دیروز رفتیم یه خونه دیدیم، یعنی کلی خونه دیدیم باز، ولی راجع به یکیش میخوام حرف بزنم. یه خونه قدیمی بود. یه خونه دو طبقه که طبقه پایینش که صاحبخونه بودن، یه خانم و آقای مسن بودن. آقاهه لهجه شیرین یزدی داشت، خیلی شوخ طبع طوری بود. شوخ طبعیش من رو یاد آقاجونم انداخت. خدا بیامرزتش. آقاجون همیشه یه تیکه با نمک تو آستینش داشت. البته تیکه هاش دیگه تکراری شده بود، اما از ذوق شنیدن همون تکراریا، یه سری کارا رو میکردیم که همونو بهمون بگه. خونه خیلی بامزه بود. یه حیاط کوچیک که جای پارک ماشین هم میشد، کل راه پله پر از گل و گیاه. متراژ خونه خوب بود با یه بالکن گندهههه و کلی پنجره. توی خونه رو بازسازی کرده بود. کابینتها، های گلس و خوش رنگ، سرویس بهداشتی ها همه نو. این چیزاش باعث شد یه کم فکر کنیم به اومدن به این خونه. دو خواب بزرگ هم داشت. مشکل اصلی ای که تو ذوق زد، یه عالمه پنجره ش بود. کلی پرده میخواد فقط. بعد از دیدن خونه رفتیم خونه مامانینا و تمام طول راه تو ترافیک داشتیم به پذیرفتن این خونه فکر می کردیم. قیمتشم خیلی مناسب بود برامون. فکر کنم آرامش خونه خیلی زیاد بود. کلا یه همسایه داشتیم که پیر بودن و بی سر و صدا. خونه هم قدیمی و احتمالا صدا کم منتقل می شد. البته چون پر از پنجره بود (به سمت پاسیو هم یه عالمه پنجره داشت) شاید صدا منتقل می شد، نمیدونم. ولی جاش خیلی دنج بود. خونه چنتا قواره با یه پارک بزرگ خوشگل خفن فاصله داشت. کلا دلبر طور خوبی بود. به مدل زندگی ما نمیومد ولی اگه میگرفتیمش شاید خوب بود. یه آرامش خونه قدیمی جالب.
همه اینا رو با فعل گذشته نوشتم چون ردش کرده بودم. ولی به آخر پست که رسیدم هوسشو کردم...
البته هنوز نه نگفتیم ها. نمیدونم. خیلی مرددم....
لاندا قبولش نکنید
به چند دلیل اما به نظرم مهم ترینش اینه که اگه قبول کنی دراومدن از اون خونه سالها بعد خیلی سخت خواهد شد
حتما به ادمای اون خونه دلبسته خواهی شد و این کارتو خیلیییی سخت میکنه
تنوع نظرات چه جالبه. قشنگ مثل جنگ درون خودمه. یکیشون میگه بگیر یکیشون میگه نگیر.
راجع به دلبستگی به آدما اصلا فکر نکردم. فکر نکنم دلبسته بشم چون معمولا فاصله با همسایه رو نگه میدارم. حالا اینکه اونا چقدر نگه دارن نمیدونم.
من خونه های قدیمی رو به این اپارتمان های خفه ترجیح میدم. دلبازترن به نظرم. البنه قدیمی داریم تا قدیمی :)
ان شالله هر چی خیر براتون پیش بیاد.
خیلی تصمیم سختیه. من تا الان عاشق خونه نوساز بودم حالا یهو بخوام 180 درجه برعکس فکر کنم سخته
اخیش
حتی خوندن جملاتت هم اون آرامش را منتقل کرد
خونه روشن و پر پنجره
با بالکن بزرگی که میتونه کلی دلبر بشه روزهای بهاری
امیدوارم بهترین ها در انتظارت باشه
اوهوم. واقعا دلبر بود ولی من بلد نیستم تصمیم بگیرم تو این مورد
به نظرم حتماً بگیرید
این خونه ها پر از انرژی مثبتن
من بودم حتماً اوکی می دادم
کاش واقعا تکلیفم با خودم معلوم بود مثل شما.
انرژی مثبتش رو گرفتم البته. دعا کنید بتونم یه تصمیم خوب بگیرم.
کاش عکس میگرفتی ازش میدیدیم
نگرفتم که
لاندا جون من با اینکه تو رو ندیدم ولی واقعا مثل یه فامیل نزدیک دوستت دارم. چرا انقدر به خودت میگی من نمیتونم تصمیم بگیرم یا تو شرایط بحرانی انقدر به خودت سخت میگیری. شاید الان وقتش شده که یه پله بری بالاتر و بزرگتر بشی. به خودت مسلط شی و از توی شرایط پیچیده بهترین نتیجه رو دربیاری. زندگی پر از این تصمیماته که یه چیزهایی رو باید از دست بدی تا چیزهای جدیدی بدست بیاری. حالا که این شرایط برات پیش اومده تو هم سعی کن نهایت تجربه رو ازش بگیری. مطمئنم درباره خونه هم بهترین تصمیم رو میگیری. امیدوارم از حرفام ناراحت نشده باشی. ضمنا من عاشق خونه با پنجره های بزرگم اون همه نور بیاد تو زندگی آدم چقدر پر انرژیه
قربونت عزیزم، منم خیلی دوستت دارم.
میدونی من الان دارم با چند تا قضیه همزمان کنار میام. اونم یهو. همینکه فعلا تصمیم گرفتم وارد این کار سرمایه گذاری بشیم و ریسک کنیم، یه کم از پروسسورم رو به خودش تخصیص داده، حالا این وسط اینکه بین کلی گزینه تصمیم بگیرم که با انتخاب کدومش، چه خوبیایی نصیبم میشه و چه بدیایی، یه کم سخت می کنه کار رو. نمیدونم شاید واقعا باید بزرگ شم دیگه. به حرفت گوش میدم. نباید از تجربه های جدید فرار کنم.
به به.چه خونه ای....کاشکی می گرفتینش
آره ته این پست با این توصیفات دلم خواست بگیرمش
من الان اومدم جریان خونه عوض کردنتون رو متوجه شدم . خیلی دوست داشتم جای تو باشم. من کلا عاشق خونه عوض کردن و دنبال خونه گشتنم. چون هر خونه ای که میبینم خودمو توش تصور میکنم که مثلا فلان گوشه بشینم و قهوه بخورم. واسه هر خونه رویا می سازم کلا.
من اگه جات بودم حتما همین خونه قدیمی تر رو انتخاب میکردم. از آپارتمان بیزارم.
چه باحال. منم البته تصور میکنم خودم رو. هر جا میرم سریع وسایلمو میچینم تو ذهنم که ببینم با این خونه چه جوری میشه. اما امان از وقتی که یه چیزیش نخوره. مثلا همین پرده که کلی ذهنمو درگیر کرد. مرسی که گفتی پیشنهادت رو. از صبح هر چی بیشتر بهش فکر می کنم مصمم تر میشم.
خونه حسنش اینه که معمولا دلبازتر از آپارتمان هست ولی معمولا با یک همسایه بودن اون هم صاحبخونه خیلی سخته... بخشی از استقلال و حریم آدم به فنا می ره
آره هست این، ولی خب دارم فکر می کنم ما که زیاد خونه نیستیم. کلا هم تو یه سال مگه چنتا مهمونی میخوام بگیرم؟ نمیدونم شاید تجربه بدی نباشه تست این نوع زندگی.
باید امیدوار باشم که خیلی فضول طوری نباشه این صاحبخونه.
آخ بگیر فقط
رفتم یه بار دیگه دیدمش. پسند نشد
خوب خداروشکر که جوابتون به این خونه نه بود


فکر نکنم هیچ کدوم از دوستان که گفتن خونه رو اکی کن تجربه مستاجر بودن تو این شرایط رو داشتن!!
من سه سال و نیم تو همچین مدل خونه ای زندگی کردم
یعنی نابود شدم!!
آخر هفته ها کلا خونه بمب صدا بود
یا تعطیلات بین هفته
ی روز مریض بودن و باز خونه شلوغ
خیلی هم روی پول قبض ها اذیت کردن
این مدل خونه ها فقط خوبه برای خود آدم باشه
و گرنه زندگی با آدم های مسن اگر سر و صدا مثل من برات اذیت کننده باشه خیلی اذیت میکنه
و البته پول پیش منم نمی دادن که جای خونه رو عوض کنم!!
وای یاد اون روزها افتادم
بد ترین روز های زندگیم بود اون خونه
اوه اوه، پس واقعا خوب شد کنسلش کردیم. چون میدونی که، من خیلی به صدا حساسم.
حالا میام تعریف می کنم. ولی خیالت راحت، کنسل شد
پست بعدی را خوندم و فهمیدم خونه را نگرفتید:) اما دیگه حالا من نظرم را بگم خخخ
خونه ی این مدلی روحیه ی خاص خودش را میطلبه، باید انعطاف پذیری ات نسبت به همسایه و صاحبخونه و مشکلات واحد زیاد باشه اما در عوض کلی حسن داره اون مدل قدیمی بودنش و اینکه دو طبقه است و خیاط و راه پله و نورگیری خونه،.... ببین اگر روحیه ات اینطوری نباشه اصلا با این مدل خونه ها حال نمیکنی؛) من عاشق مدل خونه های اینجوری هستم، اتفاقا ما هم تو این چندماه میخواهیم خونه عوض کنیم برا من انرژی بفرستید که یه خونه ی اینطوری بخریم؛ترجیحا طبقه اول با دسترسی به حیاط ، نهایتا سه یا چهار همسایه ، واااااای که چه میشه رو به پارک باشه! اونطوری طبقه ی دوم؛) آخه اینها عموما آسانسور ندارند ؛))
دقیقا همین دیگه. من حس می کنم الان این روحیه و یا حتی این نیاز رو ندارم. یه خونه بزرگ با حیاط به درد یه خونواده بچه دار میخوره که بچه راحت واسه خودش بازی کنه، نزدیک پارک هم باشه که چه بهتر. واسه مدل زندگی ما سخت بود اون خونه. ولی واسه شما عالی میشه. دوتا پسرا تو حیاط با هم فوتبال بازی کنن
حتما حتما. خیلی خوبه که انقدر دیتیل خونتونو تصور کردی، همونی میشه که میخوای