینشم از ساعت 9-9:30 اینا گفتن از اماکن اومدن و زن و مرد جدا! تا آخر آخر جدا بود! خیلی مسخره س. خب طرف رفته تو همون دهات کوره گرفته که قاطی باشه دیگه. اگه جدا بود که همینجا تو شهر می گرفت مراسم رو! خلاصه خیلی نشد برقصیم، ولی همون بخشی که با هم بودیم حسابی با پسرا خندیدیم و بعدشم با سیگما رقصیدم. قبل از شام جدا شدیم. با سمیرا که تازه عروسیشو رفته بودیم و یه سری مشکلات پیش اومد که باهاش حال نمی کردم تنها شدم دیگه. حوصلشو نداشتم ولی خودشم نفهمید که ناراحت شدم از اون کارش. فقط پرسیدم که چندتا دلیل آورد و دیگه ترجیح دادم ببخشمش. شام خوردیم و آخر مراسم با عروس رفتیم تو مردونه چنتا عکس انداختیم. بعدشم دنبال ماشین عروس راه افتادیم. آرش هی میگفت برید دیگه خبری نیست، ما ول نمی کردیم که. تا دم خونه پرستو اینا رفتیم. عروس داماد رو یه ساعت سر پا نگه داشتیم، بعد رفتن و ما هنوز بودیم. کل انداخته بودیم. بعدشم نیما گفت بیاین بریم خونه من. ما هم تو کل کل گفتیم بریم. قرار شد بریم خونه لباس عوض کنیم و بریم خونه نیما. وقتی رسیدیم خونمون من خیلی خوابم میومد. خسته بودم. رفتم زیر پتو و بچه ها رایزنی رو شروع کردن که نریم، ولی چون حرفشو زده بودیم دیگه باید میرفتیم. رفتیم خونشون من پتو پیچیدم دورم و میخواستم بخوابم که سمیرا اینا هم اومدن. دیگه کلی بازی اورده بودن با خودشون و نشستیم به بازی کردن. تا 5.5 بازی کردیم و دیگه من همونجا کنار بازیا خوابم برد. 6.5 سیگما بیدارم کرد و گفت بریم بخوابیم. تخت اضافه داشتن. ما رفتیم خوابیدیم و بقیه هم رفتن.

تا 11.5 جمعه خواب بودیم. بیدار که شدیم دیدیم فقط نیما هست. سیگما رفت حلیم مجید گرفت و خوردیم و رفتیم خونمون. دو سه تا مهمونی رفته بودیم و کلی لباس مباس وسط بود. جمع و جور کردم و چند سری لباس شستم. یه کم گپ زدیم و یه کوچولو چرت زدیم و حمام رفتم و بعدش حاضر شدیم که بریم دیدن نینی کوچولوی دایی. رفتیم و مامان و بابا هم قبل ما رسیده بودن. گفتیم به خاطر کرونا دست ندیم. مشت میزدیم به مشت هم! خخخ. دیگه یه کم نینی رو دیدیم و بتاینا هم اومدن. یه جا زندایی نینی رو داد بغلم که با شیشه شیر بهش شیر بدم. تتا حسودیش شد گفت من بیام بغلت. میزد به من میگفت "بیشینم. ای جا" یعنی اینجا بشینم  عاشقشم من. مامان هم براش ققناق؟ ققاناق؟ قیقاناخ؟ درست کرد. حالا نمیدونم چی بهش میگن. بعدش رفتیم خونه و زنداداش و کاپا و بعد داداش هم اومدن. یه ماهی بود ندیده بودیمشون. بعد دیگه شام خوردیم و دور هم بودیم. برنامه مهناز افشارینا رو هم کامل ندیدم. تا 11.5 بودیم و بعد رفتیم خونه. خونه هم سر و صدااااا. اینجا همسایه بالاییمون آرومه، به جاش همسایه پایینیمون ولوله س. تا 1:15 اینا داشت میدویید! و عجیبه که صدا از پایین هم میره بالا. خلاصه تا بخوابیم 1.5 شد دیگه.

شنبه اومدیم سر کار، دیدیم چه جدیه ماجرای کرونا. ما تو شرکتمون چینی هم داریم. گویا یکیشون داشته. هیچی دیگه. کلی استرس داریم همش. هی میز و ظرف و ظروف رو ضدعفونی کن. صدبار دست بشور. ماسک بزن. و از این کارا. داروخانه رفتم نداشت ماسک و ضدعفونی کننده. هییی. عصری با اسنپ رفتم. خونه یه نفس راحت کشیدم که تو خونه م میتونم به همه چی دست بزنم و نگران نباشم. خیلی سخت بود سر کار. سیگما نبود و نیم ساعتی خوابیدم. وقتی اومد پاشدم سوپ عدس کینوآ آماده کردم و شام خوردیم. سیگما حال و حوصله نداشت زیاد. کرگدن رو دیدیم. بدم نمیاد از فیلمش. معماییه. میتونه باحال باشه. بعدش یه کم با هم گپ زدیم و حالش بهتر شد. شب خودم از اینکه فردا باز باید بیام سر کار با این اوضاع اعصابم داغون بود. 12 خوابیدیم.

امروزم که باز اومدم سر کار. بازم همون برنامه ها. پوست دستم هی داره میره. هی بد و بدتر میشه! هی خبر کرونا میاد. بچه ها هم میگیرن گویا... همه چی بده... مثل یه کابوس میمونه... هیچ وقت یه اتفاقی انقدر با پوست و خون حس نشده بود تو زندگیمون... یا انقدر ملموس و سریع. مثلا گرونی تاثیر داشت، بنزین تاثیر داشت، ولی اینجوری که کلا لایف استایلمون عوض شه، انقدر سریع....

خدایا خودت رحم کن...

کاپوچینو

سلام. حالتون چطوره؟

من بد نیستم.

شنبه اسپروساز رسید به دستمون. سیگما کلی ذوق کرد و رفت همه زیر و بمش رو درآورد و یه کاپوچینو لایه ای مشتی داد بهمون. گفت این بهترین کادوی تولدیه که گرفتم. خخخ

همون روز نینی دایی هم به دنیا اومد. فکر کنم دیگه آخرین نوه آقاجان باشه. 

یکشنبه عصر سیگما اومد دنبالم و رفتیم یه جایی چنتا کار داشتیم. تا انجام بدیم و برگردیم خونه ساعت شد 10 شب. سریع رفتم دوش گرفتم و خوابیدیم.

دوشنبه عصر هم قرار بود برم خونه مامان که پشیمون شدم. به ذوق کاپوچینوی سیگماساز رفتم خونه. خیلی حال داد. کلی حلقه زدم و نشستیم قسمت آخر مانکن رو دیدیم. موضوع فیلمش خوب بود در کل ولی اصلا خوش ساخت نبود. قسمت آخر هم بد تموم شد بنظرم. نکبتا 

این شبا اکثرا بد خوابیدم. احتمالا به خاطر کاپوچینوهای غلیظ عصرا بود. حالا باید بیاریمش تو برنامه های صبح. 

لباسی که واسه مراسم نامزدی آرش و پرستو کنار گذاشتم رو هم یه دور تست کردم. 

دیشب یه عالمه هم حلقه زدم. چنتا آهنگ تند گوش دادم، با ریتمش حلقه میزدم خیلی حال داد.

خونه یه کم به هم ریخته شده. از وقتی اومده بودیم خونه جدید نمیذاشتم به هم بریزه ولی این سری از دستم در رفت. حالا باید برنامه مرتبیزاسیون بذارم آخر هفته تر و تمیزش کنم. 


40 روزه که پر کشیدین.... 752#

چهل روز گذشت از رفتنشون. رفتن و با خودشون امید و آرزوهای ما رو هم بردن. اعتمادمون هم با اونا پر کشید...

نرفتن، بردنشون...

حس می کنم بعد از اون اتفاق دیگه اون لاندای سابق نشدم. اعتمادم به کل دنیا دیگه برنگشته. نمیدونم برمیگرده یا نه. نمیدونم چی میشه...



نقد

جالبه امروز که داشتم استوریای دوستامو میدیدم، به یه نوشته ای برخوردم که عکسشو براتون میذارم اینجا. نظرش برعکس من بود ولی جای تامل داشت. 

گفتم بذارم اینجا نقدی باشه به نظر خودم.

گاهی آدم نمیدونه چی درسته چی غلط. اینکه حرف مخالف رو بشنویم خوبه. میتونیم با آگاهی بیشتری تصمیم بگیریم که چی کار کنیم. حتی با آگاهی بیشتری روی حرف خودمون بمونیم و پافشاری کنیم.

ولنتاین + روز مادر

سلام سلام. خانومای گل روزتون مبارک. مامانای گرامی، روز شما خیلی مبارک. خدا قوت که از پس بچه داری برمیاین. سایه تون رو سر بچه هاتون مستدام. روز عشقتونم مبارک. اونایی که عاشق نیستین، امیدوارم تا سال دیگه یه عشق تپل مپل پیدا کنین. میزان عشق رو میگم تپل مپل باشه ها. آدمش لاغر بود نه نگید.  اونایی هم که عشق رو دارین، ایشالا امسال بیشتر باهاش عاشقی کنید و عاشقتر بشید.

بنده از 4شنبه روزای نه چندان خوبی رو شروع کردم. خرد خرد هی بحثمون می شد. یه کم نسبت به هم حساس شدیم و کارمون سخت بود. 4شنبه عصر رفتیم خونه گاما اینا. جشن دندونی گرفته بود برای پسرکش. خودمون بودیم با مامانبزرگش. ما یه شلوار کتون براش برده بودیم. خونه رو تزیین کرده بود. پارسال که گاما فهمید نینیش پسره، ما دوبی بودیم و از اونجا براش یه 4تیکه آوردیم. یه پیرهن سفید با پاپیون زرشکی و ژیله و شلوارک کرم. واسه عیدش خریده بودیم اما الان سایزش بود. گاما تنش کرد و یه عالمه عکس ازش انداختیم. خیلی خوردنی شده بود تو این لباس. داماد شده بود. دیگه شام خوردیم همراه با آش دندونی. بعدشم کیک خوردیم و دیگه آخر شب رفتیم خونمون. نشستیم فیلم دیدیم فکر کنم. یادم نیست.

پنج شنبه 24 بهمن تقریبا 12 بیدار شدیم. رفتم حمام و حاضر شدیم رفتیم خونه مامانبزرگ سیگما، به مناسبت سالگرد فوت پدربزرگش از بیرون غذا گرفته بودن و چندجا هم واسه خیرات داده بودن. سیگما اصرار داشت که ما هم بریم اونجا. رفتیم دیدم یه خاله ش که غذاشونو گرفت و برد. اون یکی خاله ش هم بچه هاش نبودن. شوهر گاما هم نبود. فقط هلک هلک من رفته بودم اونجا به جز کسایی که تو خود ساختمونشون بودن. کلی حرصم گرفت. دو ساعت هم نشستیم و حرص داشتم ولی هیچی نگفتم تا رفتیم خونه. خونه که رسیدیم باز خوابیدم چون خیلی خسته بودم. بعدشم حاضر شدیم و رفتیم خونه مامانمینا. حس عید داشتم که هی میرفتیم خونه حاضر میشدیم میرفتیم عید دیدنی. خخخ. خونه مامانینا تا رسیدیم بتا هم با دخملاش اومد. وای که چقدر تتا عشقه. همش بغلم بود. یهو دستشو کرده تو بلوز من میگه می می. مامانش دعواش کرد گفت زشته، عمو دعوا می کنه. سیگما هم با خنده یه اخم کوچولو کرد. یهو تتا بغض کرد و زد زیر گریه، چه گریه ای. سیگما کلی نازشو کشید، به بتا میگه چرا از من مایه میذاری؟  من کاریش ندارم که میگی عمو دعوا می کنه. الان با من بد میشه. کلی نازشو کشید تا آشتی کرد. البته خیلی هم زود یادش رفت. دیگه بابا هم اومد و شام خوردیم. داماد سر کار بود. داداشینا هم نیومدن. شام رو خوردیم و حاضر شدیم رفتیم خونه پسرخاله، دیدن بچه ی نو! یه پسرک کوچول موچول پشمالو. خیلی بامزه بود. دایی بزرگه و بچه هاش هم اونجا بودن. دلم واسه دایی و پسرش خیلی تنگ شده بود. کلی حال داد دیدمشون. یه ساعتی نشستیم و بعد هدیه هامونو دادیم و رفتیم خونه. نقدی حساب کردیم. نشستیم جوکر رو ببینیم که بینمون کدورت پیش اومد و ندیدیم و خوابیدیم ساعت 2.5 اینا.

جمعه 25 بهمن، روز ولنتاین بود. ساعت 12 از خواب بیدار شدم و خیلی حالم گرفته بود. لباس شستم و ظرف جمع و جور کردم و نهار خوردیم. بعد نشستیم پای جوکر 2019. چقدر قشنگ بود. بیخود نبود خواکین فینیکس اسکار گرفت. بی نهایت خوب بازی کرده. تموم که شد من حاضر شدم برم دیدن دختر دایی. آخه اونم بینیشو عمل کرده بود. ماشین رو برداشتم رفتم دم خونه قبلی، از مغازه سر کوچه، کلی شکلات خریدم برای ولنتاین. میخواستم دنبال مامان هم برم که از اتاق سابقم جعبه کادو بردارم (یه عالمه جعبه کادو دارم اونجا)، که دیگه بتا گفت من میرم دنبالش و تو مستقیم بیا خونه دایی. به مامان سپردم باکس هامو بیاره و خودم رفتم خونه دایی. اونجا که رسیدم دیدم بتا هنوز راه نیفتاده، این بود که دیگه من تنها رفتم بالا. بیتا (دخترخاله م) هم اونجا بود. دیگه کلی با زندایی و دختردایی و بیتا حرفیدیم. (چقدر مسخره س اینجا به جای اسمشون میگم دختردایی. یاد مامان بزرگم میفتم که اینجوری دخترداییشو صدا می کرد. بهش میگفت دختردایی جان  ) خلاصه کلی گپ زدیم و گفت عمل بینیش با روش تیپ پلاستی بوده و بیهوش نشده و گچ و تامپون هم نداشته. کلی حال کردم. خدا کنه خوشگل بشه دماغش. روش جالبیه. رو بعضی از بینی ها که زیاد مشکل نداشته باشن جواب میده. دیگه بعد از نیم ساعت مامان و بتا و تتا هم اومدن و کلا دو ساعتی نشستم و یه عالمه گپ زدیم. بعدشم رفتم خونه. رسیدم خونه سیگما یه کم دیر در رو باز کرد. وقتی رفتم تو آهنگ گذاشته بود برام و رو میز پذیرایی کادوهای ولنتاینمو چیده بود. با دیدن فیلَم زودی آشتی کردم. یه فیل گندالوی خوشگل. خیلی حال کردم که یادش مونده بود که من عاشق فیلَم. کادوهای ولنتاینم شد فیل خوشگلم، یه مجسمه ویلوتری که رسممون شده هر سال ولنتاین برام بخره و یه کیک قلبی فوندانت. منم براش قبلا یه هاپوی قرمز گرفته بودم که گذاشتم تو باکس قرمز و با شکلاتایی که گرفته بودم تزیینش کردم و یهو براش بردم و چیدم رو همون میز. عطر جانم رو هم بهم داد. دیگه منم پیراهن قرمز پوشیدم و کلی عکس انداختیم با هم و بعدش با نسکافه و کیک نشستیم پای پرشیاز گات تلنت. 11.5 تموم شد اما اصلا خوابمون نمیومد. تا ساعت 2.5 بیدار بودیم. 2.5 چراغ رو خاموش کردیم و سیگما خوابید ولی من تا 3.5 بیدار بودم و خوابم نمیبرد. استرس شنبه رو هم نداشتم اصلا!

شنبه 26 بهمن، ساعت رو گذاشته بودم 9 بیدار شم ولی 8.5 بعد از یه عالمه خواب ترسناک بیدار شدم. خیلی خیلی بد خوابیدم کل شب رو. سه سوته رسیدم شرکت و کلی کار در انتظارم بود.

یه چیزی میخواستم بگم راجع به روز مادر. از دیشب همه هی دارن عکس ماماناشونو میذارن اینستا یا حتی استوری واتس اپ و هی تبریک میگن. همکارم که مامانش فوت شده، یه کلیپ ناراحت کننده با آهنگ میم مثل مادر استوری کرده بود. زنداییم هم که امروز میره بچه ش رو به دنیا بیاره، دیشب یه متن ناراحت کننده گذاشته بود برای مادرش که فوت شده و دقیقا این روزا، حالا که زایمان داره و بیش از هر وقت نیاز به مادر، روز مادر هم هست و حسابی فقدانش رو حس می کنه. کلی نشستم گریه کردم با پستاشون. کاشکی یه کم مراعات کنیم، هی عکس پدر مادرامونو تو این روزا نذاریم این ور اون ور. هی قربون صدقه شون نریم. اونایی که دست پدر مادراشونو تو دستاشون ندارن، خیلی اذیت میشن این روزا. ایشالا که روح همه پدر و مادرای اسیر در خاک در آرامش باشه و خدا عمر با عزت به همه پدر و مادرهای این دنیا بده، سایه شون رو سر بچه هاشون و خانواده. یه کم حواسمون به بقیه باشه.

میدونم خیلیا این کارو می کنن، به خودتون نگیرین. من هنوز استوری هیشکی از بچه های اینجا رو ندیدم. حتی بتا هم عکس مامان رو گذاشته بود اینستا و بهش تبریک گفته بود. ولی من حال نمی کنم. گفتن از بقیه خوشیا بنظرم فرق می کنه. بالاخره یه وقتی ممکنه آدمی که الان دلش میخواد، اون چیز رو تجربه کنه. حالا غذای خفن فلان رستوران باشه یا عکس عشق و بچه و اینا. دیر یا زود خودش یا نوع دیگه ایش رو تجربه می کنه. ولی این یکی دیگه نشدنیه. و هیچ کس هم جای پدر و مادر خود آدم رو پر نمی کنه....