جنگ

جنگ شد... خیلی سریع کلی اتفاق افتاد. چقدر بهمون حمله شد! تو قلب تهران....

همون نصف شبی که جنگ شروع شد، سیگما من رو بیدار کرد که دارن میزنن. من تا بیدار شدم دیگه چیز خاصی نشنیدم. ولی تا 7.5 صبح بیدار بودم و خبرا رو چک می کردم. یکی یکی سردار فلانی بهمانی... جمعه ظهر ییلاق نهار دعوت بودیم از قبل. رفتیم که همگی دور هم باشیم و صحبت کنیم. خبرا رو چک می کردیم و شب اومدیم برگردیم تهران، که گفتن اوضاع خرابه، بمونید. موندیم که صبحش برگردیم. شنبه بله برون دعوت بودیم! لغو هم نشد. رفتیم برگزار شد، شب تهران موندیم و من تب و لرز کردم و زود خوابیدم. یکی دو تا صدای زیاد اومد که من نشنیدم همون رو هم. صبحش هم پاشدم رفتم کلی کار بانکی انجام دادم و پاشدیم رفتیم ییلاق. با این فکر که فردا برمیگردیم. تا ما از شهر خارج شدیم، ترافیک خروجی های تهران شدید شد و بعدش هم شروع کردن تهران رو زدن... حالا با این ترافیکا دیگه نمیتونیم برگردیم، با وسایل محدودی که آوردیم فعلا باید بمونیم. 

ما سعی می کنیم دلتا هیچی نشنوه و نفهمه. با این حال به هر حال اینجا که دور هم جمعیم، یه چیزایی میشنوه. ولی خب خدا رو شکر فعلا اصلا براش دغدغه نشده ماجرا...

روزانه نوشتم، کاری که دوس ندارم این روزا بکنم. اصن یادم رفته زندگی رو. همش داریم تحلیل می کنیم. خبر میخونیم. تز میدیم. 

نمیدونم تهش چی میشه. نمیدونم کی تموم میشه. فقط میدونم مردم عادی نباید بمیرن. نباید انقدر بترسن. نباید خونه و زندگیشون رو رها کنن...

چقدر این دنیا تلخه... چه روزایی رو داریم میبینیم... طفلک بچه هامون...

 

نوتایتل خرداد 1404

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

تولدنوشت

سلام علیکم. چه طورین؟

خیلی وقته که ننوشتم. دیگه نوشتنم نمیاد نمیدونم چرا. البته واقعا هم وقت نمی کنم. الان از اون وقتاست که دلم میخواست چنتا لاندا بودم و چنتا کار می کردم. یا حداقل کارمند نبودم. ولی خب با این حجم قسط و اجاره ای که داریم میدیم، کارمند نبودن یه رویا شده دیگه...

خب جونم براتون بگه که اینجا توی این اردیبهشت، یه دختری 4 ساله شده و یه مامانی 35 ساله. امسال 4 تا تولد کوچولو برای دخترک گرفتیم. یکی سه نفره، یکی با دوستان نزدیک، یکی خانواده مامان لاندا، یکی خانواده بابا سیگما. دوس داشتم مهمونیا کوچیک کوچیک باشه که اذیت نشم. خداییش هم نشدم. خصوصا که تولد دوستان نزدیک رو ما نگرفتیم، دعوت شدیم به تولد دلتا. و بسی چسبید. امسال نه از تم خبری بود، نه از هماهنگیای پیچیده. اون تولدی که دعوت شدیم بادکنکاشون رو گرفتیم و آوردیم برای تولدای خودمون و کیکا رو هم سفارش ندادیم، هر کیک دخترونه ای قنادی داشت گرفتیم. خیلی هم عالی. خستگیش به تنم نموند. برای شام تولدا هم  لازانیا و سوپ شیر و قارچ معروف خودم رو درست کردم و کرم کارامل، از بیرون هم کباب کوبیده گرفتیم و پلو هم خودم درست کردم و تمام.

 برای تولد خودمم هییییچ برنامه ای نداشتم. اصن حوصله ش رو هم نداشتم. مقادیری قاطی بودم با سیگما. از قبل عید تا حالا. تراپی و زوج درمانی و اینا هم جواب نداده بود. یکی دو روز قبل تولدم یه نیمچه آشتی ای کردیم. مطمئن بودم هیچ برنامه ای نداریم. ولی دقیقه آخر سوپرایزم کرد. دوستامونو دعوت کرده بود و یه تولد 6-7 نفری ساده ی قشنگ گرفتیم. بهش گفتم بهترین تولد عمرم شد. چون واقعا یه درصد هم فکر نمی کردم تولد بگیره برام. اصلا انتظارشو نداشتم. انقدر خوشحال شدم که تا دو سه روز بعدش یادم نیومد که خانواده ش تولدم رو بهم تبریک نگفتن! اگه سالای پیش بود جرش میدادم. ولی خب این سری این تولد کوچولو انقدر به دلم نشسته بود که دیگه برام مهم نبود پیام دادن اونا. که خودشون بعد از 3 روز یادشون اومد و تبریک گفتن. خخخ. ولی کلا نمیدونم از بعد از 30 سالگیه، یا بعد از بچه دار شدن، دیگه مثل قدیم تولدم برام مهم نیست. و از وقتی مهم نیست خیلی راحت تر میگذره برام. قبلا مثلا اینکه سیگما تو همون روز 1000 بار تولدم رو تبریک نگه ناراحتم میکرد. الان یه بار که بگه بسمه دیگه 

بی پولی هم بیداد میکنه. برای دادن قسطام شدیدا رو کادو تولدام حساب کرده بودم. ماشالا هیشکی هم که سر وقت کادو نمیده  یک عدد پررو تشریف دارم الان  


نوتایتل اردیبهشت 1404

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

سال نو مبارک

سلام از اینور سال. 

1404

خوش اومدی. 

سال ما که با مریضی شروع شد، دخترک از 29 اسفند، تب دار و اس اسی بود و دیگه 30 اسفند سر سال تحویل که اصلا حال و حوصله نداشت و تا شب هم هی بد و بدتر شد. دیگه 2 روز رو که با داروهای خودمون پیش رفتیم، دیدیم بهتر نشده، 1 فروردین رفتیم بیمارستان که دکتر ببیندش. که دیگه دید و گفت که خوبه و با همین داروها پیش برید داره تموم میشه. 5 روز کامل دلتا لب به غذا نزد. روز اول و دوم فقط یه موز خورد. روز سوم هیچی. روز چهارم و پنجم چنتا دونه پسته! همین. 2 کیلو لاغر شد بچه. انقدر هم بی انرژی بود که همش خواب بود. ما هم موندیم خونه و هیچ جا نرفتیم. 5ام که اداره باز شد پر کشیدم به سمت کار! خسته شدم از خونه موندن و مریض داری. البته دیگه این آخر هفته یه مهمونی گرفتم و یه مهمونی هم رفتیم. از مریضی که فاکتور بگیریم، عید بی سر و صدایی بود. نه آدم دیدیم نه جایی رفتیم، سینمایی، خریدی، موزه ای، هیچی. الانم سر کارم، در خدمت شما. 

امیدوارم سال رو به خوبی شروع کرده باشین. و بقیه سال هم خیلی خوب براتون پیش بره