جالب شروع نشد. کلا نمیدونم فاز چیه!
من که سخت مشغول دورکاری بودم. خوبه وقت آدم پر میشه.
خاله اینا هم اومدن ییلاق. عصری اومدن خونمون. با خانم پسرخاله حرف میزدم، یه پسر 9 ساله داره. گفت اصلا در جریان جنگ نیست و سوال نمیکنه. البته خودشونم کمتر از ما درگیر اخبار بودن، خب بالاخره تاثیر داره. تو خونه ما همه خبرا بلند اعلام میشه متاسفانه. دلتا هم که کنجکاو، هی میپرسه....
نصف تصاویری که تو تی وی میبینه رو میپرسه این کجاست؟ میگم اسراییله و کیف میکنه از اینکه اسراییل منفجر شده.
دیشب داشت یه صحنه میدید از انفجار تو ایلام، گفت ایلام کجاست؟ گفتم تو اسراییله 
امروز سیگما رفت تهران. کلی کار داشت. یه عکس گرفت فرستاد از ورودی تهران که هوا دو تیکه میشد. روشن و تاریک. تمیز و آلوده. به خاطر انبار نفت های تهران که دیشب زدنش، امروز صبح نشده بود تهران. هنوز شب مونده بود! هی بهش می گفتم نرو تو این هوا، ولی خب خیلی کار داشت. از کار و زندگی افتادیم رسما. خدا کنه تهش لااقل خوب باشه. اینکه انبار نفت زده شد، آب شیرین کن زده شد، موضوع رو ترسناک تر تر تر تر کرد. یعنی دیگه مردم هم تحت فشارن. هر چند که من کلا قبول ندارم میگن با ما کاری نداره. همینکه سر خونه زندگیمون نیستیم خودش بده... بگذریم. من هنوز با خودم به توافق نرسیدم، حوصله بحث ندارم حالا تو کامنتا هم بحث بشه.
امروز 17 روزه که خونه خودمون نخوابیدم. از 1 اسفند که اسباب کشی کردیم آواره شدم. بماند که از 1 بهمن خونه در حال جمع شدن بود و اون آرامشی که خونه ی آدم باید داشته باشه رو نداشت. ولی باز لااقل تو خونه خودمون بودیم. از 1 اسفند تا 9 اسفند که خونه مامانینا بودم، بعدشم اومدیم ییلاق. تو ییلاق راحت ترم تا خونه مامان، از این نظر که اینجا هم اتاق و کمد و تخت خودمون رو داریم و استقلالم بیشتره، ولی خب چون خواهرینا و برادر هم هستن، شلوغی اینجا گاهی خسته کننده میشه. دلم آرامش خونه رو میخواد، بدون ترس از صدای بمب....
دقیقا یه هفته س که اینجاییم، شنبه هفته گذشته 1 ظهر اومدیم ییلاق...
امروز هم باز تهران تلفات زیادی داشت. مدرسه سیگماینا هم تخریب شد...
ولی من امروز حالم بهتر بود، شاید چون خواهر اینا از شمال برگشته بودن پیش ما و خونه شلوغ پلوغ شده. نشستیم یه قسمت وحشی دیدیم و عصر مثل زمان بچگیمون، مامان سفره انداخت رو زمین و نون تافتون تازه با پنیر و گوجه خوردیم. جاتون خالی. خیلی چسبید 
از فردا هم کارمون شروع میشه به صورت دورکار. خدا رو شکر
روز هفتم رو یکی تو پست قبلی کامنت کرده برام، از مرکز تهران. که 5.5 صبح کل تهران شخم خورده و همه جا رو زده. امروز خیلی وحشیانه بوده حملات... ما هم اینجا تک و توک صدا شنیدیم.
چیزی که باعث شده بترسیم اینه که میگن پایگاه های سپاه رو خالی کردن و اسلحه ها و بقیه چیزاشون رو پخش کردن تو حسینیه ها و خب هر روستا و بخشی هم یه حسینیه داره دیگه. بخوان اونا رو بزنن هممون نابود میشیم....
امروز رفتیم خرید با کالابرگ برای اولین بار. واقعا حرصم میگیره که با ماهی یه میلیون خواستن بخرنمون! تا الانم چندشم میشد از اینکه بهش دست بزنم ولی خب دیگه بعد از 2 ماه رفتیم خرید. برای این دوماه خانواده مون 6 تومن داشتیم. 10 کیلو برنج خریدیم 5 تومن و یه روغن و دو تا پنیر و یه شیر و یه ماست! تمام!
جنگ کی تموم میشه؟ 7 روزش اندازه 7 ماه گذشت....
دیگه طاقت نداشتم با فکر خونه ی ریخت و پاش اینجا بیکار سر کنم. خصوصا که مدارکم هم تهران، یه جای نامعلوم وسط اسباب اثاثیه بود. ماری کوری (ماهی تک چشممون که اسفند 1402 آوردیمش خونه) هم تهران مونده بود بدون غذا. دیگه ما 3تا و مامان و بابا پاشدیم رفتیم تهران امروز. حالا هی خبر هم میومد که تهران زیر بمبه. با چه استرسی رفتیم ولی خدا رو شکر هیییچ خبری نبود. فقط دو سه تا صدا از دور شنیدیم. کابینت که نیومده بود، گفتیم لااقل اتاقا رو مرتب کنیم. کمد دیواری از این لوله ها (رگال) نداشت. اومدیم نصب کنیم زیرش خالی بود، پیچ نگهش نمیداشت. آخرش سیگما زد دیوار کمد رو ریخت و دوباره خودش گچ گرفت و گذاشت خشک بشه. چیدن لباسا تو کمد موند. ولی دیگه اتاق رو خالی کردیم، جارو زدیم و سابیدیم و دیگه وسایلش رو آوردیم چیدیم. طبقات بالا و پایین کمد دیواری رو هم چیدیم. اتاق خودمون تقریبا حاضر شد. اتاق دلتا هم کمی تا قسمتی حاضره چون تخت و کمد جدید براش سفارش داده بودیم و اومده بود هفته پیش. قبل از اومدنش هم بدو بدو رفتیم موکت خریدیم برای زیرش و حالا دیگه نصفه نیمه حاضره. کمد دیواری اتاقش هم آماده نیست. خلاصه دیگه هر چی میشد رو چیدیم و مبلای هال رو هم چیدیم و خونه یه کم شکل خونه گرفت. اون وسط قهوه و دونات و پیتزا هم سفارش دادیم تا چند روز ییلاق بودن و دور از شهر بودن رو بشوره ببره. دخترک رو هم رو تخت جدیدش خوابوندم ظهر و یه تجربه جالب شد براش. تمام مدت هم دعا میکردم تا این بچه خوابه، صدای وحشتناک نشنوه و خوابیدن رو تختش تجربه بدی نشه براش. انقدر حساسه این مدت، میخوام کارگاه امنیت روانی کودکان شرکت کنم. دیگه بعدش ساعت 8 شب که کارمون تموم شد و از دور دو سه تا صدا شنیدیم، رفتیم دنبال مامانینا و دوباره فرار کردیم به سمت ییلاق. تا ببینیم که این جنگ کی تموم میشه و چه پیامدایی داره....