آخر هفته با تیلدا

از چارشنبه بگم براتون که با دوستام قرار بود بریم پارک آب و آتش. ساعت کاریم که تموم شد اومدم بیرون و با بچه ها قرار گذاشته بودیم میدون ونک. همگی به هم رسیدیم و با ماشین دوستم زهرا، رفتیم آب و آتش. نینی 3 ماهه ش رو هم آورده بود. اولین و تنها بچه گروهمونه. خدا رو شکر تو کالسکه ش خواب بود تمام مدت و اصلا اذیت نکرد مامانش رو. رفتیم فودکورت پل طبیعت و 4 تا نت برگ هم خریدیم. من بودم و زهرا و نوا و فرنوش. کلی گپ زدیم با هم و از غرفه های مختلف فود کوردت، بیف استراگانوف، کومپیر اکسترا لارج، استریپس، سیب زمینی و پای سیب و شیک سفارش دادیم. ما گامبوییم. کلی گپ زدیم و بعدش همسر زهرا اومد و یه کم نشست و اونا رفتن و ما سه تایی تا ساعت 9:15 اینا اونجا بودیم و به حرفای فرنوش گوش میدادیم، درد دل می کرد... بعدشم اسنپ گرفتم و ساعت 10 رفتم خونه. خخخ. لات شده لاندا، هر شب بیرونه. :پی بعدش با سیگما نشستیم نصف سریال شهرزاد رو دیدیم و من با بتا هماهنگ کردم که صبح زود تیلدا رو بیارن پیش من و ساعت 1.5 خوابیدم. 

پنج شنبه ساعت 6 صبح سیگما رفت که مامانش رو ببره آزمایشگاه و من باز خوابیدم و 7 با صدای زنگ در بیدار شدم. داماد تیلدا رو آورده بود. تحویل گرفتمش و عشقم بیدار بود. بردمش تو تخت که بخوابیم ولی نخوابید که. کلی قصه براش گفتم و خودمم وسطش خوابم میبرد و هی میگفت بگو دیگه. آخرش دیگه سیگما اومد خونه و ما هم بلند شدیم و سه تایی صبحونه خوردیم. خیلی کیف میداد برای تیلدا لقمه نون و حلوا شکری می گرفتم و چایی شیرین بهش میدادم. تا ساعت 9 اینا سیگما بود و بعد رفت دنبال کاراش. منم یه سی دی کارتون (تنها سی دی ای که تازه براش گرفته بودم از افق کوروش!) براش گذاشتم و خودم رفتم سراغ گلدونام. گلدونا رو بردم توی بالکن و بهشون سم زدم و گلدون حسن یوسفم رو هم عوض کردم. تیلدا هم یه کم اومد کمکم. بعد دیگه حوصله ش سر رفته بود و حاضرش کردم و رفتیم پارک سر کوچمون. اول کلی رو تاب چند نفره بزرگا نشستیم و تاب خوردیم تا یه کم پارک شلوغ بشه. تازه ساعت 11 بود با اینکه این همه کار کرده بودم از صبح. بعد رفتیم سرسره بازی و کم کم هی پارک شلوغ شد. یه سرسره باحال داشت و همه بچه ها رو اون بودن. همسایه واحد بغلیمون هم بچه 2.5 سالشو آورده بود و من اون وسط هی مواظب همه بچه ها بودم. در حدی که تیلدا حسودیش شد که چرا کم نگاهش می کنم. خلاصه یه کم هم تاب بازی کرد و بعد دیگه به بهونه خرید خوراکی و بستنی رفتیم. رفتیم از اون یکی سر کوچه، افق کوروش، بستنی و چیپس و پفک براش خریدم. هر چی گفتم پاپ کورن بردار که مضر نباشه، پفک خواست. دیگه منم اوکی دادم بهش. قبل از اینکه حساب کنم بستنی رو شروع کرد به خوردن. عاشقشم یعنی. آقای فروشنده بهش یه سی دی کارتون داد، لوپ دیدو. وقتی رسیدیم دم خونه دیدم سیگما رسید. قرار شد با هم بریم سر کوچه و یه سری خرید داشت واسه شرکت جدید. سه تایی رفتیم. از خیابون که رد میشدیم، تیلدا دست دوتامونو گرفته بود. دیگه رفتیم سیگما خریداشو کرد و بعد هم رفتیم خونه. تیلدا خیلی خسته بود، ولی میخواست کارتون ببینه. کارتونش رو براش گذاشتم و سریع رفتم نهار براش گرم کردم که قبل از اینکه خوابش ببره نهار بخوره. قول هم داده بود که اول نهار بخوره تا بعد بذارم پفک بخوره. نهارامون رو گرم کردم و یه زیر انداز انداختم و سفره رو زمین انداختم و همین جور که داشت کارتون میدید، قاشق قاشق غذا بهش میدادم. بعد از نهار هم گیر داد که پفک. من هی میخواستم خوابش ببره تا عصر بهش پفک بدم ولی قفلی زده بود : دی خلاصه بهش پفک رو دادم و سیگما هم رفت بیرون سراغ کاراش و ما خوابیدیم. از 3 تا 5 خوابیدیم و بعد بیدار شدم تی وی رو روشن کردم دیدم 1-0 عقبیم دربی رو. شت. یه کم تخمه خوردم و 20 مین پایانی رو نگاه کردم تا کامل باختیم و تیلدا بیدار شد. باز براش کارتون گذاشتم و عصرونه آوردم خوردیم با هم. بعدشم زنگیدم به سیگما که گفت کارش طول میکشه و قرار شد ما دوتایی بریم خونه مامی. مامان گفت عقب بشونم تیلدا رو. همین کار رو کردم و چون بازی تازه تموم شده بود هنوز خیابونا خلوت بود و زود رسیدیم خونه مامانینا. من شدیدا خسته بودم و خوابم میومد. تیلدا بازم کارتون دید و مامان پیتزا درست کرده بود. گپ زدیم و فیلم دیدیم تا کم کم بقیه هم اومدن و شام خوردیم و 12 برگشتیم خونه و انقدر خوابمون میومد که سه سوت بیهوش شدیم.

جمعه ساعت 10 صبح بیدار شدیم و من یه موز و یه لیوان شیر خوردم و رفتم حموم و بعد حاضر شدم که واسه نهار بریم خونه سیگماینا. ساعت 1 رفتیم و نهاریدیم و بعدش کلی با دامادشون راجع به بیزینس جدید حرف زدیم و تقسیم کار کردیم. تا 4 اونجا بودیم و بعدش رفتیم ونک خرید مانتوی عید. یه مانتو دیدم که بد نبود، ولی یه کم رنگش تیره تر از چیزی که میخواستم بود. نخریدیم و رفتیم تیراژه. انقدر شلوغ بود که حالم بد شد. توی مغازه ها بوی گند عرق میومد!!! همه مانتوها هم تکرار همدیگه. همشو نگشتم و زودی پیچوندیم رفتیم خونه سراغ کارامون. ریحون هم بهم 15 تومن تخفیف داده بود و یه ساندویچ لارج سفارش دادیم و نشستیم بقیه شهرزاد رو دیدیم در حین خوردنش و بقیه تایم رو هم به کارامون رسیدیم. شب هم زودی خوابمون گرفت و 10 رفتیم که بخوابیم و 10.5 خوابمون برد دیگه!

شنبه 12 اسفند، ساعت 7 خیلی شارژ بیدار شدم! سیگما منو رسوند شرکت و یه عالمه کار داشتم و یکی یکی تیک میزدم تا ظهرکه شیرینی ازدواج دو تا از همکارا رو خوردیم. عصری با دوستم پیاده رفتیم تا تاکسیا و باز حرفیدیم کلی. بعدشم رفتم خونه و واسه خودم کتاب خوندم تا سیگما اومد. بعد با هم سریالای تی وی رو دیدیم و کلی گپ زدیم و هر کار کردم زود بخوابم نشد. همون 12 خوابم برد.

یکشنبه 13ام، سیگما نرفت سر کار چون یه عالمه کار دیگه داشت. به جاش من صبح زود رفتم یوگا و بعدشم شرکت. تو یوگا یه نمه مصدوم شدم. پشت زانوی چپم خیلی کش اومد و درد گرفت. وسطش نشستم. شرکت هم خوب بود. سرم شلوووغ. عصری رفتیم یه ساختمون دیگه قرار بود جلسه 2 تا 4 باشه که باز دیر شروع شد و تا 5 طول کشید و دیگه وقت نمیشد که با ساحل برم استخر. اصلا حتی نرفتم شرکت ماشینم رو بردارم! مستقیم رفتم خونه و سر راه کلی خرید کردم و زودتر رسیدم. با سیگما یه چای و شکلات خوردیم و رفت دنبال کاراش و منم نشستم واسه خودم کتاب خوندم و شام خوردم و تی وی دیدم تا اومد و با هم سریال دیدیم و گپ زدیم و لالا. بازم نشد زود بخوابم!

دوشنبه 14ام، صبح با سیگما اومدم سر کار و دیگه تاخیر نخوردم بالاخره.خخخ. کلی کار مفید کردم و عصری با ساحل رفتیم کلاس تیراندازی! آموزشی اسم نوشتیم و مربیش خیلییییییی باحال بود. کلی حال کردیم باهاش. انقدرم خوب تیراندازی کردم که. هم کلی نزدیک هم میزدم و هم همش تو اصل هدف بود و هم سرعتم زیاد بود. حال کرد مربیه. البته که نشسته تیراندازی می کردم. گفت دو سه جلسه دیگه ایستاده رو پایه میزنیم و بعدش کامل ایستاده. خلاصه بسی شارژ شدم و رفتم خونه. واسه خودم سالاد درست کردم و نشستم زیر نور آباژور، کتاب میخوندم و سالاد با سس رژیمی میخوردم که سیگما اومد. گفت شام نمیخوره و به جاش هله هوله خورد. بعد هم رفت بستنی پریما دبل چاکلت رو آورد و خب کیه که بتونه مقاومت کنه در برابرش. خوردم دیگه.خخخ. بقیشم که تکرار دو شب پیش

امروز سه شنبه، صبح رفتم یوگا و بعد شرکت و کلی کار باحال کردم. الانم بدوام برم جلسه. اودافیظ   

ایشالا همیشه به گردش!

شنبه عصر رفتم خونه و یه کم دراز کشیدم و بعد حاضر شدم و سیگما اومد و رفتیم خونشون. دامادشون خیلی دیر اومد و شام رو گذاشته بودن با اون بخوریم. البته سوپ و سالاد و اردور رو آوردن خوردیم و سیر شدیم، ولی من خوابم گرفته بود و تازه 11 اومد و تا شام بخوریم و بریم خونه شد 12 و 12.5 خوابیدیم

یکشنبه نمیتونستم بیدار شم اصلا. ساعت 8.5 بیدار شدم و با یه ساعت تاخیر رفتم سر کار! همش دیر میرم! کارم زیاد بود. عصری استخر هم که نمیتونستم برم و رفتم خونه واسه خودم یه جای رویایی درست کردم که دراز بکشم و کتاب بخونم زیر نور آباژور با یه پاتیل پر از پاپ کورن پنیری کتاب دوست داشتنی پس از تو. عکسشو گذاشتم اینستا. ساعت 8 اینا سیگما اومد و سوپ خوردیم و شام نخوردیم. به جاش کلی هله هوله خوردیم. کیک و شیر نسکافه و توت فرنگی و دیدن سریال آنام و یه کم هم از فیلم دیپارتد. بازم دیر خوابیدیم.

دوشنبه 7 اسفند، بازم سیگما منو رسوند سر کار و بازم دیر رسیدم. نیم ساعت تاخیر خوردم. انقدر روزم شلوغ بود که. باز 3 تا پروژه همزمان یه عالمه کار فورس داشتن. ولی خب دل انگیزه این مشغله ها. خیلی بهتر از بیکاریه. یه جوری باشه که روزی 1-2 ساعت بیکار باشه آدم خوبه. تا عصر داشتم میدوییدم و عصر دیگه به یه جای خوبی رسید کارها. با ساحل و مهسا رفتیم باشگاه تیراندازی! در این حد خجسته ایم. من از همشون بیشتر کیف کردم. اونا ممکنه دیگه نخوان بیان ولی من میخوام برم حتما. مربی هم نبود و جلسه اول تفریحی رفتیم و یه نفر یه کم یادمون داد. باحال بود. من خیلی خوب زده بودم. البته تفنگ بادی شدیدا سنگین بود برام و میذاشتم رو پایه و میزدم، ولی نشونه گیریم خوب بود تقریبا. عکسای اینم گذاشتم اینستا. خلاصه حال کردم اساسی. بعدشم سه تایی رفتیم کافه و سیب زمینی تنوری و سیب زمینی با ژامبون سفارش دادیم و خوردیم. بعد می گم من چرا هی چاق میشم؟! چقدرم خندیدیم با بچه ها. عالی بود. رفتم خونه سیگما دو ساعتی بود که رسیده بود. لباسا رو انداخته بود تو ماشین. منم شارژ شارژ بودم و حال داد. سریالا رو دیدیم و روز رو براش تعریف کردم. این هفته مشغله ش تو خونه زیاد نبود، خوب بود. شب هم باز 12.5 خوابیدم!!! نمیدونم چرا نمیشه زود بخوابم 

سه شنبه 8 اسفند، با ماشین رفتم یوگا. ولی مربی خودش نیومده بود و زیاد حال نداد. بعد هم رفتم شرکت و باز یه خروار کار داشتم ولی حس خوبی داشتم. تازه به خاطر مسابقه طناب کشی یه بن لباس ورزشی هم بهم دادن و بسی شاد شدم. عصری هم رفتم خونه مامی اینا، چون صبح رفته بودن باغ گل و بهشون یه لیست بلند بالا داده بودم. ترافیک هم برخلاف انتظارم کمتر بود و خوب رسیدم ولی دیدم کلی از چیزایی که میخواستم رو نخریدن یا یه چیز چرت گرفتن! حسابی شاکی شدم ولی گلای خودشون خوشگل بود. اونا هم استند سفید خریدن. خخخ. دیگه کلی گل بازی کردیم و تیلدا خواب بود. بیدار که شد ذوق کرد از دیدن من و خریدهاشو آورد نشونم داد و به مامانش گفت که باهاش نمیره خونه و موند پیش من. دیگه فیلم دیدیم و شام خوردیم و بعدش تیلدا گیر داده بود که منم باهات میام خونتون. بهش گفتم خاله فردا باید برم سرکار. فردا شب بیا که پنج شنبه و جمعه پیشم بمونی. میگفت نمیشه نری فردا؟ گفتم آخه رییسم دعوام می کنه. گفت رییس کیه؟ گفتم رییس همونیه که وقتی کاراتو خوب انجام بدی سر کار، بهت جایزه میده. گفت جایزه چی میده؟ گفتم پول و شیرینی. گفت آخ جون شیرینی. بهش میگی بهت شیرینی بده فردا؟ گفتم آره. دیگه تا آخر شب هی میگفت یادت نره به رییست بگی فردا بهت شیرینی بده 

حالا خدا کنه پنج شنبه باباش بیارتش خونه ما، خیلی دلش میخواد بیاد و من ببرمش پارک. یه سی دی کارتون هم براش گرفتم که بیاد و بذارم ببینه. البته باهاش کلی هم بازی خواهم کرد. خلاصه اینجوری دیگه ساعت 10.5 رفتم خونه و با سیگما کلی گپ زدیم و روزم رو براش تعریف کردم و 11.5 رفتیم خوابیدیم. 

چهارشنبه 9 اسفند که امروز باشه، صبح با سیگما اومدم سر کار. کلی هم کار دارم. عصری قراره با دوستام بریم کافی شاپ گپ بزنیم. با یه سری دیگه از دوستام. رسما این چند وقته همش خاله بازی می کنم.  این مدت خوش گذشته، همش با دوستام قرار گذاشتم برم بیرون. حس خوبیه. هر چند که باعث شده خیلی خوابم کم باشه و همش بدو بدو کنم 

دو شب مهمونی + دکتری!

بیام تعریف کنم هفته گذشته رو. خوب و پرکار بود.

دوشنبه عصر که طبق پیش بینیام جلسه طول کشید و دیگه بعدش لازم نبود برگردم شرکت، رفتم خونه مامانینا و چون نزدیک بود زودتر رسیدم. قرار بود با مامی و بتا بریم خونه پسرخاله م چون مادربزرگ خانومش فوت شده بود (با خانمش دوستیم). مامان یه ذره بهتر بود حالش. دیگه رنگ ابرو گذاشتم واسه جفتمون و یه کم چیزمیز خوردم و حاضر شدیم بتا اومد. بهش گفتیم نیاد تا دم در که مامان یه کم تا سر کوچه راه بره. بنده خدا میگفت 1 ماهه که از در خونه بیرون نرفتم پیاده. همش با ماشین رفتم مطب دکتر! خیلی سرحال شد که تا سر کوچه پیاده رفتیم. سوار ماشین بتا شدیم و رفتیم خونه پسرخاله. خاله هم اونجا بود. کلی گپ زدیم و خوش گذشت. بعدشم رفتیم از دم در خونشون، مامان کلی سبزی آش و قرمه اینا گرفت و حال کرد. منم یه مغازه باحال پیدا کردم که چنتا قالب کیک و گلدون و اینا خریدم ازش. بعد خاله رو رسوندیم دم در خونشون و خودمون رفتیم خونه مامی. همسران هم اومدن و شام دور هم یه خروار لوبیا پلو خوردیم. بعدشم رفتیم خونمون  و تا 2 شب گوشی بازی می کردم. قشنگ حالت عقده ای طوری که شبا زیاد بیدار بمونم 

سه شنبه صبح ساعت 10 بیدار شدیم و صبحونه خوردیم و بعد یه کم به گل و گیاهام رسیدگی کردم و بردمشون بالکن. سریال شهرزاد رو دانلود کردیم و دیدیم. واسه نهار هم هیچی نداشتیم و فکر کنم نیمرو خوردیم و همونجور که تو پست قبل گفتم یه کم تحقیق کردیم. عصری حوصلمون سر رفت، گفتیم بریم خرید عید. مانتو میخواستم. قرار شد بریم سمت مامانینا و شام هم بریم همونجا. رفتیم پاساژ و من هیچ مانتویی نپسندیدم. به جاش یه بلوز دامن ست پسندیدم واسه عید، وقتی مهمون میاد خونمون عید دیدنی. سریع خریدمش از بس خوب بود. بعد هم رفتیم خونه مامانینا و اونا هم گفتن که کلی حوصلشون سر رفته بوده و خوب شد که ما رفتیم. مامی ماکارونی درست کرده بود و باز یه خروار خوردم.  چاق شدم  تا 11 اونجا بودیم و بعد رفتیم خونه خوابیدیم.

چهارشنبه صبح، باید میرفتم جایی، جلسه کاری. اسنپ گرفتم رفتم. ساعت 8.5 جلسه بود ولی 9 شروع کردن که همه برسن! خب از اول می گفتین 9 دیگه!!! چقدر این آن تایم نبودن ها منو حرص میده! خلاصه تا 11 جلسه بودیم و بعد برگشتیم شرکت. همکارم خبر داد که تا یه ماه دیگه داره میره از این اداره و کل اون پروژه سخته میمونه دست من، با دو تا پروژه سخت دیگه که به تنهایی دست خودمه و یه سری خورده کار. کلی دپرس شدم. واسه پیشرفتم خوبه ولی خب نمیتونم یهو همه رو با هم. بین التعطیلین هم بود و دوستام نیومده بودن و حال نداد. عصری که تعطیل شدم سر راه رفتم چنتا پاساژ رو دنبال مانتو بگردم که مانتوی عید پیدا نکردم ولی یه مانتو سفید کوتاه که پشتشم طرح داره دیدم و قیمتشم خوب بود و گرفتمش که فردا بپوشمش. بعد هم با تاکسی رفتم خونه و 7.5 رسیدم خونه. یه نیم ساعت رو کاناپه خوابیدم تا سیگما با کلی خرید اومد. خریدهای مهمونی رو کرده بود. (پنج شنبه شب دوستم سوسن و شوهرش رو دعوت کرده بودم واسه اولین بار بیان خونمون). خمیر هزارلا هم خریده بود که باهاش میخواستم یه دسر میوه ای درست کنم. شام واسه همون شب نداشتم. پاستای آماده داشتیم و از اونور هم داشتم گوشت درست می کردم واسه قرمه سبزی. مقداری از گوشت رو برداشتم ریش ریش کردم و پاستای آماده رو هم درست کردم و گوشته رو ریختم روش و شد پاستای تورینو. فوق العاده بود مزه ش. سریال ها رو دیدیم و شام خوردیم و بعدش دسر سیب رو درست کردم که خوب نشد و از منوی فردا حذفش کردم و کرم کارامل هم درست کردم و رفتیم لالا.

پنج شنبه 3 اسفند، صبحونه قرار داشتیم که با دوستام بریم رستوران. تیپ سفید آبی زدم و رفتم. قبل از رفتن، قرمه سبزی بار گذاشتم و به سیگما گفتم هر وقت داشتی از خونه میرفتی، زیرشو خاموش کن (گوشتاش دیشب پخته بود). 7 نفر بودیم و 10 تا غذا سفارش دادیم. بیشترمون یکی یه بشقاب صبحونه انگلیسی داشتیم. بسی عالی بود. اندازه دیو خوردیم! بعد هم دوتا از دوستامو رسوندم و خودم رفتم مطب دکتر زنان. وقت قبلی نداشتم و وقت نمیداد. هیچ دکتری هم پیدا نمیشد تو این تعطیلات. صد جا زنگ زده بودم. هر چی به منشیه گفتم من بیمار خودتونم، گفت دکتر وقت نداره. برو مشکلتو به ماما بگو. دیگه ماماهه واسم دارو نوشت ولی من دوس داشتم معاینه هم بکنه. دیگه بیخیال شده بودم یهو منشیه اومد منت کشی. گفت حالا بیا دکتر ببینتت! خلاصه رفتم و گفت چیز خاصی نیست و دارو داد و خیالم راحت شد. بعد همونجا زنگیدم به عکاسی نزدیک خونه که هستید بیام عکس چاپ کنم؟ گفت تا 2 بیشتر نیستیم. عکسا رو براش تلگرام کردم که چاپ کنه و بدیو بدیو رفتم گرفتم ازش. آخه از ایکیا چنتا قاب رنگی خریده بودم که میخواستم همون عکسای ترکیه رو بذارم توش. چاپ کردم و بعد رفتم داروخونه داروهام و مچ بند واسه یوگا خریدم و رفتم خونه. تازه کارام شروع شد. بدیو بدیو سالاد درست کردم. میوه شستم و گل ها رو سم زدم و یه کم خوابیدم. بیدار شدم و همش دوییدم. روز قرمز تقویم هم اومد و حسابی ضد حال. هر وقت مهمون دارم و زیاد وامیستم اینجوری میشم. یه عالمه کار داشتم. سیگما ساعت 6.5 اومد با بقیه خریدها، شیرینی و آجیل خریده بود و چیزمیز. دیگه اومد کمکم و جوجه ها رو کباب کرد و منم تند تند گلا رو از تو بالکن آوردم توی آشپزخونه سر جاش گذاشتم و حسابی همه چیز رو آماده کردیم. دوتا گلدون گل نرگس و یه چیز دیگه هم گذاشتم رو میزا.  قرار بود ساعت 8 بیان و راس 8 اومدن. با یه کیک و یه هدیه که بعدا دیدم شیرینی خوری دو طبقه س. اول با چای و شیرینی ازشون پذیرایی کردم و بعد نشستیم به گپ زدن. محل کارش رو عوض کرده بود و اومده بود نزدیک ما. بعد دیگه من و سوسن رفتیم تو آَشپزخونه و الویه رو تزیین کردم (از شرکت خریده بودم (تقلب کردم :پی)) و پلو هم حاضر شد و جوجه و خورش رو گرم کردم و میز رو چیدیم با کمک سوسن و سیگما. چقدر هم تعریف کردن از غذاها. شوهرش بنده خدا صدبار گفت چقدر همه چی خوشمزه شده. بعد از شام هم کلی گپ زدیم و باز چای و کیک خودشون رو آوردم و تا ساعت 12:15 بودن و گپ زدیم و خوراکی خوردیم. دیگه اونا رفتن و من دیدم همه چیز یه عالمه مونده. از اونور هم 3 هفته بود که هر هفته به مامان میگفتم بیاین خونمون و هی میگفت هر وقت بهتر شدم میایم. همون شبونه زنگ زدم که بیاین فردا و بالاخره اوکی داد. حالا فکر کنین صبح کنکور دکتری داشتم و ساعت 2.5 شب خوابیدم. در این حد واسم مهم نبود یعنی 

جمعه 4 اسفند، با بدبختی 7 بیدار شدم. حوزه م نزدیک بود ولی اسنپ گیر نیاوردم و سیگما منو رسوند. دیگه نمیخوام مهندسی بخونم و واسه مدیریت ثبت نام کرده بودم. هیچی نخونده بودم. رشته خودمم که نبود، از یه سریاش هیچ دیدی نداشتم ولی مثلا آمار رو بد نزدم. بقیه تایم اختصاصی رو خوابیدم رو میز! و بعد واسه استعداد تحصیلی و زبان بیدار شدم و تراکتوروار زدم تستاشو. وقت کم آوردم و دوتا از سوالای زبانو نزدم. ولی بد نبود. من که انتظار قبولی نداشتم. همینشم خوب بود. کلی تو صف موندیم تا گوشیمو تحویل بگیرم و زنگ زدم که سیگما بیاد دنبالم. اومد و رفتم سر کوچه خرید کردم واسه سوپ و یه عروسک مینیون هم واسه تیلدا خریدم و گفتم کادوش کنه. رفتم خونه و نهار همون الویه دیشب رو خوردیم و من شدیدا خوابم میومد. سیگما هم جایی کار داشت و رفت و من خوابیدم ولی بچه بالایی انقدر یورتمه رفت که نیم ساعت بیشتر نتونستم بخوابم و واسه اینکه اعصابم بیشتر از این خورد نشه رفتم حموم. برگشتم و دیگه دست به کار شدم. دسر سیب رو درست کردم مقدماتش رو و بعد هویج و قارچ و اینا واسه سوپ و کلی کار ریز ریز دیگه که به چشم نمیاد، ولی زمانبره. قرار بود مامانینا ساعت 6 بیان و سیگما 4.5. که 6 زنگیدم به سیگما جیغ و ویغ که کوشی پس؟ من دست تنهام و کمک میخوام. زودی اومد خونه و یه کم نامرتبیا رو جمع کرد و من میوه و شیرینی چیدم و چنتا ظرف هم تنقلات تخمه و پاپ کرن اینا پر کردم رو میز چیدم و مامان و بابا ساعت 6.5 اومدن. بابا فکر کنم از عید نیومده بود خونمون! مامان هم فقط یه بار تو خرداد اومده بود، قبل از اینکه برم سر کار. کلا نمیان اصلا  با دیزاین جدید خونمون حال کردن (یه فرش رو از هال کم کرده بودیم و اتاق خواب رو هم عوض کرده بودیم.) بابا با گلهام هم حال کرد حسابی. پذیرایی کردم ازشون و بعد بتا و تیلدا و داماد هم اومدن. تیلدا خیلی خوشحال بود که اومده خونه خاله ش. پرید بغلم و 10 دقیقه ای سفت بغلم کرده بود. بعد بهش گفتم بره در کشو رو باز کنه و رفت و کادوش رو دید. هی میگفت کادوی چیه؟ گفتم مال توعه خاله، چون اومدی خونمون. باز کرد و کیف کرد. دوباره پرید بغلم و کلی موند. بعد با چای و شیرینی ازشون پذیرایی کردم و بقیه خوراکی ها هم که رو میز بود. سیگما رفت جوجه ها رو کباب کرد و منم برنج پختم و سوپ رو هم آماده کردم و خورش قرمه رو هم گرم کردم و میز رو چیدیم. بازم همه کلی تعریف کردن و من حال کردم. بعد از شام من رفتم سراغ دسر سیب و سیگما همه ظرفا رو چید تو ماشین و مامان فی الفور همه قابلمه ها رو شست. هر چی گفتم ول کنید بعدا می کنم گوش ندادن. ولی خیلی حال داد که آشپزخونه مرتب شد قشنگ. دسر رو گذاشتم تو فر و چای دم کردم و آوردم با دسر خوردیم. بعد تیلدا ما رو کشوند تو اتاق خواب و من و مامان و بتا و تیلدا دراز کشیدیم رو تخت و گپیدیم با هم. بعدشم یه دور دیگه چایی با کیک های دیشب سوسن اینا. دیگه همه فحشم میدادن انقدر خوراکی آورده بودم براشون حالا تیلدا هم از همون اول مهمونی گیر داده بود که خاله من میخوام چند روز پیش تو بمونم. منم میگفتم بمون. میرفت از مامانش اجازه می گرفت و مامانش هر بار براش توضیح میداد که خاله فردا باید بره سر کار و نمیتونی تنها بمونی. اونم هی میگفت خاله چند روز نرو سر کار. قربونش برم من. آخر شب که میخواستن برن انقدر گریه کرد که بمونه که آخرش بالا آورد. واقعا راهی نبود ولی دلمم نمیومد بهش بگم برو. آخر بهش قول دادم که آخر هفته که سر کار نمیرم، باباش بیارتش پیش من بمونه دو روز. بالاخره قبول کرد و رفت. تا رفتن دیدم موبایل بابا جا مونده. مامان هم موبایل نیاورده بود که بهش خبر بدم. زنگ زدم به بتا که برگردین موبایل بابا رو ببرین. اونا اومدن بردن و حدود نیم ساعت بعد دیدیم زنگ در رو زدن، مامان بود، از وسط راه برگشته بودن دنبال موبایل بابا! گفتم بتا برده. بتاینا هم رفته بودن دم خونه مامانینا که تیلدا و موبایل رو بهشون تحویل بدن. نگران شده بود و زنگ زد به من که ماماینا کوشن؟ خلاصه داستانی شد. بهش گفتم که یه بار دیگه برگشتن خونه ما و دیگه اونا هم بیخیال شدن و رفتن خونشون و ما هم خوابیدیم.

شنبه 5 اسفند که امروز باشه، من 7:20 بیدار شدم و خوابم هم میومد کلی. بارون هم میومد و باز غصه م شد که الان به کلی ترافیک میخورم و باز باید حرص بخورم. ولی توی راه سعی کردم حرص نخورم! 1 ساعت هم تو راه بودم و یه کم لیت خوردم!!! بارون میاد زندگی سخت میشه، نمیاد بازم سخت میشه. سخت تر البته. خلاصه راحتی به ما نیومده. اومدم شرکت و دیگه شارژ شدم. ولی یه ضد حال دیگه خوردم. با همکارا قرار گذاشته بودیم شنبه نهار بریم بیرون پیتزا بخوریم. منم با اینکه کلی از نهارای مهمونی مونده بود، هیچی نیاوردم که بریم پیتزا بخوریم. (تازه اینم بگم که میخواستم از شنبه رژیم بگیرم و در ضمن مرخصی هم سیو کنم! و اوکی نبودم با پیتزا خوردن ولی بخاطر اونا قبول کردم). بعد یکیشون گفت من دیشب پیتزا خوردم و دیگه امروز نمیخورم، غذا آوردم از خونه! اون یکی ها هم یدک غذا رزرو کرده بودن! فقط من مونده بودم و حوضم! باز خوبه شیر و موز آورده بودم. همون رو جای نهار خوردم و دیگه هر چی گفتن بیا با ما غذا بخور نرفتم باهاشون. والا! اوسکلم من مگه؟ بعد دیگه به مامی زنگیدم و کلی گفت که بابا دیشب به مامان تبریک گفته به خاطر تربیت من و کلی بهم بالیدن که از پس مهمونی براومدم. دقت دارین که بنده های خدا هیچ امیدی بهم نداشتن از بس هیچ کاری نمی کردم  بسی لذت بردم خلاصه. عصر تو ترافیک زیاد برم خونه و یه کم مرتب کنم. یه جاروبرقی هم باید بکشم. 

روزمون هم مبارک 

تعطیلی وسط هفته بهشته

سلام اسفند جان. چه خوبه که روز اول اسفند تعطیله، اونم یه تعطیلی اضافه بر سازمان. سریع یه کم وسایلی که تو خونه پخش بود رو جمع کردم که خونه کثیف نشه. بازم مرتب شد و حال داد. بعد هم همه گلها رو بردم تو بالکن که یه کم هوا عوض کنن و آفتاب مستقیم بگیرن. هوا هم که عالیه. الانم کنار سیگما نشستم رو کاناپه، هر کی یه لپ تاپ رو پاشه و داریم تحقیق می کنیم.

لاندا ورزشکار(تر) می شود.

خب خب خب، شنبه عصر اضافه کار موندم یه کم و خیابون هم که شلوغ و بارونی، ساعت 7:10 رسیدم خونه. خیلی خسته بودم. وسایل استخر فردا رو حاضر کردم و یه پلو سفید پختم واسه جوجه کباب سیگما و چون سیگما دیر اومد و من خیلی گرسنه م بود، شامم رو شروع کردم که وسطاش رسید و با هم خوردیم. سریالا رو دیدم و ساعت 12 خوابیدم.

یکشنبه 29 ام، صبح 6.5 با بدبختی بیدار شدم ولی یاد یوگا که افتادم شارژ شدم و با یه ساک ورزشی گنده رفتم تو ماشین. سر راه حواسم پرت شد و خروجی مربوطه رو رد کردم و کلی راهم طولانی تر شد. فقط شانسی که آوردم این بود که اون راه اضافه ای که رفتم و برگشتم ترافیک نبود. 5 دقیقه دیر رسیدم به کلاسم، ولی رسیدم و کلی هم مربی تشویقم کرد دوباره و شارژ تر شدم. کار هم خوب بود و زود هم تموم شد و میخواستم واسه اولین بار برم استخری که با شرکت قرارداد داره. یه کوچه از شرکت بالاتره و من ماشین رو برداشتم که برگشتنی با موهای خیس تو بارون پیاده برنگردم سمت شرکت. همین یه قدم راه رو نیم ساعت موندم تو ترافیک بارون! بالاخره رسیدم به استخر و یه ساعتی تو آب بودم تقریبا. استخر بزرگ بود و فقط 7-8 نفر از خانومای شرکت بودن که همه هم تو کم عمق بودن. من واسه خودم کلی تو عمیق شنا کردم. 30 بار عرض استخر رو طی کردم و کلی هم رو کرالم کار کردم. خیلی اصولی تر شد. کلیپای آموزشیشو دیده بودم و سعی کردم درست برم. خیلی حال داد که کلی ورزش کردم. فقط بدیش این بود که آخرش خیلی بهمون میگفتن بدویید برید و سانس بعد داره شروع میشه و اینا. اعصابم خورد شد! با موهای خیس اومدم تو ماشین و بخاری گرفتم و موندم تو ترافیک شدید. ولی حالم بد نبود، چون وسط راه دوستم زنگید و وقتی فهمید رانندگی می کنم میخواست قطع کنه، بهش گفتم انقدر ترافیک زیاده که میتونم حرف بزنم و بهتره که حرف بزنم که معده م به هم نریزه. این بود که تا خونه حرف زدیم. تو پارکینگ آنتنم رفت و وقتی رفتم تو خونه باز بهش زنگ زدم. بعد دیدم نمیتونم کتاب بخونم یا با گوشی ور برم، این بود که سریع به کارام رسیدم. مایومو شستم و پهن کردم و وایستادم به غذا درست کردن. گوشت چرخ کرده سرخ کردم و داشتم کته درست می کردم که یادم افتاد عدس پخته دارم، سریع عدس پلوش کردم و وقتی حرفم با دوستم تموم شد به مامان هم زنگ زدم و تو اون حین کشمش هم به گوشت اضافه کردم و غذام حاضر شد. خیلی راحت. (همیشه بعد از کار میخزم تو تخت و به هیچ کاریم نمیرسم) این بود مزایای تلفن زیاد حرف زدن! دیگه سیگما اومد و شام خوردیم و کلی بهمون چسبید و دو تا سریالا رو دیدیم و جالب بود، با اینکه خسته استخر بودم و اینا، شب کلی خوابم نمیبرد! دیر خوابیدم و باز صبح دیر پاشدم و دیر اومدم سر کار! همش دارم مرخصی میگیرم رسما! امروزم باز سازمان جلسه دارم و امیدوارم خیلی طولانی بشه که از اونجا برم خونه ماماینا و دیگه برنگردم شرکت! اونجا به خونه مامی اینا نزدیکتره.