سلام سلام. صبحتون بخیر. آی بعد از تعطیلات سر کار اومدن سخته، آی سخته.
سه
شنبه عصری رفتم خونه، قرار بود معمار همسایه بالایی بیان دستشویی رو ببینن، آب
میداد، درستش کنه. این بود که رفتم تو اتاق در رو بستم و شروع کردم به حلقه زدن و
در حینش با مامان تلفن حرف زدم. میخواستن فردا صبح برن ییلاق. معماره که رفت رفتم
حمام و بعدشم حاضر شدم و با سیگما رفتیم خونه مامانشینا. کلی با دخترک و پسرک گاما
بازی کردم. دخترک هر وقت لاکای منو میبینه میگه واسه منم بزن. بالاخره یادم مونده
بود لاکم رو ببرم و براش بزنم. زدم و رفت مالید به شلوار مامانش. مامانش دعواش کرد
اینم زد زیر گریه دستاشو مالید به هم کل جونشو لاکی کرد. بعدشم گفت من از لاک بدم
میاد بدم میاد.
دیگه لاک نبرم
سنگین ترم. خخخ. تولد 7 ماهگی پسرک بود. کیک خوردیم و ازش عکسای خوشگل خوشگل
انداختم. از عصری گیر داده بودم به سیگما که با دوستات برنامه کنیم امشب. هی میگفت
حوصله ندارم گفتم آخه من دلم بازی کردن میخواد. گفت پس به سپهر بگو اون هماهنگ
کنه. حالا سپهرم تا 9 شب گوشیشو برنداشت و چک نمی کرد. خلاصه 9 جواب داد و گفت
خودش میاد و قرار شد با بقیه هم هماهنگ کنه. قرار شد ساعت 12 بریم شرکت سیگما. ما
مستقیم از خونه مادر شوهر رفتیم شرکت. سر راه خوراکی هم خریدیم.
ساعت 12:15 بود که سپهر اومد و نشستیم راجع به وقایع اخیر حرف زدیم کلی. تا ساعت 1 شد و بالاخره نیما اومد و بعدشم آرش و پرستو. یه عالمه نشستیم حرف زدیم و خوردیم. سه هفته دیگه مراسم عقد آرش ایناس. پرستو لباسشو بهم نشون داد. کلی حرفیدیم. دوس داشت عکسای عقد ما رو ببینه، مگه داشتم حالا. کل تلگرامو زیر و رو کردم تا آخر یه عکس پیدا کردم بهش نشون دادم. سیگما و آرش له و لورده بودن. ساعت 3 اینا که شد همونجا رو کاناپه خوابیدن و ما یعنی من و پردیس و نیما و سپهر رفتیم رو میز مدیرعامل بازی کردیم. اول اتللو و بعدشم حکم. 3 دست اتللو بازی کردیم دو دستشو من بردم. حکم هم پرستو بلد نبود که سپهر یادش داد و باختن به ما، بدجور. دیگه ساعت 6.5 صبح شده بود. آرش و سیگما رو بیدار کردیم و خدافظی کردیم از هم و هر کی رفت خونشون. ما هم رفتیم خونه خوابیدیم.
چهارشنبه
9 بهمن ساعت 1.5 ظهر بیدار شدیم. بنایی همسایه بالایی کشیده بود به اتاق خواب و از
ساعت 9 خیلی سر و صدا داشتن. ولی خوابیدیم دیگه. ظهر که بیدار شدیم نهار خوردیم و
لباس شستم و ظرفا رو هم چیدم ماشین شست. یه لباسی تازه خریده بودم از این پیجا که
بهم تنگ شده، با پیک فرستادم برای همکارم که جمعه که مهمونی دعوته بپوشه. آخه هی
داشت از این پیجه دنبال لباس می گشت تو مایه های لباسی که من خریده بودم، بهش گفته
بودم من گرفتم و بهم تنگه، اگه بهش خورد برداره لباسه رو، بهش هم خورد و کلی هم
خوشش اومد ولی گفت میشورم و بهت پس میدمش.
یه سری کارای
خرد داشتیم مثل بریدن یه آهن که سیگما با اره آهن بر بریدش. خونه رو هم مرتب کردم.
یه سری لباس اضافه داشتم که جای کمدم رو تنگ کرده بود، اونا رو هم برداشتم که
ببریم ییلاق بدیم به کسی. دیگه ساعت از 5 گذشته بود که راه افتادیم. با رادیو جوان
سلکشن ابی رو پلی کردم و افتادیم تو جاده برفی. خیلی خوشگل بود جاده. بعد اون
کنسرت تا الان نمیتونستم ابی گوش کنم. ولی الان دیگه رو خودم کار کردم که بی خیال
اون اتفاقات بشم و سعی کنم بازم از ابی گوش دادن لذت ببرم. ساعت 6.5 رسیدیم ییلاق.
مامان و بابا بودن فقط. بتاینا رفتن شمال و داداشینا هم نمیومدن. ییلاق وقتی بچه
ها نیستن هم یه حال دیگه ای داره. سکوته و پر از ارامش. خونه خیلی سرد بود. 5تا
بخاری روشن بود ولی یخچال بود هنوز. هوا نگرفته بود با اینکه از صبح مامانینا
بخاری ها رو روشن کرده بودن. یه لباس خیلی کلفت پوشیدم رو لباسام. جوراب بلند هم
از مامان گرفتم پوشیدم ولی واقعا سرد بود. مامان گفت بیاین کرسی بذاریم شاید گرم
شیم. رفتیم کنار بخاری بساط کرسی رو علم کردیم. مامان خوراکیای زمستونی هم گذاشت
رو کرسی و نشستیم دورش و حرف زدیم و حسابی گرم شدیم. بعدشم شام خوردیم و بهشون گفتیم
فردا صبحونه بریم طباخی، کلپچ مهمون ما. دیگه 11 رفتیم خوابیدیم.
پنج شنبه 10 بهمن، 8.5 صبح بیدار شدیم و حاضر شدیم و 9 طباخی بودیم. تا حالا 4تایی نرفته بودیم طباخی. کلی کلپچ خوردیم و آخرش استخونای چنتا کله و پاچه رو ازشون گرفتیم واسه هاپوهامون. یه سر رفتیم عسل آویشن هم خریدیم و بعد رفتیم باغ. اول بابا رفت داخل و غذا رو بهشون داد تا حواسشون پرت شه و ما هم بریم تو. آخه اولش که میریم میان میپرن بغلمون و لیس میزنن. لباسامون کثیف میشه. اگه بشه حواسشونو پرت کنیم دیگه نمیان بغلمون. البته بیچاره ها از محبتشونه ولی ما همش دعواشون می کنیم. دلمم میسوزه براشون. باغ پر از برف بود. کلی عکس انداختیم. هاپوها عاشق کله پاچه بودن. با چه لذتی همشو خوردن و اصلنم سرشونو بلند نکردن. رفتیم خونه و خیلی سیر بودیم. مامان گفت نهار درست کنم، گفتیم نه، گفت پس از غذای دیشب مونده، گرم کنید بخورید. هممون سیر سیر بودیم. بابا و سیگما رفتن سراغ یه سری کار و منم رفتم رو تخت دراز کشیدم و تو گوشیم فیلم دل رو پلی کردم و 10 دقیقه دیدم و خوابم برد. بعدشم سیگما هم اومد و خوابید. از ساعت 1.5 تا 4.5 خوابیدیم! بیهوش شدم اصن. بیدار که شدم مامانینا نبودن. گفت رفته خونه خاله. منتظر شدیم بابا که اومد ما هم سه تایی رفتیم خونه خاله. فقط خودش و شوهرش بودن. بچه هاش از تهران نیومده بودن. دور هم حرف زدیم. کلی حرف سیاسی و اعتقادی و اینا. هی سعی می کردن هم رو قانع کنن. آخرشم هیشکی قانع نمیشه که. بحث بیخودیه. ولی خوب بود روی هم رفته. حوصلمون سر نرفت. برگشتیم خونه هنوز سیر بودیم ولی دیگه مامان کتلت درست کرد دور هم خوردیم. بعدشم نشستیم دور کرسی. دیگه خونه هوا گرفته بود و خیلی سرد نبود. دور کرسی خاموش نشستیم. لپ تاپ رو آوردم با سیگما عکس انتخاب کنیم واسه قاب عکسامون. انتخاب کردیم و بعد هارد هم اونجا بود و مامان گفت عکسای قدیمی رو بیار. آوردم و دیدیم. باز لاغری من تو عکسای قدیمی رو مخم رفت. از 95 که ازدواج کردم دیگه چاق شدم هی. تا قبلش خیلی خوب بودم. البته سیگما هم چاق شده بود. عکسای 10- 11 سال پیش رو هم دیدیم. مامان میگفت چه جوون بودما. خلاصه کلی تجدید خاطره شد تا ساعت 1. بعدشم من و سیگما رفتیم پایین که بخوابیم ولی از بس ظهر خوابیده بودیم خوابمون نمیومد.
یه کم کل و کشتی گرفتیم و یه کوچولو مانکن دیدیم تو تخت و 2:10 خوابیدیم.
جمعه 11 بهمن، ساعت 9.5 با صدای شکستن شیشه بیدار شدیم. ولی نفهمیدیم چی بود. بابا گفت صدایی نشنیدن. شیشه بخاریا رو چک کردیم همه سالم بود. دیگه گفتیم لابد از بیرون بوده. صبحونه خوردیم و بابا و سیگما افتادن به جون خونه. منم نشستم جلوی آفتاب و ابروهامو حسابی صفا دادم و پشت لبم رو بند انداختم. برق افتاد. بعدشم رفتم تو تخت ولو شدم زیر آفتاب و کتاب محدودیت صفر رو تو گوشیم خوندم. دوسش دارم. کتاب جالبیه. یه عالمه سوال بی جواب هم دارم ازش. یه کم هم با مامان گپ زدیم و واسه نهار، بابا و سیگما جوجه کباب درست کردن و خوردیم و دیگه وسایل رو جمع کردیم و برگشتیم تهران. ساعت 4.5 رسیدیم. وسایل رو بردیم خونه و لباس عوض کردیم و رفتیم پیاده روی. یه پارک بزرگ با فاصله 10 دقیقه از خونمون هست که رفتیم و یه ساعت پیاده روی کردیم و برگشتیم خونه. خیلی وقت بود پیاده روی نرفته بودیم. از اول آذر به بعد که هوا آلوده شد خونه نشین شده بودیم. البته هوا سرد بود و من یه ته گلو دردی دارم ولی از هیچی بهتر بود. برگشتیم خونه پریدم تو حموم. بعدشم کلی با حوله نشستم و ریلکس کردم. ماسک خیار پیل آف گذاشتم و تنم رو لوسیون مالی کردم. بعدشم رفتم سراغ غذا. میخوام رژیم بگیرم. گوشت و لوبیا سبز و نخودسبز رو ریختم تو زودپز و گذاشتم بپزه. برنج واسه نهار فردای سیگما درست کردم و بعدشم کینوآ واسه نهار خودم. با این گوشت ولوبیا نخود قاطیش کردم و بدک نشد. گذاشتم واسه فردا. یه کم سوپ عدس داشتیم که خوردیم و تصمیم گرفتیم سریال فرندز که همه تعریفش رو می کنن رو ببینیم بالاخره. استارتش رو زدیم و دو قسمت دیدیم. بد نبود. خوشم اومد. یه شیرنسکافه خوردیم و بعد پرشیاز گات تلنت رو دیدیم. خیلی سوژه بودن داورا. کلی خندیدیم بهشون. جوکاش هم سریع دراومد تو تلگرام. تا بخوابیم ساعت 12 شد دیگه.
فرندز رو با زیرنویس انگلیسی پلی کردیم. بدک نبود. اکثرشو فهمیدیم. چنتا لغت و اصطلاح بود که نفهمیدیم فقط. قرار شد فردا با زیرنویس فارسی ببینیمش که بفهمیم چقدرشو درست فهمیدیم.
امروز صبح هم که با بدبختی بیدار شدم. بدن درد هم داشتم از پیاده روی دیروز. گلودرد هم داشتم از ییلاق. اومدم سر کار.
الان واسه خودم دمنوش چای سبز و زنجبیل و دارچین و عسل درست کردم و خوردم، شاید که گلو جان درست بشه. کرونا هم که میگن اومده ایران (یعنی مسئولین میگن نیومده ولی حتما اومده که اینا میگن نیومده!)، بدنمون ضعیف نباشه بگیریم. والا!
جمعه رو دوس داشتم. هم بند انداختم و ابرو رو حسابی صفا دادم، هم پیاده روی رفتیم. هم حموم دبش رفتم با حضور سنگ پا و شامپوهای مخصوص، ماسک گذاشتم. غذای رژیمی خوردم و درست کردم. کرم دور چشم مالیدم. کرم جای زخم مالیدم. پوشش هالگوس والگوسمو پوشیدم تا صبح. همه رسیدگی ها رو کردم خلاصه و خیلی خوب بود.
سلام سلام. صبح بخیر. میدونم تا پستش کنم عصر میشه ولی خب صبح بخیر.
از شنبه بگم عصری رفتم خونه و شروع کردم به حلقه زدن! بله دیگه چاقی رفت رو مخم. دو تا یه ربع حلقه زدم. وسطشم شلغم پختم. جوجه با شلغم خوردیم! هی حلقه زدم هی پی ام سی دیدم همه لاغر لاغر حرص خوردم که گذاشتم چاق شم! بعد دیگه نشستیم با سیگما کرگدن دیدیم. سیگما هم درزگیر در و پوشش دریچه کولر و اینا خریده بود که وصل کرد همه رو.
یکشنبه سرکار دوستام چالش عکس قدیمی گذاشته بودن و کلی خندیدیم. نگم که چقدر لاغر بودم؟ 10 کیلو لاغرتر از الانم بودم. شت. عصری خونه و اصن یادم نیست. حلقه زدم. سیگما هم جاشامپویی؟! حموم رو که امروز دیجی آورده بود وصل کرد. دیگه واقعا واقعا کارای خونه تموم شد. آقا فرق سوپ و آش چیه؟ من یه چیزی درست کردم با عدس. با سبزی آش. با هویج با آب مرغ که ربی هم بود. خلاصه نفهمیدم سوپه یا آش ولی خوشمزه بود. جاتون خالی. یه چیزی هم شد با سیگما، کلی ناراحت بودم از یه قضیه ای. قشنگ ترکیدم همه رو بهش گفتم. خیلی خوب برخورد کرد و عذرخواهی کرد. دعوامون نشد. قشنگ فکر می کردم یه دعوای حسابی راه بیفته. پیشرفت خوبی بود. البته پیشرفت سیگما بود :پی
دوشنبه صبح سیگما کار
داشت و تخفیف اسنپ هم داشتم و با اسنپ رفتم سرکار. زود هم رفتم. عصری سیگما اومد
دنبالم و رفتیم ددر دودور! چیه همش بعد از سر کار میرم خونه ولو میشم هیچ کار خاصی
نمیکنیم. رفتیم ایران مال. بلیط مطرب رو گرفته بود سیگما. خیلی باحال بود یه جای
فیلم که تو استانبول فیلم برداری شده بود، یکی از فامیلامونو دیدم
میگن دنیا کوچیکه بی خود نیست. کلی خندیدیم.
فیلمش بد نبود. دوس داشتم. بعدش رفتیم فودکورت ایران مال که 3تا رستوران بیشتر
نداشت. یه پاستا سفارش دادیم و دوتایی خوردیم و بعدشم رفتیم خونه. یه چنتا عکس
انتخاب کرده بودم که چاپ کنیم واسه چنتا قاب عکس خالی ای که داریم. یه کم با سیگما
دیدیمشون و خوابیدیم.
امروزم که سه شنبه س و آخرین روز کاری. خدایا شکرت. خیلی حال میده یه روز تو هفته تعطیل باشیم. 4شنبه باشه که دیگه چه بهتر. برنامه خاصی هم نداریما ولی همینکه سر کار نیام خوبه دیگه.
سلام سلام. اول هفتتون به خیر و شادی
چه می کنید؟
4شنبه عصر سیگما به یه گلدون کاج مطبق کوچیک اومد دنبالم. واسه خونه جدید گاماینا گرفته بود. من عقب نشستم چون گلدون جلو بود. رفتیم خونه و حاضر شدیم و رفتیم خونه جدید گاما که یه کوچه پایین تر از مامانشیناس. خونه شون قدیمی اما خیلی بزرگ بود. بازسازی هم شده بود و خوشگل بود. خوشم اومد از خونشون. با پسر کوچولو بازی کردم و شام خوردیم و باز بازی و حرف اینا. پسرک رو خوابوندم یه بار. دیگه 11 اینا بود که رفتیم خونمون و اونا خودشون بعد از 2 هفته که از اسباب کشیشون میگذره تازه واسه اولین بار شب خوابیدن خونه خودشون. تازه اونم مامانش خوابید پیششون و از باباشم قول گرفت که 9 صبح اینجا باشه!!! من برم تو افق محو شم.
دیگه ما رفتیم خونمون و خوابیدیم. بماند که من تا صبح هزاربار بیدار شدم.
5شنبه 9.5 بیدار شدیم. مهمونی دوره مون خونه مامان بود،
گفتم از صبح برم کمکش کنم. چنتا لباس پوشیدم که ببینم کدوم بهم میاد. بالاخره چاق
شدم دیگه. 11 از خونه راه افتادم. تا برسم شد 12. همه کارا رو خودش کرده بود.
اولویه درست کرده بود واسه عصر که انقدر زیاد بود که نهارم از همون خوردیم. یه کم
استراحت کردیم و بتاینا هم اومدن و بعد پاشدیم به حاضر شدن. بتا کیک درست کرده بود
واسه مهمونا. اول خاله مامان و دخترش و نوه ش اومدن، بعد کم کم فامیلای خودمون.
دور بعدی صندوق رو شروع کردیم. عروسای داییا دیگه نخواستن شرکت کنن. فقط زنداییا و
مامان و خاله و دخترای فامیل هستیم به اضافه دوتا عروسای خاله که خیلی احساس
صمیمیت می کنن
که اتفاقا نفر اول دوره بعدی عروس خاله شد. میز عصرونه رو با
حضور الویه و نون پنیر سبزی و آش چیدیم و انقدر الویه زیاد بود که مامان کلی
ساندویچ هم واسه آقایونشون درست کرد و بردن. دیگه همه که رفتن بابا و سیگما و بعد
داماد و داداش اومدن. شام خوردیم که من نخوردم از بس الویه خورده بودم. تا 12
اونجا بودیم و بعد هم خونه و لالا. من عاشق تتا ام. از وقتی که به دنیا اومد یه
جور خاصی دوسش داشتم. الانم که تیلدا و کاپا بازیش نمیدن، دلم خیلی میسوزه براش،
خودم باهاش بازی می کنم. بعد این شده بود که تیلدا باهام قهر کرد، گفت تو همش تتا
رو دوس داری. عجب گیری کردیما. خدایی حالا واسه کاپا شاید، ولی واسه تیلدا هیچ وقت
کم نذاشتم. نوه اول بود و منم اون موقع مجرد و همش دورش می گشتم. خلاصه عادت کردم،
هر چند وقت یه بار به جرم خوب بودن با تتا با من قهر می کنه J
جمعه 9 بیدار شدیم چون بالایی هنوز بازسازیش تموم نشده. صبحونه خوردیم و همون موقع یه قسمت از سریال هاوایی او فایو شروع شد و نشستیم دیدیم. بعد رفتیم سراغ کارهای باقی مونده. تو این فاصله دو دور لباس شستم. رفتیم سراغ وصل کردن جاکلیدی و شلف ها، بعدشم آینه شمعدونم رو بابل رپ پیچیدیم و جمعش کردیم چون اینجا براش جا نداشتم. این کارامون که تموم شد از شیلا پیتزا سفارش دادیم و دوتایی یه دونه خوردیم. در حینش فیلم LA Confidntial رو هم پلی کردیم و یه کمش رو دیدیم. یه کم استراحت کردیم وسطش، حمام رفتم، شیرکاکائو درست کردم و دوباره با هم فیلمه دیدیم. وسطش شام هم خوردیم. سوپ داشتیم و الویه. برنج هم درست کردم واسه نهار فردا. 11 رفتیم بخوابیم که همسایه پایینی مهمون داشتن، تا نزدیکای ساعت 1 داشتن میدوییدن! خونه ها رو هم که با برگ میساختن کمتر صدا میرفت میومد. کلی با خودم حرف زدم که عصبی نشم. یعنی اگه بدونم تموم میشه عصبی نمیشم. ولی یه چیزی مثل همسایه بالایی خونه قبلی که همیشه خدا 6 صبح بیدارمون می کرد خیلی بیشتر رو مخم بود. مهمونی یه شب دو شبه. یا مثلا اونا مهمون از شهرستان داشتن، یه هفته تمام ما شبا نمیتونستیم بخوابیم. خیلی اذیت می شدم.
امروزم که یه ربع تاخیر خوردم. لپ تاپ خودمو آوردم سر کار که ازش بکاپ بگیرم و بدم سیگما برام ویندوز بریزه. ویندوز 7 دیگه ساپورت نمیشه.
دیروز بالاخره پ شدم. به سیگما زنگ زدم میگم مژدگونی بده. اینجوریه. میگه مشتُلُق میخوای؟ میگم آره فقط لطفا خوراکی نباشه که حسابی چاق شدم. گفت چقدر سخت شد پس.
بعد از تلفن دیگه یادم رفت. آخه همیشه سیگما یا با خوراکی سورپرایزم میکنه یا نه. هیچ وقت اینجوری نبوده که خودش بره برام یه چیزی بخره بدون مناسبت خاص.
نشستم تو ماشین دیدم میگه بیا این مژدگونیت، چند تا ساقه زنجبیل. خخخ. که خودم گفته بودم بخر. خندیدیم بهش دیدم واقعا یه چیزی گذاشت تو دستم. یه لاک! برای اولین بار در ایران! یه لاک صدفی که اولش فکر کردم خیلی هم بهم نیاد ولی چون اولین هدیه یهویی بود ذوق کردم کلی. همونجا تو ترافیک شروع کردم به لاک زدن. دیدم چقدر خوشگله. گفت یه رنگ ملایم گرفتم که سر کار هم بتونی لاک بزنی. ذوق مرگ شدم. خیلی هم میومد به دستم.
رفتیم خونه، سوپ داشتیم از روز مهمونی که گرم کردم و خوردیم. واسه سیگما هم میرزاقاسمی گرفته بودم از سرکار که خودمم یه لقمه کنارش خوردم. بعدشم رفتم دوش گرفتم و چون این روزا سرد شده، ترسیدم سرما بخورم. واسه همین بعد از حمام یه عالمه لباس پوشیدم و موهامو حسابی خشک کردم. یه چای زنجبیل دارچین هم دم کردم و نشستیم پای فیلم مانکن و خوردیم. من خیلی خوابم گرفته بود. نمیدونم چرا ولی وسط فیلم چرت میزدم. از من بعیده. دیگه زودی رفتم تو تخت و یه کم کتاب خوندم، هنوز 5 صفحه نشده بود که خوابم برد. نمیدونم چقدر بعدش بیدارشدم، گوشیمو که افتاده بود تو تخت رو گذاشتم سر جاش و چراغ خواب رو خاموش کردم و خوابیدم.
سلام سلام. صبحتون بخیر.
خوبین؟
یکشنبه چه برفی بود. تا عصر همینجوری پیوسته برف میبارید. شرکت هم ما رو یه ساعت زودتر تعطیل کرد. با بچه ها رفتیم تو حیاط یه کم عکس انداختیم و بعد سیگما اومد دنبالم که بریم بیمارستان برای تزریق آهن. بیمارستان اول که رفتیم گفت ما انجام نمیدیم. دومی که رفتیم انجام داد. دوتا آمپول نوش جان کردم اولش و بعد سرم رو زد و آهن رو تو سرم زد. بعدشم بهم گفت که یکی از داروها خواب آوره. حسابی هوس سوسیس بندری داشتم. از این ساندویچ کپلایی که دونفره س سیگما خرید و رفتیم خونه خوردیم. بهتون میگم خیلی گامبو شدم باور نمی کنین. مینا خانم کجایی که ببینی 3 کیلو چاق شدم. اون روز گفتی چرا چاق نمیشی؟ در جا از اون روز دارم چاق میشم، هی هم ولعم به خوردن بیشتر میشه!ساندویچ رو در حین دیدن فیلم کرگدن خوردیم. آخرای فیلم خیلی خوابالود بودم. ولی سعی کردم زود نخوابم. یه کم تو رختخواب کتاب محدودیت صفر رو خوندم و ساعت 10 خوابیدم.
دوشنبه صبح ساعت 7:30 بیدار شدم! یعنی 9 ساعت و نیم خوابیدم! خیلی زیاد بود. رفتم سر کار و یه مشکلی پیش اومده بود و کلی کار ریخت رو سرمون. عصری رفتم خونه مامانینا. سر راه باقالی خریدم از چرخی و بعدشم رفتم صف نونوایی. یه خانم پیری اومد و ازم خواست براش نون بگیرم. انقدر ازم تشکر کرد و دعام کرد که دیگه خجالت کشیدم. آخرشم لپمو کشید و گفت ایشالا هر چی از خدا میخوای بهت بده. یاد بچگیا افتادم که لپمونو می کشیدن
بنده خداها... خونه مامانینا هیشکی نبود. فقط مامان بود. کلی باقالی خوردیم و کلی حرف زدیم. بعدش بابا و بعدتر هم سیگما اومدن. واسه شام مامان کباب تابه ای مرغ درست کرد. خیلی خوشمزه شده بود. دوباره کلی حرف زدیم تا تیلدا هم اومد. داماد آورد رسوندش. خودشم یه سر اومد بالا. نیم ساعتی با تیلدا بازی کردیم و دیگه ما اومدیم خونمون لالا.
امروز صبح تو آیینه خودمو نشناختم! از بس که چاق بودم. وزن کردم و چشمم به جمال اون سه کیلو روشن شد! دپرس شدم. بعدشم اومدم سر کار. حالا امروز اول بهمنه، اول اسفند یه مراسمی دعوتیم. یه ماه وقت دارم که لاغر کنم!
الان برم تا رییس نیومده، بشینم شکرگزاری امروزمو بنویسم 