شب بود. سیگما خسته و خوابالود. لاندا بیدار و سرحال. میل به خیاطی! وسایلی نیاز به دوخت و دوز دارن، یکی کیسه یوگامت که دورش شکافته، یکی هم پیراهن ساحلی طرح شکوفه که مدلش باید عوض میشد. آستین حلقه ای دولایه بود که میشد آف شولدر بشه.
کیسه یوگامت دوخته شد.
سیگما خوابید.
صوتی کلیدر تو هدفون جدید پلی شد.
شب بود و هیچ صدایی نبود، به جز صدای کتاب خوانی... جلد 7 تموم شد.
نخ و سوزن در دست.
روی کاناپه مشغول عوض کردن طرح لباس.
بدوز و بدوز. کوک بزن. یه جوری بدوز که شبیه دوختن چرخ خیاطی بشه.
تا 2 شب.
نتیجه یه پیراهن ساحلی آف شولدر خوشگل 
سلام سلام.
شنبه تون پر از خیر و برکت.
حالتون خوبه؟ زلزله رو حس کردین؟ چقدر بد بود. ما اون شب رفتیم پیش مامانمینا، سیگما و بابا خونه رو تغییر دکوراسیون دادن. کنار ستون ها دشک انداختن. زیر لوستر هم نبودیم. کنارامون هم مبلا رو یه جوری چیدیم که مثلث ایمنی برامون ایجاد کنه. ساعت 4 صبح همه خوابیدن. من گفتم تا 6 شیفت میدم. شبایی که زلزله میاد ساعت 5-6 صبح رو سعی می کنم بیدار باشم. زلزله بم این موقع ها بود. خلاصه من تا 6 بیدار موندم و کتاب خوندم. بعد هم رفتم خوابیدم ولی خیلی هوشیار. هر صدایی میومد به لوسترا نگاه می کردم. خلاصه که تا 10 خوابیدم اما خیلی بد. بعدشم صبونه خوردم و برگشتیم خونه خودمون. نقاط امن خونه خودمون رو هم کشف کردیم. کنار ستونا. یه ساک هم خوراکی و مدارک آماده کردم گذاشتم نزدیک در. اما اگه زلزله بیاد (که نمیاد ایشالا)، قرار شد که پناه بگیریم و فرار نکنیم، چون تو راه پله ها میمونیم اون وقت. خلاصه که همش از این فکرای مزخرف. عصر میخواستیم حسابی بخوابیم چون دیشبش نخوابیده بودیم. پاشدم یه سازه لرزه نگار! لرزه نمیدونم چی چی درست کردم! یه بطری آب معدنی خالی گذاشتم، روش یه آبکش فلزی گذاشتم که با تکون خیلی کم بیفته و صدا بده و بیدارمون کنه. من خیلی سخت بیدار میشم وسطای خواب. خلاصه که اینجوریا. خونه هم حالت جنگ زده گرفته چون کنار ستونا رو خالی کردیم برای پناه گیری.
سعی کنین نقاط امن خونتون رو شناسایی کنید. معمولا ستونهای کناری خونه بهترین جاها هستن. حواستون باشه شی خطرناک مثل آِینه یا تابلو کنارشون نباشه، بالای تختتون نباشه تو این روزا، اگه موقع زلزله تو آشپزخونه بودین حتما برید بیرون، آشپزخونه یکی از خطرناک ترین جاهاس. در کابینتا باز میشه و کلی ظرف و ظروف میریزه رو سر آدم! تازه اگه خود کابینتا نیفته. خلاصه که مواظب باشین. چند بار تو ذهنتون مجسم کنید لحظه زلزله رو و فکر کنید که اگه جاهای مختلف خونه باشید کجا پناه می گیرید. به بچه هاتونم یاد بدید. شبا شیر گاز رو ببندید.
انشالله که بلا دوره و این نیز بگذرد...
سلام سلام
من دیگه ورژن جدید لاندا ام. لاندای ۳۰
بله بله بنده ۳۰ ساله شدم و وارد دهه چهارم زندگیم شدم.
دهه سوم رو با خودم مرور کردم. اتفاقات خیلی خوبی برام رقم خورد تو ۱۰ سال گذشته، کلی عناوین جدید کسب کردم! در حوزه زندگی شخصی البته 
اول از همه که هاپودار شدیم.
بعد خواهر زن شدم.
لیسانسه شدم.
عروس شدم و در کنارش القاب های جدید مثل زنداداش و ... نصیبم شد.
عمه شدم.
زندایی شدم.
فوق لیسانسه شدم.
شاغل شدم.
صاحب خونه شدم.
دوباره خاله شدم. 
دنیادیده شدم.
خلاصه که دهه خوبی بود. تا حالا مایل استون 10 ساله نذاشته بودم واسه خودم. ولی هی دوس داشتم ببینم تو 30 سالگی کجای زندگی ام. شاید از یه نظرایی اونی که میخواستم نشد، ولی همیشه سعی کردم بچرخم با شرایط. هر اتفاقی رخ داد سعی کردم توش بهترین راه رو انتخاب کنم. مریضیایی که واسه زیر سی سال خیلی زود بود، اومد سراغم. همیشه دکتر جدید که میرم میگه مگه چند سالته؟! ولی خب شد دیگه... سعی کردم بعدش لایف استایل رو عوض کنم مطابق با اون... نمیدونم چقدر موفق بودم توش، اما الان که به این 10 سال نگاه می کنم، راضیم. خدا رو شکر.
پ.ن: درباره ی من کنار وبلاگ آپدیت شد.