سلام. روز بخیر. خوبین؟
من زیاد خوب نیستم. آخه مامان کرونا گرفته و نگرانشم. انقدر واکسن بالای 60 سال رو نزدن که مامان گرفت... لعنت به این ویروس... شرم به این کشور! همه دنیا واکسن زدن و ما اینجا درگیر موج پنجمیم... باز جای شکرش باقیه که بابا واکسن رو زده. وگرنه الان نگرانیم دوبل بود. هفته گذشته که ییلاق بودیم، یه روز مامان خیلی کار کرد و خیلی هم پیاده روی رفت و فعالیت، بعدش بدن درد گرفت که فکر کردیم به خاطر فعالیت روز قبلشه. ما هم کلا پیشش بودیم و حتی با هم دلتا رو حموم هم بردیم. تو هوای مرطوب حموم احتمالش خیلی بالاست که ویروس رو گرفته باشیم. نگران خودمون نیستم. نگران مامانم. میشه دعا کنید ریه ش درگیر نشه؟ مامان آسم داره و همینجوری اکسیژن خونش پایینه و نفسش تنگ میشه... نمیخوام به درگیر شدن ریه ش فکر کنم.
مثل همیشه نیازمند دعاها و انرژی های مثبتتونم 
سلام به همه. برقمون رفته و الان کلاس زبان باید میداشتم. ولی برق معلم زبانمون هم رفته بود و کلاس تشکیل نشد. این شد که اینجام.
در مورد پست قبلی، کلی کامنت برام گذاشتین که دوس دارم سر فرصت جواب بدم واسه همین هنوز تایید نشدن. همه متفق القول بودین که باید خودمون شاد و شارژ باشیم تا بچه شاد و سالم تربیت کنیم. شیرخشک و پستونک هم تو این راه خیلی یاری دهنده ان. خدا رو شکر دلتا بالاخره با پستونک میونه پیدا کرده و یه کم کارم آسونتر شده. با همه شادیایی که با خودش آورده و به خاطرش هر لحظه خدا رو شکر می کنم، بازم دیشب از خستگی زدم زیر گریه. از اینکه کل روز میخواستم یه رایتینگ بنویسم ولی وقت نکرده بودم چون همش تو بغلمه. چنتا یه ربع ده دقیقه ای هایی که بغلم نیست هم به غذا خوردن و میوه خوردن و کارای واجب میگذره. با یکی از دوستان که یه ماه بعد از من زایمان داشت، برنامه گذاشتیم که تو یه هفته، دو تا نیم ساعت پیاده روی کنیم و 5شنبه ها به هم گزارش بدیم. تا این لحظه 10 دقیقه هم پیاده روی نکردم حتی! تصمیم گرفتم از مشاور کمک بگیرم چون حس می کنم دارم افسرده میشم.
راستی نمیدونم گفته بودم یا نه. تو بارداری علی رغم استفاده از روغن های ضد ترک، حسابی ترک خوردم. شکم، بازو، رون و حتی پشت ساق پا! چقدرم که غصه خوردم و چقدر سیگما دلداریم داد. حالا 2-3 هفته ای هست که میخوام برم دنبال درمانش. تا حالا 3 جا مشاوره رفتم. میگن تا یه حدی بهتر میشه ولی کامل نه. از هفته دیگه شروع می کنم به درمان. تو بارداری 20 کیلو چاق شده بودم. تا الان 10 کیلوش رفته. اما دیگه استپ کردم و دو هفته ای هست که دیگه هیچی کم نکردم. از بس فعالیت ندارم!
همه چیزای بدش رو گفتم. ولی نگفتم شیرینی دلتا به همه اینا می ارزه. تازگیا خنده هاش بیشتر شده. بهم لبخند میزنه دنیا رو بهم میدن. دخترکم تپلی نیست ولی یه کم لپ داره که نمیتونم نچلونمش. حتی تو اوج خستگی کلی قربون صدقه ش میرم. الهی خدا این روزا رو نصیب هر کی بچه میخواد بکنه 
مادر خوب بودن یعنی چی؟ مادر کافی بودن یعنی چی؟
این روزا مثل هر کس دیگه ای که تازه مادر شده، سر دوراهی هایی میمونم. دوراهی وقف بچه شدن یا اهمیت دادن به خود در کنار بچه؟
اینکه همه میگن اگه خودت شیر داری دیگه شیر خشک نده، پستونک نده، اینا همه میشه محدودیت واسه مادر که دو دقیقه نتونی از جات تکون بخوری. من شیرخشک رو از همون روز دوم که از بیمارستان اومدیم شروع کردم. دلتا گرسنه ی گرسنه بود. تو بیمارستان بهش شیرخشک نمیدادن. فقط ساعت 4 صبح یه سرنگ خیلی کوچولو ریختن ته حلقش که با همون نیم ساعت خوابید. وگرنه کلا بیدار بود و داشت میک میزد! تو راه برگشت رفتیم داروخانه و براش شیرخشک گرفتیم. تا رسیدیم خونه دلتا رو دادم به بتا که بهش 30 سی سی شیرخشک بده و دخترک همه رو زود بلعید و خوابید. منم تونستم برم حمام و دوش بگیرم. بعد دیگه میخواستم فقط شبا بهش 30 سی سی بدم که یه کم بخوابه. و همین کار رو هم کردم با این حال همش گرسنه بود دلتا. به محض تموم شدن 30 تا، میومد از شیر خودم هم میخورد تا خوابش ببره. تا اینکه رفتم دکتر و گفت میتونی تا 3 بار در روز، 3تا 60 سی سی بدی بهش. دیگه شبا 60 تا میدادم و قشنگ 2 ساعتی میخوابید. دکتر گفت تا 3 بار ولی من 2 بار میدادم. یه بار شب، یه بار هم توی روز اگه لازم میشد. مثلا دو سه بار رفتیم خرید براش، خریدهای نیم ساعته، ولی چون کلا بهم وصل بود تو همون نیم ساعت هم گرسنه میشد و مامان بهش اون یکی 60 سی سی رو هم میداد. یا مثلا تو 18 روزگیش که رفتیم آتلیه. خیلی جالبه، من حتی حموم که میرفتم دلتا بیدار میشد و شیر میخواست. تو همون یه ربع. مامان میگفت بهش شیرخشک بدم؟ من میگفتم نههههه. الان میام. و اصلا نمیفهمیدم چجوری دوش میگیرم. میخوام بگم در این حد کلا وصل بود.
بعد از یه ماه اومدیم خونه خودمون. ولی کماکان همین بود. و من شبا از شدت خستگی ناشی از بغل کردنش و همین طور تموم شدن قوای بدنیم بخاطر شیر دادن، خسته و بیهوش بودم، ولی خانم تا 3-4 نمیخوابید و من هی له و له تر میشدم. افعال رو دارم گذشته استفاده می کنم ولی واقعیت اینه که هنوزم هر شب لهِ له هستم. دلتا شیر میخوره تا بخوابه. خوابش میبره. آروغش رو تو همون خواب میگیرم. تا میذارمش رو تشکش، 3 دقیقه بعد بیدار میشه. حالا فرقی نداره رو تخت خودش باشه یا تخت ما یا کالسکه. 3 دقیقه بعد بیداره، گریه میکنه، شیر میخواد، یه کم شیر میخوره، باز میخوابه و باز همون پروسه. تا میذاریمش بیدار میشه. دیگه مجبور میشدم کنارش دراز بکشم و خوابیده شیر بدم که همونجوری خوابش ببره. که براش هم خوب نیست خوابیده شیر خوردن، ولی مجبور میکرد. تا حالا هم که پستونک نمی گرفت. اما یه هفته ای هست که پستونک رو آوردم تو مدار. بعد از 3-4 دور که این کار رو میکنه شاید بشه با پستونک کاری کرد که خوابیده شیر نخوره. هر چند که اینم بگیر نگیر داره. یه وقتایی تا پستونک بهش میخوره عق میزنه! خوابش هم خیلیییی سبکه. با هر صدایی میپره و نمیخوابه دیگه. همین الان با صدای کیبورد لپ تاپ هی بیدار میشه ولی فکر کنم چون پستونک داره به خواب ادامه میده. خلاصه میخوام بگم بدجوری مچل کرده.حالا سر همین پستونک دادن کلی با خودم کلنجار رفتم، ولی واقعا لازمه. من کشش ندارم. همش احساس خستگی دارم... غیر از این احساس پوچی هم دارم. شاید اسمش رو درست نگم. دوس دارم واسه خودم یه کارایی بکنم. باز خدا رو شکر این کلاس زبان هست. هر چند که اصلا نمیرسم براش کاری کنم و فقط تو کلاسا با اعمال شاقه حاضر میشم. ولی بازم خوبه. دوس دارم ورزش کنم. پیاده روی برم، ولی وقت پیاده روی ندارم. ورزش هم سرچ کردم، هولاهوپ بعد از سزارین تا 6 ماه ممنوعه. حتی اگه بتونی بزنی. کرانچ هم خیلی سنگینه. حالا باید ببینم ورزشای سبک تری میتونم پیدا کنم. تو کل بارداری به خاطر وضعیتم فعالیت ممنوع بود. بدنم خیلی خشک شده...
سلام سلام. وقت بخیر. تا الان تو کلاس زبان بودم که چون اینترنت استاد ضعیف بود، کلاس نصفه موند و الان وقت دارم پست بذارم. البته بگم که همون نصف اول کلاس، دلتا همش تو بغلم بود و اصلا نفهمیدم چی شد. تا اینکه بالاخره خوابید و 5 دقیقه بعدش هم کلاس کنسل شد! منم یه فنجون قهوه گرفتم دستم با شکلات و نشستم پای نوشتن این پست. میدونم قهوه خوب نیست برای شیردهی، ولی یه ماهی بود هوس داشتم. امروز که سیگما تعارف زد رو هوا گرفتم. و البته قهوه بدون شیر. حالا باید تعریف کنم.
امروز دلتا جانم دو ماهه شد و ما رفتیم خانه بهداشت، واکسنش رو زدیم. گریه کرد ولی نه زیاد. اون سری که آزمایش خون داده بود خیلی بیشتر گریه کرد. قبلش بهش استامینوفن داده بودم. رفتیم خونه مامان نهار خوردیم و برگشتیم خونه قطره دوم رو بهش دادم. بعدشم شیر دادم. 45 دقیقه بعد که قطره آد دادم عق زد و همه رو بالا آورد
دیشب هم دقیقا همین کار رو کرد. 2 ساعت تمام شیر دادم و یهو خانم همه رو بالا آورد!
چون امروز باید واکسن میزد، جشن دوماهگیش رو دیروز برگزار کردیم. حالا اینکه میگم جشن نه اینکه واقعا جشن باشه ها. مثل ماه قبل، یه کیک سابله سفارش دادم با عدد 2، به رنگ صورتی. روش یه کوکی فلامینگو هم داشت. سرهمی صورتی دلتا که عکس فلامینگو روشه رو هم تنش کردم. وقت آتلیه گرفتم سر کوچه و با کیک رفتیم اونجا. شانس آوردیم که تا رسیدیم دلتا خوابید. آخه بهتره که خواب باشه وقتی فلش میخوره که چشمش اذیت نشه. عکسای خیلی خوشگلی ازش انداختیم و برگشتیم خونه. یه چرت خوابیدیم. بعد رفتم حمام و آرایش کردم و چنتا عکس هم تو خونه با کیکش انداختیم. به مامان زنگیدم که چایی بذار که ما اومدیم. به بتا هم زنگ زدم بیاین کیک بخورین. تو خونه مامان هم دو سه تا عکس با کیک انداختیم و دیگه خوردیمش.
جونم براتون بگه که فکر کنم دلتا به پروتئین گاوی حساسیت داره. صورتش جوشای ریز زده. بردمش دکتر و گفت احتمالا حساسیت به پروتئین گاویه و شیرخشکش رو عوض کرد و آپتامیل پپتی داد که خیلی تلخ و بدمزه س و با بدبختی بهش میدیم. منم رفتم تو رژیم، لبنیات و گوشت گاوی حذف. شیر، ماست، پنیر، کره، خامه، گوشت چرخ کرده و گوشت گوساله و ... هیچی دیگه. سخت شد. حالا خونه خودمون میشه هندل کرد. خونه مامانا، غذا درست کردن برامون سختشون شد. بدیش اینه که الان 3-4 روزه اینو فهمیدیم، هنوز نتونستم کنترل کنم. هر روز یه چیزی میخورم. دیروز کیک تولدش خامه داشت، امروز 2 تا دونه بیسکوییت خوردم که لابد کره یا شیر دارن. خلاصه خیلی سخت شده. تازه من یه شیرخشک هم خودم داشتم مخصوصا مادران باردار و شیرده که 5-6 تا قوطی هم ازش دارم و دیگه نباید بخورمش. 5 تا قوطی شیرخشک هم دلتا داره که رو دستمون موند! حالا یه دو هفته ای رژیم رو بگیرم ببینم خوب میشه دخترکم یا نه. خدا کنه که عرق سوز باشه و حساسیت نباشه. خیلی سخته زندگی اینجوری.
امشب باید مثل پلنگ بالا سر دلتا بیدار باشم. خدا کنه تب نکنه و اذیت نشه.