سلام سلام. چطورین؟
آقا من از پیشرفت های دلتا توی دوره بازی درمانی بگم براتون. خب همینکه مهدش رو میره و از ما جدا میشه، نشون میداد که اضطراب جداییش تا حد خوبی برطرف شده. دیگه هفته پیش، مربی بازی درمانیش گفت که من این جلسه در مورد ترساش از تنها خوابیدن باهاش صحبت کردم و به نظرم دیگه میتونین اقدام کنین برای جدا کردن اتاق خوابش. نمیدونم تعریف کردم یا نه، تو خونه قبلی که تخت دلتا توی اتاق ما بود. (ناگفته نمونه که در مراحل و سنین مختلف هی تختش رو میبردیم تو اتاق خودش و نمیخوابید و میومد تو تخت ما و بعد از یکی دو ماه مجبور بودیم برگردونیمش) توی این خونه ولی دیگه این کار رو نکردیم. اما از اول که اومدیم هر کاری کردیم نشد که شب یکیمون پیشش نخوابیم. حتی مثلا پایین تختش که میخوابیدم، میومد پایین تو بغل من میخوابید. حتما باید سفت بغلش کنیم تا خوابش ببره و نصف شب صدبار بیدار میشد و چک می کرد. واسه همین نمیشد وسط شب جیم شیم. دیگه خلاصه اینا رو که گفت، بعدش گفت به شرطی که وسطش هیچ جوره دیگه این نظم رو به هم نزنید و پیش هم نخوابید کل شب رو. البته این اجازه رو داد که اول شب بریم پیشش و سفت بغلش کنیم و بخوابونیمش، بعد اتاقش رو ترک کنیم. بعد از جلسه که نشستیم تو ماشین، گفت مامان مربی بهت گفت که میشه جدا بخوابم؟ گفتم آره. گفت پس از امشب میخوام این کارو بکنم. دیگه قبول کردیم. شب اول ساعت 4 صبح اومد پیش ما خوابید. شب دوم 6 صبح اومد. شب سوم 8 صبح اومد و بعد دیگه یه شب هم شد که نیومد. منم خوشحال و شاد و خندان رفتم پیش روانشناس ارزیاب مجموعه و گزارش پیشرفت رو دادم و جلسات بازی درمانی کم شد. بعد همون شب دلتا سرما خورد و نصف شب چنان سرفه هایی می کنه که مجبوریم یا بریم پیشش یا میاد پیشمون و چون مریض هم شده، نمیشه مهد بره.
یعنی هم برنامه شب خراب شد هم مهد! هنوز درست نشده امیدوارم خراب نشه! 
آقا به محض اینکه 36 ساله شدم، احساس پیری اومد سراغم! به طرز عجیبی. انقدر هی گفتن سن باروری زنان تا 35 ساله و ال و بل، به محض اینکه دیگه 35 رو رد کردم، احساس پیری کردم. چشمام که ضعیف شد عجیبا غریبا! قبلا چشم عقاب رو داشتما، الان چیزای ریز رو نمیتونم بخونم. میگم باید برم عینک بگیرم، دلتا ناراحت میشه.
با کنار گذاشتن سبک زندگی سالمی که یه سال داشتمش، وزنم هم داره میره بالا خورد خورد. از اول جنگ تا الان 3 کیلو چاق شدم! چرا آخه!!!!
این روزا درگیر انتخاب مدرسه برای پیش دبستانی دلتا ام. مدرسه یا مهد! مساله این است. اول اسمش رو دولتی نوشته بودم، البته که پیش دبستانی کلا خیلی دولتی نیست. ولی خب توی مدرسه دولتی برگزار میشد و هزینه ش خیلی خیلی کمتر از غیرانتفاعی بود. بعد یه سری خبر دراومد که مدارس قراره غیرحضوری بشن به خاطر کمبود منابع انرژی، گفتم این هنوز نرفته، آنلاین میشه که. رفتم کنسل کردم ثبت نامش رو. گفتم یه جایی بنویسمش که عادت کنه به مدرسه رفتن، وگرنه سال اول داستان خواهیم داشت. حالا اون رو کنسل کردم و موندم که کجا بنویسمش، مدرسه غیرانتفاعی یا مهد. همه هم که ماشالله گرووون. سیگما میگه تو همین مهدی که الان داره میره بنویسیمش، هم عادت داره و دوباره جای جدید نمیخواد بره، هم اینکه بیشترش هم به زبان انگلیسیه و یه چیزی یاد میگیره. وگرنه که عددا و مداد دست گرفتن و اینا رو بلده. پیش دبستانی قرار نیست چیز خاصی بهش اضافه کنه. حالا موندیم خلاصه.
یعنی از پارسال تا الان تو هر لحظه م احساس بلاتکلیفی دارم. قبلا قشنگ تصمیم میگرفتم کارام رو انجام میدادم. (به جز مساله مهاجرت البته!) ولی الان تو هر تصمیم کوچیکی هم میمونم. مهمترین دغدغه م هم جنگه!
خب من اخلاقی که آدم عادی نشدم، ولی سعی می کنم روزمره رو زندگی کنم و کمتر به بدبختیا فکر کنم. دلتا چه گناهی کرده که مامانش بی اعصاب باشه همش؟ داغونم قشنگ، واقعا برگشتم به قبل از مصرف فلوکستین. تقریبا هر روز دارم دعواش می کنم یا رفتار نامناسبی نشون میدم. آخه دوز فلوکستین رو کم کرده بودم از 20 رسونده بودم به 10. اولش همه چی خوب بود تا اینکه دکتر زنان یه کیست دید و برام ال دی شروع کرد. نگم با ال دی چقدرررر بی اعصاب می شم. اصلا دست خودم نیست. مودم شدیدا پایینه و اعصابم داغون! هر روز میشینم کلی با خودم حرف میزنم که امروز رو رعایت کنم، ولی فقط تا وقتی شرکتم جواب میده. میرم که خونه و یه ذره دلتا بدقلق بازی درمیاره دوباره همه چی شروع میشه!
آتش بس که شد ما هنوز دورکاری داشتیم، بعد اینجوری شدم که دوستام رو بعد از 5 سال دعوت کنم. آخرین بار وقتی دلتا 8 ماهه بود، برای دیدن دلتا اومده بودن خونمون. اون موقع 14-15 نفر بودیم، اما کم کم خیلیا از ایران رفتن و الان شدیم 9 نفر. البته یه چنتا بچه کوچولو بهمون اضافه شده. دیگه گفتم خونه جدید و وقت هم که دارم، مهمونی بگیرم. مهمونی به دلایل مختلف انقدر عقب افتاد که دیگه دورکاریای ما تموم شد و مجبور شدم دو روز مرخصی بگیرم برای مهمونی. حالا همه غذاها رو هم از بیرون گرفته بودما، تمیزکار هم داشتم، ولی با این حال نمیرسیدم. مهمونیم 5شنبه بود، دوشنبه خاله ی سیگما زنگ زد که ما جمعه عصر بیایم برای دیدن خونه تون. منم از خدا خواسته که هم خونه تمیزه و هم میوه و غذا اینا هم هست، اصرار کردم که برای شام بیان. دوتا خاله های سیگما، دیگه مامان و خواهر و مامانبزرگ سیگما رو هم دعوت کردم که یه مهمونی کلی بشه. یکی از خاله ها رو هم خیلی وقت بود دعوت نکرده بودم. شاید قبل از کرونا. خخخ. دیگه گفتم با یه تیر چند نشون بزنم. برای مهمونی میخواستم لازانیا و ته چین مرغ درست کنم. دو سه تا چیز هم از بیرون بگیرم که یهو بیشتر شد. سوسیس بندری فارسی و کشک بادمجون هانی و دلمه بادمجون و سالاد ماکارونی هم از یه جا دیگه گرفتم. خیلی زیاد شد منو. ولی گفتم دوتا مهمونیه، خوبه، بیشتر باشه بیشتر میمونه. خخخ. سه شنبه گفتم تمیزکار اومد. آقا من از وقتی که جارو رباتیک گرفتم اصلا زندگیم از این رو به اون رو شده. انقدر که خوبه. هفته ای 2 روز اینا میزنم کل خونه رو جارو میزنه. هفته ای یه روز هم تی میزنه. قشنگ خونه تمیزه همش. دیگه به تمیزکار گفتم تی و جارو نزنه و فقط گردگیری و تمیزکردن گاز و سینک اینا. خلاصه مهمونی اول برگزار شد و بسی هم خوب بود. دوستام رو بعد از مدت طولانی دیدم. فکر کنم آخرین بار شهریور قبلی بود که دیده بودیم هم رو. دلتا هم اولین بار به عنوان بچه بزرگه ی گروه بود و دوتا نینی کوچیکتر دیگه رو هندل می کرد. یکیشون رفته بود رو مخش و با یکیشون خیلی اوکی بود. چالشاشون بامزه بود. دیگه مهمونی اول که تموم شد من ولو شدم. 12 ساعت خوابیدم از بس که سرپا بودم روز قبلش. مهمونی دوم هم جمعه شب بود. کارام به نسبت خیلی کمتر بود. ولی خب شب دوم قرار شد برنج و کباب هم اضافه بشه چون تعداد مهمونا بیشتر بود. دیگه با اعتماد به نفس 10 پیمونه برنج آبکش پختم، کاری که نمی کنم معمولا. تا 7-8 نفر رو تو پلوپز میپزم راحت. ولی خیلی خوب شد برنجه، ته دیگ نونی خفنی هم درست شد. دیگه بعدشم تقریبا همه غذاها رو دادم بردن و حسابی تشکر کردن. مهمونیا خوب برگزار شد ولی هنوز خونه بعد از مهمونی جمع نشده! از بس که در طول هفته خونه نیستم. تا عصر که سر کارم، بعدشم در خدمت دلتا خانوم برای رفتن به کلاس اسکیت یا بازی درمانی. رسما هر روز عصرم پره. شب دیگه جنازه م میرسه خونه.
ولی یه نفس راحت کشیدم، دوتا مهمونی ای که رو دوشم بود برگزار شد و تموم شد. آخیش.