عروسی دعوت شدیم بعد از مدت ها

سلام دوستان. حالتون چطوره؟

من اومدم تعریف کنم این چند روز رو. چهارشنبه عصر بنده با تاکسی رفتم خونه و سر راه چندتا خرید کردم. سیگما گفت که عصر میخواد بره شرکت دوستش و اون کاری رو که بهش قول داده انجام بده. یعنی یه پروژه گرفته بود قبلنا و الان خیلی طولانی تر از چیزی شده که فکرشو می کرد. باید تا 5شنبه عصر تموم بشه. خلاصه نیومد. منم یه کم کتاب "مردی به نام اُوه" رو خوندم تو تخت و تموم شد و خوابم برد. دوس داشتم کتابش رو. البته اولش طول کشید که جذبش بشم و وویسش رو گوش می دادم. ولی آخراش واقعا دوسش داشتم. با زنگ تلفن بیدار شدم، سیگما بود گفت یه چیزی رو براش پیک کنم. دیگه خوابم نبرد. شام آماده کردم و خودم خوردم و ساعت 10 سیگما اومد و شامش رو دادم و یه کم رو پروژه ش کار کرد و گفت که بازم میره همونجا چون باید تا فردا تموم شه. شب هم نمیاد خونه. ساعت 12 داشت میرفت که برق رفت. منم خیلی خوابم میومد و زود رفتم تو تخت و خوابیدم. کولر هم که نبود و پنجره اتاق رو باز گذاشته بودم. نصف شب برق اومد.

پنج شنبه 4 مرداد، ساعت 10.5 بیدار شدم دیدم وسط تختم. یه جوکی بود که میگفت هیچی لذت بخش تر از خوابیدن یک نفر رو تخت دونفره و خوابیدن دو نفر رو تخت یه نفره نیست. داستان من شده بود. سیگما یه بار 8 صبح اومده بود خونه پنجره رو بسته بود، لباس عوض کرده بود و رفته بود جلسه شرکت خودش. من تا 11 تو تخت وول خوردم و سیگما اومد. کل دیشب فقط یه ساعت خوابیده بوده! بازم کار تموم نشده بود و باید میرفت اونجا! من که بیدار شدم مستقیم نهار خوردیم و سیگما رفت و منم افتادم به جون خونه. خیلی نامرتب شده خونه. بازم نرسیدم تمیزش کنم. فقط کلی ظرف و لباس شستم. ریخت و پاش ها موند. بدو بدو حاضر شدم و وسایل مهمونی جمع کردم و با گیلی ساعت 4.5 رفتم خونه ماماینا. میخواستیم با مامان و بابا بریم ییلاق. شب دختردایی دعوتمون کرده بود. سه تایی رفتیم و تو راه بستنی خوردیم به یاد دوران مجردی. وقتی رسیدیم من خونه رو گردگیری کردم و یه کم استراحت کردیم. ساعت 8.5 بتا اینا هم از تهران اومدن و بعد یه سری اتفاقات بدی افتاد که نمیخوام تعریف کنم. ولی تا 10 خونه بودیم و سیگما هم از تهران اومد و تازه همگی رفتیم خونه دایی، مهمونی دختردایی. مهمونی بد نبود. همه جمع شده بودن دور تتا که باهاش بازی کنن. بامزه شده، لپوی خندان. شام خوردیم و تا ساعت 1.5 اونجا بودیم و بعد رفتیم خونمون. سیگما داشت از خواب بیهوش میشد. ما رفتیم بخوابیم و بقیه کماکان داشتن تو هال حرف میزدن و بچه ها هم حسابی سر و صدا می کردن. ساعت 2.5 بود. یه تذکرکی دادم و رفتن خوابیدن و ما هم خوابیدیم.

جمعه 5ام، ساعت 10 بیدار شدیم و کلی با کپلک خاله بازی کردم و نهار دور هم آبگوشت خوردیم (من گوشت کوبیده دوس ندارم، نکوبیده واسم کنار میذارن :پی) و بعد من و سیگما حاضر شدیم بیایم تهران که به ترافیک نخوریم و تهران هم بتونیم استراحت کنیم. تو راه رفتیم گیلی رو از پارکینگ مامانینا برداشتم و رفتیم خونه. من دوش گرفتم و یه کم نشستم ملت عشق بخونم و سیگما خوابید. منم یه ذره که خوندم چشمم گرم شد و خوابیدم. 7 بیدار شدیم و حاضر شدیم بریم خونه سیگماینا. رفتیم و کلی با جوجه شون بازی کردم و شام خوردیم و 11 برگشتیم خونه و خوابیدیم.

شنبه 6ام، با سیگما رفتم سر کار. تو راه غر میزد که خسته ست و خستگیش جبران نشده و حالش خوب نیست و اینا. رسیدم شرکت، یه عالمه کار داشتم. علاوه بر این همه مشقای کلاس زبانم هم مونده بود. خیلی حس بدبختی داشتم! با سرعت نور کار می کردم. بعد سیگما یه عکس فرستاد که زیر سرمه! حالش بد شده بود و از شرکت رفته بود خونه و درمانگاه. تب و لرز و اسهال و استفراغ! دکتر گفته بود ویروسه ولی مدل سیگما همینه، هر وقت زیاد از خودش کار میکشه بعدش دقیقا همین بلاها سرش میاد. بعد هم دکتر بهش گفته بوده هیچی جز مرغ آب پز و ماست کم چرب نخور! دیگه من عصری سر راه همینجوری هی خرید می کردم. مرغ و شیر و ماست اینا هم خریدم. تا رسیدم خونه وایستادم سر غذا پختن. مرغ و پیاز گذاشتم بپزه. برنج پختم. رنگ مو هم از سر کوچه خریده بودم. آخه ریشه موهام دراومده و واسه عروسی سه شنبه باید رنگ می کردم. گفتم بذار واسه اولین بار خودمون رنگ کنیم، اگه خوب شد که فبها، اگه نشد هم بعدش میرم آرایشگاه. یه رنگ شماره 6 خریدم همینجوری الکی. اکسیدان هم خریدم و بقیه مواردش رو همه رو داشتم، مثل فرچه رنگ و کلاه و روپوش و اینا. سیگما رو گماردم که ریشه موهام رو رنگ کنه! بعد فکر کن در این حد شوت بودیم که نمیدونستم چقدر رنگ و اکسیدان با هم قاطی کنم! همینجوری الابختکی پیش رفتیم. دور صورتمو وازلین مالی کردم که رنگ نگیره و نشستم رو چارپایه و به سیگما گفتم از پشت سرم شروع کنه، اونم از پشت شروع کرد ولی نصف سرم رو و زود رسید به جلوی سر و بعد رفت پشت نصف بقیه ش! مطمئن بودم دورنگ میشه سرم چون جلوی سر زودتر رنگ میگیره. هییی. خلاصه رفتم حمام و شستم موهامو و همونجا تو آیینه دیدم و گرخیدم. خیلی قرمز طور داشت قهوه ایش. پوست سرم هم اصلا انگار قرمز شده بود. دپ بودم ولی گفتم بذار ببینم خشک شه چطور میشه. خشک که شد دیدم خیلی بهتره اوضاع ولی کمی دو رنگ بود اینور و اونور سرم. خیلی کم ها. فقط خودم می فهمیدم. بعد هی که خشک تر شد بهتر شد. قشنگ ریشه رنگ زمینه موهام شده بود. دیگه رفتم سراغ غذا و نمک و زعفرون بهش زدم و خوردیم. سیگما حال کرده بود، فکر می کرد مرغ آب پز یه چیز بدمزه س ولی من خوشمزه ش کرده بودم. اون با نون خورد و من با برنج قهوه ای. شب هم زود رفتیم بخوابیم که دوتا خونه اونورترمون گودبرداری بود و نابود شدیم از سر و صدا. خونه میلرزید اصلا. ما هم بدخواب شده بودیم و خوابمون نمی برد اصلا. دو سه ساعتی غلت زدیم تا آخر سیگما رفت بالا آورد و حالش بهتر شد و خوابمون برد.

یکشنبه 7ام، یه روز پرکار و تنی خسته! صبح بدیو بدیو رفتم ماشین رو دم کلاس زبان پارک کردم و رفتم یوگا. 180 جلوعقبی زدم باز و کلی حال کردم. بعد رفتم شرکت و یه عالمه کار داشتم. زودی تموم کردم و رفتم آرایشگاه کنار شرکت واسه اولین بار. ابرومو برداشت که گرچه یه ذره فرق کرد مدلش ولی خوشگل بود و خوشم اومد. تیغ هم نزد اصلا. اصلاحش هم خیلی خوب و دقیق بود. بعد رفتم واسه ژلیش ناخن که گوشه ناخنم رو برید نکبت! بهش می گم اومدم دستمو خوشگل کنم، بدتر گند زدی بهش که! کلی خون اومد! ایدز نگیرم صلوات! البته در نهایت کارش قشنگ بود ولی چه فایده! کلی هم سلفیده شدم! 1.5 ساعت آرایشگاه بودم و بعد برگشتم شرکت. کارامو انجام دادم و آخر وقت یه کم مشق زبان نوشتم ولی تموم نشد دیگه. رفتم کلاس. امروز خیلی بهتر بود از جلسه قبل. کلی هم حرف زدم سر کلاس. خیلی وقت بود کلاس زبان نرفته بودم. فکر کنم 10 سالی میشد! سانس دوم هم واسه معلمه تولد گرفتیم و کیک خوردیم. ساعت 9 ولمون کرد! بدیو بدیو رفتم خونه و سیگما که امروز خونه بود و شام نمیخواست. خودم شام خوردم و کل ماجراهای کلاس و روندش رو انگلیسی واسه سیگما تعریف کردم و اونم باهام انگلیسی حرف میزد. کلی روون شدیم دیگه. بعدش لباسم رو که واسه عروسی میخوام آماده کردم و یه بار پوشیدم. یه سری از این کارا کردم و خوابیدم. بازم سر و صدای ساختمون سازی!

دوشنبه 8ام، صبح واسه 8.5 رفتم شرکت و کارامو انجام دادم. بعد درست همون موقع که کارام تموم شد، گفتم برم یه سر الکامپ و بعدشم برم خونه و به کارام برسم. دیگه تا چهارشنبه صبح نیام شرکت. 12 اومدم بیرون و رفتم نمایشگاه. سیگماینا هم غرفه داشتن. اول رفتم غرفه شرکت خودمون. بعد رفتم غرفه سیگماینا. همکاراشو دیدم و سلام علیک کردیم. با هم رفتیم چندتا غرفه رو دیدیم و دیگه داشتم گرمازده میشدم. رفتم خونه. سر راه هوس شدید فست فود داشتم. رفتم عطاویچ و یه پیتزا سفارش دادم بیاره خونه. رفتم قزن؟ مانتو خریدم و رفتم خونه منتظر پیتزام شدم. بعد مدیرپروژه بهم زنگ زد که یه اتفاقی افتاده و یه سری اطلاعات محرمانه رو سی دی براتون میفرستیم که باید پروسسش کنی و فلان و بهمان! بعد فکر کنید که حتما باید با لپ تاپ شرکت این کارو انجام میدادم! و لپ تاپم تو کشوم بود و کشو هم قفل. باز خوبه یه کلید یدک یه جا جاساز کرده بودم. به همکارم زنگیدم که برو لپ تاپمو بردار و سی دی رو هم از رییسم بگیر که سیگما میاد ازت میگیره. سیگما هم رفته بود شرکت و با هزارتا زنگ و هماهنگی بالاخره تونست اینا رو بگیره. پیتزا رو با این استرسا خوردم  تازه سر و صدای ساخت و ساز هم میومد و رو مخم بود. یه ظرف گلدکیش چند ماه پیش واسه این دوستم که میخواستم برم خونه ش خریده بودم، کادوش کردم و دوش گرفتم و داشتم حاضر میشدم که سیگما لپ تاپ رو برام آورد. کاری که باید رو انجام دادم و بعدش رفتم خونه دوستم. خیلی به خونه خودمون نزدیک بود. تازه کلید رو هم جا گذاشتم و در واحدمون رو قفل نکردم و ریموت هم نداشتم ماشینو از پارکینگ ببرم بیرون. زنگ همه همسایه ها رو زدم تا یکی بالاخره تونست در رو برام باز کنه! رفتم خونه دوستم. نفر دوم بودم. دو هفته بعد از ما عروسی کرده بودم. خونشون خیلی رنگی رنگی و خوشگل بود. یه پیشی پرشین قطع نخاعی رو به فرزندخوندگی قبول کرده از بس مهربونه. دیگه کم کم بچه ها اومدن و خیلی خیلی خوش گذشت. از 5.5 تا 10.5 شب اونجا بودم. سیگما با دوستاش تو شرکت شام خورده بود. بعد از مهمونی چون کلید نداشتم رفتم شرکت سیگما و با دوستاش کلی گپ زدیم و اونا کاراشون رو هم می کردن و ساعت 12.5 برگشتیم خونه خوابیدیم.

سه شنبه 9 ام، من مرخصی بودم و تا 10 خوابیدم. به محض اینکه گوشیمو روشن کردم رییسم زنگ زد گفت بیا دفترم  گفتم من مرخصیم حاجی!  ولی خب یه مشکلی پیش اومده بود که فقط خودم باید میبودم. هیچی دیگه نشستم پای لپ تاپ شرکت و کلی کار کردم تو مرخصی!!! بعدشم رفتم حمام و بازوم رو دکلره کردم (موهاشو با هر روشی بزنم جوش میزنه، لیزر هم گفت نمیکنه چون خیلی موهاش کرکیه، در نتیجه مجبورم برم تو کار دکلره)، دوش مبسوط گرفتم و بعد همه وسایلی که واسه عروسی نیاز دارم رو جمع کردم که برم خونه مادرشوهر. سر راه رفتم خرید واسه موهام گل بنفش (رنگ لباسم) پیدا کنم که نبود و رفتم خونه مادرشوهر. گفته بودن آرایشگره بیاد خونشون و ما 3 تا رو آرایش کنه و موهامون رو درست کنه. من حدود 2 رسیدم و کار مادرشوهر تموم شده بود و میکاپ خواهر شوهر هم تقریبا انجام شده بود. پیرهن لختی ای که خواهر شوهر واسم سوغاتی آورده بود رو پوشیده بودم چون فقط خانما بودیم. دیگه بخشی از آرایش منو انجام داد و بعد دور هم نهار خوردیم و مسواک هم زدم و این وسط هی از شرکت زنگ میزدن و من وسط آرایش میرفتم تو اتاق واسه صحبتای کاری. مرخصی از دماغم دراومد یعنی! خلاصه آرایشم تموم شد و خوب بود، نشد ایراد بگیرم ازش  بعد موهای خواهر شوهر رو درست کرد و من به کارای شرکت رسیدم و بعد نوبت موهای من شد و دیگه مادرشوهر و پدرشوهر که عقد دعوت بودن رفتن و ما موندیم. قرار شد موهای من رو فر درشت کنه و کنار سرم جمع کنه. خیلی خوشگل شد. خیلی هم حرف گوش کن بود خانمه. بعد هیچ گل بنفشی نداشتیم، رفتم از گل مصنوعیای مادرشوهر، چنتا گل بنفش ریز پیدا کردم. آرایشگره میگفت نمیشه به اینا سنجاق زد. خودم سنجاق زدم و گفتم بیا، بذار لای موهام  حال کرد. خخخ. خیلی خوب شد موهام. گاما هم حال کرد. بعد دیگه کارای من تموم شد و سیگما هم حاضر و آماده اومد. کمکم کرد طلاهامو انداختم و لباسمو پوشیدم و بعد دامادشون هم اومد و لباس منم باز، همش با مانتو گشتم و گرمم شده بود. بچشون هم دیگه هی اذیت می کرد و همه آژیته شده بودن. خلاصه راه افتادیم و بسی دور بود. ما زودتر رسیدیم و من رفتم پیش مادرشوهر، با کلی آدم که نمیشناختم درست سلام علیک کردم و معرفی شدم. تالارشون خیلی خیلی خوشگل بود ولی کوچیک بود. اینا که مهموناشون کم بود خوب بود. بعد گاما اینا اومدن و بچه ش همش میترسید از دستگاهای رقص نور و چسبیده بود به مامانش. حسابی کلافه ش کرده بود. بعد خانم عکاسه گفت که عکس میگیره و آقایون هم میشه بیان. دیگه زنگیدم به سیگما که پاشو بیا عکس بگیریم. اومد و جلوی یه دکور خوشگل عکس گرفتیم و خیلی خوب شد. دادم چاپ کرد و زد رو شاسی. لباس عروس خوشگل بود و پوشیده، موهاشم باز بود. مدل خوشگلی بود ولی واسه چله تابستون حس پختن به آدم میداد. من تا حالا با عروس حرف نزده بودم (دختر عمه سیگماست)، یعنی کلا تو مراسما و عید و اینا دیدمش فقط. تک دختره و داداشش هم ایران نبود و نیومده بودن واسه عروسی. خاله و دخترخاله ش هم نیومده بودن. فامیلای باباش هم هیشکی ایران نبود و فقط فامیل نزدیکش ما بودیم و بقیه فامیلای مامانش. به نظرم خیلی تنها بود و کلی غصه خوردم براش. همش فامیلای داماد وسط بودن. دیگه واسه اینکه کمتر غصه بخوره، من و گاما هم زیاد رفتیم وسط رقصیدیم. دنباله لباس من بلند بود و پاشنه کفشم گیر کرد بهش و داشتم میخوردم زمین ولی چون صاف جلوی دوربین بودم خیلی خودمو کنترل کردم که نیفتم! یه ساعت سعی داشتم رو پای چپم فقط با اون پاشنه 10 سانتی وایسم تا پای راستم آزاد شه و بتونم بذارم زمین! شانس آوردم نیفتادم!  بعدشم کفشم گوشه پام رو زد و دیگه نمیتونستم راه برم! اه. آدم باید صندل لژدار راحت بپوشه اصلا! گیفت و عکسشون رو دادن و خیلی ناز بود گیفته بر خلاف کارت عروسیشون که بینهایت زشت بود، بقیه چیزاش خوب بود واقعا. دیگه شامیدیم و شامش هم خوب بود و بعد کادومون رو دادیم و باهاشون خدافظی کردیم و سیگما اومد بالا دم در عمه ش رو دید و بعد رفتیم. رفتیم خونه مامانشینا و اونا رو رسوندیم و وسایل خودم رو هم برداشتیم و دو ماشینه رفتیم خونه. بسیار بسیار خسته بودم و گرمم بود. ولی رسیدیم خونه خوب شدم. کلی نشستیم حرف زدیم و مراسم بعد از عروسی رو به جا آوردیم. سنجاق موهامو باز کرد و ارایشمو پاک کردم و ادامه... بعد هم 2 اینا خوابیدیم.

چهارشنبه 10 مرداد، یعنی امروز، با بدبختی 7 بیدار شدم و اومدم سر کار. بی نهایت کار داشتم. دو تا پروژه مختلف رو با هم هندل می کردم. تازه تموم شد و این پست رو که قبلا نوشته بودم کامل کردم و میفرستم. عصر هم میخوام برم خونه ماماینا چون دلم تنگ شده و بنده خدا مامان از یکشنبه مریضه و من بهش حتی سر هم نزدم! از اونور هم خونه مون حسابی ریخت و پاشه. یه چیزی میگم یه چیزی میشنویدا. یعنی تو این دو هفته 3 تا مهمونی و یه عروسی رفتم، تک تک لباسای همشون کف زمین و رو مبلاست! دیگه حالم داره به هم میخوره ولی وقت و انگیزه لازم رو ندارم  میخواستم آخر هفته کلا خونه مامان باشم چون خونه خودمون سر و صداست، ولی با این اوصاف نمیشه. حالا ببینم اگه شد دو سه ساعت فردا یه وقتی پیدا کنم و برم خونه رو تمیز کنم! 

دوره با بچه بینون!

سلام بچه ها. چطورین با گرما؟ آقا چرا انقدر گرمهههه؟ من دیگه دارم بخار میشم. تصعید هم میشم. یکشنبه دو تا جلسه پشت هم رفتم 3-4 ساعت دیگه مغزم داشت می پوکید. بعدش هم باید میرفتم کلاس زبان تازه. ولی کلاسه خوب بود. یه سشن لیسنینگ بود و یه سشن هم اسپیکینگ. کلاس شلووووغ. 25 نفر بودیم. همه هم واسه رفتن اومده بودن! البته چون مخصوص آزمون آیلتسه، کنکوری طور درس میدادن. همش اینجوری که چه تعداد سوال داره و واسه هر سوالش باید چی کار کنی و اینا. واسه من که نمیخواستم خود آزمونش رو بدم شاید زیاد خوب نباشه. نمیدونم والا. ولی کلاس خوب بود. تا یه ربع به 9 سر کلاس بودیم! بعد پریدم سوار گیلی شدم و تا خونه پرواز کردم چون دسشوییم داشت میریخت  به سیگما هم گفتم قیمه رو گرم کنه که من رسیدم بخوریم. شام خوردیم و بعد با مامان تلفن حرف زدم و گفت که بابا از دستم ناراحته از جمعه. اون موقع دیگه 10-11 بود و دیدم دیره و فرداش زنگ زدم و از بابا عذرخواهی کردم. رفتم حمام و همه لباسای مهمونی رو آماده کردم و کیف آرایش و برس اینا رو هم برداشتم که فردا مستقیم از شرکت برم مهمونی، خونه دوستم، دیدن بچه ش.

دوشنبه 1 مرداد، با کلی وسیله رفتم شرکت. شلوغ بود و دیر رسیدم 5 دقیقه. تا پارک کردم چراغ بنزینم روشن شد! اینورا هم پمپ بنزین نیست اصلا L یه سرچ کردم ببینم پیدو اینورا سرویس میده که بنزین بیاره یا نه که دیدم نه، فقط غرب تهرانه و تجریش و نیاوران. ولی خوبیش این بود که خونه دوستم شهرک غرب بود. گفتم تا اونجا میرم و اگه بنزینم تموم شد اونجا درخواست پیدو میدم. کارامو انجام دادم و ظهر رفتم توی دستشویی و با سرعت نور آرایش کردم و موهامو با بدبختی بافتم. بعد چون لباسم قرمز بود میخواستم لاک قرمز هم بزنم و با لاک قرمز نمیشه تو شرکت باشم. اونم قرمز جیغ. این بود که 10 دقیقه آخر، رفتم دستشویی دم گیت، و رو هوا و در حالی که کیف و ساک دستم بود شروع کردم به لاک زدن. دو تا انگشتم هنوز مونده بود که برق رفت! ظلمات شدید بود طوری که حتی نمیدیدم در لاک رو ببندم. و چون لاکه هم خشک نشده بود نمی تونستم دست توی کیفم بکنم و موبایلم رو دربیارم. تازه مقنعه م هم افتاده بودم از سرم و نمیتونستم برم بیرون! خلاصه با بدبختی یه کاریش کردم و اومدم بیرون و دو انگشت باقی مونده رو هم لاک زدم و ماشین رو برداشتم و رفتم دنبال دوستم پایین خیابون. محل کارش نزدیک ماست. حالا گرم بود و بنزین هم نداشتم و نمیشد کولر بزنم. با نوا حرف میزدیم و زود رسیدیم. نزدیک خونشون پمپ بنزین بود ولی شلوغ بود و بیخیال شدیم. بعد خیلی جالب بود، سر کوچشون کامیون پیدو پارک بود و بنزین میزد. قیمت گرفتیم و گفت لیتری هزار حساب می کنه ولی هر چقدر بزنه 6 تومن هم کارمزد میگیره. دیدم می ارزه، دادم باک رو پر کنه. دیگه با خیال راحت کولر رو زدم رو تندترین دور و یه کم خنک شدیم و جلو خونشون پارک کردیم و رفتیم. اکثر بچه ها اومده بودن ولی خوبیش این بود که تازه اومده بودن. یکی دو نفر دیگه هم اومدن و بعد دوستای خودش هم اومدن. بچه ش ناز بود. 4 ماهه شده. بچه اون یکی هم 8 ماهه بود. کلی باهاش بازی کردیم. پذیرایی شدیم و کلی گپ زدیم همگی. بعد عصرونه کشک بادمجون و سالاد ماکارونی و کوکوسبزی خوردیم و کادوهاشو باز کردیم. کلی حال کرد با بسته بندی من. گفتم همگی براش گوشواره گرفته بودیم؟ یکی از دوستاش، تو مدرسه همکار من بود و بعد از 2 سال میدیدمش، کلی خوش و بش کردیم. تا 8.5 اونجا بودیم و بعد من نوا رو رسوندم خونشون و خودم رفتم خونه. سیگما خونه بود. شامش رو دادم گرم کرد و خورد و خودم هم در حین انجام کارام، واسش تعریف کردم. گیفت هم دوتا هیولای نمدی گرفته بودم که گذاشتم کنار دایناسور نمدی اون یکی نینی. کلی گپ زدیم و خوش گذشت. یه چیزی قرار بود دوست سیگما پیک کنه برامون، با سیگما شرط بستیم سر زمانش. من میگفتم 11.5 زودتر نمیاد، اون میگفت 11:15 میاد. بعد شرط بستیم که اگه تا 11:20 اومد من به سیگما 100 تومن بدم و اگه بعدش اومد اون بده. هاه. 11:21 صدتومنمو گرفتم ازش پیکه هم 11:31 اومد  بسی حال داد.

سه شنبه 2 مرداد، صبح زود بیدار شدم و با گیلی رفتم یوگا. کلاس خلوت بود و باز عالی بودم، حال داد بسی. مربیمون بداخلاقه واسه همین وقتی تعریف می کنه بیشتر خوشحال میشم. بعدشم رفتم شرکت و کار و بار. عصری هم زود اومدم بیرون و رفتم خونه مامانینا. بابا هم بود و سه تایی گپ زدیم. گپ که نه، از گرما نالیدیم  بعدش بتا و دخملاش اومدن. کلی ذوق کردم دیدمشون. تتا تپل شده کلی چلوندمش. هیچی هم نمی گفت. دوست تیلدا هم اومده بود خونه ماماینا و داشتن با تیلدا بازی می کردن. بعد دختردایی 5شنبه شام دعوتمون کرد ییلاق. ما میخواستیم این هفته نریم ولی خب نمیشه دیگه L شب هم سیگما و داماد اومدن و دور هم بودیم و شام هم بعد از مدت ها قرمه سبزی خوردم و 11 رفتیم خونمون. تا بخوابیم 12.5 شد 

چهارشنبه 3 مرداد، گفتم بعد از مدت ها صبح با سیگما برم. مدت ها که نه، فکر کنم 2-3 هفته ای هست که با سیگما نیومدم شرکت. از بس که عصرا گرمه و دلم نمیخواد با تاکسی و پیاده برگردم. ولی امروز میخواستم صبح بیشتر بخوابم. تا 8 خوابیدم و بعد با سیگما اومدم. تقریبا 1 ساعت هم دیلی داشتم. فدای سرم  الانم که در خدمت شما هستم. برم به کارام برسم.

یک روز با برنامه

روزایی که بدو بدو کار انجام میدم رو خیلی دوس دارم. دیروز تو شرکت یه برنامه ریزی کردم واسه کارایی که باید این هفته انجام بدم و چون شبا نیستم، بخش زیادیش باید همون شنبه انجام میشد. عصری که از شرکت رفتم، چندجا رفتم دنبال کاغذ کادوی ساده. ساده که نه، یه چیزی که بشه باهاش پیرهن مردونه درست کرد! دستکش هم خریدم واسه رنگساژ. وقتی رسیدم اول از همه عصرونه م رو خوردم و مانتوهامو انداختم ماشین یه ربع بشوره و آویزون کردم خشک شه. یه دور دیگه لباس ریختم تو ماشین بشوره و خودم رفتم حموم و در حال رنگساژ بودم که سیگما اومد خونه. زود اومد، خیلی غیر مترقبه. روزایی که زود میاد خیلی خوبه. از حموم که اومدم لباسا رو پهن کردم تو بالکن و شام رو گرم کردم بخوریم. ساعت 7.5 شام خوردیم. خیلی خوبه شام زود خوردن. بعد دیگه سیگما نشست پای پروژه ش و من رفتم پی کارام. قیمه ای که اون روز نصفه پخته بودم رو آوردم طعم دار کردم و لیمو امانی توش ریختم. برنج هم گذاشتم بپزه. لباسای مهمونی دوشنبه رو آماده کردم و پرو کردم و لباسای یوگا رو هم برداشتم و رفتم سر وقت کادو کردن. واسه بچه دوستم یه شلوار خریده بودم و میخواستم به شکل پیرهن مردونه کادوش کنم. بساطم رو کف هال پخش کردم و تقریبا یه ساعت زمان برد که اونو کادو کنم. گره کراواتشم دادم سیگما بزنه. وقتی تموم شد رفتیم سر وقت بستنی خوردن و خود سیگما پیشنهاد داد که فیلم بذارم ببینیم. غذاها آماده شد و گذاشتم خنک شه که واسه فردا و پس فردا شام داشته باشیم. نیم ساعتی دیدیم و بستنی خوردیم. به یاد پارسال که کارش سبک تر بود و شبا فیلم میدیدیم. هی. یادش بخیر. بعدشم تا بریم بخوابیم کلی گپ زدیم. غذاها رو خنک کردم و گذاشتم تو یخچال. شب هم زود خوابیدیم. یه ربع به 11! خیلی بچه های خوبی شدیم اصلا! 

نتیجه ش این بود که امروز سرحال بیدار شدم ساعت 6.5 و بدیو بدیو وسایلم رو برداشتم و رفتم یوگا. کلی زود رسیدم و جای پارک خوب هم گیر آوردم. نزدیک کلاس زبان پارک کردم که شب راحت باشم. یوگا هم عالی بود. حرکتایی که من توش عالیم رو انجام دادیم و فقط خودم خیلی خوب بودم و مربی هی تشویقم می کرد  کلی روحیه گرفتم. الانم قهوه و بیسکوییت خوردم شارژتر شدم، برم به کارام برسم 

پ.ن: با اینکه از دستکش استفاده کردم ولی دستام رنگ گرفته! ناخونام بنفش شده! (شامپو رنگساژه بنفش بود (البته رنگ نهاییش روی مو بنفش نبودها!))

پ.ن2: سارا س جان کجایی؟ خیلی وقته خبری ازت ندارم. خوبی؟

خستگی اول هفته خر است!

سلام، صبح شنبه تون پر از شادی و نشاط. من که خیلی داغون و نابودم. خوابم میاد و کسلم شدید. این شنبه واقعا خر است! حالا تعریف می کنم.

اول از سه شنبه بگم که عصری رفتم اسمم رو نوشتم کلاس زبان و مقادیر زیادی سُلفیده شدم. یه سی دی هم واسه تقویت لیسنینگ گرفتم. بعد رفتم خونه و دیدم سیگما لباسا رو شسته. هوراااا. سبزی پلو درست کردم که با ماهی ای که از شرکت گرفته بودم بدم به سیگما. برنجای شرکت رو دوس نداره. از اونور هم یه خورش آماده هانی داشتم که جوشوندم و نصفشو خودم شام خوردم، نصفشم گذاشتم واسه نهار فردام. یه دوش مبسوط گرفتم و بقیشو یادم نیس. لابد کتاب خوندم و خوابیدم!

چهارشنبه27ام، صبح با گیلی رفتم شرکت و دادم بشورتش. کار خوب بود ولی یادم نیس اصلا. به سیگما گفتم یه جعبه کادو بخره واسه کادوی تولد دخترخاله ش. عصری ساعت 4 رفتم جلسه و تا 5.5 تو جلسه بودم. بعد بدیو بدیو رفتم گیلی رو گرفتم و رفتم خونه. یه ذره دراز کشیدم و بعد حاضر شدم واسه تولد دخترخاله ی سیگما. ابروها و پشت لبم رو حسابی تمیز کردم. رستوران ارکیده دعوتمون کرده بودن. تیپ عیدم رو زدم. کلی هم آرایش کردم. خیلی وقت بود انقدر به خودم نرسیده بودم. کادوش رو گفتم راستی؟ یه پیراهن بود که از اینستا سفارش داده بودم و برام فرستاده بودن و یه کم تنگم بود، یادتونه؟ نپوشیدمش که. گفتم بدمش به دخترخاله سیگما. تو جعبه کادو گذاشتیمش و بردیم رستوران. کل رستوران واسه یه مراسم عزاداری رزرو بود! ضد حال! ولی اینا سالن وی آی پی رو رزرو کرده بودن که محیطش از کل رستوران جدا بود و خوب بود. فقط ما از کولر دور بودیم و پختیم. ولی از مهمونی توی خونه بیشتر دوس داشتمش. کادو رو که بهش دادم حس کردم به اونم کوچیکه! خیلی چاق شده بود  بعد گاما هم گفت که به نظرش کوچیکه. بهش گفتم که بپوشه و اگه بهش کوچیک بود بگه که ببرم عوض کنم ولی خب کلی ناراحت شدم چون اینو 3-4 ماه پیش گرفته بودم و دیگه نمی تونستم پس بدم که، باید یکی دیگه هم ازش میخریدم، تازه اگه داشته باشه. مراسم تموم شد و دیگه رفتیم خونه. به سیگما گفتم بیا فیلم ببینیم، ولی خوابش میومد و صبحم باید زود بیدار میشد و نیومد. رفت خوابید. منم کلی ضدحال خورده بودم و دیگه 1.5 اینا خوابیدم.

پنج شنبه صبح ساعت 7.5 سیگما بیدار شد و رفت شرکت که با دوستش کار کنن. منم بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد. تا 9 تو تخت غلت زدم و دیگه 9 بلند شدم. یه لیست از کارایی که باید می کردم نوشتم و دونه دونه تیک زدم. ظرفای تمیز رو از ماشین ظرفشویی درآوردم و چیدم سر جاشون، کثیفا رو گذاشتم تو ماشین. حوله ها رو هم انداختم تو ماشین لباسشویی. به همه گلدونام آب دادم. لباسای تمیز رو چیدم تو کشوها و خونه رو مرتب کردم. بعد رفتم تو گروه دوستام نوشتم که امروز کسی هست با من بیاد استخر؟ نیم ساعت بعد یکی از دوستام، پریناز، زنگ زد که من میام، الان بریم؟ گفتم بریم. دیگه مایو پوشیدم و حاضر شدم و رفتم استخر. پریناز هم اومد. گفت از صبح دلش استخر میخواسته و حال کرده که من پیشنهاد داده بودم. بسی حال داد شنا. کلی هم با هم حرف زدیم و کیک و آبمیوه هم خوردیم. تا ساعت 1 تو آب بودیم و چون بعدش دوستم شیفت کاریش بود و باید میرفت سر کار، اومدیم بیرون و من رسوندمش تا مترو و بعد رفتم خونه. تو راه سیب زمینی خریدم و رفتم خونه گذاشتم آب پز بشه. بعد لهش کردم و با شیر و تخم مرغ و یه ذره کره تفتش دادم و نعنا خشک هم زدم و نشستم به نهار خوردن. تو این فاصله پیاز داغ و رب هم درست کردم و لپه و گوشت رو هم بهش اضافه کردم و قیمه پختم. ساعت 4 آب خورش رو زیاد کردم و رفتم خوابیدم. ساعت 6 با زنگ سیگما بیدار شدم دیدم آب خورش تموم شده و داشت میسوخت. خیلی به موقع زنگ زد سیگما. گفت 7 میام دنبالت که بریم ییلاق. دیگه من پاشدم کلی جمع و جور کردم و ساک بستم و منتظر شدم ولی نیومد. 7.5 زنگ زدم و گفت 8 میاد! خوبه استخر رفته بودم وگرنه کل روز تنها بودم و میپوکیدم! آخرش 8:15 اومد و گفت کاراش مونده و گفت بیا بریم شرکت. وسایل سفر رو جمع کردیم و رفتیم اونجا و دیگه دوستش هم رفت و وسایلشو برداشت که بریم ییلاق. رفتیم بنزین هم زدیم و تا راه بیفتیم 10 شد. 11 شب رسیدیم اونجا و تازه شام خوردیم. داداشینا هم همون موقع اومدن. من اگه میدونستم اونا میان شاید نمی رفتم چون بچشون نمیذاره بخوابیم. همین هم شد. تا 2.5 اینا نذاشت بخوابیم. هی حرف میزد و برقا رو روشن می کرد. بالاخره خوابیدیم.

جمعه صبح 8.5 با صدای دوییدن و حرفای کاپا بیدار شدیم. فوق العاده خسته بودیم خصوصا سیگما که این چند وقته خوابش هم کمه. البته مامانینا بردنش بیرون و یه کم دیگه تونستیم بخوابیم. ولی در کل نشد دیگه. من کاموای تریکوم رو برده بودم که مامان یادم بده. یه کم بافت شبیه لیف شد  بعد دایی و زندایی و پسرشون اومدن و زندایی گفت که اونم داره تریکو میبافه و بلد بود یه چیزایی. با هم نشستیم ویدئوهاش رو دیدیم و یاد گرفتیم. مال مامان رو شکافتم و کف سبد رو بافتیم با هم. بعد اونا رفتن و ما نهار خوردیم و کاپا خوابید و ما هم سریع خوابیدیم. من یه ساعت و سیگما 3 ساعت خوابید. عصر که بیدار شدیم رفتیم طبقه پایین که بابا داره اتاق میسازه رو دیدیم. بابا گفت اتاق ته مال ماست و ما دوسش نداریم. نورش کمتر از بقیه س. کلی غر زدم که من این اتاق رو نمیخوام ولی بابا گفت دیگه من حرفش رو زدم و نمیشه عوض کرد! مسخره س که آدم دندون اسب پیش کشی رو بشمره ولی اینم نمیشه که همه جا چون من آخریم سرم کلاه بره! کلی حرص خوردم و یه جورایی با بابا قهرم  بیتا دخترخاله م زنگید که ما خونه دایی دومی هستیم و همه هستن و شما هم بیاین. سیگما خونه این داییمو ندیده بود تا حالا.  ما هم رفتیم و بی نهایت خونشون گرم بود. گپ و گفت کردیم با همه و خوش گذشت. 8.5 هم رفتیم خونه. کاپا کلی با من خوب شده رابطه ش. همش میگه خاله لاندا خاله لاندا  خونه که رسیدیم دیدیم داداشینا هم شب میمونن و خب بازم نمیذارن بخوابیم. تصمیم گرفتیم برگردیم تهران. یه پشه هم رفت تو چشمم و کلی قرمز شد چشمم و درد می کرد. تا شام بخوریم بتا اینا هم از شمال اومدن و قرار شد داماد با ما بیاد تهران و بتا بمونه. یه کم با تیلدا و تتا بازی کردم و 11 راه افتادیم. خوبه داماد باهامون بود وگرنه تا خود تهران سیگما میخواست غر بزنه سر من  راه بی نهایت ترافیک بود، ما هم خسته و داغون. تازه داماد کلید خونشون رو نیاورده بود و مجبور شدیم اول بریم خونه مامانینا کلید یدک خونشونو برداریم و بعد ببریمش خونشون. تا برسیم خونه ساعت شد 1:15! هلاک بودیم دیگه. سریع خوابیدیم.

امروز صبح ساعت 7 با بدبختی بیدار شدم. چشمم هم هنوز قرمز بود. خواب خواب هم بودم. به زور اومدم سر کار. خیلی بده اول هفته رو آدم بد شروع کنه. حق داشت بنده خدا سیگما غر میزد. یه هفته سر کار نرفته حالا باید له و لورده بره. کلی هم کار داره این هفته و نمیرسه خستگیشو در کنه L منم هی دارم فکر می کنم با وجود اون همه قیمه ای که درست کردم، ولی بازم واسه این هفته غذا کم میارم چون از فردا هر شب دیر میرم خونه  یکشنبه که باید برم کلاس زبان، دوشنبه هم که خونه دوستم دوره دعوتیم. هی دارم برنامه ریزی می کنم ببینم چجوری میتونم به کارام برسم! ببینیم چه میشه کرد دیگه.

وقتی سیگما بیشتر خونه باشه

این هفته سیگما سر کار اصلیش نرفت و موند که به بقیه کارهای فرعیش برسه. سه تا کار فرعی رو داره همزمان پیش میبره و بی نهایت سرش شلوغه. اینه که واسه یه هفته کارمندی رو تعطیل کرد تا بقیه کارهاشو پیش ببره. محل کارشون از این نظرا خیلی خوبه. همین خونه موندنش باعث شد یه کم بیشتر با هم باشیم.

شنبه بعد از کار کلی دلم واسش تنگ شده بود و رفتم شرکت پیشش. یه سری بار باید جابجا می کرد و خب چون کمردرد داره میخواستم کمکش کنم ولی کار خاصی از دستم برنمیومد. نیما هم دیر اومد (نیما دوست قدیمیشه که شریکشم هست) و نشد کمکش کنه. بعد از اون کار من رفتم خونه که برم حمام و سیگما و نیما موندن شرکت. یه دوش گرفتم و خونه رو مرتب کردم و تن ماهی جوشوندم که با شویدپلو بخوریم. گرسنه م هم بود و سیگما کلی دیر اومد ولی منتظر موندم. سر شام موبایلش زنگ خورد و کلی حرف زد و بعدشم چون میخواست یه چیزی بفرسته سر سفره گوشی دستش بود! من عصبانی شدم که این همه صبر کردم که با هم شام بخوریم باز الانم سر سفره تو گوشیه و با هم شام نمیخوریم. خلاصه بحثمون شد و اون شب قهر خوابیدم. هی میگین قهر نکن، نمیشه دیگه. رو مخ میره گاهی. 

یکشنبه صبح با گیلی رفتم شرکت، قرار بود با ماشین سیگما برم که بدم کارگره بشورتش ولی لج کردم و ماشینشو نبردم  رفتم یوگا و سر حرکتای ساده سرم گیج رفت. داشتم میفتادم. به مربی گفتم و گفت برو کنار دیوار دراز بکش و پاهاتو بذار بالا. خب دیشب درست و حسابی شام نخورده بودم، یه هفته هم پ بودم و صبحونه هم که هیچ وقت قبل یوگا نمیخورم، چپه شدم دیگه. کلش رو دراز کشیدم و بازم سرگیجه داشتم حتی تا اینکه رفتم شرکت و نمک و نون پنیر خوردم حالم جا اومد. ولی خب کسل بودم و حوصله هیچ کاری نداشتم. ضعف هم داشتم و تصمیم گرفتم استخر رو نرم و بجاش با سوسن، همکلاسی لیسانسم قرار بذاریم و ببینیم هم رو. واسه عصر قرار گذاشتیم. تو شرکت جشن روز دختر هم بود و رفتیم و یه ست جانماز اینا هدیه گرفتیم. عصری با گیلی رفتم نزدیک شرکت سوسن و با هم رفتیم سام کافه. موهیتو و وافل نوتلا سفارش دادیم و کلی گپ زدیم. از اینکه چی کارا می کنیم گفتیم. الان که دیگه درس تموم شده و ازدواج هم کردیم و سر کار هم رفتیم، بقیه حرفا میشه اینکه دیگه چی کارا می کنی. و خب واسش از کلاسایی که میرم گفتم و کارایی که دوست دارم بکنم و بعد پست دیروز به ذهنم رسید. تا 6.5 با هم بودیم و بعد دیگه پاشدیم که به فینال جام جهانی برسیم. سیگما خونه بود و کلی تحویلم گرفت و بابت دیروز عذرخواهی کرد. خونه هم مونده بود و کلی رفرش شده بود. آشتی کردم و رفت کلی هله هوله خرید که سر بازی بخوریم. رژیم هم که شدید تعطیل! چیپس و تخمه و بستنی معجونی! بازی هم که پرگل و باحال. فرانسه 4-2 کرواسی رو برد. بسی حال داد. بعدشم یه کم کتاب "مردی به نام اوه" رو خوندم و خوابیدم.

دوشنبه 25ام، بازم با ماشین رفتم شرکت. زود هم رفتم که عصر زود برگردم. کار خوب بود. عصری رفتم خونه مامانینا. مامان و بابا خونه بودن و بابا رفت خرید. بتاینا میخواستن برن شمال و قرار بود که قبلش یه سر بیان ما دخملاشو ببینیم قبل رفتن. کلی جیگر شده بود تتا فسقلی 2 ماهه. راهیشون کردیم و بعد با مامان نشستیم فیلم "دختری در قطار" رو که لیلا جان تو کامنتای اینجا معرفی کرده بود دیدیم. من و مامان هر دو کتاب رو خونده بودیم و حالا فیلم رو دیدیم. کلی هم صحنه داشت البته  که واسه با مامان دیدن مناسب نبود زیاد. ولی دیدیم. فیلم که تموم شد سیگما اومد و خیلی وقت بود که مامانینا رو ندیده بود. یه کم نشست و بعدش دوتایی رفتیم سر کوچه مامانینا که یه مانتویی که دیده بودم رو بگیرم ولی تموم شده بود. دیگه یه مانتو دیگه پرو کردم و خوشمون اومد. اول میخواستم آبی کاربنیش رو بگیرم ولی دیدم زرشکی هم داره و زرشکی گرفتم که سر کار هم بتونم بپوشم. امروزم مثل این بچه ها بدو بدو پوشیدم مانتومو   ساعت 10:15! اینا بود که داداشینا هم اومدن خونه ماماینا. یه ماهی بود که کاپا رو ندیده بودم. به من میگه خاله  به زبون تیلدا. البته گاهی لاندای خالی هم میگه. کلی سرسره بازی کرد تو اتاق من. (سرسره ای که کادوی تولد واسه تیلدا گرفتم از بس بزرگه نمیشه حمل و نقلش کرد و تو اتاق من تو خونه مامانینا مونده، اونجا که میان بازی می کنن) شام خوردیم و ما همیشه 10.5 بلند میشیم وسط هفته ولی چون داداشینا تازه اومده بودن تا 11 نشستیم و بعد رفتیم. انقدرم کاپا پشت سرم گریه کرده که نگو. حال همه رو گرفته. دیگه رفتیم خونه و خوابیدیم.

سه شنبه 26 ام، صبح دیر بیدار شدم و هی ساعت بیداریم رو انداختم عقب. 8 بیدار شدم و سیگما زودتر از من رفت پی کاراش و من با ماشین سیگما اومدم شرکت و دادم کارگره بشورتش. 9 و 5 دقیقه رسیدم شرکت. خیلی هم شیک و مجلسی  میخوام سخت نگیرم به خودم. یه روزایی حق دارم خوب بخوابم چون خودم رو دوست دارم!( امام لاندا سلام علیها )

 از سایت هنری دات کام کاموا و میل بافتنی تریکو سفارش دادم. آخر هفته بشینم یه چیزی ببافم  . فردا شب تولد دخترخاله سیگما دعوت شدیم که 16-17 سالشه. درشت و قدبلنده ولی چاق نیست. یه پیراهن بود که اینترنتی سفارش داده بودم تو اینستا و یه نمور تنگم بود، گفتم اینو کادو بدم به دخترخاله سیگما! حالا باید یه جعبه کادو واسش ردیف کنم. تولدشم رستوران گرفتن، عصر برم ببینم "حالا چی بپوشم؟"  به سیگما هم گفتم حالا که خونه ای لباسا رو بنداز تو ماشین لباسشویی. والا! این مردایی که خانوماشون خانه دارن خیلی حال می کنن ها. میرن خونه با یه خونه تمیز و غذای حاضر و یه زن خوش اخلاق غیر خسته روبرو میشن. چی میخوان دیگه؟ این هفته سیگما سر کار نمیره ولی من خوشحالم. کلی انرژی داره و بیشتر واسم وقت میذاره! اگه لباسارم بشوره که دیگه هیچی، میشه گل گلاب  خلاصه اینجوریا. 

اینم بگم و برم. کتاب صوتی "به انجام رساندن کارها" رو از فیدیبو خریدم و تو راه گوش میدم. میخوام پیشنهاداشو عملی کنم تا بتونم کارامو بهتر هندل کنم. یه فصل گوش دادم جالب بود.