-
یه کم از سرعت زندگی کم کن
چهارشنبه 21 شهریورماه سال 1397 11:01
سلام اهالی بلاگستان. خوبین؟ اوضاع چطوره؟ من خوبم. یعنی خیلی دارم سعی می کنم خوب باشم. راستش باز مشکلات گوارشیم شروع شده. دیگه فهمیدم به خاطر وسواس فکریه. همون چیزی که قبلا گفته بودم. خودم اسمشو گذاشتم وسواس فکری زمانی. اینکه دائم دارم تو ذهنم فکر می کنم که چه کارایی انجام بدم، مرحله به مرحله بهش فکر می کنم. داره جسممو...
-
بیا بریم جنگل
سهشنبه 20 شهریورماه سال 1397 12:10
دیروز اومدم اینو اینجا بنویسم، دیدم بهتره که به سیگما بفرستمش: دلم یه هوای ابری و تاریک میخواد و یه آرامبخش که خواب و منگ باشم تو آغوشت رها شم. دلم میخواد یه کم از هوشیاریم نسبت به محیط کم بشه. بخوابم و ولو شم. خوابای خوشگل ببینم. خواب 17-18 سال پیش رو ببینم، خواب اولین خونه ای که توش چشممو باز کردم. دلم پارک پردیسان...
-
رفیق شفیق میخوام
یکشنبه 18 شهریورماه سال 1397 14:29
گفته بودم بهتون که با همکارام زیاد حال نمی کنم. یعنی حتی اون دو سه نفری هم که باهاشون صمیمی ام زیاد فیوریتم نیستن. حال نمی کنم از دیدنشون. واسه همین سر کار اومدن سختم شده. من تمام مدرسه رو به ذوق دوستام میگذروندم. عاشق این بودم که برم مدرسه. از تعطیلات تابستون خسته میشدم و دوس داشتم مدارس زودتر باز بشن که برم مدرسه....
-
ییلاق + سینما
شنبه 17 شهریورماه سال 1397 11:25
سلام سلام. روز خوبی داشته باشید. من اومدم. 4شنبه عصر که رفتم خونه بیهوش شدم. 1 ساعت خوابیدم و بعد بیدار شدم رفتم حمام. حسابی سرحال شدم. آرایش کردم و سیگما 8:30 اومد دنبالم که بریم خونه مامانشینا. رفتیم و تا 11.5 اینا اونجا بودیم. نینیشون باز زیاد جیغ میزد. جیغ ها. همه رو روانی کرده بود دیگه. اونا زودتر رفتن. بهشون...
-
سومین سالگرد عقد
چهارشنبه 14 شهریورماه سال 1397 10:45
سه سال گذشت از عقدمون. از ثبت رسمی احساسمون نسبت به هم... از ثبت تعهدمون... بعد از 6 سال و 10 ماه که بدون ثبت با هم مونده بودیم، با خانواده مون، تو یه روز خوب و خوشگل رفتیم و دوست داشتنمون رو رسمی کردیم. یادش بخیر آقاجانم هم بود. ده روز قبل از عقد، بی هوا پامو گذاشته بودم رو یه زنبور و نیشم زده بود. دردش عجیییب زیاد...
-
مسافرتمون کنسل شد!
سهشنبه 13 شهریورماه سال 1397 08:09
یعنی من با این همه داستان رفتم مرخصیمو گرفتم، به دو ساعت نکشیده بتا زنگ زد که جایی که گرفته بودن کنسل شده و واسه این تاریخ بهش نمیدن! گفت تاریخشو زدن یک ماه دیگه! اونم وسط هفته! با این اوصاف رفتنمون کنسله. همش مسافرتام داره کنسل میشه. اون از ماموریت، اینم از این! کلی نقشه کشیدم بودم واسه بریونی اعظم حالا چون مرخصیمو...
-
داستان های مرخصی گرفتن!
دوشنبه 12 شهریورماه سال 1397 08:13
سلام. صبح بخیر. ساعت هنوز 8 نشده. زود اومدم شرکت. گفتم بیام یه سلامی بکنم تا سرم خلوته. این دو سه روز اصلا خوب نبود. شنبه سر کار پاداشا رو دادن و واسه من که اون همه کار کرده بودم رو دوتا پروژه خفن 0 رد شده بود! به رییس گفتم. باورش نمیشد. گفت من نمره شما رو خیلی بالا رد کرده بودم. بازم چک کرد برام و دید که آره زیاد رد...
-
باغ وحش و شهربازی
شنبه 10 شهریورماه سال 1397 12:12
سلام و صبح بخیر. بریم سر تعریف کردنیا که آخر هفته رو خیلی دوست داشتم. چهارشنبه از سر کار یه سر رفتم بیرون که برم داروخانه و یه کم خرید کنم. چند وقتیه که دهانم آفت زده و خوب نمیشد. دیگه دکتر شرکت برام دارو نوشته بود و بالاخره رفتم که بگیرم. سر راه یه دسته گل آفتابگردون هم گرفتم که عصری ببرم خونه مامان. مامان پارچ سفالی...
-
آرایشی بهداشتی
چهارشنبه 7 شهریورماه سال 1397 09:17
سلام بچه ها. خوبین؟ من دیروز تا 8.5 سر کلاس زبان بودم و کلی چیزای باحال یاد گرفتم. اینورژنا رو اصلا خوب بلد نبودم. همه رو توضیح داد معلممون. شاد شدم حسابی. بعدشم یه تپسی گرفتم و رفتم خونه. یکشنبه که تپسی گرفته بودم پلاک ماشینه مال تهران نبود و راننده اصلا بلد نبود تهران رو. دائم سرش تو ویز بود که مسیر رو ببینه! خیلی...
-
افسرده مباش - سخن همی گوی!
سهشنبه 6 شهریورماه سال 1397 13:11
سلام. صبح بخیر. حالتون چطوره؟ ممنونم از تبریکای قشنگتون. خیلی خوشحالم کردین. شنبه عصر رفتم خونه مامانینا. خیابونا تقریبا خلوت بود و نیم ساعته رسیدم. تیلدا پرید بغلم. خیلی دلش تنگ شده بود. مامان و بتا رو بوس کردم و تتا رو بغل کردم. گرد و قلنبه ی خالشه. تیلدا واسم از سیرکی که رفته بودن تعریف کرد و تعطیلات در ییلاق. ساعت...
-
دومین سالگرد ازدواج
شنبه 3 شهریورماه سال 1397 09:29
سلام سلام، من اومدم بعد از 3 روز تعطیلی رفرشینگ حسابی. یادتونه که سه شنبه عصر قرار بود گلدونامون رو بیارن؟ آوردن. 6 تا باکس 25 تایی سفارش داده بودیم. همگی رفتیم لابی شرکت تحویلش گرفتیم و اومدیم بالا. کل طبقه دورمون جمع شده بودن گلامون رو ببینن. یه سری از بچه ها که چیدنشون رو دیوارای پارتیشن. چن نفرمون هم میخواستیم...
-
برنامه ریزی جشن سالگرد ازدواج
سهشنبه 30 مردادماه سال 1397 10:40
سلام دوستان، خوبین؟ شنبه عصر که رفتم خونه کلی کار داشتم. 3 سری لباس شستم و پهن کردم. دوش گرفتم و پلو درست کردم واسه فردامون و بعد هم گوشت چرخ کرده سرخ شده آماده داشتم که توش 3 تا تخم مرغ شکوندم و شام خوردیم. وسایل یوگا و کلاس زبانم رو آماده کردم و شب سیگما باید میرفت جلسه ساختمون و من از 9.5 رفتم تو تخت تا 10.5...
-
بهترین اپلیکیشن های ایرانی
یکشنبه 28 مردادماه سال 1397 10:19
خب تو یه پست قرار بود اپلیکیشن های خوبی که استفاده می کنم رو معرفی کنم و این همون پُسته. اینجا اپلیکیشن های ایرانی ای که خیلی به دردم میخورن رو معرفی می کنم: 1) فون پی: با این اپ می تونید کرایه تاکسیتون رو خیلی راحت پرداخت کنید. تاکسی هایی که با این اپ قرارداد دارن (و تعدادشون کم هم نیست)، یه کارت های آبی رنگی زدن به...
-
جمعه چه خوبه
شنبه 27 مردادماه سال 1397 11:26
سلام. صبح اولین روز هفتتون بخیر. وای که چقدر شنبه ها سر کار اومدن سخته. خدا قوت پهلوونا! امروز اصلا دلم نمیخواست بیام شرکت. کل راه رو غر زدم. دیشب قبل خواب هم همش نق نق می کردم! حالا خوبه این هفته یه روزش تعطیله. به این هوا خودمو راضی کردم بیام شرکت. خب بریم سر تعریفیا. چهارشنبه ماشین داشتم و راحت رفتم خونه. سعی کردم...
-
روزهای کلاس زبانی!
چهارشنبه 24 مردادماه سال 1397 10:43
سلام سلام. این مشغله های من تمومی نداره که. تازه خودم واسه خودم بیشترش می کنم. خب خونه ما غربه و خونه ماماینا شرق. محل کارم هم تقریبا وسط ایناس که البته به خونه خودمون نزدیکتره. بنده دوشنبه عصر با ون راه افتادم سمت خونمون که سیگما زنگید که شب دیر میاد! و گفت برو خونه مامانینا که حوصله ت سر نره. منم هی با خودم دودوتا...
-
جمعه پربار
دوشنبه 22 مردادماه سال 1397 16:53
سلام. وقتتون بخیر. یه کم طول کشید بیام این دفعه. خب داستان از چه قرار بود؟ سه شنبه که عصر رفتم کلاس زبان. این سری ریدینگ و رایتینگ بود. جلسه اول من میشد. خوب بود کلاس. ساعت 9 تعطیل شدیم و رفتم خونه. یادم نیس واسه شام چی بردم. ولی یه چیزی بردم و خوردیم! بعد هم فیلم دیدیم و خوابیدیم لابد. یادم نیست. چهارشنبه با سیگما...
-
دوشنبه تعطیله
سهشنبه 16 مردادماه سال 1397 10:39
سلام و صبح بخیر. خوبین؟ چه خوب که پست قبلی رو دوست داشتین. از شما چه پنهون که به خودم هم کلی انرژی داد. حالا تعریف می کنم. اون روز یکشنبه، عصر که شد سرگیجه گرفتم. سر جام نشسته بودم ولی سرم گیج میرفت. یه کم چشمامو بستم دیدم بدتره. فقط دلم میخواست بخوابم و خب اینجا هم که نمیشد. یه کم گردو و شکلات خوردم بهتر شدم. حالا...
-
دلشاد و سرزنده باش
یکشنبه 14 مردادماه سال 1397 12:45
سلام سلام. من اومدم تا به موهات گل شقایق بزنم. (یعنی نمیشه "من اومدم" رو بگم ولی این شعر یادم نیاد. ) دیروز که یادتونه دپرس بودم. دیدم چند روز شده و دیگه داره طولانی میشه. معمولا با شروع پریود دیگه خوب میشد روحیه م ولی این دفعه نشده بود. این بود که تصمیم گرفتم خودم یه کاریش کنم. بعد از شرکت رفتم ونک چون...
-
لاندای بی حوصله
شنبه 13 مردادماه سال 1397 15:36
سلام بروبکس. خوبید؟ من چهارشنبه مستقیم از شرکت رفتم خونه مامانینا چون بابا ییلاق مونده بود و مامان شب تنها بود. البته دو سه شب بود که تنها بود و مریض هم بود و من فرصت نمی کردم برم پیشش. دیگه چهارشنبه رفتم و حالش خوب شده بود خدا رو شکر. ماشین رو بردم تو پارکینگ چون بابا نبود. یکی دو ساعتی بودیم که بعد مامان گفت که...
-
عروسی دعوت شدیم بعد از مدت ها
چهارشنبه 10 مردادماه سال 1397 13:04
سلام دوستان. حالتون چطوره؟ من اومدم تعریف کنم این چند روز رو. چهارشنبه عصر بنده با تاکسی رفتم خونه و سر راه چندتا خرید کردم. سیگما گفت که عصر میخواد بره شرکت دوستش و اون کاری رو که بهش قول داده انجام بده. یعنی یه پروژه گرفته بود قبلنا و الان خیلی طولانی تر از چیزی شده که فکرشو می کرد. باید تا 5شنبه عصر تموم بشه. خلاصه...
-
دوره با بچه بینون!
چهارشنبه 3 مردادماه سال 1397 14:03
سلام بچه ها. چطورین با گرما؟ آقا چرا انقدر گرمهههه؟ من دیگه دارم بخار میشم. تصعید هم میشم. یکشنبه دو تا جلسه پشت هم رفتم 3-4 ساعت دیگه مغزم داشت می پوکید. بعدش هم باید میرفتم کلاس زبان تازه. ولی کلاسه خوب بود. یه سشن لیسنینگ بود و یه سشن هم اسپیکینگ. کلاس شلووووغ. 25 نفر بودیم. همه هم واسه رفتن اومده بودن! البته چون...
-
یک روز با برنامه
یکشنبه 31 تیرماه سال 1397 11:00
روزایی که بدو بدو کار انجام میدم رو خیلی دوس دارم. دیروز تو شرکت یه برنامه ریزی کردم واسه کارایی که باید این هفته انجام بدم و چون شبا نیستم، بخش زیادیش باید همون شنبه انجام میشد. عصری که از شرکت رفتم، چندجا رفتم دنبال کاغذ کادوی ساده. ساده که نه، یه چیزی که بشه باهاش پیرهن مردونه درست کرد! دستکش هم خریدم واسه رنگساژ....
-
خستگی اول هفته خر است!
شنبه 30 تیرماه سال 1397 11:36
سلام، صبح شنبه تون پر از شادی و نشاط. من که خیلی داغون و نابودم. خوابم میاد و کسلم شدید. این شنبه واقعا خر است! حالا تعریف می کنم. اول از سه شنبه بگم که عصری رفتم اسمم رو نوشتم کلاس زبان و مقادیر زیادی سُلفیده شدم. یه سی دی هم واسه تقویت لیسنینگ گرفتم. بعد رفتم خونه و دیدم سیگما لباسا رو شسته. هوراااا. سبزی پلو درست...
-
وقتی سیگما بیشتر خونه باشه
سهشنبه 26 تیرماه سال 1397 12:10
این هفته سیگما سر کار اصلیش نرفت و موند که به بقیه کارهای فرعیش برسه. سه تا کار فرعی رو داره همزمان پیش میبره و بی نهایت سرش شلوغه. اینه که واسه یه هفته کارمندی رو تعطیل کرد تا بقیه کارهاشو پیش ببره. محل کارشون از این نظرا خیلی خوبه. همین خونه موندنش باعث شد یه کم بیشتر با هم باشیم. شنبه بعد از کار کلی دلم واسش تنگ...
-
چاشنی های زندگی
دوشنبه 25 تیرماه سال 1397 09:27
چند وقتیه که دارم فکر می کنم بهتره یه کم بیشتر به خودم برسم. خیلی غرق شدم تو کار روزمره و خب عمرم داره هدر میره همینجوری. البته که خیلی سعی ها کردم که خیلی هم نذارم هدر بره، کلاسای ورزشی و کتاب خوندن و اینا در این راستا بود. ولی خب بس نیست. میخوام یه سری کارای دیگه بکنم. همونجور که تو پست قبل گفتم میخوام یه کلاس...
-
دور همی شبانه
شنبه 23 تیرماه سال 1397 16:12
سلام سلام. یه هفته س ننوشتم. بیام بگم ماجرا رو. یکشنبه گذشته پ شدم و رمغ نداشتم انگار. رژیم هم بودم و روز سختی شده بود. کلاس خیلی خوب بود. ولی به کارای شرکت نرسیدم. زود هم باید میرفتم که برم استخر. چون روز اول پ بود و در حد لک، از تامپون استفاده کردم و رفتم استخر. ولی گفتن مربیتون نیومده و کلاس آموزشی نیست! امروز قسمت...
-
تابستون تابستونی
یکشنبه 17 تیرماه سال 1397 09:01
سلام بچه ها خوبید؟ چه می کنید با تایم جدید ساعت کاری؟ البته مال ما تغییر نکرده شنبه پیش یعنی 9 تیر، عصری پیاده رفتم خونه و یادم نیس اصلا که چه کردم. غذا که داشتیم، خونه هم مرتب بود. تا رسیدم اول عصرونه م رو طبق رژیم خوردم و بعد رفتم حموم و دوش گرفتم. بعد لباسای یوگا و شنام رو آماده کردم واسه فردا و نشستم کتاب دختری در...
-
کمپین صرفه جویی
چهارشنبه 13 تیرماه سال 1397 11:57
با یه پست آموزشی دیگه چطورین؟ پست قبلی رو دیروز نوشته بودم ولی فرصت نکرده بودم ادیت کنم و آپلود. پست امروز رو هم واجب دونستم بذارم. هممون میدونیم که وضعیت آب جنوب کشور خوب نیست. بده در واقع. خیلی بد. همشون هموطنانمون و دوستامونن. همینجا دوستایی از جنوب کشور دارم که خیلی برام عزیزن. نمیخوایم خار به دستشون بره، چه برسه...
-
اگر مورد کیف قاپی قرار گرفتیم، چه کنیم؟
چهارشنبه 13 تیرماه سال 1397 09:29
امروز یه پست آموزشی داریم. حالا میگم چرا و در مورد چی. این چند وقته که همه چی گرون شده، همه میگن خیلی مواظب وسایلتون باشید. دزدی زیاد شده. طلا، موبایل، لپ تاپ، همه چی. بییشتر از همه ذهنم درگیر موبایلم بود. انقدری که دیشب خواب دیدم با مامان داریم از خیابون رد میشیم، اونور یه موتور سوار ایستاده. حدس می زنم که کیف قاپه...
-
مهمونی دوره خونه لاندا
شنبه 9 تیرماه سال 1397 14:29
سلام. من اومدم. حال روحیم بهتره خدا رو شکر. این چند روز سعی کردم به چیزای بد فکر نکنم. به بیماری ها فکر نکردم ولی بازم وضع اقتصادی کشور نذاشت خیلی خوشحال باشم. سه شنبه عصر، وقتی داشتم از شرکت میرفتم، سر راه یه مانتوی مشکی خیلی خنک خریدم برای سر کار. حریر و گشادطوره ولی جلو بسته و آستین بلند و خودشم تا زیرزانو، اصلا...