1 سالگی دلتا

سلام سلام. 

اردیبهشتتون مبارک.

من که اردیبهشتی بودم و اردیبهشت دوست، دخترکم هم که اردیبهشتی شد، دیگه خدا رو بنده نیستم. خخخخ. 

از شانس زیبامون، تولد 1 سالگی دلتا افتاد بین روزای ضربت خوردن و شهادت امام علی. و خب نشد تولد بگیریم براش. البته با یه هفته تاخیر، هفته بعد میگیریم. دخترک یه ساله من، از چند روز مونده به تولدش، هی دستش رو ول می کنه از من و سعی می کنه بایسته. روز اول اردیبهشت، دعوت شدیم خونه دوست جان، و براش تولد سورپرایزی گرفتن. بسی حال کردیم. در حین گرفتن عکسای تولد، دستاشو ول کردیم و 20 ثانیه ای خودش ایستاد و تو فیلمش هست. دیگه خیلی کیف کردیم. فرداش هم که روز تولدش بود، به عنوان آخرین تعطیلاتم رفتیم ییلاق و دلتا شروع کرد به چند قدمی راه رفتن بین من و باباش. امیدوارم همین رو بگیره و دیگه خدا بخواد راه بیفته. به قول بابا، سال سالشه، وقت راه رفتنشه. راستی گفتم، هفته قبل رفتم موهام رو هایلایت کردم باز. اندفعه خیلی بیشتر. دیگه قشنگ روشنه موهام. همون روز موهام رو براشینگ هم کردم و رفتیم آتلیه، عکسای تولد یک سالگی دخترک رو گرفتیم. بالاخره پروژه عکاسی ماه به ماهمون تموم شد. 

دیگه اینکه، با یک ساله شدن دخترک، دورکاری بنده هم تموم شد و دیگه باید به صورت کامل از نزدیک کار کنم! عزا گرفتم قشنگ. هر روز برم سر کار، بعد از این مدت طولاااانی. حالا یه مدت که خیلی ناراحت بودم ولی بعدش سیگما دلداریم داد که حالا یه کم وقت واسه خودت پیدا می کنی و اینا، یه کم دیدم بد نیست. دلتا کل فکر و ذکر و روزم رو اشغال می کرد. اینجوری حداقل وقت می کنم یه کم واسه خودم باشم سر کار. خلاصه اینکه صدای من رو از شرکت می شنوید. کله سحر بیدار شدم که به ترافیک نخورم. خونمون از شرکت دور شده شدیدا و دیگه باید خیلی زود راه بیفتم بیام سر کار. 

نوتایتل اردیبهشت ۱۴۰۱

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

دردها و لبخندها

اقا من نمیدونم از اگزمای دستم واسه شما گفته بودم یا نه؟ حدود 10 سال پیش بندهای انگشتام دچار اگزما شد. خب باهاش کج دار و مریز راه میومدم همیشه و اوکی بود. تا اینکه تو بارداری و کرونا، عود کرد و بدجور شد و رفتم دکتر پوست و خیلی جدی گفت باید هر چه سریعتر خوب بشه با رعایت هات وگرنه باید بیمارستان رازی بستری بشی! خلاصه اون موقع خوب شد اما از پاییز دوباره عود کرد و این سری یه انگشت دیگه م هم اضافه شد و بدتر. منم هی همون دکتره میرفتم که داروهای دست ساز خودش رو میداد و دیگه هم تاثیر نداشت رو دستم. تا اینکه بار آخر چارشنبه سوری رفتم و دارو داد و گفت تا چند روز دیگه خوب میشه و من تا 5ام عید زدم دیدم هی داره بدتر میشه. خدا سایه رفقای پزشک رو از سرمون کم نکنه. یه پماد کورتون دار معمولی بهم دادن و خیلی زود خوب شد دستم. الان مراقبتامو ادامه میدم ولی دیگه دستم از اون فاز التهابی و خونریزی بیرون اومده و ظاهرش عادی شده، خارش هم نداره. بعضی از این دکتر پوستا فقط واسه اینکه هی بری پیششون، فقط داروی دست ساز میدن در حالیکه خیلی سریع میتونن مشکلت رو حل کنن!

مورد بعدی مچ دستم بود که از بعد تولد دلتا بخاطر وزنش و احتمالا نوع بغل کردنش دچار مشکل شد. از وقتی چاردست و پا رفت، بهتر شدم ولی خب کامل خوب نشد. تا اینکه توی عید، دقیقا شب سفرمون، نصف شب دلتا پاش رو کوبید تو مچ دستم و تو خواب داد زدم. خیلی درد داشت، یه ساعتی هم از درد خوابم نبرد، فکر میکردم شکسته ولی سیگما گفت احتمالا عصبات درگیر شده، با زور مسکن خوابیدم و یه روز خیلی درد داشت ولی بعدش بهتر شد. اما دیگه مثل قبل عید نشده و اونم باید همین روزا برم دنبالش. احتمالا فیزیوتراپی بخواد. 

دیگه اینکه ما بالاخره تونستیم از ۸-۹ ماهگی، دلتا رو از لاغری دربیاریم و حتی یه کم تپلی هم شد. خدا رو شکر این مدت مریض نشد اصلا، اما الان چند روزیه که گلاب به روتون، اسهال شده بدجور. روزی ۲۰ تا پوشک عوض میکنیم. امیدوارم هر چه زودتر خوب بشه چون خیلی اذیت شده. و خب ما هم همینطور. 


اولین پست قرن جدید

سلامی به گرمی همین روزا که گرماش از گرمای تابستون بیشتره. سلام از قرن جدید. حالتون چطوره؟


ما خوبیم. دندون ششم دخترک دراومد، یازده ماهگی رو سپری می کنه اما هنوز راه نیفتاده. یه شیوه جدید داره برای راه رفتن که بی نیازش می کنه از راه رفتن واقعی. رو زانوهاش راه میره، شبیه پنگوئن. عاشقشم. 

ما تعطیلات شلوغی داشتیم. روزای اول عید رو رفتیم خونه مامان سیگما که نوعیدشون بود و بقیه میومدن دیدنشون. هفته دوم رو هم کامل مرخصی گرفتیم و رفتیم سفر. ساری با بتاینا، گرگان با دوستان، بعدشم ییلاق برای 13 بدر. دخترکم رو فامیلا بعد از مدت ها دیدن، بعضی ها هم برای اولین بار دیدنش. شوکه شدن از این همه بزرگ شدنش. دیگه داره یه سالش میشه، شدیدا خوردنی شده. خیلی سعی می کنه چیزایی که میگیم رو بگه. حروف کمی بلده ولی سعی می کنه لحن رو تقلید کنه. مثلا به جای سلام می گه یَیام! ولی میدونه وقتی میاد تو یا یکی میاد تو باید اینو بگه. البته همیشه هم نمیگه ها. هر از چندگاهی  الانم داره صدای حیوونا رو تمرین می کنه. فعلا صدای بعبعی، هاپو، کلاغ، مرغ و ادای ماهی رو رو بلده 

امروز شدیدا یاد پارسال این موقع ها افتادم که مثل چی دلم میخواست هر چه زودتر فروردین تموم شه و اردیبهشت بیاد و دخترکم رو بذارن تو بغلم. آی امان از این بارداری. خدا رو شکر که تموم شد. شیرینی بچه به دنیا اومده خیلی خیلی بیشتر از بارداریه واقعا. ولی اون موقع همه میگفتن به دنیا بیاد تازه اول بدبختی هاته. 

دیگه اینکه دورکاریامون دیگه کلا تموم شد و سرویس میشویم از این به بعد 

شماها چطورین؟ تعطیلات خوب بود؟ کاش تموم نمیشد. یهو تا تموم شد هم ماه رمضون شد هم دورکاریا تموم شد هم مدارس باز شد. طوفانی شروع شد امسال 

نوتایتل فروردین ۱۴۰۱

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.