سلام سلام. صبح بخیر. امروز خیلی زود اومدم شرکت.
آقا چه حالی داد ظهر یکشنبه خبر رسید که فردا تعطیله. انقدر ذوق کردم که نگو. همه به من تبریک می گفتن که میرم به کارام میرسم. حتی خاله تو گروه فامیلی زده بود لاندا بدو برو وسایلتو جمع کن که بتونی به مهمونی 5شنبه ما برسی. (5شنبه مهمونی سیسمونی بینون!!! داره عروسش، من گفته بودم اسباب کشی دارم نمیام، خاله هم در حال چیدن برنامه های منه که حتما برم مهمونیشون رو ) نگم چقدر شاد شدم دیگه؟
آهان حالا که به تعطیلی رسیدیم یه کم صحبت کنیم راجع به این داستان. تعطیلی بخاطر مراسم تشییع سردار سلیمانی بود. این چند روزه هر بار تی وی یا رادیو رو روشن کردیم از این خبرا بود. حتی تلگرام هم همه کانالاش پر بود از این داستان! خیلی ها هم جوگیر شدن و همینجوری استوری پشت استوری از عکس و فیلم های سردار. اسم همه چیز رو عوض کردن، اتوبان، خیابونا و همه ساختمونا و ... شور همه چیز رو درمیاریم. البته لابد نفع داره شور درآوردن! حالا که چند روز از این ماجرا گذشته، ترسم ریخته دیگه. بنظرم این اتفاق واسه ایران مزایایی به همراه داشته. بنظرم با تموم هارت و پورت های ایران، جنگ نمیشه. خلاصه که هم ترسه ریخت، هم تعطیل شدیم. خیلی هم عالی.
عصری با اسنپ رفتم خونه جدید. بماند که چقدر بد اسنپ گیرم اومد. تا رسیدم، سیگما هم رسید، یه ماشین خودش و یه ماشین هم بابا و دامادشون. کلی وسیله آورده بودن. همینجوری از صبح تا شب هی میره وسیله میاره، بازم تموم نمیشه. این سری آیینه شمعدون و اتو پرسی و چنتا کارتن وسیله و آباژور اینا رو آورده بودن. لوسترها رو هم نصب کرده بود. باباشینا زود رفتن و خودمون موندیم. من رفتم سراغ چیدن کتابای کتابخونه. کلی هم کتاب کنکوری اینا داشتیم که دادم به سیگما ببره شرکتشون و کتابخونه من رو خلوت کنه که برم کتابای خوبمو از کتابخونه بابام بیارم. سیگما هم از باروژ پیتزا و مرغ سوخاری سفارش داد. خیلی باحاله خونه نصفه. فانه. انگار اومدیم مسافرت. شام خوردیم و یه کم خونه رو کشف کردیم. یهو یک سر و صدایی شد که. طبقه بالایی یه پیرمرد و پیرزنن. گویا نوه هاشون اومده بودن خونشون. بدو بدو، جیغ و خنده. کشیدن صندلیا رو زمین. ما غش کردیم از خنده. گفتیم ما رو ببین، فکر کردیم میایم اینجا ساکته، خیلی بدتره که دیگه به خودمون دلداری دادیم که مهمون دارن و این ساعتا اشکال نداره و حالا شب و صبح میتونیم بخوابیم لابد
دیگه رفتیم خونه قبلی و خیلی خیلی خسته بودم و زودی خوابیدیم.
دوشنبه 16 دی، ساعت 9 بیدار شدیم و صبحونه خوردیم و افتادیم به جمع آوری. هر چی جمع می کردیم باز یه عالمه چیز دیگه مونده بود. چنتا کارتن شد باز. ساعت 12 نهار خوردیم و ظرفاشو گذاشتم ماشین بشوره. یخچال رو هم خالی کردم و همه چیز رو برداشتیم رفتیم شرکت سیگما، وسایل یخچال رو گذاشتیم تو یخچال شرکت و بعد رفتیم خونه جدید بارها رو خالی کردیم. جالبه طبقه بالایی انگار بازسازی داشت. خونه 3-4 ساله رو هم بازسازی می کنن چون بالاسری ما ان! انگار داشت سنگای کف رو میکند که پارکت اینا کنه. وسایل رو گذاشتیم و باز رفتیم خونه قبلی جمع و جور. آقا چرا تموم نمیشه. حتی وسایل اسم نداشت که بگم اینا رو جمع می کردیم. یه چیزای ریز ریزی که اصن نمیشه گفت چی. آهان اسم یه سریشونو یادم اومد! وسایل دستشویی حموم.
خودش دوتا کارتن شد با شوینده های تو کابینت دستشویی. دیگه ظرفای باقی مونده رو هم جمع کردم و یه بار دیگه ماشین رو پر کردیم و رفتیم خونه جدید. قرار شد من بمونم بچینم و سیگما برگرده خونه قبلی با باباش وسایل رو باندپیچی کنن با بابل رپ (مشمع حبابی). حالا سر و صدای بالایی زیااااد. با مامی تلفن حرف زدم گفت صدای چیه. تعریف کردم کلی خندید. گفت شانس توئه
ولی جدی فهمیدم، آدم به هر چی حساس باشه بیشتر سرش میاد. میخوام تو این خونه اصلا به سر و صدا حساسیت نشون ندم تا از رو ببرم خودم و صدا رو
خلاصه تا 5.5 بیشتر نبود صداها و بعدش دیگه واسه خودم اول یه نسکافه درست کردم با شکلات تلخ خوردم و بعد پاشدم افتادم به جون وسایل. 6-7 تا کارتن رو خالی کردم و وسایلش رو چیدم اینور اونور. دیگه نردبون رو هم آورده بودیم و همش بالا پایین بودم. تا 8.5 دیگه همه کارایی که میشد انجام بدم تموم شد. چون وسایل بزرگا نبودن زیاد نمیشد چید. همه کشوها و وسایل توی ویترین و کنسول و اینا موند. دیگه 8.5 اسنپ گرفتم رفتم خونه قبلی. دیدم سیگما درهای یخچال رو درآورده و باندپیچی کرده. آخرم نشد بشورمش که. دیگه منم توپ بابل رپ رو بردم تو اتاق و میز توالت و میزای کنارتختی رو باندپیچی کردم. میز پذیرایی رو هم. سیگماینا هم مایکروفر و ماشین لباسشویی ظرفشویی رو باندپیچی کردن. همین کارا کلی طول کشید. واسه شام بازم از باروژ پیتزا سفارش دادیم و سه تایی خوردیم و بعد سیگما و باباش یه دور دیگه وسیله بردن خونه جدید و من رفتم خوابیدم. آخرین شب تو خونه قبلی. اولین خونه مشترکمون...
امروز، سه شنبه 17 دی، قراره کامیون بیاد و دیگه همه چیز رو ببره. صبح زود بیدار شدیم و سیگما رفت دنبال باباش که بیارتش و منم با اسنپ اومدم سر کار. عصری باید برم خونه جدید. آخر هفته بیفتم به خونه چیدن و خدا بخواد دیگه تمومش کنم.
مبارک باشه
چه تعطیلی به موقعی
حسابی چسبید
خدا را شکر که همه کارها روی روال هست
اسباب کشی خیلی خیلی کار سخت و طاقت فرسایی هست ولی شما دیگه رسیدی به آخرش
نگران نباش که اول هفته بعد را با حس و حال تازه شروع میکنی
آرهههه. ایشالا ایشالا. فکر کنم تموم میشه همین آخر هفته
خصوصا که میخوام فردا هم نیام سر کار
لاندا
دلت برای این خونه تنگ میشه خیلی
من هنوز که هنوزه دلم برای خونه اولمون تنگ میشه و هنوز اونو از باقی خونه هامون بیشتر دوس دارم
هرچند وقت با جان شیرین میریم تو کوچه هاش و یکم جلو خونمون وایمیستیم و خاطراتمونو یادآوری میکنم
بعدنا شاید بشه، ولی نمیدونم چرا الان اصلا حس ناراحتی نداریم جفتی. نه اینکه از اون خونه بدمون بیاد ها، نه، دوستشم داریم. ولی انگار این تغییره باحاله. یه تجربه جدید و بامزه بود. واسه همین زیاد واسه اون خونه دلتنگ نشدیم هنوز.
اتفاقا وقتی تعطیل شد من یاد تو افتادم که چقدر جلو میوفتی! واقعا بعضی خورده ریزا اصلا اسم ندارن ولی چندتا کارتن میشن! فکر میکنی تو یه کیسه جا میشنا!!!
امان از جوگیری مردم. حالا من برعکس تو تا حالا بیخیال بودم یکی دوروزه نگران جنگ شدم!
عه چرا؟ نترس جنگ نمیشه، به جاش احتمالا بتونن چنتا امتیاز سر برجام بگیرن.
سلام مبارک باشه بازم

چ تعطیلی به موقعی بود
البته ما ابتدایی ها شور تعطیلی رو امسال دراوردیم یه هفته پشت سرهم میاییم سرکار هنگ میکنیم
سخت ترین لحظه دل کندن از خونه قبلیه انگار باید خاطرات رو بذاری اونجا درشو ببندی و بری...
تو خونه ی جدید براتون کلی مهمونی و شادی آرزو میکنم
عالیییییی بود

عه شما معلم دبستانی؟ خوش به حالتووووووووووووون
خدی نمیدونم چرا فعلا اصن سختی حس نمی کنم برای رفتن. اصلا حس ناراحتی ندارم. از من بعیده
مرسی عزیزم
مبارک باشه به خوشی و خرمی و شادی
ممنونم
خوب خدا رو شکر که اصل کاری ها که همون ریزه کاری هاست رو بردین، اون وسایل بزرگ دیگه کار کارگراست که خیلی زود جا به جا میشه و وقتی چیدمانشون تو خونه جدید انجام شد و فرش هارو پهن کردین و مبل ها سر جاشون رفت، انگار همه زحمت ها و چیدن ها اون موقع خودشونو نشون میدن.
جای خوبی میشناسی به منم معرفی من. من پارسال چند بار از سحر توی شریعتی گرفتم راضی بودم، در حال حاضر از شان بابا می گیرم. ولی از مه شبرینی فروشی ها کم کم می خرم ببینم کار کی بهتره. 
اوه اوه شما هم مثل من چیز کیک دوست داری؟ اتفاقا الان داشتم می خوردم جاتون سبز. چیز کیک پخته یا یخچالی؟
ولی یه مدته فکر می کنم اصلا انگار پنیر توشون نمی ریزن
لاندا جان کلا روزی چند بار وبلاگتو چک می کنم و خیلی خوشحال میشم وقتی پست جدید ازت می بینم. ایشالله که همیشه شاد باشی. کلی هم ذوق خونه جدیدتو دارم. تو ذهن خودم تصورشو کردم گرچه هیچ پیش زمینه ای هم ندارم از رنگ هایی که دوست داشتی.
آرههه. همش منتظر آخر هفته ام که چیدمان تموم شه بشینم یه نفس راحت بکشم
چیزکیک پخته. من چیزکیکای نان سحر رو خیلی دوس دارم. همون شریعتی که شعبه اصلیشه، ولی من از بقیه شعبه هاشم میگیرم خوبن. شان بابا خوبه؟
قربونت عزیزم. لطف داری. کلا رنگ خونه من روشنه. چوب مبلا کرمه و همه چیز روشن طوریه. اینجا هم کاغذدیواریای کرم داره. فکر کنم خیلی بهم بیان
سلام خسته نباشی
اتفاقا لاندا جان من خواستم بهت بگم ک ادمهای مسن یهو دیدی اخر هفته همه نوه ها چند ساعتی باهم اومدن خونه شون ولی گفتم چه کاریه هنوز معلوم نیس ته دلتو خالی نکنم
بیخیال شو کمی بالاخره هرجایی سروصدا هس تنها راهش همونیه ک گفتی
سلام مبارکه خونه جدید،منم خواننده جدیدم
سلام. ممنون. خوش اومدی
واقعا با اون حرفت که بعضی وسایل حتی اسمم ندارند موافقم.
خدا رو شکر کارت کلی پیش رفت. عدو شود سبب خیر همینه ها
مهمونی سیسمونی رو می ری بلاخره یا نه؟
بله بله سیسمونی رو رفتم و خاله بسی خوشحال شد
دیدی جنگ شد


من که امیدم فقط به مجلس آمریکاس و بس
کاش جنگ می شد...
خودیا زدن مردم خودمونو کشتن...
مثل همیشه...
خب دیگه خونه جدید رفتی انشاالله، انشاالله براتون اومد داشته باشه
مرسی عزیزم
شان بابا چیز کیک ساده اش خوب بود ولی شکلاتیش رو دوست نداشتم.
قبلا از ناتلی هم گرفته بودم بد نبود، شعبه کاشانکش.
چه عالیه رنگ های غالب وسایلتون، هر موقع خواستی می تونی با یه خورده اضافه کردن رنگ به کوسن و رومیزی و گلدون و قاب کلی تغییر توی دکوراسیونتون بدی.
جات خالی دیشب یه چیزکیک از VIP شهرک گرفتیم، افتضاح ترین خوراکی ممکن بود!
آره من خودم رنگای روشن خیلی دوس دارم. دستتو باز می ذارن تو انتخاب