خدایا این همکار من چرا ساکت نمیشه؟ حالم به هم میخوره از شنیدن صداش از بس که حرف میزنه. تلفناش بلند بلند، فکراش بلند بلند. ایمیل خوندناش با صدای بلند، حتی پیامکاش رو هم بلند میخونه! البته اسپم ها رو! کم خودمون پیام اسپم داریم، مال خانوم رو هم باید بشنویم! روانی دارم میشم! تازه هر چند دقیقه یه بار هم میاد بی خود و بی جهت یه چیزی برام تعریف می کنه... گوشم درد می کنه واقعا....
هی...
بگذریم
از هفته های گذشته بگم که باز افتادیم ما! این سری همگی. دلتا وسط بازیش یهو بالا آورد و دو بار تکرار شد. بعد هم بی حال شد. دارو دادیم و فرداش تب داشت. منم بی حال و بی رمق. انگار همه تنم خواب می رفت و گزگز می شد. همش درازکش بودم. عصر بهتر شدم. شام رفتیم جیگر بخوریم شاید کمخون شده باشم. آخه پریود هم بودم. دلتا که نخورد و البته بهش هم نمیدیم جیگر رو. خودمون خوردیم و حال هم نداد. معمولا تابستونا جیگر نمی خوریم ما. ولی دیگه از بیحالی صبح رفتیم خوردیم. خلاصه برگشتیم خونه و دلتا خوابید. سیگما حالش بد شد و بالا آورد ساعت 12 شب. بعدشم بی حال و بی رمق. 4 صبح هم من اینجوری شدم! دیگه 3 تایی افتادیم. تا 4 بعد از ظهر خوابیدیم. وقتی بیدار شدیم دلتا که خوب شده بود. من باز همونجوری بودم و بدتر حتی. لرز کردم. کولر خاموش، با یه پتو و یه لحاف، داشتم میلرزیدم بازم. ولی بعدش که بیدار شدم، هی بهتر شدم و بهتر شدم تا حدی که دلم خواست غذا بخورم. 12 شب رفتم برای خودم خورش کرفس کشیدم خوردم و در حینش هم گل یا پوچ دیدم و بعدش دیگه خوب شدم بالاخره. البته ضعف عمومی تا چند روز باهام بود. ولی در کل خوب شدم.
بعدشم جواب آزمایشم اومد و فهمیدم که نه تنها کم خونی نداشتم، بلکه فریتین خونم بسیار بسیار زیاده به خاطر تزریقایی که کردم و بعدشم قرص آهنایی که خوردم! و انگار خود زیاد بودن فریتین هم باعث ضعف کردن میشه. و حالا اون وسط ما رفته بودیم جیگر هم خورده بودیم و کلی هم قرص آهن خوردم باز! عجب! گیری افتادیم. تازه تیروییدم هم باز کم کارتر شده و کلی از فاکتورای خونیم به هم ریخته. بیخود نیست که 2 ماهه نمیتونم ورزش کنم. همش خسته ام.
دیگه اینکه رفیق جان داره میره از ایران و غصه م شده. خیلی حیف میشه که همه دوستامون دارن میرن هی....
گفته بودم مامان کبد چرب داره؟ گرید 3 بود و رژیم سفت و سختی گرفته 6-7 ماهه. 10 کیلو کم کرده و حسابی چروک شده بود صورتش. بردمش پیش دوست جان برای تزریق فیلر. حدود 10 سی سی فیلر زد به صورتش تا شد مثل همون 7-8 ماه پیش. اولش خودش هی می گفت نمی خوام باد کنم و کم باشه و اینا. بعد از تزریق که قیافه ش شبیه قبلش شد هی میگفت حالا فرقی نکردم که. خب چون هنوز چروک های مربوط به سنش رو داره دیگه. بعد عکس قبل و بعد بهش نشون دادم و تازه فهمید که اووههه، چقدر فرق کرده. دیگه خودمم یه مزوژل ضدلک زدم. گرون بود و فکر کردم الان دیگه چقدر پوستم خوب میشه، ولی فرق خاصی نکرد. خخخ.
8امین سالگرد ازدواجمون هم اومد و رفت. دیگه پیر شدیم انگار. خبری از بولدکردنای اول ازدواج نیست. فقط دو روز کیک گرفتیم. شبش برای دوستا، روزش برای خانواده. با خانواده که دیگه عکس هم نگرفتیم. کیک رو برش زده آوردم خوردیم. خخخ. حالا میشه گفت که دقیقا نصف دوران آشناییمون رو زیر یه سقف گذروندیم... 8 سال دفاع و جهاد مقدس با هم بود
ناراحتم. مثل لاندایی که گوشیش با کله خورده زمین و ال سی دیش به خاک فنا رفته...
بله، دیروز گوشیم دستم بود در بدو ورود به خونه، دلتا اومد بغلم. بغلش کردم، وقتی گذاشتمش رو زمین، گوشیم هم افتاد! دقیقا افتاد رو چارچوب در ورودی خونه و از همونجایی که افتاده بود، یه خط افتاد رو ال سی دیش. بعد هم کم کم کل گوشی رو گرفت... نور سبز هی خاموش روشن میشه! دیگه هیچی نمیشه دید.... انقدری ضدحال خوردم که نگم.
اینا رو دو روز پیش نوشتم.
حالا دو سه روزه گوشی سابق سیگما که الان مال دلتا شده رو برداشتم و سیم کارتم رو انداختم روش و دارم با این سر می کنم تا گوشی خودم درست بشه....
این مدت یعنی همش بلا داره سرمون میاد. گوشی سیگما هم دو ماه پیش اینجوری شده بود. حالا اینا هیچی. اون زمین خوردن خودش. بعدشم که بنده از اون موقع مریضم! بعد از اون مریضی یه روزه که تو پست پیش گفتم، یه هفته بعدش باز مریض شدم و این بار طولانی. این سری حالت سرماخوردگی. البته واقعا خفیف بود. ولی همین باعث شده که الان یه ماهه که ورزش نمی کنم! از بس همش بی حالم به خاطر این مریضیا.
دیگه اینکه در حال تجربه ی یه موضوع جدید هستیم. نگهداری از گربه! پیشی یکی از دوستامون یه هفته ای هست که پیش ماست و واقعا تجربه جالبیه. چقدر بی آزاره. این اولین تجربه پت داری! توی خونه س. هاپوها تو باغ بودن تا حالا و هیچ وقت توی خونه نیاورده بودیمشون. خیلی جالبه. همه خانواده ها و حتی دوستایی که پت نداشتن باهامون مخالف بودن. هی می گفتن ای، خونتون کثیف میشه و اینا. من قبلا واسه مامان تعریف کرده بودم که این دوستم انگار این گربه بچشه، بهش میگه مامانی، بیا بغلم و قربون صدقه ش میره. بعد مامان اینجوری بود که اینا خلن، خوب شد شما بچه آوردین. خلاصه یه روز اومدن دیدن پیشی. هنوز نیومده مامانم عاشقش شد. بهش میگفت دخترم، بدو بیا بغل مامانی. عزیز دلم. یه ساعت قربون صدقه ش میرفت. گفتم چی شد پس؟ گفت آخه این خیلی بامزه س. خخخ. البته ناگفته نماند که مامان برای سگ های باغ هم همین کارا رو میکرد از قدیم. قبلنا که نوه نداشت هر کی از شیرین کاریای نوه هاش تعریف می کرد، مامان هم از شیرین کاری های الکس تعریف می کرد. همیشه هم قربون صدقه شون میرفت. خلاصه که سیگما و دلتا به فکر آوردن دائمی پیشی افتادن. ولی من به خاطر فرار از مسئولیت های اضافه (هر چند کم) فعلا قبول نمی کنم
سلام. حالتون چه طوره؟ چه می کنید با این مرداد گرم؟
من از گرماش فراریم ولی واقعا بازم ترجیحش میدم به 6 ماه دوم سال. کاش میشد از آخر شهریور بپرم تو بهمن
خبر اینکه سیگما عکس رادیولوژی بینی شکسته ش رو برای متخصص فرستاد و گفتن زیر 10 روز باید عمل بشه تا جوش نخورده! این بود که خیلی یهویی، بردیمش واسه عمل. البته عمل زیبایی نبود. فقط جاانداختن بینی که توی اتاق عمل یه ربع بیشتر طول نکشیده بود. ولی خب ما 6 ساعتی بیمارستان بودیم. حال عمومیش هم بعدش خوب بود. فقط یه سردردی داشت که بعدا معلوم شد به خاطر تامپون یه متری تو یکی از سوراخ دماغاش بوده. کلا فقط یه طرفش رو تامپون گذاشته بود. حالا میگه نفس کشیدنم بهتر از قبل شده. چون یه بار هم تو 6 سالگیش دماغش شکسته بود و نفس کشیدنش سخت شده بوده. اون موقع گفتن زیر 18 سال عمل نمی کنن. دیگه الان با شکستگی دوم مجبور به عمل شد.
فردای عملش من یه بی حالی عجیبی گرفته بودم که اصلا نمی تونستم از جام بلند شم. ضعف شدید. یه ذره تو خونه راه می رفتم، رنگ صورتم می پرید! هیچی هم نمی تونستم بخورم! تا ساعت 8 شب خوابیدم. وقتی بلند شدم دیگه حالم خوب شده بود. فقط یه کم دلپیچه مونده بود که یکی دو روزه خوب شد. بعد از من کم کم همه شروع کردن به گرفتن این بیماری، به طرق مختلف. داداش مثل من شد. مامان یه کم شدیدتر که چند روز طول کشید. بعدش بابا که تب هم قاطیش شد. بعد بچه های بتا که تب و اسهال و استفراغ هم داشت و بعدشم خود بتا و شوهرش! که بدن درد و همه چی هم دارن! احتمالا کرونا باشه باز. نمیدونم. من که تقریبا قسر در رفتم. فعلا ارتباطات رو کم کردم که دلتا نگیره. از بس که این بچه بدمریضه. کابوسمه مریض شدنش.
سیگما آتل بینیش رو باز کرد و دیدیم باز کجه! رفت پیش دکترش و گفت که علاوه بر استخون، غضروف بینیت هم شکسته. براش فشارش داد و برگردوند سرجاش. کجیش درست شد. گفت همش فشارش بده. خخخ. حالا بینیش شبیه قبل شده.
از همون موقع که رفتیم ویلا و سیگما ناک اوت شد و دیگه باهام ورزش نکرد، ورزش من هم مالید! خیلی نامرتب و کم ورزش کردم در 3 هفته ی گذشته. البته پریود شدن و مریض شدن هم بی تاثیر نبود. ببینم حالا باز میتونم شروع کنم مرتب ورزش کنم یا نه.
سرگرم کردن دلتا هم سختم شده. انقدر عصرا که میرم خونه خسته ام که همش دوس دارم تو گوشی و تبلت باشه و به من کاری نداشته باشه! ولی خب بده واقعا. حالا ببینم باز میتونم پارک رفتن های هر روزه رو شروع کنم و حداقل دو سه ساعتی انرژیش تخلیه بشه یا نه.
راستی در مورد شامپو موی فر هم تیلو تیلو راهکار خواهرش رو گفته توی کامنتا. پیشنهاد می کنم فرفری ها از دست ندن.