مهمونی دوره خونه لاندا

سلام. من اومدم. حال روحیم بهتره خدا رو شکر. این چند روز سعی کردم به چیزای بد فکر نکنم. به بیماری ها فکر نکردم ولی بازم وضع اقتصادی کشور نذاشت خیلی خوشحال باشم.

سه شنبه عصر، وقتی داشتم از شرکت میرفتم، سر راه یه مانتوی مشکی خیلی خنک خریدم برای سر کار. حریر و گشادطوره ولی جلو بسته و آستین بلند و خودشم تا زیرزانو، اصلا مشکل گشت ارشادی نداره. کاملا مناسب محل کار. یه کم گرون بود ولی دیگه همون چیزی بود که میخواستم و واقعا هم وقت و حوصله گشتن دیگه ندارم. همینو خریدم و با تاکسی رفتم نزدیک خونه. پایین خیابون پیاده شدم و دیدم نونوایی خلوته. دوتا نون سنگک خریدم و از مغازه لوازم تحریر هم یه ست عروسکای کارتون فروزن رو برای تیلدا خریدم و گفتم با کاغذ کادوی طرح فروزن کادوش کنه. وقتی رفتم خونه خیلی گرمم بود. لخت شدم و یه کم یوگا تمرین کردم که مربی دعوام نکنه و بعد پریدم تو حموم. فرداش وقت لیزر فول بادی داشتم واسه اولین بار و باید کل بادی رو شیو می کردم. کلی طول کشید. بعد سیگما از سر کار اومد و بهش گفتم بیاد تنم رو کیسه بکشه. چند سالی بود کیسه نکشیده بودم. فکر کنم از بچگی به بعد. بچه که بودم سالی یکی دو بار مامان میومد کیسه میکشید تنم رو. ولی از وقتی بزرگ شدم دیگه خودم زورم نمیرسید به کیسه کشیدن و نمی کشیدم. چند وقت پیش حس کردم پوستم اصلا نفس نمی کشه، اینه که یه بسته سفیدآب خریدم (کیسه هم داشتم) و بالاخره از خجالت پوستم دراومدم. بسی حال داد. اومدم بیرون شلوارک نویی که روز قبل خریده بودم رو پوشیدم با یه لباس خنک. خدا رو شکر شام هم داشتیم و نشستیم پای فوتبال دیدن. یادم نیس فوتبال کی بود ولی قشنگ می فهمم که سیگما حال می کنه از اینکه باهاش میشینم فوتبال می بینم. آخه من به جز یه سال تو دبیرستان که عاشق فوتبال بودم، هیچ وقت فوتبالی نبودم، ولی جام جهانی ها حال میده. خصوصا دیدن گل ها. شام خوردیم و بعدش من کرم هامو زدم و رفتم بخوابم. سیگما صدام می کرد بیا گل ها رو ببین. خخخ.

چهارشنبه 6 تیر، با گیلی صبح زود رفتم شرکت. جای پارک خوبی هم گیر آوردم و یادم افتاد که بیمه ماشین تموم شده و سیگما هم هی قراره بیمه ش کنه ولی نمی کنه. تو این مدت تصادف نکنم صلوات. تو شرکت هم خیلی سرم شلوغ بود. دوبار هم مجبور شدم برم بانک. همش داشتم بدو بدو می کردم. عصری زود زدم بیرون و کلی پماد زایلاپی خریدم و رفتم خونه. یه دوش بدون شستن موهام گرفتم و پمادمالی کردم و با سفره یه بار مصرف پیچیدم خودم رو و رفتم مرکز لیزر. اونجا رفتم دوش گرفتم و همه پمادا رو شستم و رفتم لیزر فول بادی. یه جاهایی از پام خیلی درد داره، مثل بالای مچ. ولی در کل دردش خیلی کمتر از قبل شده. در حین لیزر همش داشتم فکر می کردم که من چقدر چاقم و چقد هیکلم بد شده و به خودم قول دادم که شنبه برم پیش دکتر تغذیه و رژیم بگیرم. چون 9 مرداد عروسی دخترعمه سیگما دعوتیم و من میخوام لباس پاتختیمو بپوشم (هیچ کدوم از فامیلای بابای سیگما پاتختی نیومده بودن خوشبختانه). لباسه تنم میره و زیپشم بسته میشه، ولی خب هیکلم توش به قشنگی اون موقع نیست دیگه. باید لاغر شم. شنبه میشه 9 تیر و دقیقا یک ماه وقت دارم. تا ببینیم چی میشه. برگشتنی تو همین فکرا بودم که به این نتیجه رسیدم که حالا که میخوام رژیم بگیرم پس بهتره یه بار دیگه سالاد سزار غیر رژیمی سنسو رو که عاشقشم بخورم. رفتم خونه و سیگما رفته بود خرید. بهش زنگیدم که شام بریم اونجا؟ گفت بریم. ولی چون اونجا خیلی شلوغه، موندیم خونه بازی برزیل رو تا ساعت 11 دیدیم و تازه 11 راه افتادیم. رسیدیم و دیدیم از سه تا سالونش دوتاش بخاطر تعمیرات بسته س و بازم خیلی شلوغه. دیگه سالاد سزار دوست داشتنیمون رو سفارش دادیم که ببریم خونه و تو این فاصله یه کم دیگه از کتاب بادبادک باز رو واسه سیگما تعریف کردم. تا حالا سه تا کتاب "دختری که رهایش کردی"، "هزار خورشید تابان" و "بادبادک باز" رو واسه سیگما تعریف کردم. خودشم خیلی دوس داره چون هیچ وقت نمیرسه رمان بخونه، اینه که اینجوری تو تایمای مرده، مثل وقتایی که رانندگی می کنه، یکی از کتابایی که خوندم رو براش تعریف می کنم. به جای شهرزاد قصه گو باید بگیم لاندای قصه گو خلاصه سالاد رو گرفتیم و رفتیم خونه و ساعت شد 12. نشستیم رو زمین جلوی تی وی و فوتبال برزیل می دیدیم و سالاد سزار میخوردیم. بسی حال داد. بعدش واسه اینکه با شکم پر نخوابم رفتم میز توالت رو آوردم پایین کلا که فردا گردگیریش کنم. لباس چرکا رو هم دو دسته کردم و یه دسته ش رو تو کیسه چپوندم تو کمد چون نمیرسیدم بشورم و یه دسته دیگه ش رو ریختم تو ماشین و بهش برنامه دادم که صبح که بیدار میشم شستنش تموم شده باشه و پهنش کنم و 2 خوابیدم.

پنج شنبه 7 تیر، ساعت 9.5 بیدار شدم و رفتم دنبال کارا. از اتاقا شروع کردم. میز توالت رو گردگیری کردم و روش رو چیدم. رو تختی و روبالشی ها رو عوض کردم. لباسا رو پهن کردم و بعد بدو بدو حاضر شدم رفتم بیرون. اول رفتم نون تارت کوچیک خریدم واسه الویه ها، بعد رفتم بانک که قرض بابا رو بدم و کلی طول کشید. بانک شلوغ بود و فقط دوتا باجه ش کار می کرد! رو مخ ها! تازه نزدیک بود جریمه هم بشم! دوییدم ماشین رو برداشتم و رفتم گل فروشی، یه دسته گل آلستر خریدم و یه ربع به 1 خونه بودم. سیگما خدا عمرش بده خیلی بهم کمک کرد. میوه ها رو شست و چید. سرویس بهداشتی رو هم شست و منم کل خونه رو گردگیری کردم و لباسای اضافه رو بردم تو کمدا و رگال رو خالی کردم واسه مهمونا، لباسای رو بند رو جمع کردم. آشپزخونه رو مرتب کردم و دستمال کشیدم. سیگما رفت شیرینی و من سریع مرغ سرخ کردم و گذاشتم بپزه و پریدم تو حموم. واسه اولین بار شامپوی رنگساژ زدم که دیدم دستم رنگ گرفت و ترسیدم صورت و بدنم هم رنگ بگیره و زود شستم، نشد موهام رنگ بگیره. زودی حموم کردم و پریدم بیرون. سیگما رفت به جلسه ش برسه و من تند تند لاک زدم و آرایش کردم. هنوز حوله تنم بود که مامانینا اومدن. رفتم پایین کمکشون و میزهای اضافه و تتا رو آوردیم بالا. مامان وایستاد واسم الویه ها رو ریخت تو نون های تارت و خودشم تزیینش کرد. من موهامو سشوار کشیدم و لباسم رو پوشیدم. بعد کادوهای تتا (یه سرهمی ناز سفید از ترکیه براش آورده بودم)، تیلدا (همون ست فروزن) و بتا (یه بلوز قبلا واسه مامان خریده بودم، بتا هم خواسته بود) رو بهشون دادم و بچه رو نگه داشتم تا بتا حاضر شه. بعد اولین سری مهمونا اومدن. دو تا زنداییام و بچه هاشون. دخترداییم فرداش (جمعه) کنکور تجربی داشت ولی اومده بود که روحیه بگیره. کلی خوشحال شدم که اومده. کم کم همه اومدن. ولی هیچ کدوم از عروسای فامیل نبودن. نه عروسای دایی، نه عروسای خاله و نه حتی عروس خودمون! البته به جز عروسای خاله این سه تای دیگه هیچ وقت نمیان دوره ها رو. اونا هم یکیشون سفر بود و یکیشون مریض بود. خلاصه همه که اومدن من فیلم عروسیم رو براشون پلی کردم و اولش که میومدن شربت پرتقال سرو کردم براشون و بعد چای و شیرینی نارگیلی تازه. میوه هم که سر میز بود و خودشون برمیداشتن. بعد الویه ها رو بهشون تعارف کردم و آخر سر دوباره چای و شیرینی. این وسط آلبوم عروسی و اسپرتم رو هم آوردم دیدن. قرعه کشی کردیم و من اسم بتا رو درآوردم. کلی هم رقصیدیم. به خودم که خیلی خوش گذشت. اونا هم همه ازم تشکر کردن و ساعت 8 همگی رفتن. مامان و بتا موندن و زنگیدیم به بابا و داماد که بیان اونا هم. واسه شام داداشینا هم دعوت بودن که نیومدن! به سیگما گفتم دوباره میوه بخره چون شلیل و آلو کم شده بود و سیگما زودتر با میوه ها اومد. شستم و اضافه کردم. برنج گذاشتم بپزه و زیر مرغ رو دوباره روشن کردم و ادویه هاش رو زدم.  بابا و داماد اومدن و ازشون پذیرایی کردیم. بابا کلی لاغر شده. 4 کیلو تو این یه هفته لاغر شده!  دیگه رفتم سراغ غذاها. از شرکت خورش آلو اسفناج هم خریده بودم و گرم کردم و با الویه و مرغ و پلو بردم سر میز. یعنی میز رو بتا و سیگما چیدن. مامان هم تو کشیدن غذاها کمکم کرد و شام خوردیم. بعد داماد و سیگما فوتبال دیدن و ما گپ میزدیم و با تتا و تیلدا بازی می کردیم. تتا خانوم کل روز رو خواب بود. به زور بیدارش کردم و با شیشه بهش شیر دادم. دیگه ساعت 12 بود که اول مامانینا و بعد بتاینا رفتن. کلی خسته بودم. ظرفا رو چیدیم تو ماشین و لالا.

جمعه 8 تیر، ساعت 11 بیدار شدم. به خودم گفتم امروز روز آخره و کلی بخور. صبحونه نخوردم و با نون بربری افتادم به جون الویه. کلی خوردم. بعد با سیگما کلی گپ زدیم و به گلدونای بالکن آب دادم و بعد بقیه لباسا رو شستم و پهن کردم. سیگما رفت جلسه و من ماشین ظرفشویی رو خالی کردم و یه سری دیگه دوباره چیدم. ظرفا رو گذاشتم سر جاهاشون و آشپزخونه رو مرتب کردم. لباسایی که دیروز جمع کرده بودم رو آوردم سر جاش و بعد قزن های مانتوی جدیدم رو دوختم و محکمش کردم. واسه خودم نسکافه درست کردم و با دوتا شیرینی نارگیلی و نصف شکلات کارام خوردم! بعد یه نصفه موز و چنتا میوه خوردم! (خودکشی خوردنی  ) بعدشم نشستم زیر نور آباژور و کتاب خوندم تا سیگما از جلسه اومد و بازم یه کم کار کرد و حاضر شدیم و ساعت 7 رفتیم خرید. کالج میخواستم، مشکی. رفتیم پاساژ نصر و از مغازه دوم یه کالج خریدم و اونجا هم از هله هوله فروشیاش یه هات داگ ویژه خریدیم و دونفری خوردیم و بعد رفتیم شیرینی خریدیم و من یه شیرینی خامه ای دبش خوردم! و بعد رفتیم خونه سیگماینا، شیرینی بردیم براشون. اونجا با نینی بازی کردم و موبایلم رو هم جا گذاشته بودم و مجبور شدم سریال جم رو باهاشون ببینم. شام خوردیم و گپ زدیم و 11 رفتیم خونمون. خوردنیای رژیمم رو آماده کردم واسه فردا و خوابیدم.

شنبه 9 تیر که امروز باشه، صبح با سیگما اومدم شرکت و داستان بادبادک باز رو براش تموم کردم تو راه. اینجا هم رژیمم رو تایپ کردم و پرینت گرفتم و قراره خیلی مقید بهش باشم. سه سال و نیم پیش وقتی فقط 58 کیلو بودم رفته بودم دکتر تغذیه و بهم رژیم داده بود. الان که 5 کیلو بیشترم شروع کردم به گرفتن همون رژیم. 1 ماه بگیرم ببینم چی میشه. خدا کنه لاغر شم واسه عروسی. الانم یه قهوه تلخ خوردم و معده م به هم ریخت باز! آدم نمیشم من! 

بازی ایران پرتغال

سلام. من اومدم. از شنبه بگم که بابا رفته بود دکتر و آزمایش داده بود و گفته بودن که کلیه ت عفونت داره. جواب آزمایشا رو به دوستام نشون دادم و یه شرح حال از بابا دادم به این نتیجه رسیدیم که ممکنه از پروستاتشون باشه. شنبه عصر میخواستم با دوستم رعنا بریم بیرون. همونی که 6 ماه اول کارم اینجا بود و خیلی با هم دوست بودیم و بعد رفت از شرکت. یه قرار گذاشته بود با همه دوستاش تو این شرکت و با هم رفتیم کافی شاپ نزدیک شرکت. اصلا حال و حوصله درست و حسابی نداشتم ولی بد نبود. برگشتنی بتا بهم زنگید که جواب آزمایش بابا رو به دوستات نشون دادی؟ خیلی نگران شدم و تو تاکسی زنگ زدم به مامان و حال بابا رو پرسیدم. 5 دقیقه حرف زدیم و بعدش دوست رعنا که با هم تاکسی گرفته بودیم بهم میگه "دخترم چرا تو تاکسی با موبایل حرف می زنی؟ هر کی دیگه بود بهش تذکر می دادم!" بهش گفتم من اصولا تاکسی سوار نمیشم و اگرم بشم با موبایل حرف نمیزنم چون اصلا آدم تلفنی ای نیستم، ولی لابد متوجه شدی که ماجرای مهمی بود که حرف زدم و خیلی نگران بودم! آدما ملاحظه ندارن دیگه! ساعت 9 شب رسیدم خونه و زدم زیر گریه. سیگما یه کم دلداریم داد و بعد رفتم حموم. البته عصر هم چتی دعوامون شده بود که سر بازی ایران پرتغال کجا باشیم. اول قرار بود بریم خونه مامانشینا ولی بعد که امکان استادیوم رفتن اومد من هی می گفتم بریم استادیوم چون من تا حالا نرفتم. قبول کرد ولی بعد شنیدیم که کیفیت پخش تو استادیوم پایینه و یه آفر وی آی پی سینما کوروش داشتم واسه بازی نیم بها، که گفتم با خانوادت بریم اونجا ولی اونا گفتن که نمیان و سیگما هم گفت نریم و بریم خونه بابامینا و خب دعوامون شده بود چتی. به سیگما گفته بودم که اصلا به تفریحات دونفره فکر هم نمی کنی. شب که گریه عوی بیحوصله بودم رفتم حموم و وقتی برگشتم دیدم شام سفارش داده از بیرون بیارن که مثلا تفریح دونفره باشه. حالا من کافی شاپ هم رفته بودم و میخواستم شام نخورم ولی نتونستم مقاومت کنم و کلی خوردم. سیگما هم می گفت وقتی حال روحیت خوب نیست بی خیال رژیم شو، بخور. کلی خوردم! شب بازی آلمان و سوئد بود که یه کمش رو دیدم و خوابیدم و سیگما بیدار موند تا آخر دید.

یکشنبه صبح زود با ماشین رفتم کلاس یوگا. خیلی خوب انجام نمیدادم حرکات رو. حال و حوصله نداشتم. مربی هم بهم گفت افت کردی، مگه تمرین نمی کنی؟ واقعا فکر می کرد من تمرین هم می کنم؟ وقت ندارم بابا. کارای شرکت خوب بود و انجام دادم و عصر زود رفتم خونه مامانینا. بتا رفته بود اسکن تیرویید و باید 24 ساعت سمت بچه هاش نمی رفت و به تتا هم شیر نمیداد. من یه چرت خوابیدم تا بچه ها بیدار بشن و بعد تتا داری می کردم و تیلدا هم همش با سرسره ش بازی می کرد. تتا هم صدای مامانش رو میشنوید میزد زیر گریه. با شیرخشک سیرش می کردیم. سیگما اون شب زود اومد خونه باباینا و والیبال و فوتبال دیدن. منم مشغول بچه داری. دیگه 11 رفتیم خونمون و خوابیدیم.

دوشنبه 4/4، صبح با ماشین رفتم بانک واسه وام سیگما پرس و جو کردم و بعد رفتم شرکت. کلی کار داشتم و همه رو انجام دادم و عصری با ماشین رفتم پاساژ نصر. میخواستم واسه تیلدا گوی موزیکال طرح مینیون بگیرم، 20 تا مغازه رفتم هیچ کدوم نداشتن. آخه قراره 5شنبه بیان خونمون و میخوام به تتا کادو بدم چون اولین باره که میاد خونمون و باید به تیلدا هم بدم. خودم یه گوی موزیکال فرشته دارم که تیلدا خیلی دوسش داره و همش میگه از اینا مینیونیشو برام بگیر. خلاصه هر جا رو گشتم نداشتن. بجاش یه شلوارک واسه خودم و یه بلوز واسه بتا خریدم. بعد رفتم نزدیک خونه خودمون هم چنتا مغازه دیگه رفتم و نداشتن و دست از پا درازتر برگشتم خونه. 7 رسیدم و دوش گرفتم. بعد بتا جواب آزمایش و سونوشو فرستاد و واسه دوستام فرستادم و بعد یه عالمه گریه کردم. باید حاضر میشدم که بریم خونه مادرشوهر ولی نمیتونستم گریه نکنم. با بدبختی خودمو آروم کردم و یه کم آرایش کردم که تابلو نباشم. سیگما اومد دنبالم و تا تو ماشین نشستم فهمید گریه کردم. یه کم دلداریم داد ولی خودشم نگران بود. رفتیم خونه مادرشوهرینا و اونا هم فکر کنم فهمیدن گریه کردم. ولی خدا رو شکر چیزی نپرسیدن. حال بابا رو پرسیدن فقط. دیگه شام خوردیم و دوستای پزشکم هی داشتن می گفتن نگران نباشم و کلی دلایل منطقی آوردن و حالم بهتر شد. بازی که شروع شد سعی کردم فراموش کنم غم ها رو و فقط از بازی لذت ببرم. انصافا هم که چقدر خوب بودن. عالی بودن واقعا. قبل از جام همش میگفتیم مفتضحانه می بازیم، ولی انقدر خوب بازی کردن که کاملا انتظار برد داشتیم حتی. آخ که اگه ضربه آخر طارمی گل می شد، صدر جدول صعود می کردیم! حیف... با 4 امتیاز سوم شدیم. پرتغال و اسپانیا هر دو با 5 امتیاز صعود کردن. چقدر بیرانوند خوب بود. عالی بود. بعد از گل ایران چقد خوشحالی کردیم. فقط بازی خیلی استرس داشت. اسید معده م یه خروار شده بود و معده م میسوخت همش. بعد از بازی یه نیم ساعتی نشستیم همونجا و مصاحبه ها رو دیدیم و بعد راه افتادیم بریم خونمون. یه کم راهمونو دور کردیم که خیابون گردی کرده باشیم و چنتا بوق هم زدیم و رفتیم خونه. تا ساعت 2 اینستا گردی و نت گردی و بالاخره ساعت 2 خوابیدیم. 

یکشنبه 5 تیر، 8 صبح بیدار شدم و سیگما منو رسوند دم تاکسی ها و خودش رفت بانک. منم رفتم بانک  و بالاخره وامم رو ریختن. برم باهاش قرض بابا رو بدم. وام سیگما هم که دربیاد باید باهاش قرض مامانشینا رو بده. منفی شدیم رسما. خدا رو شکر باز این بازی یه کم روحیه بهم داد وگرنه خیلی بد بوده این مدت.

هنوزم محتاجیم به دعاهاتون...


بیماری....

سلام. اون روز چهار شنبه رفتم دکتر ولی دکتر نیومده بود و من دیگه بیخیال شدم و رفتم خونه مامانینا. سعی کردم یه کم بهش فکر نکنم. بتا هم بیمارشده...

اون شب فوتبال دیدیم. ایرانیا خیلی خوب بازی کردن. شب همونجا خونه مامان خوابیدیم. من هیچی از مشکل به مامان نگفتم. مامان تا صبح واسه بتا خوابش نبرده بود...

 صبح پنج شنبه مامان و بابا رفتن ییلاق و سیگما رفت دنبال کارش و بتا رفت آزمایش داد. نتیجه ش هفته آینده میاد. داماد هم رفت از انبار نینی کالا یه سرسره دیگه گرفت. این سرسره هه رو نداشت و کلا یه پولی هم سر داد و یه سرسره دیگه گرفت. خلاصه که من عمرا دیگه از این نینی کالا خرید کنم! سرسره رو سرهم کرد و تیلدا و دوستش کلی حال کردن و بازی کردن. من و بتا هم دوتایی تتا کوچولو رو بردیم حموم. سخت بود ولی بچه خیلی خانومه. اصلا گریه اینا نمی کنه تو حموم. عصری بتا و بچه هاش رفتن آتلیه تا عکس 4سالگی تیلدا و یک ماهگی تتا رو بندازه. منم رفتم آرایشگاه اصلاح و ابرو. بعدشم رفتم خونه و با سیگما حاضر شدیم و رفتیم خونه مادرشوهر و آخر شب هم خونه خودمون و لالا.

جمعه 1 تیر، اولین روز تابستون، صبح سیگما قبل از من بیدار شد و صبحونه رو حاضر کرد و بعد از مدت ها یه صبحونه دونفره خوردیم. بعد هم افتادیم به جون خونه که تمیزش کنیم. هفته آینده مهمونی داریم آخه. خیلی کثیف شده بود خونه. تا ساعت 3 بی وقفه کار کردیم و بعد سیگما رفت جلسه و من غذا درست کردم که دو سه وعده رو جواب بده. عصری میخواستیم بریم مانتو بخرم واسه اداره. ولی ساعت 6:20 اینا بود که زنگیدم به مامان و گفت اومدیم دکتر! اونم تو ییلاق. گفت بابا سرماخورده! نگران شدم و گفتم الکی نگو، واقعی بگو. گفت واقعی می گم. لرز کرده شدیدا و مامان زنگیده به شوهر خاله که ببرتشون بیمارستان. به سیگما که گفتم گفت پاشو بریم پیششون ییلاق. دیگه غذایی که درست کرده بودم رو زدم زیر بغل و راه افتادیم. توی راه به مامان زنگیدم و گفت دکتر پنی سیلین داده و نوار قلب هم گرفته و اوکی بوده، نیاین. گفتم میایم. رفتیم اونجا و بابا حال ندار بود ولی بد نبود حالش. دکتر گفته شب بیمارستان بستری شه ولی مامان گفته نه. ما شب موندیم همونجا که اگه حالش بد شد بریم بیمارستان یا بیایم تهران ولی خوب بود. صبح 8 که میخواستیم بیایم، به بابا گفتم بریم تهران، گفت نه، خوبم. ما برگشتیم که بریم سر کار. من 9.5 رسیدم شرکت با یک ساعت تاخیر و بعد زنگیدم به مامان که گفت دوباره بابا همونجوری شده! زنگیدن به داداش که بره بیارتشون تهران! هیچی دیگه. از دوستام پرسیدم میگن ممکنه تب مالت باشه! نمیدونم چرا این همه مریضی سراغمون اومده... خدای خودت همه مریضا رو شفا بده. 

بچه ها میشه دعا کنین؟ واسه هر سه تا مریضی. خواهش می کنم. خیلی اوضاعمون قمر در عقرب شده...


پ.ن: بچه ها پست رو یه کم تغییر دادم. واسه همین بعضی از نظرات رو تایید نمی کنم. ولی ممنون که نظر دادین.

لاندای دپرس سرشلوغ

سلام. خوبین؟ من این هفته اصلا حال روحی خوبی نداشتم. هنوز نمیخوام توضیح بدم چرا. فقط اینکه یکشنبه عصر رفتم دکتر و گفت شیش هفته صبر کن تا ببینیم چی میشه. از سخت ترین زمان ها. هر شب گریه کردم. خیلی حساس شدم. ولی در طول روز با کارام سعی می کنم سرم رو شلوغ کنم و بهش فکر نکنم. خصوصا که این هفته واسه شرکت خودمون هم خیلی کار داشتیم. هر روز عصر که میرفتم خونه دوباره مینشستم پای لپ تاپ و به انجام کارای شرکت جدید میپرداختم. این وسط شام هم درست می کردم تازه. بعد شب از شدت خستگی و بغض میزدم زیر گریه! 

واسه بازی امشب خیلی دلم میخواست برم سینما، ولی دیر به فکر افتادم و بلیط پیدا نکردیم. قرار شد بریم خونه مامانینا و باز همگی جمع بشیم اونجا و با هم ببینیم بازی رو. حالا عصری باز یه دکتر دیگه میخوام برم. شما هنوز دعا کنید. من خیلی دلم به دعاهاتون روشنه. 


3 روز تعطیلی

سلام. هوا گرم شده اما هنوز بارون میاد شبا. بهار جالبی بود. تقریبا هر شب باد و بارون داشتیم.
شنبه 19ام، عصر که رفتم خونه، سیگما هم زود اومده بود و خوابیده بود. منم یه کم کتاب خوندم و بعد پاشدم افطار و شام حاضر کردم. اصلا یادم نیس که چی درست کردم.
یکشنبه صبح زود با گیلی رفتم سر کار و چقدر خلوت بود و زود رسیدم. یه کم تو ماشین خوابیدم. البته خوابم نبرد ولی چشمامو بستم خوب بود. عصر هم زود اومدم بیرون و رفتم خونه مامانینا. شب سیگما جلسه داشت و منم رفتم خونه ماماینا. از دیجی کالا سفارش داده بودم شوینده اینا بره دم خونه مامانینا. خیلی وقتا شوینده ها و شامپو و مام و خمیردندون اینا رو سفارش میدم دیجی بیاره. آهان اینو بگم. من و سیگما هر روز از مام رکسونا استفاده می کنیم و قیمتش تو دیجی مثلا 12-13 تومن بود. این دفعه که رفتم سفارش بدم دیدم شده 45 تومن!!! یه چیزی حدود 4 برابر! خیلی نامردیه. البته بعد از دیدن قیمتش، دیدم داروخونه سر کوچمون داره 15 تومن میده و رفتم چنتا خریدم احتکار کنم  همه میرن دلار و سکه میخرن، من مام! البته بگم ها، با قیمت ارزون خریدم نه اینکه مثل بقیه هی برن با قیمت گرون، دلار و سکه بخرن که هی گرون تر بشه!
راستی، یادتونه گفتم از نینی کالا سرسره خریدم واسه تولد تیلدا و شکسته بود؟ قرار بود یه سالمش رو بیاره و تعویض کنه ولی الان که 10 روز گذشته نیاورده و گفت نمیاره! تلفنی دعوام شد باهاشون. دزدن ملت! حالا مکالمه م رو میگم بعدا.
ساعت 11 شب راه افتادم به سمت خونه و سیگما هم که بعد از جلسه ش واسه افطار رفته بود خونه مامانشینا اومد و خوابیدیم.
دوشنبه صبح، با گیلی رفتم شرکت و دادم بشورنش. کار خوب بود و زیاد. عصری هم رفتم خونه و سیگما زود اومده بود و خوابیده بود. لباسا رو ریختم تو ماشین و پریدم تو حموم و بعد حاضر شدم. سیگما بیدار شد و شروع کرد به حاضر شدن و من لباسا رو تو بالکن پهن کردم و کلی حاضر نشسته بودم تا ساعت 8 که سیگما حاضر شد و رفتیم که بریم افطاری شرکتشون. یکی از همکاراش همکلاسی لیسانسمونه که زن و یه بچه ی 1.5 ساله داره. یه دختر مجرد هم هست که با همشون پارسال که رفته بودیم یه باغی تو لواسون دوست شده بودیم با هم. 10 دقیقه از اذان گذشته بود که رسیدیم. گپ زدیم و شام خوردیم و خندیدیم با هم. عکس هم انداختیم. از تالار که بیرون اومدیم باد و طوفان و بارون بود. اونا رو تا دم ماشینشون بردیم و دختره رو هم بردیم که برسونیم خوابگاهش. سر راه بستنی خوردیم و گپ زدیم و اونو رسوندیم و زیر رعد و برق و طوفان رفتیم خونه. خیلی باحال شده بود هوا. تا بخوابیم هم هی رعد و برق میزد و سیگما هی می گفت دیدیش؟ الان صداش میاد. بعد هی منتظر میشمردیم تا صداش بیاد. خلیم ما J
سه شنبه 22 خرداد، سیگما من رو رسوند شرکت. یه مشکلی که تو سرمایه گذاریمون پیش اومده بود رو تا حدودی حل کردیم. به بدبختی افتادیم رسما. هزینه ش خیلی بیشتر داره میشه هی. ما هم هی وام گرفتیم و الان تا خرخره تو قرضیم. امیدوارم تهش خوب شه لااقل حالا که تقریبا همه حقوقمون رو باید قسط بدیم :پی. رفته بودم دنبال یه وام دیگه و کلی دردسر کشیدم. کلی هم گیج بازی درآوردم این وسط. سفته کم گرفته بودم و مجبور شدم یه بار دیگه برم بگیرم و اینا. همش در حال بدو بدو بودم. عصری با تاکسی رفتم خونه و عجب ماجرایی شد. آقای راننده سرگرم حرف زدن با یه خانم مسافر شد و راه رو اشتباه رفت و افتاد تو کلی ترافیک! خلاصه برگشت دور زد و یه ربع اینا دیرتر رسیدم. بقیه راه رو پیاده رفتم و سر راه از شیرینی فروشی دوتا پلمبیر خریدم به مناسبت چاپ شدن مقاله م تو یه ژورنال آی اس آی. آقای پشت صندوق هم اشتباه کارت کشید و دو ساعت داشتیم اونو حل می کردیم! روز روز من نبود. 7:15 رسیدم خونه و سیگما باز خواب بود. این روزا زود میره سر کار و قبل از من میاد و میخوابه. هفته آخر روزه هم بود و حسابی بهش فشار اومده بود دیگه. من تا رسیدم پریدم دوش گرفتم و بعد با حوله نشستم به بادبادک باز خوندن و پلمبیر خوردن. سیگما بیدار شد و رفتم واسش افطار حاضر کنم که دیدم ای وای. هیچی نداریم. نون فقط 3 تا دونه نون تست داشتیم که تست کردم براش. پنیر تموم شده بود و فقط یه کم خرده تو آبش بود که نمیدونستم تموم شده! کره هم که خیلی وقت بود تموم شده بود و یادمون رفته بود بخریم. رسما روز من نبود! سیگما یه کم شاکی شد که هیچی نداریم ولی دیگه سه مدل مربا و خرما اینا بردم براش افطار کرد. آش آماده هانی هم داشتیم که آماده کردم براش. پلمبیرش رو هم خورد و خدا رو شکر سر و ته غذا دراومد. خودمم شام نخوردم. خدا رو شکر دو روز باقی مونده ماه رمضون رو خونه نبودیم دیگه  اون شب با هم نشستیم آخرین قسمت شهرزاد رو ببینیم چون همه هی داشتن تعریف می کردن تو اینستا و تلگرام خدابیامرز! دوس داشتم قسمت آخر رو. البته من عاشق شهاب حسینی ام و دلم نمیخواست بمیره (میدونم همتون میدونید که میمیره، واسه همین لو دادم) و کلی گریه کردم آخر فیلم. وقتی هم که تموم شد موزیک ویدئوی "نشد" از امین بانی رو هم پلی کردیم و کلی هم با اون گریه کردم. بعد فهمیدم ئه، روزای قرمز تقویم شروع شده که انقدر حساسم و گریه می کنم. خخخ. تا بخوابیم ساعت 1 شد.
چهارشنبه 23ام، با ماشین سیگما رفتم و دادم بشورنش. اونم ماشین من رو برد بنزین بزنه و اون روز رو سر کار نرفت تا بره دنبال وام و ماشین من رو ببره نمایندگی و جلسات شرکت خودمون رو راه بندازه. عصری رفتم خونه و میخواستم بخوابم. قبلش زنگ زدم به نینی کالای لعنتی و دعوام شد با طرف. بهش گفتم هر روز می گی میفرستیم ولی نمیفرستی، گفت خودتون باید همون موقع که از پیک گرفتید میدیدید! گفتم ساعت 11 شب فرستادی تو گونی. یه ربع طول کشید تو خونه بازش کنیم! تازه قرار بود واسه تولد بفرستی زودتر! و تازه اینکه قرار بود پول پیک نگیره که گرفت! بعد گفت طلبکار هم هستی؟ گفتم بله که طلبکارم. گفت اصلا نمیفرستم! گفتم بیخود می کنی شکایت می کنم ازت. گفت شکایت کن! عنتر! گفتم همه جا هم پخش می کنم که ازت خرید نکنن. nini-kala.ir این سایت نکبتشونه! گول اینا رو نخورید مثل من! قیمتش یهو خیلی بهتر از جاهای دیگه بود و من گول خوردم! خلاصه انقدر اعصابم خورد شد که بعد از تلفن یه عالمه گریه کردم. هم واسه این و هم واسه اون سرمایه گذاری که داره گند میخوره بهش. بعدشم هر چی سعی کردم بخوابم نشد و کتاب بادبادک باز رو تموم کردم و پاشدم حاضر شدم و سیگما اومد دنبالم و رفتیم خونه مامانشینا. کتاب پسرخاله ش رو دادم به گاما که بده بهش. افطار کردیم و بعد به گاما گفتم که فیلم عروسی رو بده ببرم که به بقیه هم نشون بدم. دو هفته بود که دستشون بود و هر روز نگاش می کردن. داد بهم ولی گفت دوباره بیارش! گفت میخوایم هر روز ببینیم! گفت یا اینو بیار یا از روش بزن برامون!!! دو هفته هر روز دیدید دیگه! خب من دلم نمیخواد هر روز بشینید ببینید و از توش ایراد دربیارید. قطعا بی ایراد نبودیم که. مثلا اون دفعه بعد از سه بار که تو یه روز دیدن، مامانش گفت با فلان میز سلام علیک نکرده بودین! خب آدم تو عروسی انقدر سرش شلوغ هست که از اینجور موارد پیش بیاد دیگه! من دوس ندارم هی ببینن فیلمم رو و نمیدونم چجوری اینو بهشون بگم! به سیگما گفتم چندبار. ولی اونم انتقال نمیده. خلاصه که معضلی شده برام. اون شب افطاریدیم و قسمت آخر رهایم نکن رو دیدیم. من که کلا فقط خونه مادرشوهرینا میدیدم این سریال رو ولی تهش خوشحال شدم که امین تارخ مرد و هندی تموم نشد. تازه برادره هم آدم خوبی نشد. حال کردم با پایان فیلم J شب تا ساعت 1 اونجا بودیم و راجع به پروژه سرمایه گذاری می حرفیدیم. بعد رفتیم خونه و من کلی دلدرد داشتم و یه عالمه گریه کردم و سیگما هم اهمیت نداد بهم و قهر کردم باهاش! دو ساعت بعد از گریه هام اومده میگه چی شده!
پنج شنبه 24، سه روز تعطیلی شروع شد. ساعت گذاشته بودم 10.5 بیدار شم! به سختی بیدار شدم. دیشبش اصلا خوب نخوابیده بودم. تا بیدار شدم قرصم رو خوردم و رفتم حموم و بعد اومدم صبحونه بخورم که یادم افتاد ذره ای نون نداریم و خرما و شیرینی خوردم! حاضر شدیم و با سیگما رفتیم سر پروژه ی پیش خریدیمون که ببینیم چی به چیه. خیلی اوضاع قمر در عقربی شده. تو راه هم آشتی کردیم با هم. رفتیم دیدیم و تا برگردیم ساعت 3 شد. اومدم خونه لوبیاپلویی که مامان دوهفته پیش داده بود رو گرم کردم بخورم دیدم خراب شده! و خب نه نون داشتیم نه تخم مرغ نه هیچی! یخچال خالی خالی! یه خورش آماده داشتم و اونو گرم کردم و برنج هم واسه خودم درست کردم و چلوخورش خوردم ساعت 4.5 عصر! بعد هم نشستیم سر پروژه های شرکتمون. قرار بود تو این تعطیلات کلی کار کنم. البته میخواستم با مامانینا برم ییلاق. حاضر شدم و لپ تاپم رو هم برداشتم و کلی وسیله و رفتم خونه مامانینا. اونجا با بتاینا رفتیم ییلاق. راه یکساعته رو 2 ساعت و نیم تو راه بودیم. ترافیک بود. سر اذان مغرب رسیدیم و مامان افطار کرد. آخرین روز ماه رمضون هم تموم شد و عید شد. هورا. اون شب کلی پای لپ تاپ کار کردم تا ساعت 1 و بعد خوابیدم. البته قبلش هی تتا رو هم نگه می داشتم. کلا اگه اون جا باشم و بخواد بهش شیرخشک بده، خودم باید بدم. وظیفه خطیر آروغ گیری هم با خودمه .
جمعه 25 خرداد روز عید فطر، صبح با صدای خاله و نوه ش بیدار شدم. نیم ساعتی بودن و بعد رفتن. بابا و داماد و تیلدا رفتن باغ و من و مامان و بتا و تتا موندیم خونه و کلی حرف زدیم. یه سر رفتم تو باغچه که گوجه سبز بچینم. همه دم دستیاش رو قبلا چیده بودن. رفتم بالای درخت و یه کم چیدم و خوردیم. این وسطا من کار هم می کردم پای لپ تاپ. ساعت 2 ظهر، سیگما به مناسبت عید با یه کیک نوتلا و گردوی قنادی الف اومد بهمون پیوست. بعدش هم داداشینا از تهران اومدن و نهار خوردیم ساعت 3. کلی حال کردم سیگما اومد. خیلی وقت بود نیومده بود ییلاق. خودم هم البته خیلی وقت بود نیومده بودم. بابا داره خونه اونجا رو بازسازی می کنه. البته هنوز کامل شروع نشده. دیگه رفتیم تو باغچه با مامان و بابا و کلی در مورد خونه نظر دادیم. عصر که همه بیدار شدن کیک رو با چایی خوردیم و بسی حال داد. بعدش همگی مسابقه رو پیش بینی کردیم و یه جا نوشتیم. بازنده ها قرار بود بیان وسط بندری برقصن و بستنی بدن. مامان و داداش گفتن 0-0. بتا و خانم داداش گفتن 1-1. بابا و سیگما گفتن 1-0. من گفتم 2-1 و داماد گفت 2-0. همه برد ایران رو پیش بینی کردیم. بعد من به کارام پرداختم و پسرا نشستن پای تی وی تا فوتبال شروع شه. شروع که شد همگی اومدیم جلوی تی وی و اولین بازی ایران تو جام جهانی یعنی بازی ایران و مراکش رو نگاه کردیم. اولاش که ایران لوله شده بود. من وسطش کار هم می کردم. تخمه می خوردم و کار می کردم. دقیقه 94 بود که سیگما گفت چی میشه ایران یه گل بزنه هم بازی رو برنده شیم و هم پیش بینی من و بابا درست از آب دربیاد؟ همون موقع سانتر انجام گرفت و بازیکن مراکشی گل به خودی زد. عااالی بود. پسرا پریدن هوا. من لپ تاپ رو بام بود و نمیتونستم بپرم فقط هوار می کشیدم 
 بتا دستشو گذاشته بود رو گوش تتا و سفت بغلش کرده بود. بچه ها هم اون وسط بودن. کاپا زد زیر گریه شدید. غش کرد از گریه. خیلی ترسیده بود. تا یه ربع بعد بازی داشت گریه می کرد. همه هی میرفتن پیشش از دلش دربیارن. خیلی حال داد برد. دیگه همه شارژ شدن حسابی. شام خوردیم و بازی اسپانیا و پرتغال شروع شد. چقدرم خوب و پر گل بود. وسط دو نیمه خاله اینا اومدن خونمون. نیمه دوم رو دیدیم و بعد پسرا نشستن پای ورق بازی. ساعت 1.5 شب بود. تتا و کاپا هم گریه می کردن. عروس خاله م میگفت لاندا حق داری از بچه دار شدن خوشت نمیاد. هر کی دیگه جای تو بود همین می شد. گفتم آره ما هر وقت دو سه روز صبح تا شب همگی پیش همیم، بعدش تصمیم میگیریم هیچ وقت بچه دار نشیم. از بس که این چه ها اذیت می کنن. اون شب ساعت 2 پسرخاله ها رفتن و ما 3 خوابیدیم و نینی ها تا 4-5 بیدار بودن و گریه می کردن!!!!
شنبه 26 خرداد، ساعت 10 صبح بیدار شدیم و صبحونه مشتی خوردیم. بعد نشستم پای کارم. سیگما هم دیگه استراحتش تموم شد (کل دیروز رو بعد از مدت ها استراحت کرد و کار نکرد) و به من پیوست. نهار خوردیم و عصری داماد برگشت تهران. من نیم ساعت خوابیدم و بعد فالوده بستنی خوردیم. باز کلی کار کردم و تا آخر شب که شام خوردیم و میخواستیم برگردیم تهران، همه بخشای کاری که من باید انجام میدادم تموم شد. بسی کیف کردم. ساعت 11.5 شب راه افتادیم به سمت تهران. جاده شلوغ بود ولی نه زیاد. مامان و بتاینا رو گذاشتیم خونه مامان و ماشینم رو برداشتم و رفتیم خونه. تا بخوابم ساعت شد 2.
یکشنبه 27 خرداد، صبح با ماشین سیگما اومدم سر کار که اون ماشین منو ببره نمایندگی. 1 سالش داره تموم میشه و از گارانتی خارج می شه ولی هنوز دوتا مشکلش حل نشده. چقدرم گرمه. هی میرم پنکه رو رو خودم تنظیم می کنم و بعد به فین فین میفتم!!! بالاخره امروز نهار واقعی علنی خوردیم. دلم تنگ شده بود واسه این نهار دسته جمعی.
خب روزانه نویسی این پست تموم شد. حالا میخوام یه چیز دیگه بگم.
من همیشه گفتم، حتی این کنار وبلاگ هم نوشتم که این جا فقط از روزمره های شیرینم می نویسم. دوس دارم وقتی برمیگردم و اینا رو میخونم، فقط اتفاقات خوب رو یادم بیاد. درد و بیماری عزیزان، بدبیاری ها و اتفاقات ناگوار تا جایی که بشه سانسور میشه اینجا. الانم ذهنم شدیدا درگیر یه بیماری مهمه و شبا خوابم نمیبره از فکرش. در طول روز هم دائم تو ذهنمه. فعلا نمیخوام چیزی ازش بگم. فقط ازتون شدیدا خواهش می کنم که دعا کنید....
ممنونم