سلام. صبح بخیر. حالتون چطوره؟
ممنونم از تبریکای قشنگتون. خیلی خوشحالم کردین. 
شنبه عصر رفتم خونه مامانینا. خیابونا تقریبا خلوت بود و نیم ساعته رسیدم. تیلدا پرید بغلم. خیلی دلش تنگ شده بود. مامان و بتا رو بوس کردم و تتا رو بغل کردم. گرد و قلنبه ی خالشه. تیلدا واسم از سیرکی که رفته بودن تعریف کرد و تعطیلات در ییلاق. ساعت 8 اینا هم سیگما اومد. کلی تتا بازی کردیم. شام خوردیم و 10 بلند شدیم اومدیم خونمون و 11 خوابیدیم ولی من باز خیلی بد خوابیدم.
یکشنبه صبح هی آلارم بیداری رو نیم ساعت نیم ساعت شیفت میدادم. اصلا نمی تونستم بیدار شم. از 8 هم که خونه پشتی سر و صدای ساخت و سازش شروع شد. انقدر بی اعصاب بودم که. همش می گفتم من نمیخوام برم سرکار. سیگما هم دوستش قرار بود و نمیتونست منو ببره. منم دیگه جای پارک نداشتم و غصه م شده بود چجوری ماشین ببرم. حاضر شده بودم که یهو دوست سیگما زنگید که من حلیم مجید گرفته م و دم درتونم. واسه لاندا هم گرفتم. دیگه گفتیم بیاد بالا. خدا رو شکر خونه تمیز بود فقط یه کم حوله اینا رو مبل بود که تا برسه طبقه چهارم جمعش کردیم. اومد و با هم حلیم خوردیم. من دیگه خوش اخلاق شدم. بادکنکای سالگرد هم هنوز همون وسط بود و نیما بهمون تبریک گفت. بعدش چیزی که میخواست رو گرفت از سیگما و رفت و منم با سیگما رفتم سر کار. 10 رسیدم! کلاس داشتم. رفتم سر کلاس. ولی خسته طور و خواب بودم. عصری هم رفتم کلاس زبان. دیگه خسته شدم از کلاسه. دوس دارم زودتر تموم شه. رُسَم داره کشیده میشه. شب باز خسته رفتم خونه. شام خودمو خوردم و سیگما که اومد غذای اونم گرم کردم دادم بهش. سرم درد می کرد. یه قرص سرماخوردگی خوردم و 11 خوابیدم. بالاخره بعد از دو شب بد خوابیدن خوب خوابیدم.
دوشنبه صبح مثل آدم بیدار شدم و با ماشین خودم اومدم شرکت و دادم بشورتش. خیلی کار داشتم و یه سره داشتم بدو بدو می کردم. یه کم هم اضافه کار موندم و بعد آرایش کردم و رفتم ماشینو تحویل گرفتم و رفتم پارک آب و آتش. الهام هم داره میره از ایران و گودبای پارتیش بود. رفتیم ویونا پلاس، 6-7 نفر بودیم. خیلی این جمعمون رو دوست دارم. کلی گپ زدیم و بعدش خدافظی کردیم از رفتنیا. یکیشون که از ایران میره، دوتا پزشکا هم دارن میرن طرح. لحظه ناراحت کننده ای بود ولی گریه م نگرفت. دوستمو بردم مترو رسوندم و رفتم خونه. سیگما خونه بود. حالم گرفته بود. هم واسه دوستام و هم یه خبر بدی که تو شرکت شنیده بودم. 3-4 ماه پیش گفتم یه خبر خوبی شنیدم، قرار بود ماموریت خارج از کشور برم. ولی انقدر اوضاع کشور داغونه همه چیز ملغی شد و دیروز فهمیدم که کلا دیگه منتفیه. هر نوع سفری منتفیه فعلا... خیلی ضد حال خوردم. کلی هم گریه کردم. نه فقط واسه این. کلا هی داریم خبرای بد بیزینسی میشنویم. بعد دوباره بدخواب هم شدم و خوابم نمیبرد و تا 12.5 اینا داشتم گریه می کردم. سیگما گفت بیا فردا نریم سر کار. با این فکر یه ذره حالم بهتر شد و 1.5 خوابیدم. ولی خب هر جور حساب کردم دیدم نمیشه نیام سر کار.
و امروز یه کم دیرتر ولی 8.5
دیگه بیدار شدم و 10 اومدم سر کار. تو راه هم یه کم صحبتای رییس جمهور رو گوش
دادیم. ولی هیچی نمیشه. خانه از پای بست ویران است و الان شدیدا تو فاز افسردگی
ام! اما شما نباشید 
سلام سلام، من اومدم بعد از 3 روز تعطیلی رفرشینگ حسابی.
یادتونه که سه شنبه عصر قرار بود گلدونامون رو بیارن؟ آوردن. 6 تا باکس 25 تایی سفارش داده بودیم. همگی رفتیم لابی شرکت تحویلش گرفتیم و اومدیم بالا. کل طبقه دورمون جمع شده بودن گلامون رو ببینن. یه سری از بچه ها که چیدنشون رو دیوارای پارتیشن. چن نفرمون هم میخواستیم ببریم خونه که گلدوناشو عوض کنیم. حالا من کلاس زبان هم داشتم و کلی کتاب باید با خودم میبردم به اضافه کلی چیز دیگه. کیفم و دوتا ساک سنگین باهام بود و باکس این گل ها! تا به ماشین برسم دست نموند برام! گل ها رو گذاشتم تو صندوق عقب و رفتم کلاس. خیلی دوس دارم کلاس زبانمو. قشنگ چیزای جدید یاد میگیرم. تازه کلی هم سر کلاس حرف می زنم و وقتی میام بیرون دوس دارم هنوز به انگلیسی حرف زدن ادامه بدم. خلاصه تا 8.5 کلاس بودیم و بعد رفتم خونه. 9 رسیدم. سیگما نبود. مامانشو برده بود دکتر. منم واسه خودم شام خوردم و فیلم دیدم. سیگما اومد و شام خورد. با خودش رولت آورده بود. من خیلی خسته بودم و میخواستم بخوابم ولی سیگما گفت که باید اول رولت بخوریم. دیگه شیر قهوه درست کردم و با رولت خوردیم و خوابم پرید. تا نصف شب بیدار بودم و خیلی دیر خوابیدم. هر چی باشه شب سه روز تعطیلی بود، نباید زود میخوابیدم.
چهارشنبه 31 شهریور، روز عید قربان بود. 9.5 اینا بود که بیدار شدیم و سیگما گفت که نظرت چیه حلیم مجید بگیرم؟ گفتم اگه حال داری برو بگیر و رفت. منم یه کم دراز کشیدم ولی خوابم نبرد. وقتی سیگما اومد بلند شدم و دیدم اوه اوه، گردنم گرفته. اصلا نمیتونم به سمت چپ بیارمش. هر چی ماساژ دادیم خوب نشد. دیگه همونجوری کج کج حلیم خوردیم و چقدرم خوشمزه بود. جاتون خالی. بعد رو تخت دراز کشیدیم و یهو موبایلم زنگ خورد و دیجی کالا بود. پاوربانکو آورده بود. سیگما فهمید واسش یه چیزی خریدم دیگه. آهان نگفتم؟ من دیروز دیدم دیجی کالا پاوربانک سیلیکون پاور رو تخفیف شگفت انگیز زده با 80 تومن تخفیف. بعد سیلیکون پاور مارک خیلی خوبیه. من هاردشو داشتم. دیدم عالیه سفارش دادم. بعد شب قبلش به سیگما گفته بودم که پاوربانک 300 شده و خودشم گفته بود که نگیر. وقتی سه شنبه سفارش دادم، بهم پی ام داد که یادته میخواستی برام کفش گراد بگیری؟ بگیر. منم نمیخواستم لو بره ولی گفتم باشه بریم بگیرم. (قبلا یه سری بن گراد خریده بودم از کسی) خلاصه اون موقع رفتم سریع پایین تحویل گرفتم و بردم تو اتاق قایمش کردم. هی میپرسید چی گرفتی برام؟ منم لو نمیدادم. بعد دیگه رفتم سراغ آشپزخونه که افتضاح بود. 3 روز همش شبا دیر رفته بودم خونه و همه ظرفا مونده بود. همه رو چیدم تو ماشین. لباسا رو هم ریختم ماشین شست ولی گردن کج نتونستم پهن کنم و سیگما کرد. اتاقا رو هم مرتب کردم. بعد هم نشستم پای بساط گل کاری. بعضی از گلدون کاکتوسا رو عوض کردم و کلی خاک بازی کردم. سیگما هم داشت گلدون کریستال منو میشست (گفت این خطریه، بذار خودم زود بشورمش) بعد پایه ش از خودش جدا شد و خودش فرود اومد تو سینک و یه گوشه ش لب پر شد! پایه اش هم جدا شد! شت! البته تقصیر اون نبود. ولی ضد حال بود دیگه. ظهر کلی با هم گپ زدیم و گردنمو بستم و گرم کردم و خوابیدیم. عصری که بیدار شدم هنوز درد می کرد گردنم. رفتم دوش آب گرم گرفتم، یه ذره بهتر شد ولی نه زیاد. هنوز کج بودم. آرایش کردم و رفتیم خونه سیگماینا. همونجوری کج کج. کلی نشستیم و با بچه هم نمیتونستم بازی کنم زیاد. بعد از شام رفتم یه کم رو تخت سیگما دراز کشیدم. نینی هم هی میومد برام کرم میمالید به گردنم. کرم مرطوب کننده! دیگه این طرف گردنم هم درد گرفته بود. خیلی خسته بودم. گوشت قربونی مامانبزرگ و خاله سیگما رو هم بهمون دادن. شب سر راه رفتیم از داروخونه به سفارش دوستام، قرص باکلوفن و پماد دیکلوفناک گرفتیم و استفاده کردم و خوابیدم.
پنج شنبه 1 شهریور، 10.5 اینا
بیدار شدم. بهتر بود گردنم. ولی عادی نشده بود. صبحونه درست کردم و خوردیم. ساعت 1
پاشدیم بریم خرید. من یه انگشتر دولاین تو پیج الی گالری دیده بودم و پسندیده
بودم. یه بارم که رفته بودم پالادیوم دستم کرده بود که هم سایزم نداشت و هم اینکه
رزگلد بود ولی من طلایی میخواستم چون دوتا انگشتر رزگلد داشتم که به عنوان حلقه
استفاده کنم. ولی طلایی مدل حلقه طور نداشتم. خلاصه قرار بود کادوی سالگرد ازدواجم
این بشه. شعب الی رو سرچ کردیم و تک تک بهشون زنگ زدیم که ببینیم کدومشون دارن که
آخر تصمیم گرفتیم بریم شعبه کوروش. رفتیم و از اون انگشتر طلاییشو داشت که کوچیک
هم بود و تقریبا سایز دستم. البته باید یه کم چسب میزدم باز تا تنگ بشه. خلاصه
خریدیم و بعد رفتیم سوار ماشین شدیم که بریم گراد فاطمی. سر راه یه دفتر فنی دیدیم
و سیگما رفت صورتحسابای ساختمون رو پرینت کرد که تحویل مدیر ساختمون جدید بدیم. استعفا
داد از مدیر ساختمون بودن. کلا که بخاطر کارای خودش اصلا وقت نداره، کارای ساختمون
دیگه قوز بالاقوز بود! سوار که شد از دم یه مغازه رد شدیم که من از کاغذکادوهاش
خوشم اومد و دور زدیم برگشتیم که برم بخرم. دیدم عه چقدر چیزمیز تزیینی داره. گفتم
واسه سالگرد ازدواج چی داری؟ بادکنکای خوشگل داشت. با گاز هلیوم پرش کرد و دوتا
شمع سبیل و لب هم خریدم و کلی کاغذ کادو. با اونا رفتم سوار ماشین شدم و کلی ذوق
کرد سیگما. بعدش رفتیم گراد. کفشاش رو نپسندیدیم و به جاش یه کت تک اسپرت چارخونه
پسندیدیم که خیلی به سیگما میومد. بعدشم کیف پولاشو دیدیم که چقدر خوشگل بود. قرار
بود روز مرد (که فروردین بود) واسه سیگما کیف پول بگیرم که هنوز نتونسته بودیم.
دیگه دیدیم کیفاش خوشگله و خریدیم. قرار شد کیفه کادوی روز مرد گذشته ش باشه، کت
کادوی تولد آینده ش باشه و اون چیزی هم که دیجی آورده بود کادوی سالگرد ازدواج.
بعدش خواستیم بریم دکتر آرین پیتزا بخوریم که بسته بود و گفتن عصر باز میشه. به
جاش رفتیم میخوش میدون سلماس و دوتا پیتزا قارچ و گوشت و پپرونی گرفتیم. پنج تا
تیکه هم زیاد اومد که جعبه گرفتیم ببریم خونه. تو همه این فرآیندا گردن من کج بود.
از میخوش که اومدیم بیرون رفتیم قنادی شهرزاد که خامه قنادی بخرم. خامه های شهرزاد
خیلی خوشمزه س. سبکه. گفت طول میکشه آماده بشه. سیگما گفت میخوای کیک آماده
بگیریم؟ گفتم نه، میخوام خودم تزیینش کنم
تو این فاصله یه جعبه کوچیک چیزکیک
خرید سیگما. خامه آماده شد و رفتیم سمت خونه. دوستام بهم گفته بودن گردن دردت
طولانی شده و دیگه برو آمپول بزن. رفتیم درمانگاه که داروخونه ش بدون نسخه آمپول
نداد و رفتم دکتر ویزیت شدم. واسم سه تا آمپول نوشت. مسکن و شل کننده عضلات. همه
رو زدم و نابود شدم. خیلی درد داشت بعد از آمپول. رفتیم خونه و مثل چی خوابم میومد
ولی نخوابیدم و یه لیست خرید به سیگما دادم که واسه کیک خرید کنه و یه کم دراز
کشیدم و بعد پاشدم رفتم سراغ کیک. با دستور اشرف سلطانی کیک اسفنجی درست کردم. تو
قالب گرد. بعدشم تو اپ ماهدخت یه تزیین کیک دیده بودم که پروانه درست می کرد با
کیک، همونو خواستم درست کنم که دیدم رنگ خوراکی ندارم. سیگما رفت خرید و من خامه
رو آماده کردم و شروع کردیم به تزیین. پروانه م خوشگل شد. دوسش دارم. کیک رو
گذاشتم تو یخچال و بادکنک سبیل و لب پارسالی رو دادم سیگما باد کنه و ریسه هم دادم
که بزنه و خودم رفتم تو اتاق که پاوربانکشو کادو کنم با کاغذ کادوهای جدیدم. شبیه
پیرهن مردونه کادوش کردم. اینم باز از ماهدخت یاد گرفتم. یعنی سرویس کردم اپش رو
انقدر ویدیوهاش رو دیدم و کاندید کردم و حتی استفاده کردم. خیلی خوشگل شد. اومدم
بیرون و تقدیمش کردم به سیگما. خیلی حال کرد وقتی دیدش. البته نذاشتم بازش کنه.
اون رفت حمام و من هم حاضر شدم. آرایش حسابی کردم و موهامو اتو کشیدم. بعد هم یه
پیراهن سفید نو داشتم که مامان سیگما از ترکیه برام سوغاتی آورده بود. همونو
پوشیدم. سفید و نقره ایه. کفش نقره ای هم داشتم و باهاش پوشیدم. یه گل سر سفید هم
زدم و سیگما هم حاضر شد و دوربین رو حاضر کردیم و آهنگ گذاشتم و کلی رقصیدیم و
فیلم گرفتیم. بعدشم کلی عکس انداختیم و کادوهای هم رو دادیم. خیلی ذوق کرد از
اینکه پاوربانک براش گرفته بودم. اونم مارکی که قبولش داره. منم که با انگشترم حال
کردم. بعدشم شیر قهوه درست کردم و با کیکمون خوردیم و خاطره سازی کردیم. شب هم دیر
خوابیدیم.
جمعه 2 شهریور، دقیقا 2 سال از روز عروسیمون گذشت. ساعت 10 بیدار شدیم و همونجا هی فیدیلیو رو زیر و رو کردیم که ببینیم نهار کجا بریم که هم جدید باشه هم غذاشو دوس داشته باشیم. رستوران کاپیتان رو انتخاب کردیم و از روی منوش هم غذامونو انتخاب کردیم و و واسه ساعت 1.5 رزروش کردیم. مامان سیگما یه اس ام اس قشنگ تبریک بهم داده بود. آشپزخونه دوباره منفجر شده بود با کیک پزی من. ظرفای توی ماشین رو درآوردم و باز ظرف چیدم توش. سیگما سرویس ها رو شست و منم آشپزخونه رو تمیز کردم. بعدشم حاضر شدم و رفتیم پاسداران. کافه رستوران کاپیتان بسی خوشگل بود. کباب ترش و لابستر سفارش دادیم! من تا حالا خرچنگ نخورده بودم. گفتم یه بار بگیریم ببینیم چیه. اصلا دوسش نداشتم. مثل ماهی بود تازه خامش! البته پخته بود ولی خیلی بد بود. کلی هم سس شیرین و اینا داشت که بوی زهم نده مثلا! اصلا دوسش نداشتم. خیلی هم گرون بود لعنتی. تازه کباب ترشش رو هم زیاد دوست نداشتم. اونم بوی گوشتش خیلی معلوم بود. تازه من حساس نیستم به بوی گوشت ولی اینجوری بود. البته کباب ترشه صد درجه بهتر بود. البته من همه اینا رو به سیگما نگفتم. فقط حال نکردیم زیاد. همین. بعدش دیگه برگشتیم خونه و من بی نهایت خواب بودم. بیهوش شدم و سه ساعت بعد با زنگ تلفن بیدار شدم. مامان بود. باز بهم تبریک گفت و همه ییلاق دور هم بودن. ولی حسودیم نشد. اینجا بیشتر خوش گذشت بهم. دیگه گوشت قربونی رو از ظهر گذاشته بودم بیرون و یخش آب شده بود و رفتم وایستادم به غذا پختن. به سیگما گفتم زودپز رو بیاره پایین تا سعی کنیم باهاش کار کنیم. یه بار همون دو سال پیشا باهاش غذا پخته بودم که خیلی بد بود. هم آب غذام زیاد بود، هم کلی بخار ازش با فشار بیرون اومده بود و همه جا رو به گند کشیده بود. طرز کار باهاشو سرچ کردم و استفاده کردم. خیلی خوب بود. نیم ساعته گوشت پخت و نرم نرم شد. حال داد. بعد با سیگما یه سر و سامونی به کیسه هایی که دو ساله کنار یخچال نگه داشتم دادیم و یه عالمه ش رو ریختیم دور. شیر قهوه با بقیه کیک پروانه ای خوردیم و بعدش من رفتم حمام. اون چنتا پیتزا رو گرم کردم و با شربت آبلیمو خوردیم. بعدشم غذاهای فردامونو آماده کردم و لباسای رو بند رو تا کردم و گذاشتم سر جاهاشون و سیگما هم مانتوهای منو اتو کرد. لاکم رو پاک کردم و لاک جدید زدم و دیگه آماده خواب شدم. خیلی سخت خوابم برد و صدبار بیدار شدم. بد خوابیدم ولی صبح خسته نبودم.
شنبه 3 شهریور، صبح 6.5 پاشدم که زود بیام شرکت که عصر بتونم برم خونه مامی. میخواستم دوشنبه برم ولی دوشنبه دوستم الهام که داره از ایران میره دعوتمون کرده کافی شاپ و نمیتونم برم خونه مامی. اینه که امروز اگه بشه میرم. ماشین رو نزدیک شرکت پارک کردم و اومدم. اول صبحه و خلوت. یه کم کارا رو کردم و بعد اینا رو نوشتم. پست کنم و برم دنبال بقیه کارها که شرکت داره شلوغ میشه.
سلام دوستان، خوبین؟
شنبه عصر که رفتم خونه کلی کار داشتم. 3 سری لباس شستم و پهن کردم. دوش گرفتم و پلو درست کردم واسه فردامون و بعد هم گوشت چرخ کرده سرخ شده آماده داشتم که توش 3 تا تخم مرغ شکوندم و شام خوردیم. وسایل یوگا و کلاس زبانم رو آماده کردم و شب سیگما باید میرفت جلسه ساختمون و من از 9.5 رفتم تو تخت تا 10.5 خوابیدم. خیلی هم زود، خیلی هم عالی
یکشنبه 6.5 صبح بیدار شدم. بالاخره کم خوابی مفرط نداشتم. ماشین خودم بنزین نداشت و با ماشین سیگما رفتم شرکت. بردم دم کلاس زبان پارک کنم که اصلا جا نبود و رفتم دورتر و یه جای خط کشی شده بود. آقای جلویی تقریبا از خط خودش زده بود بیرون و پشت هم سطل زباله بود. ماشین جا میشد ولی پارک کردنش سخت بود. به آقاهه گفتم یه کم برو جلوتر که من پارک کنم و بعد برگرد عقب. گفت نه من تو خط خودمم. گفتم خب خطت نیم متر جلوتر هم جا داره، بعدشم که من پارک کردم دوباره برگرد عقب. گفت نه!!! مردک زبون نفهم! منم خودم با چند فرمون اضافه تر پارک کردم و تو دلم بهش فحش دادم! شعور ندارن بعضیا. دیگه با یه اعصاب خورد رفتم یوگا و اولاش هی حرص میخوردم هنوز ولی کم کم بهتر شدم. بعدشم رفتم شرکت و کارا رو انجام دادم و رفتم کلاس شرکت. عصری کلاس زبان داشتم و تقریبا همه تکالیفمو انجام داده بودم. قیمت امتحان آیلتس از 1200 شده 2800!!! خیلی افتضاحه. خب من دیگه امتحانشو نمیدم. بقیه بچه ها میخوان برن و مجبورن امتحان بدن دیگه. هییی. کلاس خوب بود. تا 8.5 سر کلاس بودیم و بعد رفتم خونه. واسه خودم یه کم غذا گرم کردم و سریال پدر دیدم و شام خوردم. سیگما 9.5 اینا اومد. شامشو خودش گرم کرد. من خیلی عنق بودم و خسته و بی حوصله. یه کم حرف زدیم و زود رفتم خوابیدم.
دوشنبه هم باز 6.5 بیدار شدم و رفتم سر کار. جلوی در شرکت جاپارک بود و پارک کردم! خیلی حال داد. میزکارم خیلی کثیف شده بود. با شیشه شور؟ و دستمال افتادم به جون میزم و سابیدمش. حسابی خونه تکونی کردم. عکسشم گذاشتم اینستا. بعدشم کارا رو انجام دادم و عصری با گیلی رفتم خونه ماماینا. مامان تنها بود. قرار بود بتااینا شب برن سیرک. به منم گفته بود بیا ولی حال نداشتم برم. گفتم قبل رفتم جوجه هاتو بیار من ببینمشون. آخه آخر هفته همه میرن ییلاق و ما نمیریم. دلم تنگ میشد واسشون. آوردشون و کپلک سه ماهش تموم شد. حالا میتونه غلت بزنه ولی دستش زیرش گیر می کنه. خیلی فینگیلیه. دیگه اونا زود رفتن و من لم دادم واسه خودم و بابا هم اومد از ییلاق و گپ زدیم همگی و بعد شام خوردیم و مامان یه ربع به 10 شب وقت دکتر داشت و تو مسیر من بود. من بردم رسوندمش و خودم رفتم خونه و بابا رفت دنبال مامان. منم رفتم خونه شام سیگما رو دادم و بعد کلی گپ زدیم و خوش گذشت و من 11 خوابیدم.
امروز سه شنبه، صبح باز 6.5 پاشدم و رفتم یوگا. عالی بود و حال داد. بعد هم اومدم شرکت. یکی از بچه ها یه باکس 25 تایی گلدون کوچولوی کاکتوس از اینستا سفارش داده بود دیروز و هممون دلمون خواست. بهش سفارش دادیم. قراره امروز بیارن. ذوق دارم الان. کلیشو که میذارم دور میزم، هر چی هم اضافه بیاد میبرم خونه. باشد که خوشگلش کنیم.
جمعه سالگرد ازدواجمونه. سه روز تعطیلی چون سیگما کار داشت موندیم خونه و با بقیه نرفتیم ییلاق. کلا حدود یک ماهه که ییلاق نرفتم. حالا باید یه برنامه بچینم واسه سالگرد ازدواج. هیچ وقت دیگه انقدر وقتمون باز نیست که بشه جشن خوشگل گرفت. البته کلا که اهل پارتی اینا نیستیم و جشن دونفره میگیریم. نمیدونم چی کارا بکنم که هم متفاوت باشه و هم خوشگل. احتمالا کیک رو خودم درست کنم و تزیینش کنم. کادو میخواستم پاوربانک واسه سیگما بگیرم، ولی اونی که پارسال 100 تومن بود، شده 300. دیگه دلم نیومد. حالا چنتا جایگزین دیگه دارم ببینم کدوم میشه. کلی چیز میز ندارم هنوز. باید برم خرید و خونه رو تزیین هم بکنم. امسال دیگه فکر نکنم بخوام سورپرایز کنم. شاید با هم تزیین کنیم. نظری ندارید که چه کنم واسه تزیینات؟
خب تو یه پست قرار بود اپلیکیشن های خوبی که استفاده می کنم رو معرفی کنم و این همون پُسته. اینجا اپلیکیشن های ایرانی ای که خیلی به دردم میخورن رو معرفی می کنم:
1) فون پی: با این اپ می تونید کرایه تاکسیتون رو خیلی راحت پرداخت کنید. تاکسی هایی که با این اپ قرارداد دارن (و تعدادشون کم هم نیست)، یه کارت های آبی رنگی زدن به در و دیوارشون! که یه بارکدی داره و این اپ خیلی سریع بارکده رو شناسایی می کنه و اسم راننده رو میاره و مقدار کرایه و سریع میتونید پرداخت رو انجام بدید (البته به شرطی که شارژش کرده باشید، نکرده باشید هم سریع صفحه بانک باز میشه.) خیلی به درد وقتایی که پول خورد ندارید میخوره. اپ عزیز دل منه!
2) ماهدخت: اپ دومیه که خیلی دوسش دارم. پر از ایده های خوشگل و آموزشای باحاله. واسه وقت گذرونیام خیلی بهتر از اینستاست حتی. سه دسته داره واسه دخترا، خانما و مادرا. من که از همش استفاده می کنم. مادرا رو هم در نقش خاله استفاده می کنم. ایده های باحالی داره. چون تو بازار نیست لینک دانلودشو اینجا میذارم واسه کسایی که میخوان.
http://mahdokht-app.ir/download
3) اپ های تاکسی هم که دیگه معرف حضور همتون هستن. اسنپ و تپسی و دینگ و کارپینو
4) اپ های سفارش غذا مثل اسنپ فود، ریحون، چنگال و دلینو هم خوبن، گاهی تخفیفای خوبی میذارن واسه سفارش، به درد میخورن.
5) اپ پیدو رو که قبلا معرفی کرده بودم واسه آوردن بنزین در محل که فعلا فقط تو بخشی از تهران قابل استفاده س، ولی زود همه گیر میشه
6) اپ فیدیبو و طاقچه که بوک ریدر هستن و میتونید پی دی اف کتاب ها رو با قیمت خیلی کمتر خریداری کنید و با تبلت، گوشی یا کامپیوتر بخونیدشون
7) اپ ایران صدا که کلی کتاب صوتی داره
8) اپ آپ: واسه کارت به کارت و پرداخت قبوض و اینا دوست محبوبمه.
9) اپ همراه من (یا ایرانسل من) هم واسه مدیریت قبض و چیزای دیگه ی سیم کارتم.
10) بازم چیزی یادم بیاد میام اضافه می کنم.
سلام. صبح اولین روز هفتتون بخیر. وای که چقدر شنبه ها سر کار اومدن سخته. خدا قوت پهلوونا! امروز اصلا دلم نمیخواست بیام شرکت. کل راه رو غر زدم. دیشب قبل خواب هم همش نق نق می کردم! حالا خوبه این هفته یه روزش تعطیله. به این هوا خودمو راضی کردم بیام شرکت.
خب بریم سر تعریفیا. چهارشنبه
ماشین داشتم و راحت رفتم خونه. سعی کردم بخوابم ولی خوابم نبرد. رفتم حمام و بعد
هم حاضر شدم و رفتم خونه مامان سیگما. خود سیگما هم قبل از من اومده بود. نینیشون
لخت بود و هر کار میکردن لباس نمی پوشید. من که رسیدم بردمش تو اتاق و به هوای
اینکه خودمم دارم لباس میپوشم گولش زدم و لباس تنش کردم.
کلا با من خیلی
خوبه. بعد اومدیم پیش بقیه نشستیم و داشت کارتون میدید. تو کارتونش یه ماهی صورتی
بنفش بود که آرایش هم داشت و رژ بنفش، یهو گفت این لانداجانه
نه که من عاشق صورتی و بنفشم و
کلی لباس این رنگیا دارم، بچه هم فهمیده دیگه
خوب بود اون شب، خوش گذشت. شام
هم ته چین مرغ داشتن. عاشق ته چین های مادرشوهرم. تو فرصتی که اونا سریال جم
میدیدن، با دوستام صبحونه فردا رو هماهنگ کردیم و شب خونه و لالا.
پنج شنبه 25ام، 8 بیدار شدم و حاضر
شدم و ساعت 9 جلوی در بارولا پارک کردم. 5 نفر بودیم با یه بچه فینقیلی. صبحونه
بارولا خیلی خوب بود فقط یه نمه گرون بود! 76 تومن شد نفری. بوفه آزاد و تا
میتونستیم خوردیم. تا 12 ظهر اونجا بودیم و تا خرتناق خوردیم! در این حد که من تا
11 شب حتی یه میوه یا یه شکلات هم نتونستم بخورم دیگه. البته 11 شب حسابی شام
خوردم! 12 دو نفر از بچه ها رفتن و ما 3 نفر دیگه یه کم نشستیم و دوستم که تازه مهر و شماره نظام پزشکیش رو گرفته واسم اولین نسخه عمر پزشکیش رو نوشت و بعد رفتیم پالادیوم گردی و از
شهرکتاب ماژیک خریدیم. تو شهرکتاب غرق میشه آدم بسکه عالیه. یعنی هی جلوی خودمو
گرفتم که چرت و پرت نخرم! آقا چقدر قیمتا گرون شده. رفتیم ال سی وای کی کی، رسما
هیچی نمیشد خرید ازش بسکه گرون شده بود. قدرت خریدمون 0 شده دیگه L هی. دیگه ساعت 2 از هم خدافظی کردیم
و هر کی رفت سی خودش. من با ماشین سیگما بودم چون گیلی هنوز تعمیرگاهه. قاب عکس
50*70 عروسیمون رو هم بالاخره داشتم میبردم واسه مامان. عکس دسته جمعی همه خانواده
تو عروسی من سر سفره عقد. فقط تتا کوچولو نیست تو عکسمون. رسیدم و مامان همون موقع
زدش به دیوار. بعد یه کم حرف زدیم و خوابیدیم. عصری هم عصرونه خوردیم و ساعت 8 بتا
اینا اومدن و با دختراش بازی کردم. دوست تیلدا هم اومد و اونا مشغول بازی شدن و من
با خیال راحت تتا رو قورت دادم. صداش درنمیاد فینگیلی لپو. بعدش هم سیگما و داداشینا
اومدن و کاپا رفت با بچه ها بازی کردن که از سرسره افتاد و نمیدونم پاش به کجا گیر
کرد که خون اومد! بچه کلی گریه کرد ولی بعد دیگه بیخیال شد و بازی کرد. دختر
همسایه هم رفت خونشون و ما شام خوردیم و با تتا بازی کردیم. سیگما هم ماشینمو
گرفته بود از نمایندگی. قرار شد من شب همونجا بخوابم و سیگما برگرده خونه. اونا
رفتن و منم ساعت 2 اینا خوابیدم. هفته ای یه شب مجردی خوابیدن خیلی حال میده. تا
دیروقت با گوشیت تو تخت ور بری و حتی چراغ اتاق روشن باشه و کتاب بخونی و واسه
خودت هی وول بخوری تو تخت. عالیه 
جمعه 26ام، قرار بود صبح با بتا و
مامان بریم استخر روباز پارک بانوان. زنگ زدم که ببینم میشه بریم که گفت خیلی
شلوغه ولی بیاین. رفتم بلیط تخفیفانشو بخرم که تموم شده بود. دیگه هی با بتا بررسی
کردیم که کجا بریم و بعد از 2 ساعت تصمیم گرفتیم بریم استخر روبسته دم خونه
بتاینا. دوماه پیش بتا، تیلدا رو کلاس شنا نوشته بود و اونم 4-5 جلسه با بازوبند
رفته بود، ولی وقتی که بازوبند رو برداشتن و قرار بوده شنا کنه، متنفر شده از شنا
و دیگه همش میگفت من نمیام استخر. بالاخره به هوای استخر کودکان راضی شده بود که
با ما بیاد. اونجا خوشحال شد که پاش میرسه به زمین و بعد هم با بازوبند بردیمش تو
بخش کم عمق و نوبتی یکیمون کنارش میموند و بقیه میرفتیم شنا و بالاخره خوشش اومد.
ولی با بازوبند دیگه. شنا دوس نداره هنوز. ما هم بیخیال شدیم. تازه 4 سالشه، حالا
وقت داره یاد بگیره. یه چیپس و پنیر ویژه و چای و بیسکوییت هم خوردیم که خدای
نکرده کالری نسوزونده باشیم
بعدشم واسه نهار رفتیم خونه بتاینا. داماد تتا
کوچولو رو نگه داشته بود این دو ساعت. نهار قرمه سبزی خوردیم و من کلی تتاداری
کردم. بعد هم یه کم چرت زدیم که سیگما زنگید که کاراش تموم شده و گفت بیا بریم
تفریح. بلیط سینما فیلم هزارپا رزرو کرد و من بدیو بدیو مامان رو بردم خونشون
رسوندم و وسایل خودم رو هم برداشتم و تازیدم تا خونه. ترافیک هم بود لعنتی و من
دیرم شده بود. سریع رسیدم خونه و وسایلم رو گذاشتم و با سیگما رفتیم سینما. سانس
ساعت 7 بود و ما 7-8 دقیقه دیر رسیدیم ولی شانس آوردیم که هنوز شروع نشده بود.
خیلی خندیدیم با فیلمش. من کلا سخت میخندم ولی این خنده دار بود. البته بی ادبی هم
بود. ولی خیلی خندیدیم. بعد از فیلم بنده دستشویی داشتم شدید ولی خیلی شلوغ بود و
نرفتم. همه کلیدهای سیگما تو کیف من بود و من کیفم رو دادم سیگما که خودش سوییچ
ماشین رو پیدا کنه. 6-7 تا دسته کلید از کیفم درآورد ولی سوییچ توش نبود. مردیم از
خنده. یعنی یه کلیدایی درمیاورد که اصلا نمیدونستم چنین چیزایی هم دارم. حالا فکر
کنید دستشویی هم داشته باشید و انقدر بخندید. رسما داشتم میمردم. دیگه دوییدیم تا
رستوران. رفتیم جنارو. به سیگما گفتم یه غذا بیشتر نگیره و خودم رفتم دسشویی.
آخیش. یه پاستا تورینو گرفته بود و یه نون سیر! بسی تورینوش رو دوس دارم. بعد
رفتیم خونه و من نهارای فردامونو آماده کردم و وسایل فردا و آماده خواب شدیم. کلی
گپ زدیم و 12 خوابیدیم. این جمعه هم خوش گذشت. جمعه بعدی هم سالگرد ازدواجمونه.
ببینم چه گلی میتونم بزنم به سرمون