هی دوس دارم هوا پاییزی بشه بیام یه پست بذارم، فعلا که انقدر گرمه که الان زیر باد پنکه نشستم.
حس پررنگ این روزام، ابهامه. خسته شدیم انقدر نمیدونیم هفته دیگه کجاییم و چی میشه. من هر آخر هفته لپ تاپم رو برمیدارم میبرم خونه، میگم اگه جنگ شد کارام رو زمین نمونه! بعد هی نمیشه. خدا رو شکر البته. اما این انتظار برای چیز منفی هم خیلی بده. مثل انتظار کسیه که عزیزش سرطان گرید آخر داره و هر لحظه منتظرن از دست بدنش... واسه جنگ آدم هی میگه مرگ یه بار شیون یه بار. ولی خب تجربه جنگای قبلی نشون داد حتی در صورت جنگ شدن هم باز انتظار یا وضع بهتر نمیشه. الان من به شخصه از اول سال 1404 که صحبت حمله شد، دیگه زندگیم پاز شده. یه برنامه بلند مدت نمیتونم بریزم... خسته شدم از این وضعیت...
خیلی وقته دیگه ورزش نمی کنم. از دی پارسال... اصلا انگیزه ندارم انگار. وزنم یه دوکیلویی بیشتر شد و دیگه همه سعی ام اینه که نذارم بیشتر شه. یه ذره حواسم نباشه سریع میرم بالا. اینم شانس مایه.
این روزا خیلی هوس مسافرت دارم، ولی اصلا جور نمیشه هیچ جا بریم. حتی یه شمال هم جور نمیشه بریم!
یه رخوت عظیییم من رو در بر گرفته...
سلام از پاییز. چند روزیه که هوا پاییزی شده، ابری و یه نموره خنک. امروز برای اولین بار توی ماشین کولر روشن نکردم. البته روزای قبل هم درجه کولر روی 25.5 بود با کمترین باد. ولی امروز دیگه فقط 5 سانت شیشه های ماشین رو دادم پایین و دیگه لازم نبود کولر بزنم. من که بهار پرسنم و از تابستونم خوشم میاد و از پاییز بیزار. ولی این هوای اولای پاییز رو خیلی دوس دارم. هر چند که ترافیک زیاد شده و تا الان 3 بارم جریمه شدم! ولی خب بازم سعی می کنم فعلا خوبی هوای مهر رو برای خودم بولد کنم.
خب از این روزا بگم که دخترک میره پیش دبستانی. تو همون مهدزبانی که میرفت، داره ادامه میده و خوشحاله قشنگ. روی یکی از پسراشون هم کراش زده و هر روز با ذوق از خواب بیدار میشه و میره مهد و میاد از دوستش برام تعریف می کنه.
دیگه اینکه یه عروسی خفن هم رفتیم این مدت که غنیمت بود، توی روزایی که هیشکی عروسی نمی کنه و همه غرق بدبختی ان... کاش هر کی دلش میخواست میتونست عروسی کنه...
قیمت دلار و طلا هم که دیوونه کننده شده و افسار گسیخته. یه وامی گرفته بودم و تا بیام ازش استفاده کنم، همینجوری همه چی صعودی شده و این پوله هی ارزشش کمتر میشه... به خودم اومدم دیدم دیوونه وار هی دارم قیمت چک می کنم و استرس دارم. استرس جنگ جدید هم که دست از سرمون برنمیداره. مگه ما چقدر ظرفیت داریم که این همه استرس بخوایم بکشیم؟ ... چی میشه تهش؟ اصلا این بدبختیا ته داره یا دیگه همش همینه؟!
این پست خوب شروع شد تهش بد شد! از بس که همکارا وسطش میان سراغم، مودم عوض شد دیگه! اه!
خب بازم هوا ابریه. کامنتاتونم خوندم و دلم خواست بیشتر تعامل داشته باشیم. پس امروز یه پست یه کم روزمره تر میذارم. خخخ.
پنج شنبه که خونه بودم، سعی کردم بیشتر برای دلتا وقت بذارم. دیر هم بیدار شدم و بچه صبحش رو خودش تنهایی کارتون دید. دیگه بعد از صبونه و ریختن لباسا تو ماشین لباسشویی، رفتم در خدمت دلتا خانوم. میخواستیم کاردستی درست کنیم که دیدیم گواش نداریم. سفارش دادم بیارن (دم اکالا گرم که گواش هم داشت)، و اول نشستیم دفتر رنگ آمیزیامون رو رنگ کردیم یه کم. این وسط البته من جیم میزدم میرفتم لباس پهن می کردم و دوباره لباس میشستم و اینا. گواشا رو که آوردن، یه سفره پهن کردم و روپوش هامون رو پوشیدیم و شروع کردیم به رنگ کردن مقواها و بادکنک و این چیزا. باز اون وسطاش جیم میشدم میرفتم سراغ جارو رباتیک که بهش بگم کجاها رو تمیز کنه و نظارت هم بکنم روش که ریشه فرش رو به فنا نده! (حالا یه چیزی گرفتم برای ریشه فرش که بپوشونمش و بدم زیر فرش، هنوز وصلش نکردم. نتیجه ش رو میام میگم بعدا) کاردستیای خوشگلمون رو درست کردیم و به نظرم تایم با کیفیت رو با دلتا گذروندم. دیگه حالم خوب بود.
شب میخواستیم بریم خونه مادرشوهر، سیگما هم تا دیروقت سر کار بود. گفتم اول بریم پیش بچه های خواهر شوهر، دم کلاس اسکیتشون. ولی انقدر ترافیک بود که اصلا به اسکیت نرسیدیم دیگه. مستقیم رفتیم خونه شون. جدیدا خیلی حوصله م سر میره اونجا. البته این سری حرف زیاد داشتیم برای گفتن با خواهرشوهر. ولی در بقیه موارد حوصله م سر میره.
جمعه هم به تمیزکاری گذشت. بالاخره سیگما خان جمعه خونه بود و تا بیدار بشه، من کلی از کارا رو کردم. پن کیک درست کردم برای دخترجان به رسم روزای تعطیل. معمولا هفته ای یه بار براش صبونه پن کیک درست می کنم. حالا یا پنج شنبه یا جمعه. نهار بهشون نیمرو دادم چون غذا نداشتیم. غذا پختن جمعه باشه برای شب. سر ظهر هم پاشدیم بریم یکی از پاساژای اون سر شهر که یه لباس دلتا رو که کادو گرفته، سایزشو عوض کنیم. رفتیم و همون اول کاری سیگما رفت برای خودش کیف اداری خرید. لباسه رو هم که عوض نکردن ولی خب خودمونو به یه جلاتو مهمون کردیم و سعی کردیم خوش بگذرونیم. بعدشم تا 4.5 خونه بودیم دیگه. خوبیش این شد که تایم خواب ظهر رفت و دیگه خوابمون نمیومد. به جاش کلی وقت داشتیم برای تر و تمیز کاری. از وقتی اومدیم توی این خونه، خیلی از اسباب بازیای دلتا توی انباری هستن. چون اون موقع ها همش جلوی چشمش بودن و خیلی دیر به دیر باهاشون بازی می کرد. این سری دیگه جعبه هاش رو باز نکرده بودم. یه هفته ای بود میگفت دومینوم رو میخوام. دیگه دیروز رفتن یکی از کارتنا رو آوردن بالا و دومینو و عروسکای باربیش و یه سری از لگوها و راکت و این چیزا رو آورد بیرون. خدا به خیر بگذرونه با کارتنای بعدی. این مدت که فقط عروسک پولیشی داشت، مجبور شده بود یه کم بیشتر باهاشون بازی کنه. بهتر. خخخ. دیگه شب با اسباب بازیای جدید سرگرم بود و من قشنگ تونستم بدون عذاب وجدان گوشی بازی کنم. خخخ.