سیگما 5 شنبه و جمعه هم رفت سر کار. 5شنبه شب اومد مهمونی خونمون و شب هم پیشم موند. صبح راهیش کردم بره سر کار. اولین بار بود که از خونمون می خواست بره سر کار. عصر با هم تولد دعوت بودیم.
تولد پریسا اکیپ 5 نفره ی دوست داشتنیمون رفتیم کافه. خیلی دوسشون دارم و کنارشون واقعا بهم خوش میگذره. بعدش هم بردیمشون خونه آیندمون رو از بیرون نشون دادیم. چقدر هم مسخره بازی درآوردیم 
شب خونه سیگماینا بودیم. با پسرخاله آزمایش های فیزیک مدرسشو با بادکنک انجام دادیم و لذت بردیم.
داداشینا باز اومدن خونه ما بمونن. از وقتی نینی به دنیا اومد، یه هفته پیش ما بودن تا مامان نگهداری کنه از نینی و زنداداش. خونمون دوتا نینی هست، تیلدا و دلتا. خخخ، چقدر اسماشون شبیه به هم شد! اسم پسرکوچولومون رو میذارم "کاپا". همش هم باید مواظب باشیم تیلدا نره به کاپا دست بزنه.
پس "تیلدا" دخترِ خواهر جونمه (دختر بتا ست) و حدوداً 2 سالشه، "کاپا" پسرِ داداشه و دقیقا 22 روزشه.
بعد دیگه دیدم دوتا نینی ها نمیذارن بنده درس بخونم و خونه هم شلوغه، این بود که بار و بندیل جمع کردم اومدم خونه بتاینا، تنهایی در آرامش بشینم به پایان نامه م برسم که البته هنوز نرفتم سراغش 
امروز میخواستم بیام سفرنامه ی مشهد رو بذارم، ولی نشد. مریض شدم. دیشب کلی بالا آوردم (گلاب به روتون)، همش هم نتیجه ی قرصی بود که دیروز دکتر بهم داد. فقط یه قرص بودا، ولی ترکوند منو! من کلی رفتم مشهد دعا کردم تموم شه این پروسه نساختن قرصا بهم و داغون بودنم، ولی نشد و ادامه داره همش. خسته شدم 


میشه دعا کنید منو؟ دعای تپل ها، من باید خوب شه حالم، خواهش می کنم 
دوستای خوبم، میخوام اینستاگرامم رو خونه تکونی کنم، کسانی که الان همدیگه رو فالو کردیم، (به جز معدود نفرایی
که میشناسمشون)، میشه بیان خودشون رو معرفی کنن و بگن از کدوم وبلاگ هستن یا اسمی که اینجا کامنت میذاشتن چیه؟
میخوام کسایی که نمیشناسم اصلا رو آنفالو کنم و شاید هم بلاک 
شب عید، عیدی هامون رو به هم دادیم. سیگما کلی سورپرایز شد از یه پیرهن جدید که ازش خبر نداشت. پیرهنه یه نمه بزرگش بود، ولی چون خیلی حال کرده بود با طرح و رنگ و جنسش، دیگه عوضش نکرد و عاشقش شد. منم عیدیمو گرفتم. 
اول فروردین، ساعت 6:40 کنار سیگما چشمامو باز کردم، دوییدم رفتم صبحونه آماده کردم (مامانینا قبل از رفتن به بیمارستان، چای دم کرده بودن)، سیگما هم زودی بیدار شد و با هم صبحونه خوردیم و تا من برم حاضر شم، ظرفهای صبحونه رو شست. منم پیرهن خوشگل چین چینیم رو پوشیدم و یه رژ خوشگل زدم و موهامم یه ذره سشوار کشیدم. سیگما هم حاضر شد و بساط دوربین رو هم علم کردیم و به مامان زنگ زدم که گفتن زنداداش رو بردن تو اتاق عمل. رفتیم پای سفره هفت سین و 3-4 دقیقه بعدش سال تحویل شد. واااای، اولین سال تحویلی که کنار هم بودیم، شد اولین سال تحویل دو نفره مون. خیلی هم غیر منتظره. بعد از ماچ و بوسه زنگ زدیم به مامانینا که گفتن نینی هنوز به دنیا نیومده. به مامانینای سیگما هم زنگیدیم و بعدش به مامانبزرگش و بعد به بتااینا که بتا گفت به دنیا اومد نینی داداش. منم زنگیدم به مامان و گفت که نینی 6 دقیقه بعد از تحویل سال به دنیا اومده. ای جونم. به داداش تبریک گفتیم هم عید رو و هم نینیش رو. بعدش هم به گاماینا واسه تبریک زنگ زدیم و بعد کلیییییییی عکس از خودمون انداختیم و لباس بیرونم رو پوشیدم و رفتیم سمت بیمارستان. سر راه رفتیم گل فروشی و 4تا سبد گل خریدیم. یکی از طرف خودمون واسه نینی، یکی از طرف ماماینا واسه نینی، دوتا هم واسه مامانینا و مامانبزرگ سیگما. (سیگما شب قبلش واسه مامانمینا سبد گل آورده بود). بعد رفتیم بیمارستان و پسر کوچولوی پُرمو مون رو دیدیم. ای جونم چه ناز بود. کل صورتش هم باد داشت یه کم. وزنش حدود 3400 بود. کلی قربون صدقه ش رفتیم و بعدش ماماینا رفتن خونه دوتا دایی بزرگا و بعد رفتن خونه که بقیه بیان عید دیدنی، آخه امسال عزادار بودیم و همه روز اول میومدن خونمون. من و سیگما هم رفتیم خونه مامانبزرگ سیگما و بعدشم خونه سیگماینا. عیدیامونو گرفتیم و بعد رفتیم خونه دایی بزرگای من و زودی رفتیم خونه که به ماماینا کمک کنیم در امر مهمون داری. هنوز این مهمون نرفته اون یکی میومد و من چقدر خوشحال بودم که سیگما هست که تو پذیرایی کمکم کنه
تا 11 شب یکسره مهمون اومد و کلی خسته بودیم. سیگما رفت خونشون و همون موقع خاله اینا اومدن خونه ما و ساعت ها رو هم که کشیدن جلو و انگار یه ساعت بیشتر بودن
تا رفتن 1 شد ساعت و دیگه چپه شدم بنده.
روز دوم عید سر ظهر رفتیم عید دیدنی من و سیگما، آخه بتا شمال بود و داداش هم که درگیر، همش مجبور بودیم دونفری بریم عید دیدنی. عصری هم مامان بابای سیگما اومدن خونه ما عید دیدنی و بعدش بتا اینا هم از شمال اومدن و ما رفتیم خونه خاله سیگما عید دیدنی. عمه ش هم نبود و رفتیم خونه خاله من عید دیدنی و بعدش خونه داداشینا که نینی اینا از بیمارستان اومده بودن. شام اونجا بودیم و نینی بازی کردیم و نخود نخود هر که رود خانه خود.
روز سوم سیگما تا 12.5 ظهر خواب بود و همین الکی الکی باعث شد کلی دعوا کنیم. منم قهر کردم و ظهر خوابیده بودم که یهو دیدم زنگ زدن، مامان در رو باز کرد و سیگما اومد تو اتاقم و آشتی کردیم و با بتااینا رفتیم عید دیدنی خونه داییا و پسرخاله که اولین عید بعد از عروسیشون بود. چه بارونی هم گرفته بود. شب هم تولد گاما دعوت بودیم و رفتیم خونشون هم عید دیدنی و هم تولد. شب هم سیگما وسایلش رو برداشت و اومد خونه ما تا فرداش با هم بریم صبحونه.
روز چهارم عید، صبح زود با هم رفتیم برج میلاد صبحونه. بعد اصن حس رفتن نداشتیما ولی چون برنامه ریخته بودیم رفتیم. بعد هی یاد دیروزش میفتادیم و دیگه من قول گرفتم که خوب باشیم و بودیم، بعد یهو یه چیزی شد که بد شد حال سیگما و بعدش من و کلا اصلا خوش نگذشت! خیلی ضد حال بود که خوش نگذشت. اومدیم خونه ما و ماماینا گفتن بیاین خونه عمه اینا. آشتی کردیم قبل از رفتن و به هم قول دادیم که دیگه بد نشیم. رفتیم عید دیدنی و بعد ما برگشتیم خونه دوتایی و بقیه باز رفتن عید دیدنی. دیگه آشتی کردیم حسابی انگار نه انگار که الکی صبح این همه اعصاب خودمونو خورد کرده بودیم. دیوونه ایم ما
عصرش من بخشی از چمدونم رو واسه سفر بستم و مهمون اومد و بعد با سیگما و مامان و بابا رفتیم خونه پسردایی (که اونم اولین عید بعد از عروسیش بود) و بعدش هم همگی رفتیم خونه سیگماینا و واسه شام رفتیم خونه بتا، تولد داماد بود. شب هم سیگما بازم پیشم موند.
روز پنجم عید، صبح من کل چمدونم رو بستم و دوش گرفتم و با مامانم خدافظی کردیم و رفتیم پسرک 4 روزمون رو هم دیدیم و پیش به سوی خونه سیگماینا. گاماینا رو برداشتیم و رفتیم خونه سیگماینا نهاریدیم و سیگما هم چمدونش رو جمع کرد و 4تایی رفتیم راه آهن. من و سیگما و گاما و همسرش. توی قطار رو هم که در جریانید دیگه، اینستا پستش رو گذاشتم. تا 1.5 شب یاتسی و ورق بازی کردیم و بعد لالا و 5 صبح هم رسیدیم مشهد، رفتیم خونه خاله سیگما و خوابیدیم.
سفرنامه مشهد بمونه واسه پست بعدی 