روز هفتم رو یکی تو پست قبلی کامنت کرده برام، از مرکز تهران. که 5.5 صبح کل تهران شخم خورده و همه جا رو زده. امروز خیلی وحشیانه بوده حملات... ما هم اینجا تک و توک صدا شنیدیم.
چیزی که باعث شده بترسیم اینه که میگن پایگاه های سپاه رو خالی کردن و اسلحه ها و بقیه چیزاشون رو پخش کردن تو حسینیه ها و خب هر روستا و بخشی هم یه حسینیه داره دیگه. بخوان اونا رو بزنن هممون نابود میشیم....
امروز رفتیم خرید با کالابرگ برای اولین بار. واقعا حرصم میگیره که با ماهی یه میلیون خواستن بخرنمون! تا الانم چندشم میشد از اینکه بهش دست بزنم ولی خب دیگه بعد از 2 ماه رفتیم خرید. برای این دوماه خانواده مون 6 تومن داشتیم. 10 کیلو برنج خریدیم 5 تومن و یه روغن و دو تا پنیر و یه شیر و یه ماست! تمام!
جنگ کی تموم میشه؟ 7 روزش اندازه 7 ماه گذشت....
دیگه طاقت نداشتم با فکر خونه ی ریخت و پاش اینجا بیکار سر کنم. خصوصا که مدارکم هم تهران، یه جای نامعلوم وسط اسباب اثاثیه بود. ماری کوری (ماهی تک چشممون که اسفند 1402 آوردیمش خونه) هم تهران مونده بود بدون غذا. دیگه ما 3تا و مامان و بابا پاشدیم رفتیم تهران امروز. حالا هی خبر هم میومد که تهران زیر بمبه. با چه استرسی رفتیم ولی خدا رو شکر هیییچ خبری نبود. فقط دو سه تا صدا از دور شنیدیم. کابینت که نیومده بود، گفتیم لااقل اتاقا رو مرتب کنیم. کمد دیواری از این لوله ها (رگال) نداشت. اومدیم نصب کنیم زیرش خالی بود، پیچ نگهش نمیداشت. آخرش سیگما زد دیوار کمد رو ریخت و دوباره خودش گچ گرفت و گذاشت خشک بشه. چیدن لباسا تو کمد موند. ولی دیگه اتاق رو خالی کردیم، جارو زدیم و سابیدیم و دیگه وسایلش رو آوردیم چیدیم. طبقات بالا و پایین کمد دیواری رو هم چیدیم. اتاق خودمون تقریبا حاضر شد. اتاق دلتا هم کمی تا قسمتی حاضره چون تخت و کمد جدید براش سفارش داده بودیم و اومده بود هفته پیش. قبل از اومدنش هم بدو بدو رفتیم موکت خریدیم برای زیرش و حالا دیگه نصفه نیمه حاضره. کمد دیواری اتاقش هم آماده نیست. خلاصه دیگه هر چی میشد رو چیدیم و مبلای هال رو هم چیدیم و خونه یه کم شکل خونه گرفت. اون وسط قهوه و دونات و پیتزا هم سفارش دادیم تا چند روز ییلاق بودن و دور از شهر بودن رو بشوره ببره. دخترک رو هم رو تخت جدیدش خوابوندم ظهر و یه تجربه جالب شد براش. تمام مدت هم دعا میکردم تا این بچه خوابه، صدای وحشتناک نشنوه و خوابیدن رو تختش تجربه بدی نشه براش. انقدر حساسه این مدت، میخوام کارگاه امنیت روانی کودکان شرکت کنم. دیگه بعدش ساعت 8 شب که کارمون تموم شد و از دور دو سه تا صدا شنیدیم، رفتیم دنبال مامانینا و دوباره فرار کردیم به سمت ییلاق. تا ببینیم که این جنگ کی تموم میشه و چه پیامدایی داره....
امروز دیگه پاشدم یه کم جو رو برای خودم عوض کنم. خسته شدم انقدر موندم خونه. حاضر شدم رفتم شهر نزدیک، که برم بانک و پول نقد بگیرم. تا الان 2 میلیون پول نقد داشتم، گفتم بازم بگیرم. رفتم بانک، نهایتا 2 تومن بهم داد، یه تومن هم با کارتای مختلفم از ای تی ام گرفتم. بعدش رفتم خرید خوراکیای رژیمی. اینجا دور هم همش داریم پلو میخوریم. ترسیدم هر چی این مدت از جنگ قبلی تا الان لاغر کرده بودم، برگرده. ورزش رو هم از امروز شروع کردم باز. دو ماهی بود که گذاشته بودم کنار. حال و حوصله و اعصاب نداشتم. اما امروز دیگه به خودم اومدم. دیدم اینجوری نمیشه. با دمبلای خواهر شروع کردم. خودم هیچی ندارم وسایل ورزشی. ما در حال اسباب کشی بودیم. هفته قبل از جنگ اسباب کشی کردیم و وسایلمون رو بردیم وسط خونه در حال بازسازی. هنوز کابینت نداریم و کابینت ساز هم نیومد و کل وسایل وسط خونه تو جعبه س. این یه هفته رو خونه مامانینا بودیم، جنگ هم که شد باهاشون پاشدیم اومدیم ییلاق. این وسط مبلامون رو که سفارش داده بودیم و قرار بود 20 اسفند آماده بشه، 10 اسفند زنگ زدن که حاضره و بیاین ببرین. نمیخواستیم بریم، ولی دیگه گفتیم بفرسته و سیگما رفت تهران تحویلش گرفت. خوب هم شد رفتیم. چون دیروز پادگان جلوی مبل فروشی رو زدن! فکر کنم دیگه دستمون به مبلامون نمیرسید! به کابینت سازه هم گفتیم دیروز بیاد (گفت انبار بسته و رفته و جنسای شما تو انباره)، گفتیم اشکال نداره، خودت بیا کمد دیواریایی که زدی رو طبقه بزن. لااقل ما بریم اتاقا رو بچینیم. بعد بدیش اینه که وسایل درست حسابی نداریم. خیلی از وسایل تو جعبه ان و در دسترسم نیستن. حتی کارت ملی و گواهینامه م تو یه کیفیه که جمع شده و تو جعبه هاست و نمیدونم کجاست. خلاصه اوضاع نابه سامانیه. این دو ماه من با بلاتکلیفی وضع کلی ایران و وضع کلی خونه خودمون دست و پنجه نرم می کردم. همش دعا می کردم تا ما نرفتیم خونه جدید جنگ نشه. رفتیم ولی خونمون حاضر نشد...
امروز هم که گویا باز هم داره میزنه شدید. دیگه بیشتر فامیلا و آشناها تهران رو ترک کردن. یکی از دوستام الان زنگ زد که یه فیلم دیدم که محل شما رو بدجور زده، خوبین؟ گفتم ما خونه نیستیم، نمیدونم...
از فکر اینکه برگردم تهران با خرابه های کوچه ها و خیابونا روبرو بشم حالم بد میشه...
اینجا تو ییلاق هم دیگه صدای جنگنده و بمب میشنویم. البته از خیلی دور ولی خب شنیده میشه...
حالم از جنگ به هم میخوره.
تو جنگ 12 روزه تونستم ماجرا رو از دلتا مخفی کنم و زیاد نفهمه از جنگ. اما این سری کاملا در جریانه. بزرگتر هم شده و کاملا میفهمه. صبح روز یکشنبه که خبر رو بهش گفتم، گفت عه، اعلام شد؟ انگار که کار خودش باشه :) طنز تلخیه که بچه ای که هنوز 5 سالش نشده انقدر در جریان همه چیز باشه.
یا مثلا روز اول که زدیم به دل جاده، دلتا و تتا تو ماشین من بودن و رو صندلی عقب با هم حرف میزدن. شنیدم که دلتا داشت به تتا میگفت من دلم واسه مردمی که جایی ندارن برن میسوزه...
تا حالا بلاتکلیف بودیم که جنگ میشه یا نه، الان بلاتکلیفیم که حالا چی میشه. کاش این تیکه های زندگی زود بگذره....