انگشتری که بعد از 16 ماه پیدا شد!

سلام سلام. بین التعطیلیه و من سر کارم. از معدود روزای بین التعطیلیه که مرخصی نگرفتم. از بس امسال هی مرخصی گرفتم، الان به پیسی خوردم! وگرنه تعطیلات طولانی از هر چیزی برام دوست داشتنی تره. حتی اگه تو خونه بشینم جایی نرم. والا!

از شنبه بگم که عصری که رفتیم خونه، دوش گرفتم و حاضر شدم بریم عیادت پسرخاله سیگما که بینیشو عمل کرده. خونه اونا هم تو ساختمون سیگما و مامانبزرگشه و گفتن بیاین خونه مامانبزرگ ببینیدش! کلا خاله ش عجیبه. این خونه ش مهمون نمیبره چون به هم ریخته س! یه خونه دیگه داره که مهمونیاشو اونجا برگزار می کنه!!! و دوره. خلاصه رفتیم خونه مادربزرگ با یه جعبه شیرینی. مامان سیگما هم نبود چون هر روز از کله سحر میره خونه گاما همراه با گاما با هم بچه نگه میدارن! خلاصه که پک کاملین. ساعت 8.5 اینا بود که خواستیم بلند شیم که مامانینای سیگما اومدن. نشستیم و دوباره خواستیم پاشیم که شوهرخاله ش اومد. دو سه ساعتی نشستیم خلاصه. دیگه رفتیم خونه شام داشتیم از شب قبل. همون مرغ ریش ریش. بعدشم گوشت و لوبیا سبز ریختم تو زودپز واسه فردا شب که خونه نیستم. یه کم فیلم دیدیم. فرندز اینا.

یکشنبه 20 بهمن، از صبح با خبرای خوب شروع شد. سیگما تو کشوی جوراباش، داشت دنبال یه لنگه جورابش که خیلی وقته گم شده می گشت که کف کشو، انگشتر گل ریز من که مهر پارسال گم شده بود رو پیدا کرد. پارسال روز زن، به سیگما گفتم من عاشق این انگشتره بودم و دوباره یکی عین اونو برام خرید. شک کردم که نکنه این همون انگشتر د.ومیه باشه. قبل از کار رفتیم صندوق امانات و دیدم بعله، اونم هست سر جاش. یعنی انگشتر گم شده اولی پیدا شده. دیگه دوتاشو با هم دستم کردم و رفتم شرکت. شرکت برامون یه جشن باحال گرفته بود تو حیاط به مناسبت دهه فجر. آش اینا دادن و مراسم باحال. خیلی خوش گذشت. به بچه ها گفتم بهتون شیرینی میدم واسه انگشترم. عصری هم یهو دیدم خاله عکس نوه جدیدش رو گذاشته تو گروه. به دنیا اومد فسقلی. من همیشه دوس داشتم اگه پسر میداشتم، 20 بهمن به دنیا میومد. این دقیقا 20 بهمن به دنیا اومد. خخخ.  بعد از کار هم سیگما اومد دنبالم و رفتیم خونه. یه کم نشستم و بعد حاضر شدم و با دوستم اسنپ گرفتیم رفتیم کافه فکرکده مرکز خرید اپال. 4 نفر بودیم. 2تا بازی کردیم، کارآگاه و گلوبز. بد نبودن ولی لوس بودن. شام هم پیتزا گرفتیم که خیلی خیلی بد بود. بهشون گفتیم اعتراضمونو، چای مهمونمون کردن. 9.5 شب برگشتم خونه.

دوشنبه 21ام، کار و خوشحالی از تعطیلی فردا. بعد از کار سیگما اومد و با هم رفتیم پاساژ نزدیک خونه مامانینا که برای پسر گاما یه کادویی چیزی بخریم. آخه دندون درآورده و گاما زنگید که 4شنبه بیاین خونمون دندونی پسرک. البته من بهش گفتم که عه من میخواستم 5شنبه دعوتتون کنم که، گفت حالا باشه یه وقت دیگه. دیگه یه شلوار کتون توسی براش خریدیم و بعدم به پیشنهاد سیگما یه پیراشکی گوشت و ذرت مکزیکی خریدیم و نون و دارچین هم از عطاری خریدم و رفتیم خونه مامانینا. تیلدا حسابی سرماخورده بود. تتا هم حسابی نمک بود و چسبیده بود به من. انقدر دلم برای تتا تنگ میشه که هی میرم فیلماشو میبینم. بعد دیدم فیلم کم دارم ازش. بردمش تو اتاق 6-7 دقیقه از کارش فیلم گرفتم قشنگ دلم تنگ شد بشینم ببینم. واسه شام مامان سبزی پلو ماهی درست کرده بود که خوردیم و دیگه خیلی خسته بودیم. 11 رفتیم خونه. یه عالمه هم برف اومده بود و نشسته بود یه کم. رسیدیم خونه فیلم پاراسایت (parasite) رو که اسکار گرفته امسال، پلی کردیم و یه دمنوش زنجبیل دارچین هم درست کردم و یه ربع که دیدیم، خراب شد و دیگه ندیدیم و رفتیم خوابیدیم.

سه شنبه 22 بهمن، ساعت 11:15 بیدار شدم. خیلی حال داد که این همه عمیق خوابیده بودم. سیگما صبح کار داشت و رفته بود شرکت و 3ساعتی هم اونجا بود و برگشته بود که من بیدار شدم. اون که صبحونه خورده بود، منم دیگه نهار رو حاضر کردم و مستقیم نهار خوردم. خوراک لوبیا درست کرده بودم که سیگما عاشقشه. به سیگما میگم اون وقتا اگه مامان روز تعطیل این غذا رو درست می کرد من قشقرق به پا می کردم. خخخ. نهار رو خوردیم و دوباره فیلم پاراسایت رو دانلود کردم و نشستیم دیدیم. خیلی قشنگ بود به نظرم. دوسش داشتم. کلی هم ذهنمو درگیر کرد. تا شب تو حال و هوای فیلم بودم. در حینش دمنوش زنجبیل دارچین هم خوردیم. آخه یه کم حالت سرماخوردگی داشتم، ترسیدم از تیلدا گرفته باشم. گفتم تقویت کنم. تموم که شد سیگما یه چرت خوابید و منم دیدم تخفیف اسنپ فود داریم چیزکیک سفارش دادم. آدم نمیشم. چیزکیک که اومد، مانکن رو پلی کردیم که افتضاح بود. بازیاشون افتضااااح تر از همه قسمتای قبل. بعد دیگه ماکارونی درست کردم و در حینش حلقه زدم. از آخر هفته پیش تا حالا اصن نشد به رژیم پایبند بمونم. حلقه که تعطیل شد چون هر شب خونه نبودم، هی هم رستوران و جشن و اینا. از حرصم چیزکیک رو خوردم و بعد رفتم رو ترازو دیدم چاق نشدم. از اون روزی که رژیم گرفتم 2 کیلو کم کردم. مشتاق شدم ادامه بدم. واسه همین شام نخوردم دیگه. بعد از مانکن دو قسمت هم فرندز دیدیم.

امروزم که چهارشنبه باشه، اومدم سر کار. خوبه که بین التعطیلینه. خیلیا نیومدن و خلوته. آخر هفته ولنتاین هم در پیش داریم. فعلا کار خاصی نکردم. برم ببینم چه ها میشه کرد 

مهمونی خونه خاله

سلام.

آقا من 4شنبه یادم رفت بگم که شب قبلش موریانه تو خونه دیده بودیم! یه تیکه از خونه نم داشت و زیر قرنیزهای چوبی، یه سری پودرایی ریخته بود. سیگما قرنیز رو کند و دیدیم بعله زیرش موریانه س. دیگه به صابخونه گفتیم و گفت بزنگید به این شرکتا و دیگه 4شنبه صبح سیگما افتاد دنبال این کارا. از یه شرکتی یکی اومد سمپاشی کرد و گفت 4-5 ساعتی خونه نباشید. البته 12 ظهر اومد ولی دیگه عصری سیگما گفت هرچی دیرتر بریم خونه بهتره. این بود که رفتیم ددر. رفتیم مرکز خرید رویال سعادت آباد که مغازه های خیلی کمی راه افتاده بود و فقط فودکورتش حسابی راه افتاده بود. ما هم از دونرگاردن یه دونر گوشت گرفتیم نصف کردیم. نوشابه هم یه قلپ بیشتر نخوردم. یه کم رژیمم زیر سوال رفت ولی خب به جاش دیگه چیزی نباید میخوردم چون فردا صبح وقت سونو داشتم. یه قاب موبایل سبز خوشگل هم خریدم. بعدش گفتیم بریم میلاد نور ببینیم میشه واسه عید خرید کنیم یا نه. یه مانتو میخوام. آقا مامان سیگما یه بار برای من یه کیف بنفش خریده بود، خیلی هم رنگ بنفشش خاصه. من صدبار دنبال کفش بودم براش تا آخر عید امسال که رفتیم مشهد از همونجا که سه سال پیشش برام کیف خریده بود، کفش همون رنگی پیدا کردیم و خریدیم. ولی خب رنگش انقدر فانتزیه که تا حالا نپوشیدمشون اصن. دیگه گفتم امسال چه کاریه که برم دوباره کیف و کفش بخرم، بذار همینا رو بپوشم و واسش مانتو اینا ست کنم. ولی مانتو نداشت که. همش پالتو بود. آف هم گذاشته بود ولی چیزی نمیخواستم. دیگه رفتیم مغازه خانه سفید که تو اینستا هم داشتمش و دیدم یه گل ناز داره. رفتیم اونجا و گله رو پسندیدیم و خریدیم برای رو میز پذیرایی. بعدشم سیگما گفته بود که میخواد برای روز زن برام عطر بخره، منم گفتم عه روژا، بهم اس داده بود که 14 درصد تخفیف داره. گفتم بیا بریم تو عطری که میخوام رو بو کن ببین خوبه یا نه. بولگاری مشکی میخواستم. سیگما هم خوشش اومد از بوش. البته قیمتش بیشتر از چیزی بود که در نظر داشت ولی دیگه گرفت و من خوش به حالم شد. خریدای خوبی کردیم.

من هنوز کادوی تولد سیگما رو ندادم. گفته بود اسپرسوساز میخواد. نسخ اسپرسوعه بچه م. دیگه هی بالا پایین می کردیم قیمتا رو و چقدر هی گرون میشد. تو میلاد نور یه مغازه بود که مدلای مختلفشو داشت و یه کم تحقیق کردیم و یه مدل رو که تا حالا سرچ نمی کردیم دیدیم و بعدا سیگما در موردش تحقیق کرد و همونو سفارش داد که البته هنوز نیاوردن برامون. دیگه تا رفتیم خونه 9.5 شد و خونه حسابی به هم ریخته بود. همه وسایل رو آورده بودن وسط خونه که دور تا دور دیوارا رو سم بریزن. خیلی ضد حال بود. تازه اثاث کشی کرده بودیم و خونه رو چیده بودیم، باز همه چی وسط و همه ظرفا نیاز به شستن و اینا! ضد حال. کلی هم جنازه سوسک و مورچه و موریانه دیدیم. ولی گفته بود تا 48 ساعت پاک نکنید!!! داماد سیگماینا هم یه سر اومد یه چیزی گرفت و رفت. بنده خدا هنوز این خونمونو مثل خونه آدمیزاد ندیده. هفته دیگه دعوتشون می کنم حالا. نشستیم با هم مانکن دیدیم و دیروقت خوابیدیم.

پنج شنبه 17ام، 9 صبح بیدار شدیم و ناشتا رفتیم سونوگرافی شاکری تو بخارست. کلی شلوغ بود. سیگما هم جاپارک گیر نیاورد. وقتی بهم گفت دو ساعت دیگه نوبتت میشه با سیگما رفتیم یه کار بانکی داشتم که انجام نشد و من برگشتم سونوگرافی و سیگما رفت. حالا مگه نوبتم میشد؟! خیلی شلوغ بود. دیگه نمیرم. 2.5 ساعت بعد نوبتم شد، کلا هم فقط دکتر مرد داشتن. ولی خب این همه منتظر مونده بودم و دیگه نمی تونستم. در نتیجه به خجالتم غلبه کردم و کار انجام شد. دکتر بهم گفت چرا اوضاع تیروییدت خوب نیست؟ گفتم ارثیه. گفت ارثی هست ولی تو این سن نباید می گرفتی. استرسی هستی که گرفتی؟ چمیدونم والا. من هر بازه ای سر هر چیزی استرس کشیدم از یه جای بدنم زد بیرون. یکیش این بیماری خود ایمنی تیرویید، اون یکیشم که گوارشم که در جریانید. خدا سومیشو به خیر کنه! باید رو خودم کار کنم استرسی نشم. نمیشه که... دیگه اسنپ گرفتم برگشتم خونه. تا ساعت 2 ناشتا بودم. دیگه معده م درد گرفته بود! انقدرم ترافیک بود که. تا رسیدم رفتم سر غذا. به سیگما گفته بودم سفره رو بندازه که من اومدم. نهار خوردیم و ظرفای شسته و نشسته رو جابجا کردم. بعدش خوابم میومد و نیم ساعتی خوابیدم. بیدار شدم دربی رو دیدیم و بعدشم که دوش و حاضر شدن واسه مهمونی. شب خونه خاله دعوت بودیم. تیپ سفید لاجوردی زدم. تاپ و شلوار و لاک لاجوردی با کت و کفش سفید. رفتیم خونه خاله و مامانینا و بتاینا قبل ما رسیده بودن. دوتا عروساش هم بودن. پسراش دیرتر اومدن. دور هم شام خوردیم و بعدش پسرخاله که بچه ش این هفته به دنیا میاد، گفت بیاین پانتومیم بازی کنیم. خیلی حال داد. سیگما تو تیم مقابل بود. همش چیزای سخت بهشون میفتاد. یکی از سختای من، آناکارنینا بود که بیتا تونست بفهمه منظورمو. خیلی حال داد. دیگه تا بریم خونه و بخوابیم ساعت از 2 هم گذشته بود. اهان، رسیدیم خونه یه قسمت کرگدن دیدیم. چه اتفاقاتی افتاد. کلی ذهنمون درگیرش موند.

جمعه 18 بهمن، 10 پاشدیم صبحونه خوردیم و افتادیم به جون خونه. 48 ساعت از سمپاشی گذشته بود و دیگه سیگما همه جا رو پاک کرد و تی و جارو کشیدیم و مبلا رو برگردوندیم سر جاش و حسابی همه جا رو مرتب کردم. نهار خوردیم و بعد یکی دو قسمت فرندز دیدیم. میخواستیم بریم خرید که دیگه بیخیال خرید شدیم و موندیم خونه. واسه شام یه کم مرغ آب پز پخته بودم قبلا. ریش ریش کردم و یه کم فلفل و پیاز و ذرت تفت دادم و رب زدم و مرغا رو هم ریختم توش. یه عالمه میوه هم درست کردم. یه کم حلقه زدم و بعد بساط خوردنیامونو چیدیم رو میز و خوش گذروندیم. شام هم نخوردم. آخر شب هم که پرشیاز گات تلنت داشت و نشستیم با هم دیدیم و لالا.

امروزم که اومدیم سر کار. عصری بریم دیدن پسرخاله ی سیگما که بینیشو عمل کرده.

آخر هفته یه کم رژیمم به هم خورد که گذاشتم به هوای چیتینگ. البته واقعا سعی کردم اضافه خوری نکنم. اما خب خیلی هم رژیمی نبودم.

رژیم میگیریم

سلام سلام. آقا حسابی ما رو شرمنده کردینا. ولی خیلی لذت داشت هی پنل مدیریت رو باز می کردم هی کلی پیام میدیدم. واجب شد هر چند وقت یه بار ناز کنم براتون، چشمم به جمالتون روشن بشه 
شوخی می کنم. دوستتون دارم.
از همون جمعه شب 11/11 شروع کردم به رژیم گرفتن. البته میشه گفت از صبحش چون کل اون روز چیز اضافه ای نخوردم و پیاده روی هم رفتم.
شنبه 12ام، واسه نهار از همون خوراک کینوآ بردم و عصری هم که اومدم خونه، خوراک لوبیاسبز پختم برای اولین بار. لوبیاسبز و گوشت و هویج و سیب زمینی، با رب و پیاز و زردچوبه. چنتا دونه شلغم هم انداختم توش که در نهایت نه تنها غذا رو بدمزه نکرد بلکه خودشم کلی خوشمزه شد. تو فاصله ای که غذا آماده بشه، دو تا یه ربع حلقه زدم. میدونین که حلقه رو نباید بیش از یک ربع مداوم زد. واسه همین من یه ربع میزنم، بعد میرم سراغ غذا اینا یه ربع نیم ساعتی وقت میگذرونم و دوباره میام سراغ حلقه، یه ربع دیگه میزنم. تازه بلافاصله قبل یا بعدشم نباید غذا خورد. فرندز 1 و 2 رو پلی کردیم با زیرنویس فارسی دیدیم این دفعه که هر چیشو نفهمیده بودیم بفهمیم.
شام رو آوردم. سیگما خیلی خوشش اومد از خوراک. گفت چرا قبلا درست نمی کردی؟ فکر نمی کردم دوس داشته باشه. در حینش فرندز دیدیم. شب هم کارای رسیدگی به پوستم رو انجام دادم و لالا.
یکشنبه 13ام، عصر که رفتم خونه، سیگما گرسنه ش بود، سریع شام رو آوردم. اون جوجه داشت و من خودم از خوراک دیشب خوردم. یه کم که گذشت یه دور حلقه زدم و تلفن حرف زدیم و بعد نشستیم فرندز ببینیم که دعوامون شد سر یه چیزی. قشنگ نحسی 13 گرفتمون ها! (البته من اعتقاد ندارم به این چیزا  ) هیچی دیگه. تو تخت واسه خودم "دل" رو دیدم. دور دوم هولاهوپ، کتاب خوندن و از این کارای تکی.
دوشنبه 14 بهمن، 6.5 صبح بیدار شدم و با ماشین رفتم شرکت. زود رسیدم. یه کم تو ماشین نشستم و از رو یوتیوب سریال دیدم و بعد رفتم سر کار. وبلاگ رو باز کردم و دو تا کامنت ناجور داشتم که تایمش دقیقا واسه همون حدودی بود که دعوامون شد دیشب. موندم اصن. حالا من هی میخوام به هیچی اعتقاد نداشته باشم نمیذارن که.  دیگه ثمره ش شد اون پست و بعدشم که کامنتای دوست داشتنی شما. عصری هم زودتر اومدم بیرون و رفتم خونه مامانینا. زود هم رسیدم اما دیدم بتا اینا نیستن! دلم واسه بچه ها تنگ شده بودا. اما شب مهمون بودن و واسه همین زود رفته بودن خونشون. دیگه فقط من و مامان بودیم. مامان داشت یه چیزی میبافت. میخواست عروسک یاد بگیره واسه تتا ببافه. واسش یه کم فیلم عروسک بافی از یوتیوب سرچ کردم و یه کم ایده گرفت. گپ میزدیم و برق هم رفت نیم ساعتی. باحال بود. دیگه بابا هم اومد و با هم شام خوردیم. گفتم مامان برام شام رژیمی درست کنه، عدسی درست کرد. حلقه هم نداشتم به جاش کرانچ زدم 30 تا. به جاش که نه البته، ولی از هیچی بهتره دیگه. مامان همیشه رژیمه مگه اینکه خلافش ثابت بشه. یعنی همیشه غذاهای رژیمی میخوره. کلا هم سبزیجات اینا خیلی دوس داره بر خلاف من. خوراک های مختلف سبزیجات درست می کنه هر روز. یا همش در حال میوه خوردنه. من خیلی میوه خور هم نیستم. دیگه یه ترکیب سیب و خیار و هویج برام درست کرد که خوردنش هم طول بکشه. گفت به بتا هم یاد دادم از اینا ببره سر کارش. الان همه همکاراش مشتری شدن اونا هم میارن. خلاصه واسه فردای منم درست کرد. دیدم باحاله، قرار شد خودمم درست کنم از این به بعد. 10 بود که رفتم خونه. تو راه هم با یکی کل انداختم، سوسکش کردم  پسر نوجوون درونم بیدار شده بود. یارو راه نمیرفت و همه میومدن جلوش، بهش چراغ دادم جَری شد! بیخود و بیجهت میخواست بیاد بپیچه جلوم و اینا. نذاشتم بیاد که، ولی گازشو گرفت رفت که بگه من خیلی زرنگم. منم در یک حرکت انتحاری تخت گاز با سرعت رفتم جلوتر ازش اومدم جلوش. خیلی سوسک شد بیچاره. دیگه کلی به این در و اون در میزد که حالمو بگیره. 5 دقیقه ای که نتونست بیاد دیگه پسر نوجوون درونم ارضا شد   بدم میاد همه فکر می کنن خانما حق ندارن ازشون راه بگیرن یا حتی اعتراض کنن به رانندگی بدشون! از افاضات پسر نوجوون درونم نگفتم براتون؟ دو دفعه تو یه خیابون، با دو تا پسر کل کل کردم. هر دو دفعه هم اون دوتا تصادف کردن. یه بارش البته یارو از پشت به خودم زد. ولی ماشین من چیزیش نشد، ماشین خودش داغون شد. حالا بعدا یه بار باید بیام تعریفش کنم. یه پست باید بنویسم واسه داش لاندا  اینا مال دوران جاهلیت بود. الانا دیگه زیاد کل کل نمی کنم. خانوم شدم 
سه شنبه 15 بهمن، وسط وسط زمستون، شرکت که کار و کار و کار. عصری رفتم دکتر دفترچمو دادم گفتم هر چی سونوگرافی تو دنیا هست رو برام بنویسه. یه چکاپ کامل بکنم ببینم دنیا دست کیه. این کبد چرب رو جدی بگیرید. همکارام یکی یکی دارن دچارش میشن. از رو آزمایش هم نمیشه فهمید. حتما باید سونوی کبد داشت. معمولا هم بعد از 30 بروز پیدا میکنه با نوع زندگی کارمندی ماها. بتا هم داره متاسفانه، لول 1. لِوِلای پایین باشه قابل درمانه. خلاصه گفتم منم برم یه چکاپ بشم. رفتیم خونه واسه شام خودم خوراک کینوآ داشتم با کلی سالاد خوردمش و سیگما هم سبزی پلو ماهی از شرکت آورده بودم براش. عصری باد شدید میومد و همکارا هم پنجره رو باز کرده بودن، یه کم گلو درد گرفتم و تا شب هی بدتر شدم. مرغ و پیاز گذاشته بودم بپزه واسه فردا که دیدم حالا که مریضم بهتره آب مرغه رو با کل پیازاش بخورم به عنوان سوپ! اونم خوردم. بعدشم زنجبیل دم کردم و دمنوش زنجبیل عسل خوردم. بیحال بودم. یه قرص سرماخوردگی هم انداختم بالا و نشستیم پای تی وی. مانکن دیدیم و بعدشم یه قسمت فرندز و بعدشم لالا. اتاقمون خیلی گرمه، باعث میشه نصف شب پتو روم نندازم و بعدش سرما بخورم. شلوارکینام رو هم جمع کردم و دم دست نیست. با شلوارای خودم میپزم از گرما، دیگه سیگما یکی از شلوارکاشو به من بخشید. بسی راحت خوابیدم دیشب.
اوصی کم به رژیم و ورزش. تا عید زیاد وقت نمونده. بیاین یه کم به خودمون برسیم. اگه چاقین، لاغر کنین، بجز زیبایی واسه سلامتی هم خوبه. حالا شاید بگید من 20 کیلو اضافه وزن دارم و یکی دو کیلو به درد نمیخوره، ولی اشتباه نکنید. همین یکی دو کیلو که این ماه کم کنید، باعث میشه یه کوچولو لباساتون آزادتر بشینه تو تنتون، یه کم با خیال راحت تر تو عید شیرینی شکلات بخورین یا رستوران برید و اینکه باز اگه بعد از عید هم همت کنید یکی دو کیلو دیگه کم کنید، یهو میبینین خرد خرد 4-5 کیلو کم شده. 
رسیدگی به پوست هم که دیگه گفتن نداره. من تنبلم خیلی وقتا. ولی الان خودمو مجبور کردم حتما حتما هر شب کرمامو بزنم. حالا تعدادش زیاد نیست. یکی دوتا کرم هر شب که سختم هم نباشه، ولی تا عید باید هر شب انجامش بدم. 
ورزش، اما ورزش. هوا نمیکنه یه کم از سرماش بکاهه، پاشیم بریم پیاده روی. شما اگه میتونین استخر برید حتما. منم تنبلم که نمیرم. باید برم. 

ادامه میدیم

بچه ها من رو شرمنده خوبیاتون کردین. کلا پشیمون شدم از رمزی کردن. فعلا با همین فرمون پیش میریم تا ببینیم چی میشه. 

خیلی دوستتون دارم 

تردید

داشتم یه پست خدافظی می نوشتم که بذارم تو وبلاگ و توش بگم که از این به بعد رمزی می نویسم. راستش نوشتمش حتی، ولی پابلیشش نکردم. مرددم هنوز. گفتم شاید یه وقت یه حرفی داشته باشم که بتونه واسه یکی مفید باشه، یکی که اصن گذری اومده اینجا. 

اما نمیدونم چقدر از چیزایی که تعریف می کنم واسه بقیه مضره! باعث میشه حس بد بگیرن از چیزی یا ناامید بشن، یا حتی مثل این روزای من تنبل بشن یا هزار تا چیز دیگه. میترسم از اینکه استاندارد چیزی رو عوض کنم. تصویر چیزی رو که تو ذهن دارین عوض کنم....

نمیدونم سهمم چیه تو زندگیاتون. نمیدونم باید چه کنم. مرددم تو این زمینه.