بعد از شیردهی

سلام سلام. چطور مطورین؟

آقا من همونجور که گفتم، حالا که فارغ از شیردهی شدم، به سان پرنده از قفس آزاد شده، دارم کارایی که تو بارداری و شیردهی نمیتونستم بکنم رو میکنم. اول از همه در جا تا از قشم برگشتیم، بوتاکس زدم. واسه اولین بار. میخواستم بعد از 30 بزنم که دیگه خورد به بارداری و شیردهی، دیگه الان زدم. بعدشم دیروز رفتم  به لبم هم ژل تزریق کردم. البته خیلی خیلی کم. نیم سی سی زدم کلا. فقط لب بالام یه کم قیطونی بود که دلم خواست بزرگتر باشه. فعلا که التهاب داره، یه هفته طول میکشه تا درست بشه. اگه بد بشه که بعد از چند ماه که اثرش رفت دیگه این کارو نمی کنم. اما اگه خوب بشه مشتریش میشم. خخخ. فعلا که افتضاحه.... باد کرده اصلا یه وضعی. هم سیگما خوشش نیومد هم خودم. ولی قرار شد فعلا چیزی بهم نگه تا ببینیم بادش میخوابه یا نه. اگه خوب نشه، میرم آنزیم میزنم کلا پاکش می کنم. 

خلاصه اینکه افتادم رو دور رسیدگی به خودم. چند وقتیه که شبا روتین پوستیم رو رعایت می کنم. میسلارواتر، تونر، آبرسان. سرم ویتامین ث هر شب و ماسک هفتگی. خلاصه تا قبل اینکه برگردم سر کار یه کم به خودم برسم 

جونم براتون بگه از دلتا خانوم ما که بعد از سفر قشم یهو عوض شد. کلی چیز میز یاد گرفت. دست زدن یاد گرفت، دیگه میتونه از هر حالت خوابیده ای بشینه خودش بدون کمک. چهار دست و پا یاد گرفت و حسابی ذوق زده مون کرد. فردای شبی که یاد گرفت، با سیگما افتادیم به جون تغییر دکوراسیون خونه. مامانمینا هم همینطور. میزها رو جمع کردیم فعلا. خونمون عجیب شده. فقط خونه خودمون بدیش اینه که پایه های مبل ها هم خطریه و باید یه چیزی دورشون بپیچیم. 

امروز خودم تنهایی صفر تا صد حموم دلتا رو انجام دادم. کلی هم بهمون حال داد حموم دونفره. 

راستی دایی سیگما از آمریکا اومده و از شانس بد، همون روز مامان سیگما کرونا گرفت. اینه که مهمونیا کنسل شد. یه روز رفتم با سیگما، دایی رو بردیم بهشت زهرا که میخواست بره سر خاک بابای سیگما. اونجا تو فضای باز دیدیمشون. ولی دلتا رو نبردم پیششون هنوز. چون دلتا ماسک نمیزنه. 

اقا دعا کنید لبم درست شه، وگرنه ضدحال عظیمیه  یکی نیست بگه نونت نبود، آبت نبود، این کارات چی بود؟ 

سفرنامه قشم

سلام سلام. چطوریایین؟

میدونم خیلی وقته پست نگذاشتم، ولی به جاش با یه پست شاد اومدم. ما رفتیم قشم و برگشتیم. با 2 تا زوج از دوستامون رفتیم و خیلی خیلی خوش گذشت. از سایت اتاقک یه ویلای دربست رزرو کرده بودیم که بسی خوشگل موشگل بود. روز اول 5تایی (با دلتا) رفتیم و روز بعد 2 نفر دیگه بهمون اضافه شدن.

خدا رو شکر رفتنی توی هواپیما دلتا خیلی اوکی بود. از همه هم دلبری کرد حسابی و از ته هواپیما هی واسش شکلک درمیاوردن و اینم میخندید. همون توی هواپیما برنامه ریزی کردیم که کجاها بریم. دو روز اول هوا نیمه ابری بود و بعدش دیگه بارونی میشد. واسه همین باید فشرده برنامه میچیدیم. حتی بدون اینکه اون دوتا دوستمون بیان. روز اول که رسیدیم، اول رفتیم ویلا رو تحویل گرفتیم. بعدش بدیو بدیو حاضر شدیم و رفتیم درگهان. رستوران گلدن فود که خیلی تعریفش رو شنیده بودیم. من که عاشق غذای دریایی ام. یه بشقاب دریایی سفارش دادن پسرا. منم قلیه ماهی سفارش دادم. قلیه ش مثل همون قلیه ای که تو کیش خورده بودم تند بود. ولی من خیلی گرسنه م بود و تا بقیه سرشون رو برگردونن همه ش رو خورده بودم. خخخخ. تازه از بشقاب دریایی اونا هم تست کردم. همه برگاشون ریخته بود من این همه غذا خوردم  گشنه م بود خو  دخترکم هم که آتیش میسوزوند. رو تخت نشسته بودیم و هی نوشابه و نی برمیداشت میکرد تو چشمش  بعدش دیگه چنتا عکس روی اسکله ش انداختیم و رفتیم خرید. دلتا هم تو کالسکه ش خوابش برد. پاساژ دودلفین رفتیم. یه مغازه گیر آوردیم ارزوووون. لباس بچه. کلی لباس خریدیم. بچه ها هم واسه دلتا دوتا لباس خریدن خوشگل. من و سیگما دوتا کتونی مشکی اسکیپچرز هم ست خریدیم. دیگه تا شب درگهان بودیم و بعدش اسنپ گرفتیم رفتیم خونه. راننده اسنپمون هم شروع کرده بود به تعریف، خیلی پررو بود. به پسرا میگفت کارت بانکیتون رو بدین خانما برن خرید، ببرمتون یه جاهایی که فلان و بهمان! حیف که دیگه پیر شدم و حوصله کل کل ندارم. البته دلتا هم تو بغلمون خواب بود. هیچی بهش نگفتیم دیگه. شام چی خوردیم؟ یادم نیست اصلا. فکر کنم چیپس و ماست شاید! شب زود خوابیدیم چون فرداش برنامه هرمز داشتیم و باید 5.5 صبح بیدار میشدیم که شدیم و 6 رفتیم اسکله ذاکری. هوا ابری بود. هی هشدار میدادن که ممکنه برید و مجبور شید شب اونجا بمونید، چون اگه بارندگی باشه اسکله رو میبندیم. منم کلی شیرخشک و پوشک برداشته بودم واسه دلتا. نگرانیم فقط همینا بود که حل بود. دیگه رفتیم تو کشتی و اشتباه کردیم و تو راه شیر دادیم به دلتا. اونم خیلی شیک و بدون درد و صدا بالا آورد رو خودش. بعدشم هر هر خندید بهمون  توی جزیره هرمز از این سه چرخه ها رنت کردیم با راننده. اول کاری بردمون یه جا که صبحونه محلی بخوریم. یه زیلو انداختن رو زمین و زیر نم بارون صبحونه محلی خوردیم. نون خلیج با پنیر که خیلی خوشمزه بود. یه نون دیگه که اونم عالی بود. توموشی با سس مهیاوه و سوراغ هم خوردیم که خوشمون اومد. عاشق اینم که هر جا میرم غذاهای محلیشون رو تست کنم. صبحونه خیلی عالی بود. بازم سوار سه چرخه هه شدیم. انگار پشت وانت نشستی. تکوناش زیاد بود و سرد هم بود. دلتا رو توی کالسکه گذاشته بودیم. با کلاه و دورشم پتو پیچیده بودیم. پیاده که میشدیم سرد نبود. یه آهنگ گذاشته بود جنوبی، دخترخاله. آقا ما انقدر خندیدیم که نگو. بعدا سرچ کردیم آهنگه رو و فهمیدیم مال سندیه. متن شعرش خیلی سنگین بود  اول رفتیم الهه نمک. باحال بود. تایم میداد میگفت انقدره برید برگردید. ما وسط راه عکس مینداختیم و چون با دلتا هم سخت بود تا ته مسیر بریم، همون وسطاش برمیگشتیم. ولی واقعا لذتش رو هم میبردیم. بعدش رفتیم غار نمک که اونم خیلی باحال بود. بعدشم رفتیم دره تندیس ها که اونم تا آخر نرفتیم باز. همه گفتن با بچه و کالسکه سخته دیگه از وسط راه برگشتیم. بعدش رفتیم ساحل قرمز و نقره ای که دیگه عااااالی بود. دلتا هم توی کالسکه خواب بود و ما شلوارا رو زدیم بالا و رفتیم تو آب. آب دریا خنک. ماسه های زیر پا قرمز بودن و برق میزدن. اکلیلی. کیف کردیم. دریای جنوب بی نظیره. خلیج فارس. لذت بخش. دخترکم هم بیدار شد و کلی عکس خوشگل ازش انداختیم. بقیه مسیر رو دیگه از توک توک؟ پیاده نشدیم تا رسیدیم اسکله. ساعت 1.5 بود. من هرجایی که میرم یه مگنت رویخچالی میگیرم یادگاری از اونجا. هیچی پیدا نکردم از اینا. یه شیشه بود که توش یه کشتی بود. اونو خریدم که بعدا خودم بهش مگنت بزنم و بزنم رو در یخچال. دیگه با کشتی برگشتیم. همه خسته بودیم. دلتا تو بغلم خوابید. خودمم یه کم چرتیدم. رسیدیم قشم. تاکسی گرفتیم رفتیم خیابون دانشمند که بورس رستورانه. میخواستیم بریم رستوران سی رول ولی خیلی شلوغ بود، رفتیم کی اف سی. پیتزا و مرغ سوخاری خوردیم. کلی هم به دخترک موز دادم. غذا براش برده بودم برای روز اول ولی اونجا چون دورش شلوغ بود، نه شیر درست میخورد نه غذا. یه کم لاغر شد. (البته قبل رفتن تپلش کرده بودیم، الان مثل قبلش شده) بعدش برگشتیم خونه و اون دوتا دوستمون هم بالاخره رسیده بودن قشم و اومدن خونه. دیگه جمعمون جمع شد. یه کم خونه بودیم و استراحت کردیم. اونا هم خیلی خسته بودن چون هواپیماشون 2 ساعت تاخیر داشت. دیگه 7 اینا حاضر شدیم و رفتیم سیتی سنتر. از دکه دم درش گشت جزیره رو رزرو کردیم واسه فردا. از همون شکلات فروشی دم در شروع کردیم به خرید. یه عالمه خرید کردیم و شام رو هم تو فودکورت سیتی سنتر 2 خوردیم. نگفتم بهتون؟ از آخرای آذر دیگه شیر دادن من تموم شد. تو چند مرحله شیردهیم کم شد. تو 4ماهگی دخترک که بابای سیگما حالش خوب نبود و سیگما کرونا گرفت و دخترک واکسن زد و حالش بد شد، من پریود شدم (شایدم به خاطر واکسن کرونای خودم بود) و دیگه شیرم کم شد. دلتا هم کم شیر میخورد، قدیمیا میگفتن غصه شیر رو تلخ می کنه. نمیدونم واسه همون بود یا چی. ولی به هر حال تا 6 ماهگی بد نمیخورد. بعد از 6 ماهگی دیگه خیلی خیلی کم شیرم رو خورد تا این اواخر که شده بود یه بار در روز اونم تو خواب بهش میدادم. این روند رو تا 8 ماهگی رفتم که دیگه کلا نخورد. حیف... دوس داشتم بیشتر بهش شیر بدم. ولی خب نشد دیگه. به جاش حالا دیگه میتونستم همه چی بخورم. چقدر هوس سوسیس جات داشتم. هات داگ سفارش دادیم و پنه آلفردو. خوشمزه بود غذاش. آخر شب هم برگشتیم خونه. دور بازی کردیم همگی و دیر شد و دیدیم 8 صبح نمیتونیم بریم گشت جزیره. گفتیم 10 بیا دنبالمون چون گفته بودن که جزیره هنگام  و تنگه چاه کوه بسته س به خاطر بارندگی. 8 صبح بیدار شدیم و میز رو بردیم توی حیاط که صبحونه رو اونجا بخوریم. پسرا املت درست کرده بودن. یه قطره بارون افتاد رو سرم. گفتم که بارون. بعد تا بقیه اومدن جواب بدن یهو بارون شدید شد. بدیو بدیو میز رو برگردوندیم توی خونه. صبحونه رو خوردیم و به آقای گشت جزیره زنگ زدیم، گفت بارونه، دره ستارگان هم بسته س! شت! گفتیم پس نیا، فردا بیا. گفت باشه. دیگه قرار شد باز بریم درگهان که بچه هایی که روز اول نبودن هم خرید کنن. سیگما هم موند خونه که دلتا رو دیگه نبریم. من با بقیه رفتم. واسه همه سوغاتی خریدم. کلی هم ماسک اینا خریدیم. چقدر قیمتاش خوب بود. دوستم یه ماسک تیوبی تو سیتی سنتر خریده بود 75، اینجا خریدیم 25! همون مارک. بعدش دیگه به سیگما گفتیم ماشین بگیره بیاد سی رول، خودمون هم رفتیم سی رول. من پلوگوشت بندری سفارش دادم، سیگما خوراک کوسه. یه بشقاب دریایی هم وسط واسه همه. کاتغ و خوراک صدف و قلیه ماهی و سوپ لابستر و اینا هم بچه ها سفارش دادن. از همش تست کردیم. غذای خودم که عالی بود. عاشق قلیه ماهیش هم شدیم. ترش بود و تند نبود دیگه. تصمیم گرفتیم بازم بیایم. بعد از نهار ما با اسنپ برگشتیم خونه و پسرا پیاده اومدن. دور هم کلی بازی کردیم. غذای آماده خریده بودم واسه دلتا و دیگه بهش غذای آماده میدادم. بچه ها هم خیلی تو نگهداریش کمک می کردن بهمون. واسه شام فرشاد سوسیس بندری درست کرد و خوردیم. تا آخر شب بازی و شادی و بعدش هم پیاده رفتیم پارک سرکوچه، یه کم موندیم و یه سیگاری هم کشیدیم  (می طلبید آخه :پی منم که تازه از شیردهی فارغ شدم، دیگه خدا رو بنده نبودم. خخخ) و بعد لالا. فردا صبح باز زود پاشدیم بریم گشت جزیره که باز گفتن همه جا بسته س و فقط میتونین جزایر ناز برید و جنگل حرا. ولی خب قیمت کل گشت رو باهامون حساب می کردن که دیدیم نمی ارزه و خودمون ماشین گرفتیم رفتیم جزایر ناز. سه تا جزیره هستن که فاصله شون از ساحل کمه، بعد اینجوریه که وقتی دریا تو حالت جزر قرار میگیره، فاصله ساحل تا این جزیره ها و بین خودشون، آب میره پایین و میتونی پیاده بری اونجا. یه چیز تو مایه های عصای موسی که دریا رو شکافت. رود نیل رو البته. رفتیم اونجا و اول کاری سوار شتر شدیم. من و سیگما و دلتا. خیلی باحال بود. من تا حالا تجربه شترسواری نشدم. بچه ها دستشون رو هم طرح حنا زدن. من چون دستام شدیدا اگزما داره بیخیال شدم. شتر سواری باحال بود. بچه ها سوار گلایدر هم شدن دوتاشون. ولی ما نشدیم. سفر بچه دارونه! خخخ. دلتا همش تو کالسکه خواب بود. سطح دریا رفت پایین و پیاده رویمون به سمت جزیره رو شروع کردیم. کالسکه که تو شن ها نمیتونست بیاد. پسرا 3 تایی دلتا رو تو کالسکه بلند کردن و بردن. کجاوه شد. دمشون گرم. خیلی حال دادن. ما هم هی عکس و فیلم. توی آب صدف و خرچنگ و جونورای باحال بود. چقدرررررررر عکس انداختیم. چه هوایی بود. عکسامون بی نظیر شدن. بی نهایت خوش گذشت. بعدشم برگشتیم تو ساحل ساندویچ فلافل خوردیم. اونم بی نظیر. اصن همه چی خیلی خوب بود. بعدش تصمیم گرفتیم یه جای دیگه هم بریم. میخواستیم جنگل حرا بریم ولی هم دور بود و هم وقتمون کم. گفتن به تاریکی میخورین. دیگه مامان هم قبل سفر ازم قول گرفته بود دلتا رو سوار قایق نکنم (واسه کشتی اوکی داده بود)، دیگه بی خیال حرا شدیم و بازم رفتیم درگهان! گندشو درآوردیم دیگه. خخخ. اونجا یه کافه رو نشون کردیم که هات چاکلتای عالی داشت. بازم رفتیم هات چاکلت خوردیم و باز خرییییییید. کلی چیز میز خریدیم باز. میوه دراگون هم خریدیم. واسه شام باز رفتیم سی رول. بچه ها از بیگ باس که شعبه فست فود همین سی رول بود، پیتزاینا سفارش دادن. من بازم چسبیدم به غذا دریایی خودم. قلیه ماهی سفارش دادم و حالشو بردم. بعدش پیاده برگشتیم خونه. تو راه هم کلی حرفای جالب زدیم. اینکه مثلا اگه الان 2 میلیارد تومن پول جایزه می گرفتیم باهاش چی کارا می کردیم. جوابا خیلی جالب بود. من خودم 1 میلیاردش رو میذاشتم رو داراییای الانمون و باهاش خونه میخریدم. با 700 تومنش ماشین میخریدم  (من عشق ماشینم) و 300ش رو هم خرج سفر و خوش گذرونی می کردم. یکیمون گفت بی خیال دنیا، با کل 2 میلیارد میرفتم سفر. هر کی یه چیزی می گفت خلاصه. اون شب زود خوابیدیم که فردا بریم جنگل حرا. شب تا صبح بارون بارید با چه شدتی. صبح هم کلا بارونی بود. بیخیال حرا شدیم. اینم رو بقیه جاهایی که نشد ببینیم. بارون با ما سر ناسازگاری داشت. از روز اول سفرمون قشمیا گفتن به ما هشدار سیل دادن. اینجا خیلی وقته بارون نباریده و خاکش خشکه و خطر سیل هست. واسه همین همه جا بسته بود. هرمز هم خوب شد رفتیم چون از فرداش دیگه بسته شده بود. خلاصه دیگه بدیو بدیو چمدون بستیم. خوبه یه ساک دیگه خریدیم چون خریدامون زیاد بود و دیگه تو چمدونامون جا نمیشد. 12 حاضر بودیم که خونه رو تحویل بدیم و پروازمون ساعت 4 بود. صاحبخونه لطف کرد گفت زیر بارون نرید و بمونید تا وقتی میخواین برین فرودگاه. بچه ها هی اسنپ و قشم پیما رو چک کردن که هیچ کدوم ماشین نداشتن. حتی واسه رستوران هم نداشتن. دیگه زیر همون بارون شدید، پسرا رفتن از یه تهیه غذای نزدیک غذا گرفتن. من به عنوان تیر آخر بازم ماهی سفارش دادم. نیزه ماهی که خوشمزه بود. بعد دیگه با بیچارگی دوتا ماشین پیدا کردن که ببرنمون فرودگاه. خیلی جاها رو آب گرفته بود. خلاصه 45 دقیقه قبل پرواز رسیدیم به فرودگاه. یه ساعت هم تاخیر داشت و بالاخره پریدیم. تو هواپیما بازم دلتا کلی دلبری کرد، ولی 10 دقیقه آخر که ارتفاع کم کرد، دلتا بالا آورد و همش گریه کرد. احتمالا گوش درد گرفته بود. تو اون وضعیت لباساشو عوض کردیم و خوابید. توی فرودگاه هم یه بار دیگه بالا آورد اما بعدش دیگه حالش خوب خوب شد و کلی خندید و اکیپی رو از نگرانی رهانید. خدا رو شکر خیلی زود خوب شد وگرنه داشت سفر از دماغمون درمیومد. راستی توی هواپیمای برگشت دست زدن رو باهاش تمرین کردم و یاد گرفت دیگه.

این شد سفرنامه قشم ما. 

راستی شما اگه یهو 2 میلیارد تومن میگرفتین، باهاش چی کار می کردین؟


نوتایتل دی 1400

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

آخرای پاییز

سلام سلام. چطوریایین؟

خدا رو شکر که آمار کرونا این روزا اومده پایین. یه کم انگار زندگی آدما داره شبیه قبل میشه. زندگی ما که دیگه هیچ وقت شبیه قبل نمیشه. ولی همین که خنده به لب بقیه برگرده خودش نعمته. 

ما تصمیم گرفتیم یه سفر بریم قشم که روحیه مون عوض شه. سیگما از فکر پدرش نمیاد بیرون. واقعا هر لحظه به یادشه و غصه میخوره. میگه میخوام دور خودم رو شلوغ کنم که کمتر غصه بخورم. لذا قرار شد با دوستامون بریم قشم. ممنون از همه کسایی که نظر دادین. برآورد چک کردنامون این شد که اونجا خونه بگیریم و هتل نریم. که بیشتر بتونیم با هم باشیم. فعلا بلیط هواپیما رو خریدیم و بقیه ش رو گذاشتیم واسه بعدا. سرچ کردنا ادامه داره. 

دیگه اینکه دخترک شدیدا شیطون شده. 5 تا دندون درآورده و چقدر که اذیت شد هر سری. خیلی فسقلیه و وزن نمیگیره چندان! اینش خیلی رو مخمه. ولی باز سعی می کنم حرص و غصه نخورم. جا واسه غصه خوردن ندارم دیگه. هنوز چهاردست و پا نمیره ولی سینه خیز و باسن خیز! خودش رو به هدفش میرسونه. و شدیدا وول میخوره. انقدری که کمردرد گرفتم دیگه از دستش. همش داره خودشو میندازه پایین از بغلم. 

هنوز سرلاک اینا دوس نداره. ولی یه سوپایی براش درست می کنم که دوست داره و لطف می کنه یه کم میخوره! ترکیبی از ماهیچه و سیب زمینی و هویج و کدوحلوایی و به و برنج یا جو دوسر پرک و این چیزا. گاهی یه کم پودر بادوم یا گردو هم به اینا میزنم. موز رو خیلی دوس داره و زیاد میخوره. براش خوب هم هست چون در کل دفعش زیاده. 

راستی نگفتم؟ متاسفانه مامان کمردرد بدی گرفته چند وقته. ام آر آی داد و به دکتر نشون داد و دکتر گفت سه تا از دیسکاش پاره ست و کمرش عمل میخواد. به 2 تا دکتر دیگه هم نشون دادیم اما اونا گفتن عمل نمیخواد. ولی خیلی باید مراعات کنه. تقریبا استراحت مطلقه. همش دراز کشیده و یه کم راه میره.  غصشو میخورم. از دلتا هم نمیتونه مراقبت کنه. من دو ساعت هم نمیتونم دلتا رو بذارم پیش مامان و این خیلی کارم رو سخت کرده. بعد از چندین ماه پریروز یه دو ساعت خرید میخواستیم بریم. سرد هم هست و نمیشه با بچه رفت. دلتا رو گذاشتم پیش بتا. اونم شاغله و خودش دوتا بچه داره. سخته واقعا. حالا نمیدونم از ماه دیگه که برم سر کار باید چه کنم. احتمالا پرستار بگیرم. در واقع خونمون رو آورده بودیم سمت مامانینا که مامان کمکم کنه، اما متاسفانه خدا نخواسته فعلا! در سیر بدبیاری هامون این رو هم لحاظ کرده!

دلتاداری بدجور روزامو پر کرده. میشه گفت به جز غذا درست کردن به هیچ کار دیگه ای نمیرسم! دیگه امیدوارم این سفر رو بریم و یه روحیه ای بشه برامون. دیشب نشستم سرچ کردم و استرس گرفتم. همه جاهای دیدنی قشم یه جوریه که حس می کنم با دلتا خیلی سختمون بشه. اصلا اینکه غذاش رو چی کار کنیم. کل روز بیرون باشیم بچه خسته نمیشه؟ جنگل حرا با قایق میرن، برای بچه خطرناک نیست؟ تو هواپیما اذیت نمیشه؟ خلاصه همه اینا شدیدا ذهنم رو مشغول کرده. میخوایم بریم سفر خوش بگذرونیم، ولی فعلا من استرس این چیزاشو گرفتم. خخخ. 

راستی چند روز پیش تولد سیگما بود. برای تولدش مامانش و گاماینا و مامانبزرگ رو دعوت کردم. جای بابا شدیدا خالی بود. همه گریه شون گرفت.... سیگما صبح تولدش رفت بهشت زهرا. واسه تولد هیچ کار خاصی نکردیم. فقط کیک و شام. نه تزیین، نه آهنگ نه چیزی. البته دختر گاما دلش میخواست که برای داییش رقص چاقو بره که یه تیکه اون رقصید براش. همین. بابا تو یه قاب عکس تو عکسامون بود... دیگه همیشه یه قابه از این به بعد... 

قشم

ای کسانی که جدیدا به قشم سفر کرده اید، چه هتلی رو پیشنهاد میدین؟ 

بقیه پیشنهاداتتون در مورد جاهای دیدنی، رستورانا، غذاهای خوشمزه، مراکز خرید رو هم خریداریم.