دخترکم به دنیا خوش اومدی

سلام به همگی

صدای من رو از رو تخت بیمارستان میشنوین. دیشب نصف شب اومدیم برای پذیرش که بتونیم اتاق خصوصی بگیریم. کلی معطل شدم تا ۹ که دکتر بیاد.

دخترکم ساعت ۹:۱۵ امروز، قدم به این دنیا گذاشت و دل ما رو شاد کرد. 

منم حالم خوبه خدا رو شکر. بی حسی از کمر بودم، توی اتاق عمل صدای دلتا رو شنیدم و همینجوری اشکم میرفت. این فرآیند تکون دادن شکم رو حس میکردم قشنگ. بعدشم فسقلک رو اوردن چسبوندن به صورتم و چنتا بوسش کردم دوست داشتنیم رو. بعدش چسبوندنش به سینه م که صدای قلبمو بشنوه، اینم یهو شروع کرد به شیر خوردن. خود دکتر شاخاش دراومد از تعجب، به ماماها گفت مگه شیر هم میدین تو اتاق عمل؟ گفتن نه این خودش گرفت ول هم نمیکنه، دلمون نمیاد جداش کنیم  در این حد گامبو خلاصه.

بعدشم که شکمم رو دوختن و رفتیم ریکاوری. حسابی سردم بود. برام پتوی وارمر گذاشتن، خوب بود ولی بازم سردم بود. تو ریکاوری هم دلتا رو اوردن و باز شیر خورد. البته اصن نمیدونم شیری در کار هست یا نه، ولی خیلی قشنگ میخوره. 

خلاصه از ریکاوری هم اومدیم بیرون و دیگه بالاخره سیگما و مامان و بتا رو دیدم. همشون گفتن دلتا شبیه خودمه و خیلی نازه. سیگما تشکر کرد که این عروسک رو زاییدم. خخخ. بالاخره رفتیم تو بخش و اول بردنم یه اتاق کوچیک دو تخته. افتضاح بود. سیگما و بتا اومدن پیشم. خیلی دوییدیم دنبال اینکه خصوصی بگیریم ولی بیمارستان کلا دوتا اتاق خصوصی بیشتر نداشت که پر بود، ولی چون ما نفر اول پذیرش شده ها بودیم اگه خالی میشد اولویت با ما بود. خدا رو شکر ساعت ۲ خالی شد و من رو بردن اونجا. همون موقع گاما و مامان سیگما هم اومدن دیدنمون و بعد دیگه با سیگما رفتن و من و مامان تنها موندیم. گفتم برام شیاف گذاشتن و دردم افتاد. دلتا رو هم اوردن و باز شیر دادم بهش. حتی نباید سرم رو بلند کنم. تا الان که ساعت ۷:۳۰ هست، دلتا بیشتر وقت رو خواب بوده و فقط بیدار شده خیلی کم شیر خورده. فکر کنم شب حسابی بخواد بیدار باشه به روال هر شبش! 

خلاصه خواستم بهتون خبر بدم از حالمون

ممنون از احوالپرسیاتون 

آخرین روز بارداری

سلام سلام. اردیبهشتتون مبارک. ماه خوشگلم رسید. همیشه که به خاطر تولد خودم توجه ویژه به اردیبهشت داشتم. این سری که دیگه دخترکم هم قراره تو همین ماه به دنیا بیاد، دیگه چه شود. 

امروز آخرین روزیه که دلتا خانوم مهمون دلمه. بی صبرانه منتظرم فردا از راه برسه. صبح به بانک خون بند ناف زنگ زدم که واسه فردا هماهنگ شیم. به آتلیه بیمارستان هم زنگیدم. یه چک لیست دارم هی دارم تیک میزنم. بیشتر کارا رو کردم. امروز دستگاه بندانداز و موچین از صبح دستم بود و دیگه هیچ مویی تو صورتم نموند  دو سه دور هم لباس شستم و تو آفتاب پهن کردم، خشک شده و تا کردم گذاشتم سر جاش. خونه که تمیزه. فقط یه دستی به سر و گوشش بکشم و مرتبش کنم، دیگه کاری نمونده. نیم ساعت دیگه کلاس زبانم شروع میشه. چه مامان اکتیویم من. کلاسم رو هم شرکت کنم. بعدش ساکم و یه سری وسایل تزیینی رو ببرم خونه مامانینا. قراره بتا اتاقم رو تزیین کنه واسه ورود دلتا خانوم. 

به هر حال فردا عمل دارم و نمیدونم چی پیش میاد. دیگه خوبی ای بدی ای از ما دیدین حلال کنین. البته ایشالا که باز با تمام توان برمیگردم و گزارش ها به راهه. ولی خب کاره به هر حال. سعی می کنم همتون رو دعا کنم. خودمونم که محتاجیم به دعای شما. این مدت حسابی دلم رو گرم می کردین چون بیشتر مشکلات بارداری رو فقط به شما می گفتم. خلاصه همچنان محتاج دعاهاتون هستیم. سر سفره های افطار ما رو یادتون نره. 

به امید دیدار 


پ.ن: بچه ها خیلی ممنون از کامنتاتون. من وقت نمیکنم جواب بدم. همه رو تایید می کنم. و همینجا ازتون تشکر می کنم واسه همه مهربونیاتون 

نوتایتل اردیبهشت 1400

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

روزای آخر بارداری

سلام به همه. وقت بخیر. خوبین؟


نمردیم و این 38 هفته بالاخره تموم شد. آخیش. خیلی منتظر تموم شدنش بودم. دیگه از 5شنبه قبلی هر روزی که به دنیا بیاد اوکیه. هر چند که بین خودمون بمونه، همه تاریخای بعد از 25ام رو دوست ندارم.  هر کی یه جور خله دیگه، ما هم اینجوری . این 10 روزی که مرخصی گرفتم، وقتم بیشتر شده. میخواستم بیشتر برقصم واسه روحیه دخترک ولی هنوز وقت نکردم. همش دارم یه سری هماهنگیا انجام میدم که کلی وقت میگیره و اصن معلومم نمیشه. مثلا دیروز دو ساعت داشتم زنگ میزدم به بیمه واسه معرفی نامه و این داستانا. امروز هی داشتم واسه تست کرونا سرچ می کردم که بیان خونه ازم تست بگیرن و از این مدل کارا که خیلی وقت گیرن الکی. تو این مدت دارم زبان میخونم به لطف کلاس زبانم که مجبورم می کنه. حالا این وسط فکر کنم یه وقفه ای بخوره. اما امیدوارم بتونم ادامه بدم باز از یکی دو هفته بعدش. کلی هم دوره فرزندپروری خریده بودم که فیلماشو میذارم هرشب و میبینم. 4 روز دیگه فسقلک میاد بغلم و هنوز به نظرم خیلی حس عجیبیه. حس می کنم اصن آماده نیستم. خخخ. ولی از اونور هم دیگه طاقتم تموم شده. دلم میخواد زودتر بغلش کنم. حالا دارم براش توضیح میدم که چند روز دیگه چه اتفاقی میفته. وقتی میاد بیرون چیا میبینه. که نترسه وقتی اومد. یهو یه عالمه آدم ماسک به صورت بالای سرش میبینه با کلی نور. خلاصه روزای جالبیه.

به پیشنهاد گاما، سیگما رو فرستادم شهروند برام ماش و بلدرچین بخره. و سوپ ماش و بلدرچین درست کردم. میگن برای افزایش شیر خیلی خوبه. گاما گفت از این هفته شروع کنم به خوردنش. منم یه پاتیل درست کردم. مگه تموم میشه. سه روزه دارم نهار میخورمش بازم مونده  دیگه بقیشو نمیخورم. باید ببندمش به ریش سیگما  

کماکان شبا حسابی گرممه. کولر رو راه ننداختیم، ولی رفتیم پنکه مامانینا رو آوردیم من همش میشینم جلوی پنکه. سرما نخورم صلوات. کلا هم گرما هم فکر و خیال و هم وضعیت بدنم، باعث میشه راحت نتونم بخوابم. یعنی تا خوابم ببره خیلی طول می کشه. حالا سعی می کنم به بخشای استرس زاش کمتر فکر کنم. دیگه توکل به خدا. 

راستی از اتاق دلتا خانم عکس و فیلم هم گرفتم و دیگه بعدش ساک رو بستم. یه سری چیز میز برداشتم واسه بیمارستان. کیت خونگیری بند ناف رو هم برداشتم. با فیلمبردار بیمارستان هم هماهنگ کردیم، گفت کلا یه فیلم 10 دقیقه ای میگیرن، از مصاحبه مامان و بابا قبل عمل و بعدشم تو اتاق زایمان. بابا سیگما هم فقط همون اول میتونه بچه رو ببینه و بعدش دیگه تو بخش زنان راهش نمیدن!!! خیلی بده این حالت. تازه ملاقاتی هم که نداریم. فکر کنم حسابی بپوکیم تو بیمارستان. درد و گریه بچه و تنهایی. مامان میگه بچه هام که تو دوران جنگ به دنیا اومدن، نوه م هم الان تو این وضعیت کرونایی. شانس ما پیک چهارم هم که چقدر شدیده. از همه قبلیا بدتره. یادتونه من همش میگفتم تا بهار شه دیگه کرونا بهتر شده؟! هیچی معلوم نیست واقعا. خلاصه من همچنان ازتون میخوام دعامون کنید که تو این فرآیند زایمان و بیمارستان کرونا نگیریم و همه چی به خیر بگذره. هیشکی که دیدنمون نمیاد، اما خودم که میرم خونه مامانینا مستقر میشم و از اونور هم بالاخره خانواده سیگما میان دیدن نوه شون. کرونا بگیریم خیلی داستان میشه...

شمارش معکوس

سلام سلام. 

صبح بهاری سه شنبه تون به خیر و شادی.


خب من از دیروز دیگه مرخصی گرفتم و دورکاری رو هم تعطیل کردم. میخوام یه کم به کارای اومدن دخترک برسم. تا الان فراغ بال نداشتم. نامه از روانپزشک گرفتم که بگه ترس (فوبیا) از زایمان طبیعی دارم و این رو دادم به دکتر خودم تا بالاخره نامه بیمارستان رو داد. گفت برای زایمان اول 39 هفته تمام رو در نظر میگیریم که برای من میشه 2 اردیبهشت. واسه همون روز بهم نامه داد. دیگه ببینیم نینی چقدر همکاری می کنه و میتونه صبر کنه سر موقع به دنیا بیاد یا نه. یه نسخه هم نوشت که روز قبل عمل آزمایش PCR بدم. 

از دیروز هم شمارش معکوس رو شروع کردم. 10 خط خورد. از امروز 9 روز مونده....

مامان دیروز عصر اومد خونمون. اولین باری بود که همینجوری میومد. از شانسش هم آسانسور ما خراب شده بود. 6 طبقه رو بنده خدا با این زانو و با این نفس تنگی اومد بالا. گفت بیا ساک جمع کنیم هم واسه بیمارستان هم واسه خونه ما. حالا من میخواستم فعلا به ترکیب اتاق دست نزنم، چون هنوز نه هیچ عکسی گرفتم ازش نه فیلم. دیگه مامان گفت یه ذره به هم زدم ولی تا رفت برگردوندم سر جاش  ببینم امروز میتونم یه فیلم برای دخترکم بگیرم و بعدش دیگه ساک رو ببندم. 

این شبا اصلا خواب درست و حسابی ندارم. شدیدا گرمم میشه. پنجره آشپزخونه رو باز می کنم و میام تو هال رو کاناپه، کلی از این پهلو به اون پهلو میشم به سختی تا بالاخره خوابم میبره. بعدش یه بار دیگه که نصف شب بیدار شدم برمیگردم رو تخت و باز باید صدبار این ور اون ور شم تا خوابم ببره. یه دستمم زیاد میاد همش! تا میذارم رو شکمم، دلتا از تو ضربه میزنه که یعنی برش دار. سنگینی میکنه روش یا گرمش میشه. فسقلی از الان واسه من تعیین تکلیف می کنه 

خلاصه که این روزا داره اینجوری میگذره و من لحظه شماری می کنم واسه روزی که دخترکم بیاد توی بغلم...