دوشنبه عصر زودتر از شرکت رفتم بیرون و رفتم خونه مامانینا. یه چرت کوتاه زدم تا تیلدا و بتا بیدار بشن. بعد دور هم نشستیم و حرف زدیم و با تیلدا بازی کردم و رفتم حمام. بابا اومد و شام خوردیم و آنام دیدیم و بتاینا رفتن خونشون و من یه کم با بابا حرفیدم راجع به خرید خونه و این حرفا. ساعت 12 شب هم خوابیدم. کلی دلتنگ سیگما بودم.
سه شنبه 6:15 بیدار شدم و با گیلی رفتم یوگا. خیلی خوب بود کلاس. بعدش رفتم شرکت و کار. عصری میخواستم برنامه بیرون رفتم بریزم که دیدم سیگما و دامادشون قرار گذشتن برن شرکت جدید که رو پروژه جدید کار کنن، منم رفتم. البته قبلش رفتم خونه یه چرت نیم ساعته زدم و بعد رفتم شرکت. داماد کلی هله هوله خریده بود. منم که مثلا رژیم. سخت بود هی نخورم. کلی کار کردیم تا ساعت 9. من با اپلیکیشن آیو سریال آنام رو دیدم و اونا یه سری حرفاشونو زدن و دیگه 9.5 من رفتم خونه و سیگما 10 اومد. خیلی خسته بودیم جفتی. شامش رو دادم و یه کم حرف زدیم و خوابیدیم.
امروز 7:15 بیدار شدم و اومدم شرکت. خیلی کار داشتم. چهارشنبه ها کار زیاد ستمه. الانم آخر وقته و دارم فکر می کنم تیراندازی رو نرم. این هفته خیلی تنبل بودم. همش هم فکر می کردم حالا که ذخیره آهن بدنم تقریبا 0عه، هی از خودم کار نکشم. قشنگ حس می کنم نابودم. از اونور هم خبر رسید که سه شنبه که روز کارگره، تعطیلیم. رو ابرا ام اصلا. همون روز مهمونی دوره هم دعوت شده بودم که فکر می کردم سر کار میام و گفته بودم نمی تونم مهمونی رو بیام. و اینکه وقت دکتر داشتم. حالا با این اوصاف اگه بتونم وقت دکترمو جابجا کنم حتما مهمونی رو میرم :پی 4 روز تعطیلی رو عشق است. فقط مشکل اینه که هر چه زودتر باید این دکتر رو برم و دارو بگیرم واسه آهن. خیلی حس بدی دارم. این هفته هم نشد برم چون هنوز آزمایشام کامل نشده. آزمایش مدفوع بهم داده و سه روز باید رژیم خاص می گرفتم و بعد سه روز آزمایش و بعدشم سریع ببرم آزمایشگاه! دردسری بود. اسنپ باکس میگرفتم نمونه آزمایش ببره آزمایشگاه J) خلاصه پوکیدم. فردا هم آخرین روز آزمایشه، بدیم ببینیم چمونه. هی یییی.
آخر هفته خوبی داشته باشید :*
قشنگ تنبل شدم ها. شنبه رفتم خونه پریدم تو حموم که یه وقت خدای نکرده ورزش نکنم. خخخ. البته یه ربع از راه رو پیاده رفتم و کاهو و خیارشور هم خریدم قبلش. یه دوش مبسوط گرفتم و اومدم بیرون واسه خودم سالاد درست کردم و دو تا تخم مرغ گذاشتم آب پز بشه. تخم مرغ زیاد دوس ندارم، آب پز رو میشه گفت اصلا دوس ندارم. فقط بدم نمیاد ازش. خیارشور رو واسه همین گرفتم که از گلوم پایین بره. سیگما گفت دیر میاد و آنام هم نداشت و حوصله م سر رفته بود. شهرزاد 9 رو گذاشتم که ببینم. فکر کنم اولین بار بود بدون سیگما میدیدم. پای تی وی شام خوردم و گریه کردم با جریان فیلم. هییی. بعد هم آماده خواب شدم. ساعت 10 سیگما اومد. خوابیدم ولی مثل آدم خوابم نبرد که.
یکشنبه 2 اردیبهشت، صبح نتونستم زود بیدار بشم و بیخیال یوگا شدم. ولی با
ماشین خودم رفتم شرکت. صبح یه کم کار داشتم که انجام دادم و بعد یکی از سیستم ها
پوکید و کار چندانی نداشتم دیگه. پوکیدم منم. خارجکیمون باز اومد درخواست قهوه داد
و هی میگفت مهمون من، قبول نکردم و این سری خودم رفتم لاته ماکیاتو خریدم از کافه
کنار شرکت و خوردیم. چون دیر اومده بودم نشد زود برم استخر و هیچی دیگه، بعد از
ساعت کاری رفتم خونه. حوصله پیاده روی هم نداشتم ولی با این حال به دوستم پی ام
دادم که اگه میاد بریم که اونم جواب نداد و هوا هم ابری بود و نم بارون داشت میزد
و بیخیال شدم. رفتم خونه و هیج ورزشی هم نکردم. یه کم به بدنم استراحت دادم. گفتم که فقر شدید آهن دارم؟ جواب آزمایشمو که گرفتم دادم دوستم تحلیل کرد برام. البته معلوم بود. اوضاع آهن بدنم افتضاحه. واسه همینه که زود خسته میشم احتمالا. حالا آزمایشام کامل بشه تا هفته دیگه برم پیش دکترم و بگم از نو بسازتم!
سبزی پلو گذاشتم تو پلوپز و واسه خودم سالاد درست کردم و دراز کشیدم کتاب خوندم.
بالاخره این کتاب پس از تو داره به یه جاهایی میرسه که جذبم کنه! خیلی طولانی شد
تازه همش 100 صفحه خوندم! کتابی که جذبم نکنه رو دوس ندارم. سیگما اومد و برام
جوجه ترش کباب کرد و منم واسش تخم مرغ نیمرو کردم که روی سبزی پلو بذاره بخوره.
خسته ام خب. حوصله غذای جدی درست کردن ندارم. سر آنام شاممون رو خوردیم و بعدش
حاضر شدیم که بریم خونه دایی اینا. یکی دو ماهی بود که آلمان بودن و دیشبش برگشته
بودن. میرفتیم که ببینیمشون. شیرینی خریدیم و رفتیم خونشون. مامان و بابا قبل از ما
رفته بودن. اون یکی دایی و دختردایی هم بودن به انضمام فامیلای زندایی که اونا زود
رفتن. بتا اینا هم اومدن و یه کم دور هم نشستیم و سیگما با پسرداییا بگو بخند راه
انداخته بودن و خوش گذشته بود بهش. دیگه 11.5 بلند شدیم و رفتیم خونه و 12.5
خوابیدم.
دوشنبه
حدود 20 دقیقه ای پیاده روی کردم تا خونه. سر راه کلی هم خرید کردم. قرص
وکس خریدم تا واسه اولین بار خودم صورتم رو وکس بندازم. تا رسیدم خونه از
ذوقم وکس انداختم. تو یه ظرف پلاستیکی ریختم و گذاشتم تو ماکروفر. ترسیدم
زیاد داغ شه. همون یه ذره که نرم شد زدم. خوب بود ولی کلی هدر رفت و کم
اومد. حالا باز امروز باید بگیرم بقیشو تست کنم. بعدش زنگیدم به مامان و
کلی حرف زدیم. یه موقعیت نسبتا خوبی سر راهمونه، اگه بشه شکارش کنیم خوبه!
از جملات فلانی بود
بعد از تلفن دیدم انرژی دارم واسه تمیز و مرتب کردن خونه. دیگه همینجوری
دوره افتادم تو خونه هر چی سر راهم بود جمع می کردم. همه لباسا رو یا ریختم
تو ماشین که بشورم یا گذاشتم تو کمداشون. ماشین رو روشن کردم و لباسای تو
بالکن رو آوردم. یه فیلم گذاشتم و شامم که جوجه کباب شده بود رو پای فیلم
خوردم و بعدشم لباسا رو تا کردم. سیگما ساعت 10 اومد خونه. واسش املت پختم و
شامش رو دادم و گپ زدیم با هم و ساعت از 12 گذشته بود که خوابیدیم.
سه شنبه 21 فروردین، صبح دیر اومدم. تا افتادیم تو اتوبان پنچر شدیم! یعنی سیگما گفت که از دیشب کم باد بوده چرخ عقب و هی با خودش می گفته که صبح با ماشین لاندا بریم، ولی صبح یادش رفته و حالا دیگه نه راه پیش داشتیم و نه پس. کنار اتوبان زد کنار و پنچر گیری کرد با کلی مشقت!یه پسره هم اومد وایستاد کنار مثلث خطر که ماشینا رو دور کنه! از بس که همه میومدن میزدن به مثلث خطر! خلاصه ساعت از 9 گذشته بود که من رسیدم شرکت. کارامو انجام دادم و قرار بود که یکی از بچه های گروهمون که پزشکه بره طرح. گفتیم قبل از رفتنش ببینیمش. قرار شد سه شنبه عصر بریم بیرون با هم. یهو به ذهنم رسید که براش یادگاری بگیریم. بعد دیدم تو گروه هی میگه هر کی سریال فرندز رو داره بیاره. قرار بود 3 نفر بریم. بهشون گفتم براش یه فلش بگیریم و فرندز بریزیم روش. همه حال کردن و اوکی دادن. فقط مشکل این بود که هیچ کدوممون دستمون فرندز نداشتیم! دیگه من دوره افتادم تو شرکت از همه پرسیدم که دارید؟ همه هم می گفتن آره ولی اینجا نه، خونه داریم! فقط یکی از دوستام 3 فصلشو داشت و ازش گرفتم. قرار شد مریم که نزدیکای شرکت ما بود، بره فلش رو بخره و بیاره بده به من که فیلما رو بریزم روش. بهش زنگیدم که دارم میرم جلسه و احتمالا نتونم وقتی اومدی باهات هماهنگ کنم، بده به نگهبانی. اونم دقیقا 10 دقیقه اول جلسه م اومد و من چون خودم تنهایی باید با یه تیم صحبت می کردم، نتونستم جلسه رو ترک کنم و ریجکتش کردم. خودش داده بود به نگهبانی. دیگه رفتم گرفتم و این 3 فصل رو ریختم. بعد یکی دیگه از بچه های گروه گفت که میاد و فصل 4 و5 رو هم میاره با خودش. اون یکی هم قرار شد بره چیزای خوشگل واسه این دوستمون بخره. یه دسته گل گرفته بود و یه قاب عکس ناز. اونا رفتن کافه و الهام اومد دنبال من دم شرکت و ما هم به اونا پیوستیم. فلش رو دادیم به آقای کافه من! و گذاشت تو جعبه فلزی متصل به دسته گل و خودمون رفتیم پیش بچه ها. بعد یهو کافه من کادوهای دوستمون رو آورد و کلی سوپرایز شد. تا فلش رو دید گفت فرندز؟ بعد میخواست فیلم رو بریزه رو لپ تاپش و فلش رو پس بده! که گارانتیشو بهش دادم و فهمید این هم بخشی از کادوشه. خخخ. خیلی خوب ذوق کرد. دیگه کلی با هم بودیم و بعد بچه ها رفتن و من رفتم تو ماشین این دوستم نشستم و کلی گپ زدیم. وقتی میخواستم بیام اصرار کرد که برسونمت. دیگه منم قبول کردم و من رو برد دم شرکت سیگما رسوند. قرار بود شام با سیگما و دوستش بریم بیرون ولی من خیلی سیر بودم. دوستم گفت بریم آبمیوه بخوریم و من هم سیر بودم هم میخواستم چاق نشم، این بود که مثل اون آب هویج کرفس سفارش دادم و حالم بد شد از خوردنش. افتضاح بود مزه ش. بردمش واسه سیگما و دوستش! دوستش که خوشش اومد قشنگ! بعد دیگه من عذرخواهی کردم که نمیرم رستوران و من رو بردن خونه رسوندن و زودی مسواک زدم و کرم هام رو زدم و 10.5 خوابیدم!
چهارشنبه، 7 صبح با کلی انرژی
بیدار شدم. چه خوبه آدم زود میخوابه ها! خودم با گیلی رفتم سر کار و کلی رفتیم
راجع به اون موقعیت خوب پرس و جو کردیم با دوستم. روز قرمز تقویم هم بالاخره شروع
شد و ما رو از نگرانی رهانید
عصر یادم رفت کلاس تیراندازیمو برم! و رفتم خونه! میخواستم
بخوابم که خوابم نبرد و رفتم حمام و بعد گوش پاپوش خرگوشیمو دوختم و حاضر شدم و
سیگما اومد دنبالم و رفتیم خونه مادرشوهر. خواهرشوهرینا 10 گذشته بود که اومدن و
بالاخره شام خوردیم و یه کم گپ زدیم و 12 اومدیم خونمون و لالا.
پنج شنبه 10 بیدار شدم و به همه گل ها آب دادم و ظرفا رو چیدم تو ماشین و خودم قابلمه ها رو شستم و یه دور هم لباس شستم تا سیگما اومد دنبالم و رفتیم دنبال پرس و جوی میدانی موقعیت خوب! ولی کلی مردد شدیم. برگشتیم خونه نهار خوردیم و سیگما رفت دنبال کاراش و من نشستم فیلم ریدر رو دیدم و یه کم هم چرتیدم تا عصر. بعد ساعت 6 رفتم خونه مامانینا. تا رسیدم برق رفت J با مامی حرفیدیم و تا ساعت 8 تنها بودیم. بابا اومد و بعدش هم بتا اینا و آنام دیدیم و سیگما اومد و بعد بالاخره 10 شب داداشینا اومدن! کاپا عشق شده. همیشه اولاش سرسنگینه با آدم ولی این بار خیلی خوب بود. همون اول بوسم کرد. بعدش هم هی بهم میگفت لاندا! دیگه عمه رو گذاشته بود کنار. من دوس دارم اسمم رو صدا کنن بچه ها. خیلی لذت داره شنیدن تلفظشون. بعد یه کم بزرگتر شدن دیگه خودشون خاله عمه می گن. مثلا الان تیلدا فقط بهم میگه خاله. و البته من اصرار دارم بگه خاله لاندا. خخخ. خلاصه تا شب کاپا هی با تلفظ خاص خودش می گفت لاندا و من قربون صدقه ش می رفتم. کلی هم با سیگما خوب شده بود و هی میرفت بغلش میگفت عمووو. یعنی عمو بلندش کنه دستشو بزنه به سقف. جشن 1 متری شدن تیلدا رو برگزار کردیم با کیک زرافه. خخخ. عشق نیم متری خاله 1 متر شد! ما قرار بود شب بخوابیم اونجا و تازه ساعت 2 داداشینا رفتن! کاپا دم در یهو گفت شب بخیر عمووو. غش کردیم براش. خلاصه رفتن و من و سیگما و مامان و بابا تا ساعت 3 نشستیم راجع به اون موقعیت حرف زدیم و بعد خوابیدیم!
جمعه
صبح من 11 و سیگما 12 بیدار
شد و تازه صبحونه خوردیم! با مامان صورتمون رو وکس گذاشتیم و بعد من با وکس
مشکی واسه خودم سبیل گذاشتم و کت و کلاه بابا رو پوشیدم و شبیه مردا شدم.
بعد یه جوری هم راه می رفتم و ترسناک شده بودم. بتا و تیلدا اومدن و بابا
هم اومد و تیلدا ترسید از من. دو ساعتی باهام قهر بود تا بالاخره ازش معذرت
خواستم و آشتی کرد.
دور هم نهار
خوردیم. منتظر بودیم که از آتلیمون زنگ بزنن که بیاید فیلم عروسیتون رو بگیرید که
زنگ نزد! سیگما لپ تاپ باباینا رو درست کرد و بعدشم رفت استخر سر کوچه مامانینا.
مامان و بتاینا هم رفتن خرید و من و بابا موندیم. بابا سر کارای خودش بود و من مثل
دوران تجرد، تو اتاق خودم پای لپ تاپ خودم نشسته بودم و ول گردی می کردم! بخشایی
از فیلم عروسیمون که ادیت نمی خواست رو دیدم و بعد سیگما و بعدشم مامانینا اومدن و
شام خوردیم و برگشتیم خونه، زود خوابیدیم.
شنبه 1 اردیبهشت هم امروزه. اردیبهشتتون مبارک. من عاشق این ماهم. درسته که ماه تولدمه، ولی خب واقعا دوست داشتنیه. کاش بشه از هر لحظه ش استفاده کنم. امروز صبح با اسنپ اومدم سر کار. خیلی هم دیر اومدم. 9.5 رسیدم! اون موقعیت خوب از دستمون رفت و پر شد ظرفیتشون! هیچی دیگه. سر نهار هم یه چیزی شد دوستم حالم رو گرفت! خیلی مسخره بود. فهمیدم که من رو دوست خودش نمی دونه و بهتره لقب همکار بهش بدم نه دوست! بی خیال لانی. الان همکار خارجکیمون اومد گفت قهوه می خواد و واسش سفارش بدیم از کافه کارزین بیارن و گفت واسه خودتون هم سفارش بدید. اهل تعارف هم که نیست. شاکی شد گفتم نمی خوام. همکارم گفت بهش برمیخوره بگیر. دیگه منم یه موکاچینو سفارش دادم برامون آوردن و نوش جان کردیم. چسبید. همین الان هم طوفان شده و پنجره رو بستیم. چه باد خفنی میاد. برم به کارام برسم. امروز دوس دارم برم خونه و هیچ کاری نکنم. نه ورزش و نه پیاده روی و نه هیچ کلاسی. رستِ رست. دوستتون دارم. فعلا بای.
امزوز تعریف کردنی ندارم ولی دوس داشتم بیام آپ کنم وبلاگ رو. دو روزه داره بی وقفه بارون میاد و هوا خوشگل شده و البته سرد. بنده الان با کاپشن نشستم پشت میز دارم اینجا رو آپ می کنم! این روزا رو دوس دارم چون خیلی اکتیو شدم و هدف دارم. سعی کردم تو این سال جدید با برنامه پیش برم و کارایی که دوست دارم رو انجام بدم. یکیش همین لاغر شدن بود. امیدوارم موفق باشم توش، چون فعلا فقط موفق شدم اضافه وزن عید رو حذف کنم. دو ماه آخر زمستون بخاطر خوب شدن معده م خیلی خیلی خورده بودم و 2 کیلو چاق شده بودم. باید اونا رو هم بیارم پایین. بعد تازه میشم مثل پارسال که باز از نظر خودم چاق بودم! هییی. اینجوری بهش نگاه کردم افسرده شدم :))) 6-7 کیلو از زمان عروسیم چاقترم :( ولی میتونم کم کنم.
با ورزش و کم کردن برنج و شیرینی شکلات. میریم که داشته باشیم لاندای لاغر رو.
از اون طرف هم مصرف کرم های زیباییم رو از سر گرفتم. شبا کرم دور چشم میزنم. لایه بردار دو سه شب در هفته استفاده می کنم. کف پاهامو حتما چرب می کنم و دستام رو نیز. کلا هم میخوام همش تو خونه خوشتیپ بگردم. موهامو باز کنم و بریزم دورم مرتب. این روزا که سرده، پاپوش خرگوشیامو می پوشم و یه ماگ قهوه تلخ میگیرم دستم و میشینم زیر نور آباژور کتاب میخونم. همون تصوری که از بزرگیام داشتم. خخخ. البته مشکل اینجاست که این روزا خونه م اصلا مرتب نبوده. یعنی از آخر عید خونه به هم ریخته مونده هنوز و من با این زندگی پرمشغله، نتونستم درست حسابی مرتبش کنم. دیشب از استخر که رفتم خونه، لباسای روشن رو انداختم ماشین شست. امروز برم اونا رو جمع کنم (امیدوارم با این همه بارون خشک شده باشه!) و یه دور تیره ها رو بندازم. بعد یه کم خونه رو مرتب کنم. هی میرم استخر میام ساک استخر وسط میمونه و مایو و کلاه شنا اینا رو شوفاژا! تا میره خشک بشه دوباره میرم استخر! خلاصه داستانی شده :)
امروز عصر برم تیراندازی و بعد خونه، سیگما شب دیر میاد و من فرصت می کنم حسابی خونه رو مرتب کنم. اگه خسته نباشم 
من
اومدم. هاه. (با لحن سنجد بخونید
)
از دوشنبه بگم که عصری خودم تنهایی رفتم تیراندازی. تفنگم خراب بود، بایاس نبود و هی چرت می زدم. کلی طول کشید تا مثلا تنظیمش کنه. تا آخر هم خوب نبود شلیکام! دپرس شدم و برگشتم سمت شرکت که با ساحل بریم تا تاکسیا. ساحل هم که همش اعتراض می کنه و مشکلات کاریشو میاد واسم میگه. من اصلا خوشم نمیاد. خصوصا که بخشمون جداست و کار اون اصلا به من ربطی نداره. هی میاد بد میگه از شرکت و همه که چقدر ال هستن و بل هستن. سخت میگذره بهم وقتی میره تو این فازا. هی سعی می کنم حرف رو عوض کنم. ولی لزوما موفق نمی شم. خلاصه رفتم خونه و بسی خسته بودم. سیگما قبل از من اومده بود خونه. قهر بودم هنوز. اونم هی می گفت بیا آشتی کنیم. رفتم یه کم دراز کشیدم و گوشی بازی کردم. خوابم نبرد. باز اومدم تو هال و دیگه کم کم عادی حرف زدیم و من سالاد خوردم واسه شام و به سیگما گفتم خودش بره نیمرو درست کنه بخوره چون من خیلی خسته بودم و قهر. دیگه کم کم آشتی کردیم و من 11 خوابیدم.
سه شنبه 21 فروردین، صبح سختم بود بیدار بشم و برم یوگا. یهو یاد ماموریتم افتادم و دیدم وقت دارم بخوابم. به سیگما گفتم منو ببره سر کار و تا 7.5 خوابیدم. بعد من رو رسوند شرکت و من تند تند کارام رو کردم چون باید واسه یه کاری از سمت شرکت میرفتم دانشگاه خودمون. صبح هم که اعلام کردن دلار اومده پایین و تک نرخی شده. خوشحال شدم. حدود ساعت 11 با تاکسی رفتم دانشگاه و کارم رو انجام دادم. از اونجا رفتم خونه ماشین رو برداشتم و یه ربعی استراحت کردم و رفتم خونه مامانینا. دور همی نهار خوردیم من و مامان و بابا و تیلدا. تیلدا خیلی خوشحال بود. همش می گفت خاله نمیشه بیشتر بیای اینجا؟ ببین چه خوبه با همیم. گفتم خاله آخه باید برم سر کار. گفت سر کار خوبه، ولی بیای اینجا بیشتر کیف میده. J) قربونش برم من. خیلی دلش تنگ میشه و همش هی میاد میگه میدونی من چقدر دوست دارم؟ انقدر خسته ام همیشه که نمیرسم براش خوب وقت بذارم. خلاصه ظهر رفتم تو اتاق تاریک خودم 2 ساعتی خوابیدم و از زمین و زمان فارغ شدم. این هفته خیلی خیلی خسته شده بودم. این خواب واسم لازم بود. بیدار که شدم همش با تیلدا بازی کردم و خوش گذشت. شب هم داماد و سیگما اومدن و شام خوردیم و مامانینا باید بعد از شام میرفتن خونه پسرخاله ولی ما حال نداشتیم بریم و همونجا موندیم و گپ زدیم و 11 رفتیم خونمون خوابیدیم.
چهارشنبه 22 فروردین، با ماشین رفتم شرکت. خیلی روز کسل کننده ای بود. کارم خیلی کم بود و حوصله م سر رفته بود. قرار بود با دوستام بریم اپارک که دیشب قرار رو به هم زدن و ضد حال زدن. بعد از شرکت رفتم خونه و خوابیدم 1ساعت. سیگما اومد و با هم شام خوردیم و رفت جلسه ساختمون. حدود دو ساعت جلسه طول کشید و من گوشی بازی کردم کل مدت رو! وقتی اومد خبرای خوبی نداشت. اعتراض کرده بودن که چرا ما پارکینگ همسایه رو اجاره کردیم؟! به شما چه آخه؟ قرار شد هیشکی وسیله اضافه نیاره و ما هم بهشون گفتیم حق ندارن دوچرخه های بچه هاشونو بیارن تو راهرو و طبقه آخر بند رخت بذاره تو راهرو و قص علی هذا! حسابی حرصمونو درآوردن. عصبی بودیم. دیگه نشستیم شهرزاد 7 رو دیدیم و خوابیدیم.
پنج شنبه 23 ام صبح، قرار بود ناشتا برم آزمایش بدم. ساعت 10 بیدار شدیم و خودمو وزن کردم. 1.5 کیلو از هفته پیش لاغر کرده بودم. هورااااا. رژیم و ورزش این هفته جواب داد خدا رو شکر. رفتیم آزمایشگاه. اول از دست چپم تست گرفت که رگم رو پیدا نکرد و فقط الکی سوراخش کرد! بعد از دست راستم خون گرفت و آزمایش ادرار هم دادم و گلاب به روتون بعدا باید آز مدفوع هم بدم. بعد از آزمایش رفتیم کله پاچه زدیم بر بدن! عاشق کلپچم، اونم با سیگما که با میل و علاقه می خوره. هر چیشم من نخورم اون میبلعه. خخخخ. بسی حال داد. صبحونه و نهار با هم شد. بعد رفتیم خونه و سیگما یه کم رفت به کارای ساختمون برسه و من یه چرت خوابیدم و وقتی اومد حاضر شدیم و رفتیم استخر. میخواستیم به خودمون حال بدیم و رفتیم استخر هتل ارم. بسی تر و تمیز و خوشگل. من که خیلی حال کردم ولی گویا مردونه ش زیاد خاص نبود. کلی شنا کردم و تو آب تردمیل و دوچرخه ثابت هم داشت و ورزش کردم کلی. 6.5 قرار داشتیم که بیایم بیرون و اومدیم و رفتیم خونه، حاضر شدیم و رفتیم خونه مامان سیگما. نینی واکسن 1.5 سالگیش رو زده بود و نق نقو بود تا حدودی. محکم هم صورتم رو چنگ انداخت و زخم کرد L بازیشه مثلا L باید یه اسمی واسش بذارم اینجا. شام هم حسابی خوردم و قشنگ چیتینگ بود. نینی زیاد اذیت کرد و 11 رفتن و ما تا 12 نشستیم و بعد رفتیم خونه خوابیدیم.
جمعه 24 فروردین، ساعت 11 بیدار شدیم و صبحونه خوردیم و وسیله جمع کردیم و رفتیم منیریه خرید. یه سری چیز میز واسه خودم میخواستم که پیدا نکردم. مامان گفته بود واسه کاپا یه پیرهن شورت پرسپولیس بخرم که پیدا نکردیم. دست از پا درازتر محیط رو ترک کردیم. تو راه یه ساندویچ خوردیم و پیش به سوی ییلاق. حدود 3.5 اینا رسیدیم و مامان و بابا اونجا بودن. چایی خوردیم با هم و بعد گفتیم بریم دم رودخونه. از یه جاییش رفتیم که پل نداشت و باز زدیم به آب مثل هفته قبل. خیلی هم سرد بود. ولی حجمش از ده روز قبل کمتر بود. رفتیم اون طرف رود و یه کم تو باغ نشستیم. بعد هوس کردیم از کوه بریم بالا. ولی خب اونجا راه کوهنوردی نبود. شیب 80 درجه داشت! مامان و بابا دامنه کوه رو رفتن که برسن به شیب کمتر و برن بالا ولی من و سیگما همون شیب تند رو رفتیم. انقدر نفس نفس می زدم که. خیلی سخت بود ولی رفتم. اون بالا که رسیدیم بابا هم از اون یکی راه اومده بود و مامان داشت از یه جای دیگه یه تپه ی دیگه رو هم میرفت بالا! قرار شد بریم پیش مامان. من واقعا خسته شده بودم دیگه. بیشتر نفس کم میاوردم. ولی رفتم به زور. کلی رفتیم بالا و یه کم نشستیم و عکس انداختیم و بعد دیگه خورشید رفت و داشت سرد میشد. برگشتیم پایین. این سری از یه جای دیگه ی رودخونه برگشتیم که یه پل نازک چوبی داشت. بابا اومد بره ولی سرش گیج رفت و نتونست ادامه بده. سیگما رفت بابا رو گرفت و بابا عقب عقب برگشت. و با مامان رفتن از توی رودخونه بیان. اول سیگما از رو پل رد شد. بابا به من میگفت نرو ولی رفتم. سعی کردم زیاد پایین رو نگاه نکنم چون خیلی ارتفاع داشت از روی رودخونه. رد شدم راحت. مامان و بابا هم اومدن و با هم رفتیم خونه. خیلی خیلی خسته شده بودم. وقتی رسیدیم بتا اینا هم از تهران اومدن. تیلدا باز خیلی دلتنگ شده بود. دور هم نشستیم و گپیدیم و شامیدیم! بعدش هم بعد از مدت ها شلم بازی کردیم که ما باختیم بهشون. مصاحبه پایتختی ها رو دیدیم و بعد هم لالا.
شنبه 25 ام، مبعث بود و تعطیل. صبح حاضر شدیم رفتیم باغ و پر از شکوفه بود. یه ذره هاپو بازی کردم و بعد با سیگما پیاده زیر بارون برگشتیم خونه و بقیه موندن باغ. پیاده روی زیر بارون با آهنگ پرسه سیاوش قمیشی عالی بود. رفتیم خونه و سیگما جوجه کبابا رو سیخ کرد و من دوش گرفتم و برنج پختم تا مامانینا از باغ برگردن. وقتی اومدن سیگما رفت تو باغچه جوجه ها رو کباب کرد و پلو هم آماده بود و همه اومدن و نهار خوردیم. بعد از ظهر من یه چرت نیم ساعته زدم و پشت صحنه پایتخت رو دیدم. عالی بود. اصلا آدم فکر نمی کنه انقدر فیلم ساختن سخت باشه. خیلی پروژه بزرگی بوده. عالی بود. عصر دیگه جایی نرفتیم و نشستیم همگی با هم گردو شکوندیم و مغز کردیم. سریال آنام رو دیدیم و شام خوردیم و راه افتادیم به سمت تهران. یه جا اومدیم از یه راه جدید بریم ولی اشتباه کردیم و کلی عقب افتادیم. تقریبا 12 بود که رسیدیم خونه و بدیو بدیو وسایل فردام رو آماده کردم و خوابیدم.
یکشنبه 26ام، دم صبح از صدای بارون بیدار شدم. خیلی شدید می بارید. 6.5 پاشدم و حاضر شدم و کاپشنم رو هم از کمد آوردم بیرون و با ماشین رفتم که برم کلاس یوگا، بارون شدید میومد. برف پاک کن با تندترین سرعتش کار می کرد. آهنگ رو قطع کردم و به صدای بارون گوش دادم. خیلی خوب بود. رفتم کلاس ولی مربی نیومده بود و کلاس تشکیل نشد. تا شرکت پیاده روی کردم و رفتم سر کار. سوت و کور. خیلیا نیومده بودن یا دیر اومدن. من هم همچنان سر کار. عصری میخوام برم استخر.