این روزها

آقا به محض اینکه 36 ساله شدم، احساس پیری اومد سراغم! به طرز عجیبی. انقدر هی گفتن سن باروری زنان تا 35 ساله و ال و بل، به محض اینکه دیگه 35 رو رد کردم، احساس پیری کردم. چشمام که ضعیف شد عجیبا غریبا! قبلا چشم عقاب رو داشتما، الان چیزای ریز رو نمیتونم بخونم. میگم باید برم عینک بگیرم، دلتا ناراحت میشه. 

با کنار گذاشتن سبک زندگی سالمی که یه سال داشتمش، وزنم هم داره میره بالا خورد خورد. از اول جنگ تا الان 3 کیلو چاق شدم! چرا آخه!!!! 

این روزا درگیر انتخاب مدرسه برای پیش دبستانی دلتا ام. مدرسه یا مهد! مساله این است. اول اسمش رو دولتی نوشته بودم، البته که پیش دبستانی کلا خیلی دولتی نیست. ولی خب توی مدرسه دولتی برگزار میشد و هزینه ش خیلی خیلی کمتر از غیرانتفاعی بود. بعد یه سری خبر دراومد که مدارس قراره غیرحضوری بشن به خاطر کمبود منابع انرژی، گفتم این هنوز نرفته، آنلاین میشه که. رفتم کنسل کردم ثبت نامش رو. گفتم یه جایی بنویسمش که عادت کنه به مدرسه رفتن، وگرنه سال اول داستان خواهیم داشت. حالا اون رو کنسل کردم و موندم که کجا بنویسمش، مدرسه غیرانتفاعی یا مهد. همه هم که ماشالله گرووون. سیگما میگه تو همین مهدی که الان داره میره بنویسیمش، هم عادت داره و دوباره جای جدید نمیخواد بره، هم اینکه بیشترش هم به زبان انگلیسیه و یه چیزی یاد میگیره. وگرنه که عددا و مداد دست گرفتن و اینا رو بلده. پیش دبستانی قرار نیست چیز خاصی بهش اضافه کنه. حالا موندیم خلاصه. 

یعنی از پارسال تا الان تو هر لحظه م احساس بلاتکلیفی دارم. قبلا قشنگ تصمیم میگرفتم کارام رو انجام میدادم. (به جز مساله مهاجرت البته!) ولی الان تو هر تصمیم کوچیکی هم میمونم. مهمترین دغدغه م هم جنگه! 

نوتایتل مرداد 1405

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

مهمونی ها

خب من اخلاقی که آدم عادی نشدم، ولی سعی می کنم روزمره رو زندگی کنم و کمتر به بدبختیا فکر کنم. دلتا چه گناهی کرده که مامانش بی اعصاب باشه همش؟ داغونم قشنگ، واقعا برگشتم به قبل از مصرف فلوکستین. تقریبا هر روز دارم دعواش می کنم یا رفتار نامناسبی نشون میدم. آخه دوز فلوکستین رو کم کرده بودم از 20 رسونده بودم به 10. اولش همه چی خوب بود تا اینکه دکتر زنان یه کیست دید و برام ال دی شروع کرد. نگم با ال دی چقدرررر بی اعصاب می شم. اصلا دست خودم نیست. مودم شدیدا پایینه و اعصابم داغون! هر روز میشینم کلی با خودم حرف میزنم که امروز رو رعایت کنم، ولی فقط تا وقتی شرکتم جواب میده. میرم که خونه و یه ذره دلتا بدقلق بازی درمیاره دوباره همه چی شروع میشه! 

آتش بس که شد ما هنوز دورکاری داشتیم، بعد اینجوری شدم که دوستام رو بعد از 5 سال دعوت کنم. آخرین بار وقتی دلتا 8 ماهه بود، برای دیدن دلتا اومده بودن خونمون. اون موقع 14-15 نفر بودیم، اما کم کم خیلیا از ایران رفتن و الان شدیم 9 نفر. البته یه چنتا بچه کوچولو بهمون اضافه شده. دیگه گفتم خونه جدید و وقت هم که دارم، مهمونی بگیرم. مهمونی به دلایل مختلف انقدر عقب افتاد که دیگه دورکاریای ما تموم شد و مجبور شدم دو روز مرخصی بگیرم برای مهمونی. حالا همه غذاها رو هم از بیرون گرفته بودما، تمیزکار هم داشتم، ولی با این حال نمیرسیدم. مهمونیم 5شنبه بود، دوشنبه خاله ی سیگما زنگ زد که ما جمعه عصر بیایم برای دیدن خونه تون. منم از خدا خواسته که هم خونه تمیزه و هم میوه و غذا اینا هم هست، اصرار کردم که برای شام بیان. دوتا خاله های سیگما، دیگه مامان و خواهر و مامانبزرگ سیگما رو هم دعوت کردم که یه مهمونی کلی بشه. یکی از خاله ها رو هم خیلی وقت بود دعوت نکرده بودم. شاید قبل از کرونا. خخخ. دیگه گفتم با یه تیر چند نشون بزنم. برای مهمونی میخواستم لازانیا و ته چین مرغ درست کنم. دو سه تا چیز هم از بیرون بگیرم که یهو بیشتر شد. سوسیس بندری فارسی و کشک بادمجون هانی و دلمه بادمجون و سالاد ماکارونی هم از یه جا دیگه گرفتم. خیلی زیاد شد منو. ولی گفتم دوتا مهمونیه، خوبه، بیشتر باشه بیشتر میمونه. خخخ. سه شنبه گفتم تمیزکار اومد. آقا من از وقتی که جارو رباتیک گرفتم اصلا زندگیم از این رو به اون رو شده. انقدر که خوبه. هفته ای 2 روز اینا میزنم کل خونه رو جارو میزنه. هفته ای یه روز هم تی میزنه. قشنگ خونه تمیزه همش. دیگه به تمیزکار گفتم تی و جارو نزنه و فقط گردگیری و تمیزکردن گاز و سینک اینا. خلاصه مهمونی اول برگزار شد و بسی هم خوب بود. دوستام رو بعد از مدت طولانی دیدم. فکر کنم آخرین بار شهریور قبلی بود که دیده بودیم هم رو. دلتا هم اولین بار به عنوان بچه بزرگه ی گروه بود و دوتا نینی کوچیکتر دیگه رو هندل می کرد. یکیشون رفته بود رو مخش و با یکیشون خیلی اوکی بود. چالشاشون بامزه بود. دیگه مهمونی اول که تموم شد من ولو شدم. 12 ساعت خوابیدم از بس که سرپا بودم روز قبلش. مهمونی دوم هم جمعه شب بود. کارام به نسبت خیلی کمتر بود. ولی خب شب دوم قرار شد برنج و کباب هم اضافه بشه چون تعداد مهمونا بیشتر بود. دیگه با اعتماد به نفس 10 پیمونه برنج آبکش پختم، کاری که نمی کنم معمولا. تا 7-8 نفر رو تو پلوپز میپزم راحت. ولی خیلی خوب شد برنجه، ته دیگ نونی خفنی هم درست شد. دیگه بعدشم تقریبا همه غذاها رو دادم بردن و حسابی تشکر کردن. مهمونیا خوب برگزار شد ولی هنوز خونه بعد از مهمونی جمع نشده! از بس که در طول هفته خونه نیستم. تا عصر که سر کارم، بعدشم در خدمت دلتا خانوم برای رفتن به کلاس اسکیت یا بازی درمانی. رسما هر روز عصرم پره. شب دیگه جنازه م میرسه خونه. 

ولی یه نفس راحت کشیدم، دوتا مهمونی ای که رو دوشم بود برگزار شد و تموم شد. آخیش. 

حال و هوای دلتا

خب من قول داده بودم که بیام یه کم از دلتا و حال و اوضاع این چند وقت بگم. 

خب اگه یادتون باشه دلتا روز اول جنگ با صحنه های جالبی مواجه نشد. توی دبستان تیلداینا بودیم که صدای بمب اومد و همه جیغ میزدن و گریه می کردن و خاطره بدی شد برای بچه ها. بعد از اون هم دلتا کاملا در جریان جنگ بود و خبرا رو دنبال می کرد! من و سیگما خیلی سعی می کردیم که چیزی نشنوه و تحریف می کردیم خبرا رو براش، ولی خب بقیه تو ییلاق خیلی براشون مهم نبود و همه خبرا بلند اعلام میشد و دائما هم همه در حال اظهار نظر بودن. و نتیجه این شد که دلتا اضطراب شدیدی رو تجربه کرد. جوری شده که قشنگ تحلیل میکرد. یه بار تو دوران آتش بس که چسبیده بود بهم و حاضر نمیشد هیچ کلاسی بره، داشتم بهش می گفتم که تو هرجایی باشی من سریع میام دنبالت همیشه و همه مراقبتن و اینا. گفت اگه بمب بخوره چی؟! گفتم نه مامان، دیگه تموم شد همه چی. ایران و آمریکا آشتی کردن. گفت چی؟! من جای پزشکیان بودم هیچ وقت با ترامپ آشتی نمی کردم  تحلیلگر سیاسی خونه ما با تم قوی ملی گرایی. خلاصه کلی طول کشید تا ما به کمک کلاسای بازی درمانی و البته کلاس اسکیت، بتونیم دخترک رو یه کم به حالت نرمال برگردونیم. دو ماه بیشتر طول کشید. اینجوری بود که چون خونه هم جدید بود، دلتا اصلا نه تو اتاق خودش می رفت، نه سرویس میرفت، نه هیچی. البته هنوزم کمی اونجوری هست. اگه بره تو اتاق خودش کل مدت رو با من بلند بلند صحبت می کنه که اونجا احساس تنهایی نکنه! ولی دیگه سرویس بهداشتی رو میره خودش تنهایی! بعد اینا تازه کوچکترین آسیبای جنگه. اون بچه هایی که خرابی و از دست دادن رو دیدن چی... چجوری میخوان آدم نرمال بشن؟ همین چیزا رو میبینم که از جنگ متنفرم و آدمای دو طرف طیف سیاسی رو نمی تونم تحمل کنم. هر طرفی که طرفدار جنگه...

بگذریم. از اسکیت بگم که دخترک به درخواست خودش رفت کلاس اسکیت و وقتی دیدیم علاقه داره و ادامه میده، براش وسایل اسکیت رو خریدیم و الان ترم سومه و بنظرم خیلی توی اعتماد به نفسش موثر بوده و برای اضطراب جداییش هم درمان خوبی بوده. در کنار بازی درمانی و شن بازی و اینا که براش تجویز شده بود. 

از اول تیرماه هم اسمش رو نوشتم کلاس زبان که شبیه مهده. روزی سه ساعت هر روز کلاس زبان دارن و با بازی و شادی انگلیسی یاد میگیرن. پارسال هم اسمشو نوشته بودم و نمیوند، ولی امسال بزنم به تخته، اوکی شده و دوس داره رفتن رو و لازم هم نیست ما اون مدت رو بشینیم تو لابی مهد. خدا رو شکر واقعا. نرفتنش برام عذاب شده بود. 

دیگه اینکه حال و احوال خودمم زیاد خوب نیست این مدت. از زمستون به اینور اصلا ورزش نکردم و تغذیه سالمم رو هم گذاشتم کنار. حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم و به این نتیجه رسیدم که لازم نیست زیاد نایس باشم با ملت. دیگه وقتشه یه کم اون روی من رو هم ببینن 

نوتایتل تیر 1405

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.