سلام دوستای گلم. خیلی ممنونم ازتون که اینجا رو میخونید.
در مورد اینستا من یه توضیحاتی بدم. اینستای اینجا خیلی خیلی خصوصی شروع شد اولش. به این دلیل که من نمیخوام شناخته بشم توسط آشناها. دلیل اصلی انتخاب اسم مستعار هم همین بوده. میدونین که من اینجا از ریزترین جزییات زندگیم مینویسم و مثلا دوس ندارم نوه ی عمه ی مادربزرگ مامانم که من رو میشناسه و من هیچی ازش نمیدونم، کل زندگیم رو بدونه. (همینجا بگم اگه آشنایی من رو میشناسه و اینجا رو میخونه، ازش خواهش می کنم حداقل خودش رو بهم معرفی کنه) خلاصه که با همین هدف هیچ وقت آدرس اینستا رو توی صفحه وبلاگ اعلام نکردم.
تو پست قبلی که اسم اینستا رو آوردم خیلیاتون ازم خواستید صفحه رو داشته باشید و خب من واقعا شرمنده تونم. ممکنه الان نشناسین ولی با دیدن عکسای اینستا (که البته هیچ کدوم صورت ندارن و معمولا عکسای بی سوژه متحرک هستن) یه جرقه ای بخوره که عه پس لاندا فلانیه و بشه اون چیزی که من دوس ندارم بشه. نظراتتون رو پابلیش نمی کنم، شاید دوس نداشته باشید 
فعلا هم که واسه من که فقط اینترنت رو با دیتای اپراتورها دارم (و همینجا رو هم از خونه نمیتونم باز کنم) اینستا باز نمیشه و پیشاپیش عذرخواهی می کنم بابت زمان باز شدنش.
بعد از وصل شدن اینترنتم و باز شدن اینستا هم باید یه دور به فالوورام نگاه کنم، هر کی رو نمیشناسم یا هیچ پستی ازش نیست، شرمنده ش میشم.
امیدوارم ازم ناراحت نشده باشید و درکم کرده باشید. 
سلام سلام. من اومدم. ببخشید که این همه نبودم. البته تو اینستا اومدم اعلام کردم که کجا ام، ولی خب فکر کنم اون موقع نت نداشتین دیگه.
ماجرا از این قرار بود که ما اقدام کرده بودیم برای ویزای شینگن از سفارت ایتالیا که خب انقدر دیییییییر اومد که دیگه نشد خبر بدم. جمعه صبح ما بلیط هواپیما داشتیم به مقصد میلان، ولی ویزا تا 4شنبه که پست آخر رو گذاشتم، هنوز نیومده بود. تا اینکه 4شنبه بعد از نوشتن پستم، کم کم توی سایت استیت ویزا عوض شد و فهمیدیم تا عصر میتونیم بریم بگیریم. حالا اینکه توش چی نوشته و ریجکت شدیم یا نه، هنوز مونده بود که دیگه ساعت 2.5 روز 4شنبه بالاخره فهمیدیم که بعلههه، میتونیم بریم. دیگه من سریع رفتم به رییسم گفتم (از هفته قبلش بهش گفته بودم ماجرا رو، فقط رفتم گفتم رفتنم قطعی شد) و با دوستامم خدافظی کردم. گلدونای روی میزم رو بهشون سپردم که البته نامردا یادشون رفته بود و آب نداده بودن به دوقلوهام. بعدم که دیگه نت نبود که بهشون یادآوری کنم. حالا یه پست باید مفصل بذارم در مورد سفرنامه.
ولی عجب اوضاعی شد ها. صبح جمعه که داشتیم میرفتیم فهمیدیم که نصف شب بنزین گرون شده و بعدشم اخبار رو از واتس اپ و تلگرام در جریان بودیم. با مامانینا هم واتس اپی حرفیدیم و تعریف کردن برامون تا اینکه شنبه شب، اینترنتا قطع شد و تماس ما با ایران هم قطع شد....
خدا لعنتشون کنه واقعا. الان دیگه عصر ارتباطاته. اینترنت حق طبیعی هر کسی شده. بعد اینا خیلی راحت درشو به روی مردم می بندن. مثل شمر که آب رو بست تو واقعه کربلا! اینا هم هر کاری از دستشون بربیاد می کنن. همین آقایی که ما بهش رای دادیم و انقدر از آزادی اندیشه و ارتباطات گفت و .... اون یکی وزیر قطع ارتباطات هم که از همه بدتر. هی میگه دست من نیست! خب تو شلغمی؟ چغندری؟ اگه هیچ کاره ای چرا استعفا نمیدی؟ آهان سیب زمینی ای! بهت برنمیخوره هر کی هر چی میگه. هر قدرتی که باید مال تو باشه رو ازت بگیرن (البته اگه راست بگی که هیچ کاره ای!) خلاصه که چقدرررررر حرص خوردیم تو این مدت. از 4شنبه صبح هم که رسیدیم ایران، خودمونم اومدیم تو این موج بی اینترنتی. هر چند که قبلشم وقتی بقیه نبودن، عملا ارتباطی هم نبود. فقط اینکه لااقل یه مسیریابی ساده میتونستیم بکنیم! نه الان که حتی هیچی نمیشه سرچ کرد!!! خیلی داغونیم. شدیم کره شمالی رفت....
حالا خیر سرشون قراره امروز فردا اینترنتا وصل شه! یه کاری کردن دیگه بنزین فراموش شه. الان که اینترنت برگرده همه میگن آخ جون تونستیم حقمون رو بگیریم. به مرگ میگیرن که به تب راضی بشیم. خلاصه که اعصابمونو خرد کردن حسابی. همش فکر می کنم که زندانی ایم و هر کاری بخوان میتونن باهامون بکنن....
حالا اینا هیچی اصن. این همه آدمایی که کشته شدن... به خاطر یه اعتراض، به خاطر رسوندن صداشون به گوش حکومت...
سلام. حالتون چطوره؟ تهرانیا چه میکنید با این هوای آلوده؟ دبستانا امروز تعطیلن! باز پاییز شد و هوای سرد و خشک و آلوده گند تهران شروع شد. از آبان تا بهمن به نظرم خیلی هوای مزخرفی داریم.
خب از شنبه بگم که اتفاق خاصی هم نیفتاد. عصری که رفتم خونه سوپ عدس بار گذاشتم واسه شام. سیگما یه سر رفت به فاضلاب ساختمون زد و اومد. با مامان تلفنی حرف زدم که از فوت یکی از آشناها خبر داد، یه خانوم جوون 40 ساله که یه بچه 6-7 ساله داشت و کلی براش غصه خوردم. مامان گفت وقتی دیشب ما از خونشون رفتیم، خاله زنگیده این خبر رو داده. هییی. کلی دلم سوخت. با سیگما نشستیم دو قسمت اول فوق لیسانسه ها رو دیدیم. انقدر بقیه تعریف کرده بودن ولی بنظرم اصلا قشنگ نبود. خیلی لوس بود. شب الکی الکی دیر خوابیدیم.
یکشنبه صبح هم سر کار و عصری که رفتم خونه، سیگما یه عالمه کار داشت با همسایه ها. دم به دقیقه گوشیش زنگ میخورد. فاضلاب طبقه اولی زده بود بالا و داشتن هماهنگ می کردن لوله کار؟! بیاد و اینا. من گوشت و کشمش درست کردم واسه سه شنبه که شام نداریم، سیگما رفت پایین و منم واسه خودم پادکست پلی کردم و در حینش گردو شکوندم کلی. منتظر یه خبریم که هی نمیاد و تو بلاتکلیفی ایم. سیگما کلی دیر اومد و من رفتم خوابیدم دیگه. کلی هم دلم براش تنگ شده.
دوشنبه 20 آبان صبح خیلی
زود باید میرفتم شرکت. سیگما خوابش میومد. با تپسی رفتم. عصری مراسم چهلم عمه بود.
لباس مشکیامو گذاشتم دم در که عصر برام بیاره سیگما. ساعت 3 اومد دنبالم و رفتیم
مسجد. تو راه یه جا زد کنار و من لباسامو عوض کردم و رفتیم ختم. تا رسیدم تتا پرید
بغلم و دیگه همش بغلم بود. طبق معمول یکی پیدا شد که بپرسه بچه خودته؟
خلاصه مراسم رو نشستیم و بعدش باباینا رفتن
دخترعمه رو بدرقه کنن و من و سیگما رفتیم خونه مامانینا. نیم ساعتی تنها بودیم تا
بقیه هم اومدن. داداشینا و داماد نبودن. ما کلی با بچه های بتا بازی کردیم. شام
خوردیم و اومدیم خونه. خیلی دلتنگ بودیم، کلی نشستیم گپ زدیم.
سه شنبه 21 آبان، نیم ساعتی بیشتر خوابیدم و دیر اومدم شرکت. با همکار پشت سریم، جامونو عوض کردیم که من دیگه تو حلق پنجره بازشونده نباشم. خنکیش میاد ولی لااقل دیگه باد مستقیم نمیخوره به سر و کله م. معامله وین وین بود یه جورایی. جفتمون از جای جدیدمون راضی ایم. عصری سیگما اومد دنبالم و رفتیم خونه. یه خبری باید بشه که هی نمیشه و تو بلاتکلیفی عظیمی به سر می بریم. سیگما گفت بالاخره امروز اومدن فاضلاب رو درست کردن. ولی بازم هی همسایه ها باهاش کار داشتن و نبود. دیگه داشتم شاکی میشدم واقعا. یعنی شدم. وسط معاشراتمون یهو همسایه زنگید به تلفن خونه. ول نمی کنه. خب گوشیشو جواب نمیده یعنی کار داره دیگه. واقعا دیگه عصبی شدم. عدس پلو درست کردم و دو سری سالاد. سالاد شیرازی واسه خودمون و یه عالمه سالاد کاهو که فردا ببرم سر کار با بچه ها بخوریم. لباس هم شستم و خیلی خسته شدم دیگه. ولی بازم شب زود نخوابیدیم. این هفته مثل قبلنا شدیم که هم مشغله سیگما زیاد بود و هم نمیشد شبا زود بخوابیم.
امروزم 4شنبه صبح اومدم سرکار و خیلی تو فکر اون موردیم که باید ازش خبری بشه اما نمیشه. استرس دارم حسابی. تا آخر وقت امروز اگه خبری نشه خیلی اتفاق بدیه.
سلام سلام. صبح بخیر. اول هفتتون به خیر و شادی. تعطیلات چطور بود؟ ما که برنامه داشتیم کلا.
از همون 3شنبه بگم که روز قبل از تعطیلات بود. خبرهای جدیدی از اون سازمانه اومد و سیگما کلی از کاراشو لغو کرد که کارای اون سازمانه رو انجام بده. حالا کلی خرید مرید هم داشت. عصری من با تاکسی رفتم خونه مامانینا. یه آقای خیلییی پیر راننده یه پراید بود که سوار ماشینش شدم. دلم سوخت که انقدر پیر بود و مجبور بود هنوز این کار سخت رو انجام بده. کرایه رو یه کم بیشتر بهش دادم و بقیشو پس نگرفتم. 7 تومن میشد، 10ی بهش دادم. بعدشم رفتم مترو و دیدم یه پسر جوون خوش صدا داره گیتار میزنه و میخونه. مثل صدای رضا صادقی بود، به اونم یه پولی دادم و دیگه خیلی خوشحال بودم. البته کلا که مبالغ کمی بود، ولی حس خوبی بهم برگردوند این کار. رفتم خونه مامانینا و تیلدا و تتا رو بعد از 12 روز دیدم. خیلییییییی دلم براشون تنگ شده بود. تتا هم همش بغلم بود و هی بوسم می کرد. عاشقشم. حتی یه جا با سر خورد زمین و یه عالمه گریه کرد. مامانش بغلش کرد و منم هی سرشو بوس می کردم که تو گریه هاش گفت گاله گاله و اومد بغل من، دیگه هر کی میومد بغلش کنه، نمیرفت بغلشون و دوس داشت بغل من باشه. چند ساعتی با مامان و بتا تنها بودیم و کلی حرف زدیم. از عروسی براشون تعریف کردم. بعد بابا و بعدشم کم کم دامادا اومدن. داداشینا هم نمیومدن. دیگه کلی با بچه ها بازی کردیم و اونا 12 رفتن و ما هم 12.5 رفتیم خونه و چپه شدیم.
چهارشنبه 15 آبان، قبل از 10 بیدار شدیم و بعد از صبحونه، کم کم شروع به کار کردیم. سیگما رفت خرید دوباره و منم مرغا رو سرخ کردم. پیاز خرید آورد و پیاز خورد کردم و گوشتای خورش قیمه رو توش تفت دادم و دونه دونه بقیه مخلفات و ادویه هاشو اضافه کردم و گذاشتم بپزه. بدون زودپز. مرغ رو هم همینطور. اونم گذاشتم بپزه. وسطاش داشتم گردگیری هم میکردم خونه رو. دیجی کالا هم خریدامو آورد. کلی عروسک سفارش داده بودم. تا ساعت 3 نصفه نیمه زیر گاز رو خاموش کردم و رفتم یه ساعتی خوابیدم چون داشتم میمردم از کمردرد دیگه. روز سخت پ هم بود. یه ساعتی خوابیدم و خیلی سرحال شدم. باز رفتم سراغ کارا و حمام هم رفتم. سیگما هم رفت کیک تولد گرفت برای باباش که برای تولدش سوپرایزش کنیم. باباش سبیلوعه، استیکر سبیل هم گرفت با فشفشه. دیگه غذاها حاضر شد تقریبا. سالاد هم درست کردم و تمیز کردن آشپزخونه مونده بود که دیگه اونم لحظات آخر تمیز کردم و حاضر شدم و 7.5 اومدن. مامانشینا، گاماینا و مادربزرگ. شیرینی خشک برامون آورده بودن که آوردیم با چای خوردن و میوه اینا هم چیده بودیم رو میز. پسرکشون بار اولی بود که میومد خونمون. واسه همین براش عروسک گرفته بودیم. یه عروسک شیر کوچولوی لباس آبی پسرونه. برای دخترکشونم یه دختر لباس قرمز گرفته بودیم. دخترک اونا رو برداشت و یه کم باهاشون بازی کرد و ول کرد رفت سر میز توالتم. اول از همه رژ زد. بعد شت رژگونه رو برداشت و به کل صورتش و کل دستاش مالید و بعد دستای رژگونه ای رو به همه جا. خخخ. کل اتاق نارنجی شد. من که رها کردم گفتم حالا فوقش بعدا میرم تمیز می کنم. بادمجون اینا رو آماده کردم و کم کم زرشک رو هم درست کردم و برنج هم که داشت تو پلوپز میپخت. واسه دخترک لاک زدم و دیگه رفتم سراغ شام. سیگما و دامادشون میز رو چیدن. گاما هم برنجا رو کشید. منم مرغ و خورش و اینا رو و دیگه میز رو چیدیم. چقدر از غذاها تعریف کردن. البته تک تکش رو هم پرسیدن چجوری درست کردی. نمیدونم میخواستن مچ بگیرن که ببینن خودم درست کردم یا نه صرفا واسه اینکه در مورد غذا صحبت شده باشه بود. گاما میگفت من مرغ زیاد دوس ندارم ولی این خیلی خوشمزه شده. انصافا هم خوب خورده شد غذاها. دیگه میز رو جمع کردیم و خانوما رو بردم تو اتاق، خریدای سفر رو نشونشون دادم و بعدشم برنامه رو بهشون گفتیم. سبیلا رو چسبوندن و کلی هم خندیدیم سر سبیلا. بعدشم سیگما فشفشه روشن کرد داد دستشون که بریم بیرون بابا رو سورپرایز کنیم. فقط بد ماجرا اینجا بود که فشفشه فرش اتاقمونو سوزوند. من ذهنم پیش فرش اتاق موند و ضدحال بود برام. ولی سعی کردم نشون ندم. خدا رو شکر سیگما اون موقع فرش رو ندیده بود چون عمرا میتونست نشون نده ضدحال خوردنش رو. خلاصه دیگه همه کلی با سبیلا و فشفشه ها حال کردن و یه عالمه عکس گرفتیم و کیک و چای خوردیم و دیگه چون آمار خرابیای دخترک داشت میرفت بالا (یه بار سرش خورد به لبه تیز میز، یه بار گوی موزیکالمو انداخت رو زمین شانس آوردیم نشکست، به گلدونام کلی آب داد همشون آبشون راه افتاده بود کف زمین، کل اتاق رو هم رژلبی و لاکی کرده بود)، سریع جمع کردن برن. آخرشم گیر داد که لاک صورتیتو بده من ببرم. اون لاکه هم به جون من بنده. سرخابیه و عاشقشم. تو یکی از سفرا خریدمش و دیگه گیرش نمیارم. از ایناس که خیلی زود خشک میشه و لب پر هم نمیشه. هر چی گفتم بعدا میارم تو راهرو گیر داده بود همین الان. هر لاک دیگه ای بود بهش میدادما ولی این یکی رو نمیخواستم بدم. آخرش یه لاک دیگه بهش دادم تا حالا بعدا براش یه لاک سرخابی دیگه بخرم. البته مامانشم هی میگفت بهش نده بد عادت میشه. خلاصه دیگه اونا رفتن و من تازه فرش رو به سیگما نشون دادم. یه کم با لکه بر سیاهیاشو بردیم ولی سوخته بود دیگه. نشستیم دونه دونه الیاف سوخته رو با قیچی و ناخن گیر، خیلی دقیق، کندیم. خیلی خیلی بهتر شد. دیگه سیاهی که روش دیده نمیشه. از 4تا لک، فقط یکیش یه ذره دیده میشه که یه کوچولو گود شده. بقیه ش درست شد تقریبا و یه نفس راحت کشیدم. بعدش رفتم سراغ غذاها. قیمه رو تو ظرفای کوچیک یه وعده ای ریختم و فریز کردم. مرغ هم اندازه دو وعده مونده بود که گذاشتم تو یخچال. دیگه ظرفا رو چیدم تو ماشین ظرفشویی و سیگما هم قابلمه ها رو شست و همه چی رو جمع کردیم و خونه شبیه دسته گل شد و رفتیم خوابیدیم.
پنج شنبه 16 آبان، ساعت 10 بیدار شدیم و بعد از صبحونه سیگما رفت پارکینگ چون قرار بود لوله کش بیاد و مشکل فاضلاب همسایه طبقه اول رو حل کنه و یه جاهایی رو بکنه و اینا. سیگما رفت بالا سر کارگرا باشه. منم بیکار. اول ظرفای توی ظرفشویی رو خالی کردم و همه چیز رو سر جاش چیدم، بعد دیگه هیچ کاری نداشتم. خوابیدم تو تخت و پادکست گوش دادم و گوشی بازی کردم. انقدررررررر حال داد. خیلی وقت بود دلم میخواست یه عالمه تایم بمونم تو تخت لش کنم هیچ کار مهمی نکنم. سیگما که اومد مرغ رو گرم کردم و نهار خوردیم. بعد گفتیم بریم پیاده روی. اول رفتیم پاساژ نزدیک خونه که کاسه بگیرم که بسته بود و رفتیم پارک 1ساعت و 5 دقیقه پیاده روی تند خفن کردیم و خسته شدیم حسابی. بعدش دوباره رفتیم پاساژ و نداشت و رفتیم یه مغازه دیگه بیرون از پاساژ که داشت و خریدیم و برگشتیم خونه. خیلی خسته بودیم. یه چرت خوابیدیم از 5.5 تا 6.5. قشنگ خستگیمو گرفت. ساعت 7.5 یا نزدیکای 8، نوا و فرشاد اومدن. نوا یه کیف زرشکی خوشگل برام آورد که گفت کادوی تولدم بوده ولی هر دفعه یادش میرفته بیاره برام و الان بعد از 6 ماه آورد. خیلی تشکر کردم و دیگه رفتیم سر میز خوراکیا و حال کردیم با هم. یه تیکه هم ما حرفای دخترونه داشتیم، غیبت بچه های گروه که به پسرا گفتیم شما برید سراغ بحثای کاریتون ما کار داریم. اونا هم کنجکاو همه گوششون پیش ما بود. خخخ. خلاصه خیلی خوش گذشت. شام از بیرون پیتزا گرفتیم و بعدشم یه کم بزن برقص کردیم که من پام پیچ خورد و خوردم به میز، پام کبود شد. ولی چیز خاصی نبود. دیگه نشستیم سر جامون و شلم بازی کردیم تا 3 صبح. 3 رفتن دیگه و ما هم جمع و جور کردیم و رفتیم خوابیدیم. 4 خوابیدم.
جمعه 17 آبان، 11.5-12 بیدار شدیم و دیگه مستقیم رفتیم سروقت نهار! مرغ پریشب رو گرم کردم و خوردیم و دیگه تموم شد. بعدش من یه کم سردرد داشتم و ولو بودم. ولی یه قرص خوردم و زود خوب شدم و رفتیم سراغ لباسای زمستونی. لباسای تابستونی رو از تو کشوها آوردم بیرون و چمدون رو هم آوردیم پایین و لباس گرما رو درآوردیم. همه کاپشنا و بوت ها رو هم یه دور پوشیدیم و تست کردیم و بعد تصمیم گرفتیم بریم خونه مامانینا. قبلش البته بریم پیاده روی. مامان هم رفته بود پارک و ما هم رفتیم پیشش نیم ساعت بیشتر پیاده روی نکردیم چون مامان خسته بود. دیگه برگشتیم خونه مامانینا و ماشین رو گذاشتیم اونجا که پیاده بریم پاساژ. تو راه سر کوچه شون رفتیم تو یکی از بوتیکا و سیگما شلوار جین میخواست که پیدا کرد و یه سویشرت یشمی هم دید و خرید و دیگه پاساژ نرفتیم، خیلی هم خوشحال زودی برگشتیم خونه شون. دیگه شام خوردیم و آمیرزا بازی کردیم و باباینا کلی تشکر کردن از اینکه رفتیم پیششون و از تنهایی درشون آوردیم. به خودمونم خوش گذشت باهاشون و دیگه شب برگشتیم خونه و لالا.
امروز دیگه بالاخره مهمونی دونم پر شد بعد از 3-4 روز مهمونی بازی. بریم یه هفته پر مشغله رو شروع کنیم.
سلام. آخ جون که بازم تعطیلات داریم.
شنبه 11ام که رفتیم خونه، قرار بود تمیزکاری کنیم. تا رسیدیم شام خوردیم و بعد سیگما رفت سروقت یخچال، منم رفتم سراغ اتاق. خیلی کثیف و به هم ریخته شده بود. کل میز توالت رو خالی کردم و دونه دونه پاک کردم و گذاشتم سر جاش. سیگما یخچال رو تمیز کرد اما نصفه نیمه. یه کم بحثمون شد سر این چیزا و دیگه اون رفت جلسه ساختمون و منم کار اتاق رو تموم کردم و خوابیدم.
یکشنبه 12 ام، بازم شرکت. پ شدم، خیلی زودتر از موعد! ساحل اومد سر کار و برامون تعریف کرد از ماجراهای عروسیش. عصری رفتیم خونه آشتی کردیم و شام خوردیم و بعد نشستیم سر فیلم اتاق فرار (Scape Room 2019)، نصفش رو دیدیم و خیلی گرسنه م بود، سیگما رفت بستنی خرید و خوردیم. بعدشم پچ پچ با شیرنسکافه خوردیم. انگار سیر نمیشد. تا ساعت 10.5 که دیگه میخواستم بخوابم کم کم که مدیر بزرگه زنگ زد که فلان چیز به هم خورده و چی کار کنیم و اینا. من میخواستم برم شرکت چون لپ تاپم شرکت بود. مدیر گفت میشه کسی بره برداره؟ گفتم آره، ولی بعدش زنگ زد که فلانی که شیفت شبه، دسترسی داره. دیگه تا ساعت 1-2 داشتم تلفنی اونو راهنمایی میکردم که چی کار کنه. تا یه حدی روبراه شد اوضاع. مدیر گفت صبح کله سحر بیا شرکت.
دوشنبه 13 آبان، 6 صبح بیدار شدم و قبل از 7 شرکت بودم و شروع کردم به کار. تا ساعت 1 اینا تو دفتر مدیر نشسته بودم و کارا رو انجام میدادم. بی وقفه هم ارد جدید میداد. خدا رو شکر دیگه سر نهار کارای اصلی تموم شد. دوتا نیرو هم ترین کردم واسه شب که نیستم کارا رو انجام بدن و دیگه خودم زودتر رفتم خونه و خوابیدم. آی حال داد. کم خوابی دیشب جبران شد. بعدشم پاشدم شام خوردیم و نشستیم پای بقیه فیلم اتاق فرار. بدک نبود. اون که تموم شد مانکن رو هم دیدیم و بستنی خوردیم. نزدیک 12 بود که دیگه رفتیم لالا.
سه شنبه 14 آبان، که امروز باشه، اومدم شرکت. کارا رو انجام بدم و این وسط یه لیست خرید بنویسم بدم سیگما عصر خرید کنه واسه مهمونیای آخر هفته. 4شنبه خانواده سیگما رو دعوت کردم خونمون. این سری همه غذاها رو میخوام خودم درست کنم چون دیگه کارای تمیزکاری خونه تموم شده. حالا خدا کنه خوب شه غذاها. فکر کنم تا حالا نشده براشون همه غذاها رو خودم درست کنم. همیشه یه چیزی از بیرون گرفته بودیم.