خب مثکه حالا نوبت به بی اعتمادی به بلاگ اسکای رسید! بدون اطلاع قبلی دو روز کامل قطع بود! هم وبلاگا نمایش داده نمیشد، هم دسترسی به میز کار قطع بود!
داستان چند سال پیش بلاگفا همش تو ذهنم بود. هی میگفتم اگه کل آرشیوم بپره چی؟ تمام روزای زندگیم در چند سال اخیر (حداقل دو سال اخیر) اینجا ثبت شده. خیلی حیف میشه. بهشون ایمیل زدم امکان بکاپ گیری یا تهیه نسخه پشتیبان رو فراهم کنن. یه بکاپ از کل پستامون بگیریم لااقل!
شده مثل مملکت که نمیشه بهش اعتماد داشت. با این تفاوت که اینجا نگران گذشته ایم و تو مملکت نگران آینده...
دریغ از یه عذرخواهی ساده...
سلام سلام. صبح شنبه به خیر و شادی. چه خبرا؟ خوب بود آخر هفته؟
ما که 4شنبه عصر رفتیم خونه مامان سیگما. تا رسیدیم دخترک اعلام کرد که کیک تولد دایی رو خراب کرده. از دست باباش کشیده بود و کیک با کله خورده بود زمین و له و لورده شده بود. یه لاک براش خریده بودم، جای اون لاکی که تو خونمون گیر داده بود میخواد و ندادم بهش. براش لاک زدم و سر شام خوابش برد. پسرخاله های سیگما و مامانبزرگش هم اومدن بالا و دور هم تولد گرفتیم. حالا که دخترک خوابید یه عالمه پسرکشون رو چلوندم و باهاش بازی کردم. 12 رفتیم خونه و یه کم از فرشتگان و شیاطین رو دیدیم و لالا.
5شنبه 21ام، ساعت 10.5 بیدار شدیم. واسه صبحونه سیگما از اسنپ فود نون بربری تخمه ای سفارش داده بود. من دیدم زنگ زدن و نون آوردن. گفتم ماجرا چیه؟ گفت صبح بیدار شدم دیدم اسنپ فود اس داده که نونوایی هم اضافه شد و کد تخفیف هم داده بود، دیگه سیگما هم نون سفارش داده بود. یه صبحونه مفصل خوردیم و در حینش قسمت اول سریال "دل" رو از نماوا دیدیم. بعد دیگه هر کی رفت سی کار خودش. سیگما با دریل رفت خونه خانم میانسال همسایه که چنتا کار براش انجام بده، منم رفتم تو آشپزخونه پی کار. ماشین ظرفشویی رو خالی کردم و دوباره چیدم. مرغ رو یخ زدایی کردم، سرخ کردم و بعد یه کم آب ریختم که بپزه. برنج پختم. لباس شستم و پهن کردم. سس برای مرغ ترش درست کردم (این سس رو یه بار خودم ابداع کردم. گردو و دَلار و رب انار و پیاز داغ رو با هم تفت میدم و بعد که آب مرغ تموم شد، میریزمش رو مرغ) سیگما قرار بود یه ربعه بیاد ولی دو ساعت طول کشید. من اوکی بودم چون به همه کارام رسیدم. خونه رو حسابی مرتب کردم و دیگه وقتی غذا آماده شده بود سیگما اومد. نهار رو کشیدم و گفتم نهار تولدته. مجلسی طور. نشستیم سر میز و عکس هم انداختیم کلی. بعد دل رو پلی کردیم. تصویر گوشی سیگما رو میندازیم رو تی وی و اونجوری از نماوا فیلم میبینیم. همینجوری که صفحه گوشی رو تی وی بود، دیدم همین خانوم همسایه که خیلی هم حرف میزنه، هی داره پی ام میده که فلان همسایه اینو گفت و فلانی اینجوری. خیلی شاکی شدم. گفتم این آدم خیلی بیشعوره که دو ساعت پیشش بودی و همین الان اومدی بالا، باز هی داره پی ام میده! سیگما گفت من که جواب ندادم و خب بده و اینا و دیگه دعوامون شد. واقعا مردم خیلی بی فکرن! دم به دقیقه زنگ میزنه! خودش یه زن تنهاست، متوجه نیست که آدما تایم استراحت دارن و همون پیام رو هم نباید دم به دقیقه بده! ساعت 2.5 ظهر سر نهار! اونم وقتی که هنوز نیم ساعت نیست که اومده بالا. خلاصه حسابی قهر کردیم و رفتیم خوابیدیم. ساعت 6 بیدار شدیم و آشتی کردیم و حاضر شدیم رفتیم خونه مامانینا. تا برسیم 8 شد. نسبت به همیشه دیرتر. تتا فسقلم چقدر ذوق کرد. دور خودش می چرخید میگفت خاله عمو، خاله عمو. یه عالمه ماچش کردم. مامان پیتزا درست کرده بود، کمکش کردیم یه کم. داداشینا هم اومدن و شام خوردیم دور هم. تتا هم گیر داده بود برقصیم، کلی رقصیدم باهاش. یه جا هم بردم بخوابونمش که یه عالمه لالایی براش خوندم اصلا نمیخوابید. فقط کنارم دراز کشیده بود که همینم بعیده ازش. اون شب هم تموم شد و رفتیم خونه. تو راه قسمت دوم دل رو هم که نصفه دیده بودم دیدم و رسیدیم خونه. باز فرشتگان و شیاطین رو پلی کردیم و تا آخر دیدیم و لالا.
جمعه
22ام، ساعت 12 ظهر بیدار شدیم! صبحونه مفصل خوردیم و نشستیم سر فیلم بعدی،
اینفرنو. تا 5 اینا فیلم میدیدیم. ساعت 5 سیگما یهو پاشد چای دم کرد، منم پاشدم
ظرفا رو چیدم تو ماشین دوباره. یهو گفتم دو روزه هوس چیزکیک نان سحر کردم ولی عذاب
وجدان چاق نشدن نمیذاره پیشنهاد بدم. کاش داشتیم. سیگما هم رفت دم پنجره، گفت کاش
الان پهپاد پست (سورپرایز ویژه وزیر جوان!) میومد دم پنجره چیز کیک برامون میاورد.
گفتم آره واقعا کااااش. یهو گفت عه اسنپ فود اومده. بیا ببین. منم رفتم دم پنجره.
دیدم دم خونه کناری وایستاده، از باکسش یه چیزی درآورد شبیه همین چیزکیک بود. گفتم
اااا، واقعا چیزکیکه. اومد دم خونه ما، یکی از همسایه ها هم رفت دم در، گفتم خوش
به حالشون اینا چیز کیک سفارش داده بودن. یهو دیدم زنگ ما رو زدن.
تازه دوزاریم افتاد. اصن انقدر
سورپرایز شدم که نگووووو. خیلی هوس کرده بودم، همون موقع هم رسید. سیگما نیم ساعت
قبلش سفارش داده بود و به من نگفته بود. اونم خیلی حال کرد که من قبل از اومدنش
گفتم هوس کردم. دیگه نشستیم چیز کیک و چای دارچین خوردیم و اینفرنو رو تموم کردیم.
بعد یه کم به کارای خودمون رسیدیم و رفتیم سر وقت انتخاب عکس از مسافرتامون برای
قاب عکسای خالی. دو ساعت طول کشید. آخر هم هیچی درست و حسابی انتخاب نکردیم. خیلی
پروسه مزخرفیه. دیگه سیگما رفت جوجه کباب کرد و شام خوردیم. بعدشم یکی یه نصفه
چیزکیک خوردیم و دوباره عکس دیدیم ولی انتخاب نکردیم. خونه رو جمع و جور کردم و
رفتم بخوابم ولی خوابم نمیبرد که. 12.5 خوابیدم آخرش.
شنبه 23ام، پیک خانومی اومد اجناس رو دادم برد. کارام یه کم تو هم گره خورده، برم یه سر و سامونی بهش بدم.
دوستتون
دارم 
سلام سلام. عصر چارشنبه به خیر. آخیش که داره تموم میشه. خوبه دو روز اول هفته رو نیومدم سر کار و انقدر خسته ام امروز!
خریدای بلک فرایدی رسید دستم. دوتا میسلار واتر بیودرما گرفته بودم و چنتا چیز دیگه. این دوتا درشون پلمپ نبود. یکیش که درش شکسته بود. هر چی هم به شماره پشتیبانیش زنگ میزدم کسی برنمیداشت یا اشغال میزد!!! دو سه بار هم تو سایت پیام گذاشته بودم. آخر دیگه امروز ایمیل زدم و بالاخره بهم زنگ زدن و قرار شد شنبه بیان ازم بگیرن و مرجوعش کنن! داستان شد خلاصه.
البته ماسکه خوب بود. همون شب تا رسیدم رفتم حموم و بعد ماسک خیار گذاشتم. البته قرمه سبزی هم بار گذاشتم قبلش. ولی تا شب همچنان نپخته بود. خوبه غذا داشتیم. خوردیم و قابلمه رو گذاشتم تو بالکن تا صبح خنک شه! خودمونم یه قسمت کرگدن و یه قسمت مانکن دیدیم و شیرنسکافه و شیرینی خوردیم.
سه شنبه 19 آذر، هم کار و عصری که رفتیم خونه، فیلم فرشتگان و شیاطین رو پلی کردیم و وسطش سیگما رفت رو زمین دراز کشید و خوابش برد. منم از خدا خواسته رفتم بالش و پتو آوردم براش و خودمم کنارش دراز کشیدم و یه عالمه کتاب خوندم. قرمه سبزی دیروز هم رو گاز بود دوباره تا بلکه بپزه! بالاخره پخت و آوردم سر فیلم خوردیم. میز پذیرایی رو آوردیم جلوی تلویزیون و روش سفره انداختیم و همونجا شام خوردیم. فیلمه هم طولانی مگه تموم میشد. وسطاش من رفتم خوابیدم و سیگما هم یه کم بعد از من اومد.
امروز صبح که بیدار شدیم تولد سیگما رو تبریک گفتم و اومدیم سر کار. کار زیاده و بسی خسته ام. زودتر تموم شه برم خونه. شب میخوایم بریم خونه مامان سیگما، تولدشو اونجا بگیریم.
یه چیز دیگه میخواستم تو این پست بگم. چی بود؟
آهان، به درخواست فرناز جان در مورد بازی های فکری دسته جمعی مون توضیح بدم.
این بازی فکریا معمولا یه سری بازی هستن که خیلی هم سخت نیستن و معمولا مناسب جمع های 6-7 نفره هستن. مثلا شرکت هوپا چند مدل بازی داره که خوبه واسه این جمع ها. یکیش همون استوژیت بود که قبلا توضیح داده بودم. هر چند الان توضیحش رو پیدا نمی کنم. این لینکشه. برای بچه های زیر 9 سال مناسب نیست. سخته براشون.
"استوژیت" ترکیبی است از قدرت خلاقیت و ذهنخوانی! هر بازیکن در نوبتش براساس یکی از کارتهای در دستش، کلمهای را میگوید. بازیکنان دیگر باید با قدرت ذهنخوانی خود، کارت آن بازیکن را از میان کارتهای دیگر بیابند.
یکی دیگه ش بازی جالیزه. این هم لینکش. خیلی سخت نیستن و میشه تو جمع بازی کرد. تو جالیز، هر کسی دو تا زمین داره که میتونه توش دو تا محصول رو بکاره. محصولا امتیازای مختلف دارن. اگه محصولات گرونتری داشته باشی، تهش میتونی سکه بیشتری جمع کنی و برنده بازی بشی. این وسط یه سری قوانین داره که جذابش می کنه.
اسپلندور یه کم سخت تره. اگه بچه دارید (9سال به بالا) و میخواید اونا رو هم تو بازی شرکت بدید، این دوتا رو بیشتر پیشنهاد میدم.
سلام. من اومدم با یه پست طولانی.
چهارشنبه عصر اول رفتیم خونه و حموم و حاضر شدیم رفتیم خونه مادرشوهر. سیگما داشت لپ تاپ دامادشون رو درست می کرد و واسه اینکه دخترک اذیتش نکنه من همش داشتم باهاش بازی می کردم. من بازی با بچه ها رو دوس دارم ولی خونه اونا نه. به سر و صدا خیلی حساسن، به دوییدن و همه چی کلا حساسن. بچه هم که شیطون، نمیاد بشینه نقاشی بکشیم یا اتل متل بازی کنیم. همش دلش بازیای پر از هیجان میخواد. بعد نمیشه دیگه، یه تیکه دیگه خیلی سر و صدا کردیم سیگما چشم غره رفت. منم رفتم نشستم. والا به من چه سرشو گرم کنم خب؟ البته اون که ولم نکرد. هی میگفت خاله لاندا پاشو بیا بازی. بهم زندایی نمیگه. بهتر. خخخ. زندایی خیلی ثقیله. شام خوردیم و کار سیگما طولانی شد و تا 12 اونجا بودیم. بعدشم خونه و لالا.
پنج شنبه 14 آذر، ساعت 9.5 بیدار شدیم و صبحونه خوردیم و رفتیم پاساژ نزدیک خونه خرید. یه پالتوی کرم چارخونه برای خودم آورده بودم ولی هیچی نداشتم باهاش ست کنم. دیگه رفتیم اول از همه یه روسری گنده براش خریدم که خیلی بهش میومد و ست بود. بعدشم یه بوت کرم براش گرفتم که خیلی اومد بهش. یه شلوار هم میخواستم که پیدا نکردم و یه شلوار دیگه که نمیخواستم، ولی خوشگل بود و تو آف رو خریدم. یه پاساژ دیگه هم رفتیم دنبال شلوار یا لگ. یه لگ که خیلی بهش میومد دیدم ولی نامرد گفت 370 تومن. بی خیال شدم و برگشتیم خونه. به ماشین لباسشویی زمان داده بودم که تا 1 لباسا رو بشوره. رسیدیم آخراش بود، لباسا رو پهن کردیم، نهار خوردیم و وسیله جمع کردیم که بریم ییلاق، بعد از مدت ها. داشتیم یه چیزی رو فلش میریختیم که کلی طول کشید و ما یه لنگه پا وایستاده بودیم این تموم شه تا بریم. تا بریم شد 4.5! خلاصه رفتیم و مامانینا و بتاینا ظهر رفته بودن. کلی با فنقلیا بازی کردم. مسابقات طناب کشی دو به دو راه انداختیم که از همه به جز بتا باختم. زور ندارم که. البته خب وزنا هم یکی نبود دیگه. ساعت 8.5 داداشینا هم اومدن و دیگه شام خوردیم و بچه ها کلی با هم بازی کردن و دور هم حرف میزدیم و اینا. آهان ما با بتاینا شلم هم بازی کردیم. بعد از 10 دست مساوی شدیم و دیگه بی خیال بازی شدیم. تا بخوابیم شد 2.
جمعه 15 آذر، ساعت 10 بیدار شدیم و صبحونه زدیم و ماماینا و بتاینا رفتن بیرون یه چرخی زدن. ما مثل مرغ کرچ نشستیم تو خونه. حس بیرون رفتن نبود. تو آماده سازی غذا کمک کردم و نهار خوردیم و ساعت 3.5 راه افتادیم به سمت تهران. چون عصر مهمون بودیم. تا رسیدیم خونه من رفتم حمام و سیگما رفت سلمونی. حاضر شدیم و تیپ جدیدم رو زدم و رفتیم خونه نوا اینا. آخه بهارک و وحید از گرگان اومدن و سری قبل که اومدن خونه ما، این سری نوا و فرشاد دعوتمون کرده بودن. رفتیم خونشون و ندا خواهرش هم بود. دختر خونگرمی بود. باهاش دوس شدیم. کلی حرف زدیم تا بهارک اینا هم اومدن. دیگه همگی دور هم کلی حرف زدیم و کلی بازی کردیم. بازی جالیز رو بهمون یاد دادن که باحال بود. وسطش شام هم سفارش دادن و خوردیم و یه کم بزن برقص و باز بازی. تا 2.5 بازی کردیم و دیگه من تصمیم گرفتم نرم سر کار. بازیمون نصفه موند و بیرون در سیگما پیشنهاد داد تا اینا تهرانن، فردا شب هم بیان خونه ما. اصولا باید خفه ش می کردم ولی چون خیلی خیلی خوش گذشته بود، دعواش نکردم. خوشحال شدم خودمم. رفتیم خونه و تا بخوابیم شد 4.
شنبه 16 آذر، ساعت 10.5 بیدار شدم و یه کم با این همکارم (مینا) صحبت کردم. گفت دیشب به پسره گفته که دوسش داره. متن چتاشو برام فرستاد. پسره هم خیلی محترمانه و خوش مدل گفته بود که با کسی دیگه تو رابطه ست و اینا. اینم شکست عشقی محکم تری خورده و کلی نابود شده. دیگه کلی دلداریش دادم و غصه خوردم براش. رفت سراغ کاراش و منم رفتم سراغ خونه. سیگما رفته بود بالا واسه نصب دوربینا کار داشتن. صبحونه گذاشتم و افتادم به جون خونه. لباسا رو از رو بند جمع کردم، ظرفای ماشین ظرفشویی رو خالی کردم و کابینتا رو مرتب کردم. کل خونه ریخت و پاش های هفته رو جمع و جور کردم. سیگما اومد صبحونه خوردیم و سرویسا رو شست و منم هی همین جور تمیزکاری می کردم. اول میخواستم غذا درست کنم ولی بعد دیدم نمیرسم. سیگما بهشون گفته بود 4 عصر بیان که برسیم بازی کنیم که شب هم زودتر برن و من بتونم برم سر کار یکشنبه رو. تا ساعت 3 تا حد خوبی تمیز شد. سیگما رفت شیرینی اینا بگیره. یهو به ذهنم رسید که حالا که چند روز مونده به تولد سیگما، بچه ها هم که دارن میان خونمون و همه چی هست، میوه شیرینی شام، خب پس برم یه کیک و بادکنک هم بگیرم و سیگما رو سورپرایز کنم. بالاخره تولد 30 سالگی باید یه فرقی با بقیه تولدا داشته باشه. همون موقع یه گروه ساختم تو واتس اپ و به نوا و بهارک گفتم. نوا کلی استقبال کرد و گفت پیشنهاد عالیه. گفت لباسامونو ست بپوشیم که شانسی لباس بهارک و شوهرش زرشکی بود که لباس سیگما هم بود. منم زرشکی انتخاب کردم. دیگه بهشون گفتم کادو هم نگیرید و فقط میخوایم دور هم باشیم و اینا که گوش ندادن و یه عطر براش کادو آوردن. سیگما ساعت 4 اومد، بهارک و وحید هم ساعت 4.5 اومدن. یه بشقاب میناکاری برام آوردن. خوشگل بود. یه شکلات خوریش رو هم داشتم. ازشون پذیرایی کردیم و این وسط سیگما رفت یه سر به نصاب های دوربین بزنه و ما سه تا برنامه رو چیدیم. قرار شد بهش بگم که مینا سر این قضیه شکست حالش خوب نیست و فردا نمیره شرکت، ولی لپ تاپ شرکت دستش مونده و الان خونه خواهرشه (خونه خواهرش نزدیک ماست) و من برم لپ تاپ رو بگیرم. واسه سوالای احتمالیش هم خودمونو آماده کردیم. اسم بهارک رو تو گوشیم سیو کردم مینا که وسط مهمونی بهم پیام بده. خلاصه سیگما که اومد نشستیم سر بازی اسپلندور. اونا برامون توضیح دادن و شروع کردیم. وسطای بازی دیدم نوا اینا راه افتادن و تا 7.5 میرسن. ساعت 7 نقشمونو شروع کردیم. یه ربعی من الکی به پیام های بهارک جواب میدادم و وسط بازی داستان مینا رو براشون میگفتم که اینجوری شده و باید برم لپ تاپ رو بگیرم و اینا. وحید هم سر سیگما رو حسابی گرم کرد که زیاد سوال نپرسه و من جیم شدم. ساعت 7:15 رفتم بیرون، ماشین رو برداشتم و رفتم لوازم تولد فروشی سر خیابون و 7 تا بادکنک قرمز و مشکی دسته دار سفارش دادم و رفتم قنادی کیک بگیرم. کیک با تم قرمز و مشکی نداشت و یه کیک سبز پسرونه گرفتم با شمع تولد 30. زیر بارون بدیو بدیو برگشتم سمت بادکنکیه و بادکنکا رو هم گرفتم و به نوا و بهارک پیامک دادم که تو پارکینگم. اول بادکنکا رو برداشتم و بعد دیدم عه شمع رو که نذاشتم رو کیک، یه دستی شمعا رو باز کردم و گذاشتم رو کیک، هی بادکنکا از دستم میفتاد با دستای پر دولا میشدم برمیداشتم. خیلی سخت بود اینجاش. خلاصه رفتم پشت در واحد و زنگ در رو زدم و جیجی جیجینگ. سیگما در رو باز کرد و کلی متعجب موند. بهش گفتم تولدت مبارک و بچه ها هم از اونور دست زدن و فیلم میگرفتن ازش. یه نگاه به من کرد یه نگاه به اونا. دید همه هماهنگن. گفت پس لپ تاپ کوش؟ همش الکی بود؟ خلاصه خیلی خوشحال شد. اصلا فکرشم نمی کرد. و بالاخره من برای اولین بار تو زندگیم موفق شدم سیگما رو به طور کامل سورپرایز کنم و هیچی هم نفهمه. خیلی حال داد. ازم تشکر کرد و یه کم عکس اینا گرفتیم و بعد ندا هم اومد. اونم زرشکی پوشیده بود. البته نوا خودش نپوشیده بود که من بهش یه بلوز زرشکی دادم و پوشید و کلی عکس انداختیم. میخواستم کیک رو سرو کنم که گفتن نه و بعد از شام و اینا. دیگه رفتیم سر بازی که میخواستن استوژیت بازی کنیم. انقدر حرف زدیم و پاشدیم بزن برقص کردیم که بازی بی بازی. با ریسه نور هم خونه رو تزیین کردیم قبل عکس گرفتن، دیگه همونو برداشتن کلی بازی شادی کردن باهاش و کلی خوش گذشت. شام هم پیتزا سفارش دادیم و دیگه نوا اینا باید زود میرفتن و گفتن سیرن و کیک رو نیارید. هیچی کیک موند. ولی خوبیش این بود که بهارک اینا شب موندن خونمون و فردا صبحش به عنوان صبحونه کیک رو خوردیم و دیگه رفتن اونا. منم دیدم خیلی خسته ام و خونه هم بمب خورده، این بود که یکشنبه هم سر کار نرفتم. خیلی هم شیک و مجلسی!!! وایستادم به جمع و جور کردن خونه. سیگما باز کلی تشکر کرد به خاطر تولد. نهار خوردیم و رفتیم خونه مامانینا. اونجا یه چرت خوابیدیم اول و بعد پاشدیم با بچه های بتا بازی کردیم. تتا یه عالمه برام ذوق کرد و سفت بغلم می کرد و هی بوسم می کرد. دلم رفت براش. حرف زدنش هم داره بهتر میشه. دیگه داره جمله می گه. مثلا عمو خاپیت. (عمو خوابید) یه مرحله از بزرگ شدنشه. بعدش دیشب رو براشون تعریف کردیم و گوشی قبلیم رو هم داماد میخواست که براش برده بودم. شام خوردیم و ساعت 9.5 هم پاشدیم برگشتیم خونه، که دیگه زود بخوابیم و بعد از 2 روز سر کار نرفتن بالاخره خستگیم دربیاد و برم.
دوشنبه،
18 آذر، امروزم که اومدم سر کار. خریدای بلک فرایدی از خانومی به دستم رسید بالاخره. ذوق دارم برم خونه ماسک بذارم. دسته چکم رو هم رفتم تحویل گرفتم و اولین چک بلامحلم رو کشیدم
یه سر هم رفتم پیش مینا و کلی برام درد دل کرد بچه.
نمیدونم چجوری آرومش کنیم... خدا کنه زودتر خوب شه حالش...
سلام سلام. دیالوگ موندنی فیلم پس از باران چی بود؟ بعد از بارون هوا خوب میشه؟ امروز پس از بارانه. هوا خوبه. ولی کاش هی بارون بیاد. تا یه روز نیاد دوباره آلوده میشه. هییی.
دارم آهنگ بماند امیر عباس گلاب رو گوش میدم. چقدر قشنگه خب. خصوصا که دارم از زبون دوست عاشقم گوش میدم که درگیر یه عشق یه طرفه س و ماجراهاش...
خودش برام فرستاد، شکست عشقی رو داره تجربه می کنه بدون اینکه به طرف بگه... اما هنوز امید هم نکنده. دارم مجبورش می کنم بره بگه. دوساله تو کفه! بسه دیگه. تو این دو سه هفته که یه چیزایی شنید از اینکه اون با کس دیگه ای هست، حسابی شکست عشقی خورد. در این حد که چند روز تب و لرز کرد و گوشش مشکل پیدا کرد و ... این عشق چیه که یهو میزنه آدم رو ناکار میکنه... خیلی عجیبه...
شنبه عصر زودتر از شرکت زدم بیرون تا هنوز ترافیک نشده و کسری تاکسی نیومده، برم خونه. هوا تمیز شده بود. نیم ساعته رسیدم خونه با تاکسی. خیلی حال داد. سیگما هم همون موقع رسید. سرحال نبودم. سردرد داشتم. یه کاسه آش داغ کردم و نشستم خوردم. بعد به سیگما گفتم دلم یه چیز شیرین داغ میخواد. گفت چی؟ گفتم مثلا چیزکیک نان سحر. اونم که عمرا به شیرینی جات نه نمیگه. نیم کیلو سفارش داد و تا بیاد چای دارچین دم کردم و رسید. نشستیم پای قسمت چهارم کرگدن و در حینش چای دارچین خوردیم و لذت بردیم. بعدش هم فیلم داوینچی کد رو برای بار دوم خواستیم ببینیم. پلی کردیم و یه دور دیگه شیر نسکافه با چیزکیک خوردیم. همچین گامبوهایی هستیم. نفری یه تیکه موند واسه فردامون. یه ذره از فیلم رو دیدیم تا شب.
یکشنبه 10 آذر، صبح کار و عصر خونه و خوردن چای دارچین با چیزکیک. سیگما رفت با پسرخاله ش خرید قاب ماب موبایل و منم واسه خودم رفتم تو تخت، پتو رو کشیدم رو سرم و زیر پتو با گوشی کتاب خوندم. ندای کوهستان که هنوز تمومش نکردم. کلی لذت بردم. تلفن هم حرف زدم با مامان. سیگما که اومد شام خوردیم. اصن یادم نیس چی و بعدشم لالا.
دوشنبه 11 آذر چه خبر بود؟ عصرش رفتیم خونه و شام شنسل مرغ گرفته بودم از شرکت. خوردیم و مانکن دیدیم. سیگما رفت دنبال کارای ساختمون و من کتاب خوندم و آش برنجی درست کردم باز.
سه شنبه 12ام، تا رسیدیم سیگما رفت ختم دوتا از آشناهاشون. پسر یکشنبه دفن شده بود و پدرش همون شب از فشار فوت پسرش تو خواب فوت شد. ختم جفتشونو با هم گرفتن. آش خوردم و کتاب خوندم تا سیگما اومد. شام نداشتیم بهش بدم. نیمرو درست کردم خورد. بعدشم شیرموز درست کردم نشستیم پای فیلم داوینچی کد و تا آخر دیدیمش. دوس دارم فیلمشو.
و امروز چارشنبه که بازم کار، خیلی تو فکر دوستمم. خدا کنه به بهترین نحو پیش بره...
هی میشینه این آهنگ رو گوش میده گریه می کنه 