روز اول جنگ

سلام

روزای خاص احساس وظیفه میکنم بنویسم

شاید واسه تاریخ...

دیشب خبرا میگفت که جنگ خیلی نزدیکه. رفتیم ماشینا رو بنزین زدیم.

امروز من سر کار نرفته بودم. خونه مامان بودم صبح. ساعت نه و نیم صبح خواهر از سر کارشون زنگ زد که اسراییل حمله کرده، برید بچه های من رو از مدرسه بردارین. زنگ زدم به سیگما گفتم جنگ شروع شد، برگرد. گفت نه نزدیک جاییم که کار داشتم، کارم رو بکنم برمیگردم. من و مامان و دلتا سوار ماشین شدیم و رفتیم مدرسه ی تیلدا. مامان و دلتا رفتن تو مدرسه دنبال تیلدا و من داشتم پارک میکردم که یهو بومب، صدای خفن اومد. دوییدم تو مدرسه دیدم مامانینا تیلدا رو پیدا نمی کنن و همه بچه ها هم دارن گریه میکنن و جیغ میزنن. مامان گفت تو تیلدا رو بردار، من پیاده برم سراغ تتا. ما هی وایستادیم تا تیلدا بیاد، نمیومد. اون وسط بچه هایی که گریه میکردن و هنوز نیومده بودن دنبالشون رو دلداری میدادم و همینجور هم 3،4 تا صدای بمب اومد. دیدم تیلدا رو پیدا نمیکنم، پرسون پرسون کلاسش رو پیدا کردم و دیدم معلمشون نگهشون داشته سر کلاس. رفتم برداشتمش و ازش آدرس مدرسه تتا رو پرسیدم و با ماشین تو ترافیک شدید رفتیم مدرسه تتا، موبایلا هم که آنتن نداشت و مونده بودم چجوری مامان رو پیدا کنم که یهو دیدم اومد با تتایی که داشت گریه میکرد و ترسیده بود. دیگه سوارشون کردیم و یه قدم راه رو نیم ساعت تو راه بودیم. اینا رو گذاشتم خونه مامان و خودم با کالسکه و چرخ خرید رفتم خونه که وسیله بیارم، بریم ییلاق. سرعتی وسیله جمع کردم و 12 زدیم بیرون از تهران، من و دخترکم و تتا. بقیه هم خورد خورد قرار شد بیان از جاهای مختلف شهر که تا 5،6 بعد از ظهر طول کشید. 

این روزا عجیب ترین روزای زندگی هر آدمیه. چه روزایی که داریم میبینیم... 

نوتایتل بهمن 1404

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

27 دی

سلام. چطورین؟

شنبه س و تعطیل. اون شب دلتا زنگ زد که مامان من میخوام شب پیش بچه های عمه بمونم (البته با بابا!) نمیایم. هیچی دیگه. موندن و من شب تنها خوابیدم. البته وقتی گفت نمیایم استرسم کمتر شد. 

فکر کنم آخرین شب شلوغی همون شب بود. فرداش هم یه ذره شلوغ بوده گویا. بعدش دیگه جمع شد انگار... با یه تجمع خودی میلیونی. سناریوی تکراری. تو تاریخ بنویسید که اون سال ها مردم خودمون اصلا نفهمیدن چی شد. فقط یه سریا الکی کشته شدن. دوباره، سه باره، صدباره سر هیچ و پوچ. یه آیه داره قرآن، که مردم خودشون باید بخوان اوضاعشون رو تغییر بدن و اینا. جوونای قدیم که انقلاب کردن خیلی بهش ایمان دارن. بعد میگن چرا جوونای این نسل بی دین و ایمون شدن.... 

اینترنت کماکان قطعه. دیگه عادت کردم به قطعیش. منی که 24 ساعته گوشی دستم بود. البته الانم دستمه همش ولی نه 24 ساعت. دیگه بازی می کنم یا فیلم میبینم. 

حرفی برای گفتن ندارم. گیج تر از این حرفا ام. نه میدونم چی داره میشه، نه تاثیری تو آینده دارم... خنثیِ خنثی...


روزهای پر التهاب

سلام. چطورین؟

خیلی وقته پست نذاشتم. اصلا وقت نمی کردم. سرم حسابی شلوغ بود. الان ساعت 11 شب شنبه، 20 دی هست. امروز سر کار بودیم که پیام اومد زودتر تعطیل میشیم. گویا قرار بود شلوغ بشه خیابونا. سیگما هم دلتا رو برده بود خونه مامانشینا تا با بچه های خواهرش بازی کنن. اونا مدرسه شون کلا تعطیل بود. حتی آنلاین هم نبودن چون اینترنت قطعه. خلاصه دلتا هم رفته بود اونجا تا حسابی بازی کنن. ساعت 2 زنگ زدم به سیگما و گفتم قراره شلوغ بشه، دلتا رو زودتر بردار و بیاین خونه. خودمم ساعت 3 زدم بیرون از شرکت. غلغله بود. 1.5 ساعت طول کشید تا برسم خونه. از وضع خیابونا هم که نگم. سیگما هم زنگ زد که من نیم ساعته از شرکت اومدم بیرون، ولی هنوز همونجا ام و دیر میرسم به دلتا. دیگه با این اوضاع نیایم بهتره. میمونیم و شب برمیگردیم! ناراحت شدم چون خیلی استرس داشتم و نمیخواستم دلتا ازم دور باشه. ولی دیگه چاره ای نبود. اومدم خونه که قرار بود چندین ساعت برای خودم تنها باشم  بدون اینترنت و نگم از استرسم... از اینکه در دو روز گذشته چه صداهایی شنیدم و چه چیزایی دیدم. از خون دلمه بسته ی روی آسفالت بعد از 2 روز.... لپ تاپم رو باز کردم که کارای عقب مونده ی شرکت رو انجام بدم. اصلا تمرکز نداشتم. یه عالمه پفک خوردم! کاری که دیگه الانا ازم بعیده (کاش بتونم سر فرصت بیام از لایف استایل جدیدم بگم، اگه دل و دماغی مونده باشه). خط های موبایل قطع شدن یکی دو ساعت. زنگ زدم به تلفن خونه مادرشوهر تا صدای دخترک رو بشنوم. کاش زودتر بگذره زمان... ساعت نزدیک 11 شبه. هنوز دلتا و سیگما برنگشتن خونه و هنوز تک و توک صدای شلیک می شنوم. دوس دارم عزیزانم رو بگیرم تو بغلم و همه یه جا بچسبیم به هم، تکون هم نخوریم از کنار هم... 

عجیبه که اینجا باز شد. اینترنت قطعه. هیچ پیام رسانی باز نمیشه. حتی داخلی ها. پیامک هم نمیره حتی. فقط پیامک از سرشماره های عمومی دریافت میشه. سایتای داخلی تقریبا باز میشن. واسه همین اینجا رو هم تست کردم و شد. مواظب خودتون باشین توی این روزا. نمیدونم چی میشه. کاش یکی بیاد آینده رو برام پیش بینی کنه...

نوتایتل دی 1404

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.