ویکند ما

خب بازم هوا ابریه. کامنتاتونم خوندم و دلم خواست بیشتر تعامل داشته باشیم. پس امروز یه پست یه کم روزمره تر میذارم. خخخ.

پنج شنبه که خونه بودم، سعی کردم بیشتر برای دلتا وقت بذارم. دیر هم بیدار شدم و بچه صبحش رو خودش تنهایی کارتون دید. دیگه بعد از صبونه و ریختن لباسا تو ماشین لباسشویی، رفتم در خدمت دلتا خانوم. میخواستیم کاردستی درست کنیم که دیدیم گواش نداریم. سفارش دادم بیارن (دم اکالا گرم که گواش هم داشت)، و اول نشستیم دفتر رنگ آمیزیامون رو رنگ کردیم یه کم. این وسط البته من جیم میزدم میرفتم لباس پهن می کردم و دوباره لباس میشستم و اینا. گواشا رو که آوردن، یه سفره پهن کردم و روپوش هامون رو پوشیدیم و شروع کردیم به رنگ کردن مقواها و بادکنک و این چیزا. باز اون وسطاش جیم میشدم میرفتم سراغ جارو رباتیک که بهش بگم کجاها رو تمیز کنه و نظارت هم بکنم روش که ریشه فرش رو به فنا نده! (حالا یه چیزی گرفتم برای ریشه فرش که بپوشونمش و بدم زیر فرش، هنوز وصلش نکردم. نتیجه ش رو میام میگم بعدا) کاردستیای خوشگلمون رو درست کردیم و به نظرم تایم با کیفیت رو با دلتا گذروندم. دیگه حالم خوب بود.

شب میخواستیم بریم خونه مادرشوهر، سیگما هم تا دیروقت سر کار بود. گفتم اول بریم پیش بچه های خواهر شوهر، دم کلاس اسکیتشون. ولی انقدر ترافیک بود که اصلا به اسکیت نرسیدیم دیگه. مستقیم رفتیم خونه شون. جدیدا خیلی حوصله م سر میره اونجا. البته این سری حرف زیاد داشتیم برای گفتن با خواهرشوهر. ولی در بقیه موارد حوصله م سر میره.

جمعه هم به تمیزکاری گذشت. بالاخره سیگما خوان جمعه خونه بود و تا بیدار بشه، من کلی از کارا رو کردم. پن کیک درست کردم برای دخترجان به رسم روزای تعطیل. معمولا هفته ای یه بار براش صبونه پن کیک درست می کنم. حالا یا پنج شنبه یا جمعه. نهار بهشون نیمرو دادم چون غذا نداشتیم. غذا پختن جمعه باشه برای شب. سر ظهر هم پاشدیم بریم یکی از پاساژای اون سر شهر که یه لباس دلتا رو که کادو گرفته، سایزشو عوض کنیم. رفتیم و همون اول کاری سیگما رفت برای خودش کیف اداری خرید. لباسه رو هم که عوض نکردن ولی خب خودمونو به یه جلاتو مهمون کردیم و سعی کردیم خوش بگذرونیم. بعدشم تا 4.5 خونه بودیم دیگه. خوبیش این شد که تایم خواب ظهر رفت و دیگه خوابمون نمیومد. به جاش کلی وقت داشتیم برای تر و تمیز کاری. از وقتی اومدیم توی این خونه، خیلی از اسباب بازیای دلتا توی انباری هستن. چون اون موقع ها همش جلوی چشمش بودن و خیلی دیر به دیر باهاشون بازی می کرد. این سری دیگه جعبه هاش رو باز نکرده بودم. یه هفته ای بود میگفت دومینوم رو میخوام. دیگه دیروز رفتن یکی از کارتنا رو آوردن بالا و دومینو و عروسکای باربیش و یه سری از لگوها و راکت و این چیزا رو آورد بیرون. خدا به خیر بگذرونه با کارتنای بعدی. این مدت که فقط عروسک پولیشی داشت، مجبور شده بود یه کم بیشتر باهاشون بازی کنه. بهتر. خخخ. دیگه شب با اسباب بازیای جدید سرگرم بود و من قشنگ تونستم بدون عذاب وجدان گوشی بازی کنم. خخخ.

روتین این روزا

امروز یه کم هوا ابریه. همین باعث شد دلم بخواد بیام پست بذارم. یه پست از این روزا که همش تو روتین موندیم. صبح با بدبختی پامیشیم میریم سر کار، یه سری کار تکراری می کنیم و برمیگردیم میایم باز یه سری کار تکراری. دلم به دلتا میسوزه. حس می کنم براش مادری نمی کنم. یه بار گفت مامان من شب که میخوابم، دیگه تو رو نمیبینم تا فردا 5 عصر. دلم برات تنگ میشه. نگم که چقدر جیگرم آتیش گرفت! من معمولا هیچ وقت عذاب وجدان مادر بد بودن یا مادر کافی نبودن رو نداشتم. ولی الان این چند وقته خودم میدونم که دارم کم میذارم براش. واسه اینکه مستقیم نمیتونم سرگرمش کنم (یا بهتر بگم حال ندارم باهاش بشینم بازی کنم!) هر روز عصر میبرمش بیرون. وقتی هم میریم خونه به جز شام درست کردن و جمع و جور کردن، بقیه ش رو تو گوشی ام! له و خسته! البته فعلا همه این تقصیرا رو انداختم گردن کم خونی و بی حالیم. امروز فردا برم یه آهن تزریق کنم ببینم دیگه بعدش تقصیرا گردن کیه! 

دخترک رو یه اردوی مادر کودک بردیم از طرف مهد، خیلی بهش خوش گذشت. منم اگه بخش اتوبوس رو که باید با مامان دوست دلتا که 180 درجه باهام فرق داشت میگذروندم، رو بذارم کنار، بهم خوش گذشت. خودم که حال ندارم به صورت تکی براش خاطره سازی کنم، لااقل سعی کنم با بقیه خوش باشه. هر چند که این مدل هم درست نیست. دارم یه کتاب میخونم از گبورمته، که شاید اون بیشتر باعث شده عذاب وجدان بگیرم. حالا هر وقت لااقل یه فصلش رو تموم کردم میام در موردش میگم 

شرینکینگ عزیزم هم تموم شد. در حدی دوسش دارم که شاید برای اولین بار برم از اول ببینم سریالش رو. کاری که من هیچ وقت حتی با فیلمای سینمایی نمی کنم. حتی فرندز رو که دوس داشتم و همه هر قسمتش رو 100 بار میبینن، من یه بار بیشتر نخواستم یا نتونستم که ببینم. 

این روزا یه چیزی رو میخوام که بهش نمیرسم. هر چی بیشتر میدوام، کمتر بهش میرسم...

سوتی

خخخ. پست قبل رو سوتی دادم و رمز نداشتم. خوبه حالا دو روز رو نوشته بودم فقط. اسما رو هم که دیگه فکر کنم همه میدونن از بس این سوتی رو دادم. خخخ. 

از امروز بگم که با لرزش بیدار شدیم! زلزله ی ریزی اومد در حدی که من فکر کردم مثلا سیگما داره تو تخت تکون میخوره. ولی سیگما بلند شد و گفت که زلزله بوده. رفتیم لوسترا رو چک کردیم دیدیم هیچ کدوم تکون نمیخوره. گفتم برم خبرا رو بخونم. تا تلگرام رو باز کردم دیدم خبرا میگه که دیشب جنگ شده! لعنتی الان فقط خبر زلزله میخوام، جنگ رو بذار واسه بعد! عجب گیری کردیم تو این خاورمیانه! خلاصه معلوم شد زلزله 3.8 ریشتری بوده تو پردیس!

دارم سریال شرینکینگ رو میبینم. بسی دوسش دارم. ولی عجب آرامشی دارن. خونه ها خوشگل. همه جا خلوت. همه فهیم! کیف می کنن.

دیگه اینکه 10مین سالگرد عروسیمون بود. با دخترک یه جشن ریزی گرفتیم. زمان خیلی زود میگذره واقعا...


نوتایتل شهریور 1405

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

جدا خوابیدن دلتا

سلام سلام. چطورین؟

آقا من از پیشرفت های دلتا توی دوره بازی درمانی بگم براتون. خب همینکه مهدش رو میره و از ما جدا میشه، نشون میداد که اضطراب جداییش تا حد خوبی برطرف شده. دیگه هفته پیش، مربی بازی درمانیش گفت که من این جلسه در مورد ترساش از تنها خوابیدن باهاش صحبت کردم و به نظرم دیگه میتونین اقدام کنین برای جدا کردن اتاق خوابش. نمیدونم تعریف کردم یا نه، تو خونه قبلی که تخت دلتا توی اتاق ما بود. (ناگفته نمونه که در مراحل و سنین مختلف هی تختش رو میبردیم تو اتاق خودش و نمیخوابید و میومد تو تخت ما و بعد از یکی دو ماه مجبور بودیم برگردونیمش) توی این خونه ولی دیگه این کار رو نکردیم. اما از اول که اومدیم هر کاری کردیم نشد که شب یکیمون پیشش نخوابیم. حتی مثلا پایین تختش که میخوابیدم، میومد پایین تو بغل من میخوابید. حتما باید سفت بغلش کنیم تا خوابش ببره و نصف شب صدبار بیدار میشد و چک می کرد. واسه همین نمیشد وسط شب جیم شیم. دیگه خلاصه اینا رو که گفت، بعدش گفت به شرطی که وسطش هیچ جوره دیگه این نظم رو به هم نزنید و پیش هم نخوابید کل شب رو. البته این اجازه رو داد که اول شب بریم پیشش و سفت بغلش کنیم و بخوابونیمش، بعد اتاقش رو ترک کنیم. بعد از جلسه که نشستیم تو ماشین، گفت مامان مربی بهت گفت که میشه جدا بخوابم؟ گفتم آره. گفت پس از امشب میخوام این کارو بکنم. دیگه قبول کردیم. شب اول ساعت 4 صبح اومد پیش ما خوابید. شب دوم 6 صبح اومد. شب سوم 8 صبح اومد و بعد دیگه یه شب هم شد که نیومد. منم خوشحال و شاد و خندان رفتم پیش روانشناس ارزیاب مجموعه و گزارش پیشرفت رو دادم و جلسات بازی درمانی کم شد. بعد همون شب دلتا سرما خورد و نصف شب چنان سرفه هایی می کنه که مجبوریم یا بریم پیشش یا میاد پیشمون و چون مریض هم شده، نمیشه مهد بره.  یعنی هم برنامه شب خراب شد هم مهد! هنوز درست نشده امیدوارم خراب نشه!