تزریق های رمدسیویر سیگما تموم شد. میگه بهترم. بهش گفتم باید جواب اسکن ریه برام بیاره تا قبول کنم بهتره. استرسش رهام نمیکنه. فقط سعی میکنم فراموش کنم بخاطر دلتا. حال دلتا خوب شده ولی بی اشتهاس. خصوصا شیر خودم رو خیلی خیلی بد میخوره. قدیمیا میگن غصه شیر رو تلخ میکنه، نمیدونم راسته یا نه. ولی هر چی هست خوب شیر نمیخوره دخترکم. باید باز بریم دکتر...
سیگما توی خونه واقعا کلافه شده. امروز قرار شد بریم نیمچه پارک کنار اتوبان که خلوته و هیچ کس نیست، یه کم از دور سیگما ببینه دخترکمون رو. دلتا دیگه براش نمیخنده، انگار یادش رفته باباش رو. البته با ماسک میبینتش ولی خب قبلا تو خونه هم که سیگما همش ماسک داشت دلتا خیلی براش میخندید. گفتیم یه کم باباشو ببینه تا یادش نره.
با کالسکه بردمش. خوابید و من و سیگما تونستیم حرف بزنیم با هم با دوتا ماسک و از فاصله دور. بعد از ۱۲-۱۳ روز که درست حسابی حرف نزده بودیم. بهش گفتم تنهایی غصه نخور. ده روز دیگه هم صبر کن تا خودم بیام خونه و کنارت باشم وقت غصه خوردن. میگه نترس، این غم انقدر بزرگه که حالا حالاها تموم نمیشه... راست میگه...
خسته شده از موندن توی خونه، گفت چه خوبه که دیدمتون. یه کم روحیه گرفتم. بهش گفتم مثل قرارای دوران دوستیمون شد. تو فضای باز و دور از بقیه. اندفعه با بچه. خندید. کاش خنده واقعی به لباش برگرده.
خدایا روزای خوب میان یعنی؟ پس کی دیگه؟؟؟
چه کار خوبی کردی که همدیگرو دیدین. نگران نباش بچه پدرش رو فراموش نمیکنه


روزهای خوب هم حتما میان.مطمئن باش.
اره، خدا رو شکر تا الان دو بار این کار رو کردیم. بعدش روحیه سیگما خیلی بهتر بوده
ایشالا. ما بی صبرانه منتظر روزای خوبیم
سلام لاندا جون خوبی؟ چه کار خوبی کردین ، با همین کار چقدر هر سه تون روحیه میگیرین. انشالله این چند روزم تموم میشه و میرین پیش هم. واقعا سیگما روزهای سختی رو داره و باید بهش کمک کنی که روحیش برگرده البته میدونم به حرف راحته چون خودت شرایط سختی داری .
الهی دلتا کوچولو... دختر منم بسیار بسیار بی اشتها بود بخاطر کرونا حتی الان که سه هفته تموم شده باز مودیه یه وقتی یکمی میخوره یه وقتی باز به همه چی میگه نه. فک رکنم عوارضش تا مدتی هست. ببوسش دخملی رو باورت نمیشه هفته قبلی بوسیدمش و گفتم خدایا همین بوسیدن عزیزان چه نعمتیه که ازش محروم شدیم و یاد روزهاییکه افتادم که خیلی مریض بود و خودم همش دو تا ماسک داشتم و نمیتونستم مستقیم ببوسمش...
اره خداییش. از تنهایی خیلی بهتر بود براش... ولی در کل این اتفاق براش خیلی سنگینه و هضم نشدنی...
الهی...
بچه ها خیلی گناه دارن
ان شاء الله بزودی سلامت کامل بدست بیارن و دوباره دور هم جمع شید.
مرسی عزیزم
عزیزم خیلی تلخه این روزها، قوی باش
سعی می کنم
لانداجان همه چی درست میشه ... دلتا نشستن، چهاردست و پا و قهقهه زدن یاد میگیره و شماها شاد میشین. دنیا تا بوده همین بوده
آخر پستت فقط اشک ریختم، راست میگه این غمه لامصب تمومی نداره بعد یازده سال هنوز برای من تازه است
عزیزم...
ببخشید ناراحتتون کردم...
خداروشکر داروهای همسرت تزریق شده. خیالت راحت دیگه خوب میشه ولی الان فوق العاده ضعیفه و احتمالا اشتها هم نداره
ان شاالله زودتر دوباره روزای شادتون برگرده
رفتی سره قرار با بچه
ایشالا
سلام تسلیت عرض میکنم به شما و همسر گرامیتون
چقدر این پستتون غمناک بود
خیلی ممنون
الهی بگردم
حالت رو میفهمم ،هم عزیز از دست دادیم و هم کل خانواده درگیر کرونا شدیم و حالام همسرم داره رمدسیویر میگیره...این وسط فقط دلتا کوچولو رونداریمبچه ها حسابی مایه دلخوشین... اگر سوره ولعصر آروم تون میکنه موقع شیر دادن برای دلتا کوچولو آروم آروم سوره ولعصر رو بخونید خیلی موثره، این فقط یه پیشنهاد بود و امیدوارم ناراحت تون نکرده باشم....
عزیزم... شما هم خیلی سختی کشیدین.
ممنون از پیشنهادتون
ایشالا که این روزهای زشت هر چی زودتر تموم شن و همسر جانت سلامتیش رو دوباره بدست بیاره هر چی زودتر
چه کار خوبی کردین رفتین بیرون. کاش هر روز این کار رو بکنید. تو روحیه هر دوتون می تونه خیلی موثر باشه.
مواظب خودت و فسقل جان باش. روزهای خوب در راهن
اره خیلی خوب بود. چند باری این کار رو کردیم.
لاندای عزیز ، خیلی ناراحت شدم از خوندن پست های اخیرت. حتی وقتی با شوهر آلمانی ام از روزهای اخیرت گفتم (چون پرسیده بود چرا تو فکری) بهش گفتم برای یکی از آشناهام این اتفاق ها افتاده.
همه جای دنیا گیر کردیم بابا از دست این ویروس. هرکی به نوعی. باور کن.
بهت تسلیت می گم دوستم و از صمیم قلب امیدوارم سیگما زودی خوب شه و باهم باز چیزکیک بزنین بر بدن
مرسی عزیزم، خیلی لطف داری.
با خطاخر انگار پرت شدم به سالها قبل...
چقدر دوریم از اون روزا...
آخی عزیرم چقدر با پستت غصه خوردم
با غصه خوردن خودت
با شیر نخوردن نی نی
با حس دور شدن از باباش
ببخشید ناراحتتون کردم