سی و سه سالگی

سلام، چطوریایین؟

ما خوبیم خدا رو شکر. یه روزایی رخوت طوری، یه روزایی سرحال طوری. امروز صبحونه دبش خوردم، مسواک و نخ دندون دبش زدم و دستشویی دبش! هم رفتم  اینه که سر حالم. حالا میگم صبحونه دبش نه اینکه چیز خاصی باشه ها. همون نون سنگک یخ زده همیشگی (البته بعد از گرم کردنش) و پنیر گردوی همیشگی. یعنی من اگه یه روز پنیر گردو نخورم نمیشه. خخخ. همونا رو خوردم ولی بهم چسبید امروز. 

آخر هفته بتا (خواهر جان) حالتای کرونا داشت. تب و بدن درد و اینا. یکی دو روز استعلاجی داشت و نرفت، بقیه ش رو رفت و بچه هاش رفتن پیش مامانینا. سیگما هم که از مریضیای پی در پی دلتا و من به تنگ اومده بود، گفت این هفته دلتا رو نمی برم خونه مامانینا و خودم نگهش میدارم تایمی که تو سر کاری. 10 و 11 صبح بیدار میشه و من 3 خونه ام. تو این فاصله حسابی با هم بازی می کنن و من به وضوح می بینم که هر دو چقدر شارژن. حال سیگما هم حسابی خوبه با دلتا. خدا رو شکر. سیگما چون تو خونه کار می کنه و بیشتر تایم رو تنهاست، خیلی خسته میشه. این چند روزه خوب بوده براش. 

خب تولد من هم اومد و رفت. کار خاصی نکردیم. دوتا کیک گرفتیم خونه مامانا دور هم خوردیم. فقط اینکه دقیقا روز تولدم، جشن تولد یکی دیگه از دوستام دعوت شدم و حسابی از دکورش لذت بردم و عکس انداختم باهاش. مثلا تولد خودمه. خخخ. تازه همه مهمونا هم تولد من رو هم تبریک می گفتن  به نام اون، به کام من  حالا یه تولد کوچولو شاید با 3-4 تا از دوستامون بگیرم. بدین منظور بعد از 50 روز خونه رو سابیدیم. یعنی گفتم تمیزکار اومد و حسابی خونه رو برق انداخت دیروز. شاید واسه همینه حالم خوبه اصلا. خونه که تمیز باشه، خیلی تو روحیه م اثر داره. 

آقا هر وقت قراره تمیزکار بیاد خونمون، ما خودمون میفتیم به جون خونه. دو سه روز تمیز می کنیم تا درخور ورود غریبه بشه.  از بس که وسیله وسط خونه س همیشه. یعنی زیر میز نهارخوری، انواع اسباب بازیای دلتا و لنگه دمپاییش پیدا میشه. حالا من یه بار دربیار، دوبار دربیار، دیگه کشش ندارم هی دولا شم برم زیر میز نهارخوری. اینه که آخر هفته ها یا وقتایی که قراره تمیزکاری بیاد، بخش خوبی از زندگی من دولا زیر میز نهارخوری سپری میشه 

جای خودمو میخوام

امروز از صبح اول صبح که اومدم شرکت، حالم بده. هنوز نرسیده بهم گفتن که باز باید جابجا بشیم. تازه دوماه پیش جابجا شده بودیم. عصبی شدم. چون قراره 2-3 ماه دیگه هم کلا جابجا بشیم. جای فیزیکی منظورمه. ولی خب خیلی سخته همونشم. من قبل کرونا چندین سال جام ثابت بود. از پارسال که اومدم تا الان 3 بار جا عوض کردم زورکی! خلاصه رفتم شاکی شدم و قول دادن بمونیم همینجا فعلا. ولی همش یه حسی دارم. حقمو نگیرم یه جوری حالم بده، بگیرم هم یه جور دیگه حالم بده. از اینکه کسی ازم بترسه یا دلخور شه خیلی بدم میاد. و اینجوری که من رفتم از حقم دفاع کردم، ازم ترسیدن! کلی هم پخش شد. حالا همه فکر می کنن این جای کوفتی، چه مزیتی برام داشته که الان اینجوری واسش رفتم شاکی شدم. واقعا هم خود جام مهم نیست برام، بیشتر این آوارگیه اذیتم می کرد. ولی فکر نکنم باور کنن! خلاصه که از صبح دلم یه جوریه. قیلی ویلی میره و اعصابم خط خطیه...

اردیبهشت

سلام سلام. سلام از اردیبهشت زیبا. چطوریایین؟

به نظرم اردیبهشت انقدر خوبه که باید همه تایتل های این ماه رو گذاشت اردیبهشت. کلمه ش هی باید تکرار بشه. اصلا هم که معلوم نیست من یک اردیبهشتی ام

ما تولد دخترک رو پشت سر گذاشتیم. امسال هم تولدش رو مثل پارسال برگزار کردیم. دوباره سالن وی آی پی ارکیده رو رزرو کردیم براش، اندفعه یه شعبه دیگه ش که خیلی شیک و پیک تر از پارسالیه بود. تم تولد این سری بنفش بود. یونی کورن بنفش. طاق بادکنکی بنفش و سفید زدن برامون.  خودمم کت و کفش بنفش پوشیدم با شلوار و تاپ سفید. سیگما هم شلوار و کت اسپرت مشکی با پیرهن یاسی و کروات بنفش. پیراهن دلتا صورتی خیلی کمرنگ بود با گل های بنفش. مهمونا هم همون پارسالیا به اضافه چنتا از دوستای خودمون. حیف که هیچ کدوم از دوستام بچه ندارن.  حالا باز خوبه خانواده هامون بچه دارن، وگرنه خیلی تنها میشد دلتا. عکاس هم اومد و عکسای خیلی قشنگی انداخت. کیکش از پارسال قشنگ تر بود. این بار تمام فوندانت سفارش دادم تک شاخی. خیلی قشنگ و خوشمزه شد. خلاصه خیلی خوب برگزار شد تولدش. خودشم کیف کرد. صبح که خواستم بیدارش کنم که بهش گفتم امروز تولدته، میخوایم بریم رستوران، یه عالمه بادکنک هست اونجا، خیلییییی ذوق کرد. چشماشو با خنده باز کرد. بهش گفتم همه دوستات میان. تا بریم هی می پرسید تیلدا میاد؟ تتا میاد؟ کاپا میاد؟ بچه های عمه (اسماشون) میان؟ حسابی شارژ شد. البته توی سالن به شارژی پارسالش نبود، ولی بازم خیلی خوب بود در مجموع. همش دوست داشت پیش بچه ها باشه و نمیومد عکس بگیره. با این حال بیش از 100 تا عکس ازش انداخت 

حالا دیگه مونده تولد خودم. دیگه حوصله مهمونی گرفتن اینا ندارم. ببینیم چه جوری برگزارش می کنیم. خخخ. 

دیگه اینکه حالا که دلتا 2 ساله شد، یه روز در هفته آفی که داشتم پرید دیگه. حالا باید فول تایم بیام سر کار. البته یه ساعتی کمتره ساعت کاریم، ولی دردی ازم دوا نمی کنه. خخخ. کاش میشد همون یه روز در هفته رو نیام. 

دلتا رو دوباره نوشتم کلاس مادر و کودک. دیروز اولین جلسه ش رو رفتیم. بدک نبود. ولی هنوز ارتباط خاصی نگرفته. ببینم میشه یه کم مرتبط بشه با همسن و سالاش یا نه. کلا داره با بچه های بزرگتر از خودش بزرگ میشه. خوبه که دورش پر از بچه ست ها، ولی خب همسن یه چیز دیگه س. الان جوری شده که دلتا مثل بچه اولا نیست. حداقل نصف هفته رو داره با دخترخاله هاش میگذرونه، خب این اتفاق یه سری بدیا داره، یه سری خوبی ها. ولی در کل برآیندش فکر کنم خوبه براش. گاهی یه چیزایی یاد میگیره که ما اصلا نمیدونیم از کجا یاد گرفته. مثلا جدیدا وقتی یه چیزی باب میلش نیست، میگه "بدی شما". ما خیلی رعایت می کنیم که اصلا بهش نگیم تو بدی، یا بچه ی بدی هستی. وقتی کار بد می کنه، فقط میگیم کارت بد بود. یا این کار خوبی نیست و اینا. اما خب احتمالا از تتا یاد گرفته بگه بدی. خیلی حساس نیستم به اینکه اینجور چیزا رو از بقیه یاد بگیره. مهم اینه که من بهش نگم. نمیشه که کل محیط رو براش ایزوله کنم. اتفاقا خوب هم هست که بدونه همیشه همه چیز بر وفق مرادش نیست و گاهی باید بجنگه واسه خواسته هاش. گاهی باید کوتاه بیاد. نوبت رو رعایت کنه و این چیزا. از این نظرا میگم که خوبه که انگار بچه اول نیست. بچه های اول تو این چیزا ضربه میخورن معمولا. مورد دیگه هم اینه که پدر و مادر شدیدا روشون حساسن و معمولا دچار کمال گرایی میشن. البته ما هم حساس و هم کمال گرا هستیم متاسفانه، ولی با این آگاهیه، سعی می کنیم کمترش کنیم. امیدوارم بهش ضربه نزنه این قضیه. 

جدیدا داریم آماده ش می کنیم برای خدافظی از پوشک. البته هنوز کار جدی ای انجام ندادیم. ولی یه کم داره آماده میشه. ببینیم چی میشه و به کجا میرسه. فعلا اصراری نداریم. 

این روزا نقشی که بیشتر از بقیه بهم میچسبه، "مادر شاغل" عه. با همه سختیاش، دوست دارم نقشم رو. 

آهان. دیگه اینکه اگه یادتون باشه ما هر سال، سالگرد آشناییمون تو همون تاریخ میرفتیم همون پارکی که روز اول رفتیم. این سری نرفته بودیم. اون تاریخ سفر بودیم و بعدشم که برگشتیم، هوا یا سرد بود یا آلوده و نشد با بچه بریم. دیگه یه روز تو فروردین با 5 ماه تاخیر، یه کیک کوچیک گرفتیم و رفتیم همون پارک. هوا بی نهایت خوب بود. دلتا هم کلی کیف کرد. 

پ.ن: ناهید جان پست های "نوتایتل" برای خودم هستن و هیچ کس رمزشون رو نداره 

وَإِن یکادُ الَّذِینَ کفَرُ‌وا لَیزْلِقُونَک بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکرَ‌ وَیقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ

نوتایتل اردیبهشت 1402

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

بای بای پستونک

سلام سلام. چطورین؟

مهمونی آخرمون هم با حضور مادرشوهر، خواهرشوهرینا، مادربزرگ و خانواده خاله ی سیگما به خوبی برگزار شد و فرداش رفتیم ییلاق. تصمیم گرفته بودم توی این تعطیلات، پستونک دلتا رو ازش بگیرم. ولی خب هی میرفتیم مهمونی و این بچه فقط با پستونک آرامش می گرفت. یه شب هم تب کرد و باز بینیش گرفت و  حتی اعتیادش بیشتر هم شد تو این روزا. دیگه وقتی رفتیم ییلاق، دیدم شرایط فراهمه، اونجا همش با بچه ها بازی می کنه و حواسش پرت میشه. در یک اقدام نمادین، پستونک رو انداختیم جلوی برفی (هاپومون) که مثلا بگیم برفی خوردتش. حالا بماند که برفی اصلا نیم نگاهی هم به پستونک ننداخت و الکی جلوشو گرفتیم و برداشتیمش و گفتیم برفی پستونک رو خورد! با توجه به اینکه دفعه پیش، 3 ماه پیش که برای گرفتن پستونک اقدام کرده بودم، از روش تدریجی رفته بودم و موفق نشده بودیم. این سری به صورت گاز انبری! پستونک حذف شد تا دیگه کلا نباشه اصلا. همون لحظه که خیلی چیزی نگفت. سرش با پسرداییش گرم بود. موقع خواب هوس کرد و مثلا نداشتیم بهش بدیم دیگه. خیلی گیر نداد ولی  خب نمیخوابید. تا ساعت 2 اینا بیدار بود. آخرش دیگه گیر داد و بدون پستونک نمی خوابید. روی پا گذاشتمش و تکونش دادم تا بیهوش شد. ولی خب 3-4 بار تا صبح بیدار شد و گریه کرد و همینجوری ساکت نمیشد. باید حتما بغلش می کردم. اون شب گذشت. شبای بعد به نسبت بهتر شد. البته همش دیر خوابید که خیلی هم تقصیر خودش نبود. همه تا 1 و 2 بیدار بودن، ایشون هم 3 میخوابید. کلا باید نفر آخر باشه که میخوابه. توی خواب بیدار شدنش هم هی کمتر شد. ولی خب هنوز درخواست پستونک میده، و هی میگه یکی جدید بخریم. بهش گفتم خانم فروشنده فقط به بچه های بدون دندون میفروشه. گفت من دندون دارم. گفتم پس به تو نمی فروشه. گفت می فروشه. خخخ. و بحث رو همینجا عوض کردم. ییلاق خوش گذشت. 13 بدر هم با فامیلا جمع شدیم دور هم، آش خوردیم و کلی مافیا اینا بازی کردیم که خیلی چسبید و بعدش سریعا برگشتیم تهران که 14ام بریم سر کار. 

در مجموع تعطیلات خوبی بود. امروز 6امین روزیه که پستونک رو حذف کردیم و هنوز یادش نرفته دخترکمون. پیش بریم ببینیم چی میشه