برگشتن بلاگ اسکای

وای وای باورم نمیشه بلاگ اسکای برگشت. ناامید شده بودم واقعا. تمام آرشیو این سال هام پریده بود و هییییچ دسترسی ای هم نداشتم. وای خدایا شکرت واقعا.

دلم براتون تنگ شده بود. چطورین؟

بیاین از خودتون بگین برام. 

ما تا آخر جنگ تقریبا تهران نبودیم. وسطاش البته خیلی زیاد میومدیم و مثلا یه هفته کامل تهران بودیم و خونه رو چیدم بعد از تحویل گرفتن کابینتا. قبل از سال تحویل. ولی خب خیلی چیزا هم موند به بعد از جنگ و تا همین اواخر هم ادامه داشت. هنوز که هنوزه تلویزیون رو وصل نکردیم! 

خیلی حالم بد بود این مدت. یه مامان وحشی و عصبی بودم. هنوزم برنگشتم به تنظیمات کارخونه البته. تا آخر فروردین نرفتیم سر کار. بعدش هم نصفه نیمه. دلتا بیشتر پیش خودم بود و روانیم می کرد از بس می چسبید بهم. اضطراب جدایی شدید گرفت تو جنگ. ترکیب جنگ و تعویض خونه باعث شد که همش بچسبه بهم و کلاسای بازی درمانی رو شروع کردیم. یه کم بهتر شده. حالا بعدا میام تو یه پست مفصل تعریف می کنم. 

شماها هم بیاین از خودتون بگین. چطورین؟

نوتایتل اسفند 1404

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

روز دهم جنگ

جالب شروع نشد. کلا نمیدونم فاز چیه! 

من که سخت مشغول دورکاری بودم. خوبه وقت آدم پر میشه.

خاله اینا هم اومدن ییلاق. عصری اومدن خونمون. با خانم پسرخاله حرف میزدم، یه پسر 9 ساله داره. گفت اصلا در جریان جنگ نیست و سوال نمیکنه. البته خودشونم کمتر از ما درگیر اخبار بودن، خب بالاخره تاثیر داره. تو خونه ما همه خبرا بلند اعلام میشه متاسفانه. دلتا هم که کنجکاو، هی میپرسه....

نصف تصاویری که تو تی وی میبینه رو میپرسه این کجاست؟ میگم اسراییله و کیف میکنه از اینکه اسراییل منفجر شده. 

دیشب داشت یه صحنه میدید از انفجار تو ایلام، گفت ایلام کجاست؟ گفتم تو اسراییله 

روز نهم جنگ

امروز سیگما رفت تهران. کلی کار داشت. یه عکس گرفت فرستاد از ورودی تهران که هوا دو تیکه میشد. روشن و تاریک. تمیز و آلوده. به خاطر انبار نفت های تهران که دیشب زدنش، امروز صبح نشده بود تهران. هنوز شب مونده بود! هی بهش می گفتم نرو تو این هوا، ولی خب خیلی کار داشت. از کار و زندگی افتادیم رسما. خدا کنه تهش لااقل خوب باشه. اینکه انبار نفت زده شد، آب شیرین کن زده شد، موضوع رو ترسناک تر تر تر تر کرد. یعنی دیگه مردم هم تحت فشارن. هر چند که من کلا قبول ندارم میگن با ما کاری نداره. همینکه سر خونه زندگیمون نیستیم خودش بده... بگذریم. من هنوز با خودم به توافق نرسیدم، حوصله بحث ندارم حالا تو کامنتا هم بحث بشه. 

امروز 17 روزه که خونه خودمون نخوابیدم. از 1 اسفند که اسباب کشی کردیم آواره شدم. بماند که از 1 بهمن خونه در حال جمع شدن بود و اون آرامشی که خونه ی آدم باید داشته باشه رو نداشت. ولی باز لااقل تو خونه خودمون بودیم. از 1 اسفند تا 9 اسفند که خونه مامانینا بودم، بعدشم اومدیم ییلاق. تو ییلاق راحت ترم تا خونه مامان، از این نظر که اینجا هم اتاق و کمد و تخت خودمون رو داریم و استقلالم بیشتره، ولی خب چون خواهرینا و برادر هم هستن، شلوغی اینجا گاهی خسته کننده میشه. دلم آرامش خونه رو میخواد، بدون ترس از صدای بمب....


روز هشتم جنگ

دقیقا یه هفته س که اینجاییم، شنبه هفته گذشته 1 ظهر اومدیم ییلاق...

امروز هم باز تهران تلفات زیادی داشت. مدرسه سیگماینا هم تخریب شد...

ولی من امروز حالم بهتر بود، شاید چون خواهر اینا از شمال برگشته بودن پیش ما و خونه شلوغ پلوغ شده. نشستیم یه قسمت وحشی دیدیم و عصر مثل زمان بچگیمون، مامان سفره انداخت رو زمین و نون تافتون تازه با پنیر و گوجه خوردیم. جاتون خالی. خیلی چسبید 

از فردا هم کارمون شروع میشه به صورت دورکار. خدا رو شکر