افطار با سیگما

دیروز می خواستم برم یونی. 4 روز اول که روزه بودم از خونه بیرون نرفته بودم. حالا تو طولانی ترین روز سال، امروز اولین روزی بود که روزه بودم و می خواستم برم یونی. از شانس بدم هم ماشین وقت نمایندگی داشت و مجبور بودم ماشین نبرم. صبح که پاشدم برم، تیلدا فهمیده بود می خوام برم بیرون. چسبیده بود به پام. نمی ذاشت آرایش کنم و وسایلمو بذارم تو کیفم. خلاصه با بدبختی حاضر شدم و تیلدا رو بردم تو حیاط. همش می رفت سمت در حیاط. بردمش بیرون و پیاده رو رو گرفته به سمت سر کوچه میره! بغلم هم نمیومد. دستشو گرفتم و رفتیم و پارک رو که دید رفت سمت پارک. منم بردمش تو پارک و یه کم تابش دادم، ولی دیرم شده بود و زود برگردوندمش خونه. کیفم رو برداشتم و رفتم مترو. اومدم کیف پولمو درآرم که دیدم نیاوردمش. به جاش دوتا جعبه عینک گذاشتم تو کیفم!!! بعد من همیشه هر چی پول داشته باشم رو میذارم تو کیف پولم. یعنی هیچ جای دیگه ی کیفم یک قرونی هم پیدا نمیشه! فکر اینکه این همه راه رو تو ظل گرما با زبون روزه برگردم رو نمی تونستم بکنم. داشتم زنگ میزدم به خونه که مامان کمک فکری بده، که یهو یادم افتاد این شلوارمو بدون کیف پوشیده بودم و چهار تومن پول داشتم توش. دیدم هست. وای انقدرررررررر خوشحال شدم که. سابقه نداشت من تو جیب شلوارم پول بذارم  یه بلیط خریدم و واسه بقیه راه هم پول تاکسی داشتم. وای که چقدر خوشحال شدم.

خلاصه رفتم یونی و بماند که مُردم از تشنگی و گرسنگی و چقدر هم کار فکری کردم. ولی خدا رو شکر که نتیجه گرفتم از پروژه هام. جلسه استاد راهنما هم رفتم و همش داشتم کارامو می کردم. ازم سوال پرسید که این ارائه چی گفت؟! منم گفتم نمیدونم. کلی کار دارم و دارم رو اونا فکر می کنم! انگار دبستانه، هی می گه این چی گفت، اون چی گفت؟!

چون میدونستم اون روز ماشین ندارم، با مامان و سیگما هماهنگ کرده بودم که سیگما اون شب افطار بیاد خونه ما. گفتم بیاد دنبالم که هم منو برسونه خونه، و هم تو ترافیک تنها نباشه و هم بیاد خونمون دیگه. قبل از اینکه بیاد رفتم یه کم آرایش کردم تا اثر خستگی و گشنگی و تشنگیم دیده نشه

سیگما اومد دنبالم و خداروشکر ترافیک هم خیلی کم بود. چه حس خوبی بود که می خواست بیاد خونمون. قبلا روزایی که من رو میرسوند خونه، همش به لاین اونور هم نگاه می کردیم تا ببینیم برگشتنی چقدر تو ترافیک میمونه و همش می گفتم کاش میشد بیای خونمون و دیرتر برگردی که تراف نباشه. حالا بالاخره این آرزومون برآورده شده بود... خدایا شکرت. سیگما یه جعبه زولبیا بامیه گرفته بود و عکسای دیدارای این مدتمون رو هم چاپ کرده بود و یه آلبوم هم خریده بود و برامون آورده بود. همگی نشستیم عکسا رو دیدیم و تو آلبوم چیدمشون. این وسط تیلدا هم همش می خواست عکسا رو بگیره و سیگما باهاش بازی می کرد که حواسش پرت شه

و بالاخره اذان شد و افطار کردیم. واقعا داشتم از تشنگی و گرسنگی تلف می شدم. خدایا شکرت که اذانو گفتی 

بقیه ش هم به دیدن پایتخت 4 و حرفیدن و اینا گذشت. همین چیزا خیلی ساده س. ولی آرزوی چندین و چند ساله مون بود. خدایا شکرت.

من اومدم

من اومدم. خیلی وقته نبودم. چون حس نوشتن نداشتم. نمیگم وقتشو نداشتم، بدون شک کلی وقت تلف کرده م اینور اونور. ولی حس نوشتن نبود. نه که حالم خوب نباشه، نه که احساس نداشته باشم. فقط حس نوشتن نبود.

از همه ی این روزایی که ننوشتم و باید می نوشتم، سهم شما شد یه پست رمزی، که فقط 2-3 نفر رمزشو داشتن. اون پست هم شاید مهمترین پست خبری این وبلاگ بوده باشه... حالا دیگه وقتشه که این موضوع رو با همه خواننده های خوب این وبلاگ که سه سالیه باهامین، درمیون بذارم:

بله، درست حدس زدین. ما نامزد کردیم. دقیقا وقتی که شش سال و شش ماه گذشت از روزی که سیگما بهم پیشنهاد ازدواج داده بود، سیگما و خانواده ش اومدن خواستگاری. بعد هم به فاصله دو هفته، مراسم بله برون گرفته شد و دیگه نامزدیمون کاملا رسمی شد و به همه خبر دادیم. دیگه واقعا عروس و داماد شدیم...

بعد از این همه سال، حالا دیگه همه میدونن که ما با همیم. تنها فرق رابطمون همینه. اینکه حالا سیگما رو میبرم ییلاق و جلوی آدمای قدیمی اونجا دست در دست هم راه میریم. یا اینکه شب خیلی دیرتر از حد معمول برمیگردم خونه و بابا خوشحاله. اینکه هر کی منو می بینه حال سیگما رو ازم میپرسه و هر کی سیگما رو میبینه، حال لانداش رو ازش می پرسه. یا اینکه وقتی به خاطر امتحانای من، ده - بیست روز دیدارای خانوادگی و بلند مدت رو کنسل می کنیم و همه دلشون برامون تنگ میشه و .... همه اینا اتفاقای کوچیکیه که ما شش سال آرزوش رو داشتیم. شش سال و شش ماه... گفتنش آسونه، ولی در عمل سخت بود، خیلی سخت. هر چند که ما استاد این بودیم که حواسمونو پرت کنیم و به این چیزا فکر نکنیم.

همین الان هم خیلی از شماها تو استیت قبلی مایین. حالا یکی دو سال و یکی 12 سال حتی. حس ها همونه، اما طاقتا کم و زیاد داره... پیشنهادم اینه که حواستونو پرت کنین. به این چیزا فکر نکنین و از لحظه هاتون لذت ببرین. برنامه ریزی کنین واسه آینده، ولی همه هوش و حواستون پیش برنامه نباشه، گاهی هم از جریان زندگی لذت ببرین. با همه سختیاش...

خخخ. حس مادربزرگا بهم دست داد. واقعیت اینه که ما هنوز خیلی فرقی با قبلا نکردیم. اینا رو باید میذاشتم بعد از ازدواج و یا حتی بعد از بچه دار شدن می گفتم. 

امیدوارم همه عاشقا یه روز به هم برسن و عاشقانه تر از قبل زندگیشون رو ادامه بدن...


ضعف

از صبح تو یونی دلم قیلی ویلی میرفت. کلی هم تمرین و پروژه داشتیم. دیدیم تایم کم داریم و هر کاری هم می کنیم پروژه ها جواب نمیدن، تقسیم کار کردیم. ضعف داشتم. ولی کارامو کردم و اومدم خونه و خوابیدم. خواب عمیق خوب. ولی وسطش مامان بیدارم کرد که پاشو، قرار بود بریم خرید و خونه آقاجان! سردرد گرفتم، ولی رفتیم. کفشی که می خواستم و پیدا نکردم و بسیار بداخلاق شدم دیگه. همش غر میزدم. قیلی ویلی دلم هم باز شروع شد. اومدم خونه، فشارمو گرفتم دیدم 11 رو 6.4 شده! بیخود نبود حس ضعف داشتم. خودمو بستم به توصیه های خوراکی مامان و سیگما، زیادی خسته ام این روزا. برم زود بخوابم که یه ذره انرژی سیو کنم...

مسیریاب

پریسا مهمونی دور همی گرفته بود. بعد از حدود 10 سالی که با هم دوستیم، واسه اولین بار می رفتم خونشون. بلد هم نبودم. از سیگما راهنمایی گرفتم که چجوری برم، ولی خب خیابونا هر روز در حال عوض شدنن و معلوم نبود راهای قبلی هنوزم بازن یا نه. برنامه اِن درایو رو گوشیم نصب بود. هر جا واسه اولین بار می خوام برم بهش آدرس می دم و اونم صوتی میگه مثلاً سیصد متر به خروجی مانده، سپس به چپ بپیچید. البته همیشه خودم از رو نقشه مسیرمو درمیارم و اسم خیابونای کناریش رو یاد می گیرم که بدونم چی به چیه. ولی خب این اَپ رو هم واسه اطمینان به کار میندازم. بعد هر جا هم که نرم، یه مسیر دیگه آپدیت می کنه و راهنمایی می کنه. عاشقشم خلاصه. این دفعه حسابی به دردم خورد. فقط داستان این بود که اندروید گوشیم رو آپدیت کرده بودم و حالا دیگه اجرا نمی شد. اونم آپدیت کردم و دِ برو که رفتیم. آدرسی که سیگما و خود نرم افزار داده بودن، جدید نبود گویا. مثکه اون خیابونی که باید از اتوبان میپیچیدم توش رو تازه بسته بودن و من به ناچار رفتم خیابون بعدی رو پیچیدم. اِن درایو و سیستم صوتیش به دردم خورد قشنگ. هی بهم گفت بپیچید و منو برد به همون آدرسی که بهش داده بودم. فقط خودم خنگ بازی یه کوچه پایینتر رو بهش داده بودم و بعد مجبور شدم یه کم برم دور بزنم، چون خیابونا یه طرفه بودن (اینجا هم یادگیری خیابونای اطراف محل به دردم خورد)، خلاصه که بالاخره بنده به مقصد رسیدم و پریسا و سحر رو بعد از مدت ها دیدم و کلی بزن برقص کردیم با بقیه

25

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.