X
تبلیغات
زولا
Daisypath Friendship tickers
وبلاگicon
*روزهای لاندا* دور همی شبانه - روزهای لاندا

خرید ساعت مچی

|

کد قفل کردن راست کلیک

سلام سلام.

یه هفته س ننوشتم. بیام بگم ماجرا رو. یکشنبه گذشته پ شدم و رمغ نداشتم انگار. رژیم هم بودم و روز سختی شده بود. کلاس خیلی خوب بود. ولی به کارای شرکت نرسیدم. زود هم باید میرفتم که برم استخر. چون روز اول پ بود و در حد لک، از تامپون استفاده کردم و رفتم استخر. ولی گفتن مربیتون نیومده و کلاس آموزشی نیست! امروز قسمت نبود ورزش کنیم! هیچی دیگه. یه کم شنا کردم و دیدم خیلی بی حسم، بی خیال شدم و اومدم بیرون. وسایل همکارم تو ماشین من بود. دیگه من لباس پوشیدم و رفتم بیرون و منتظرش شدم. با دوستای بیرون از شرکتم قرار داشتیم بریم کافی شاپ. 4 نفر بودیم. همکارم که اومد با هم رفتیم تا دم پارک و اون رفت و منم یه تجدید آرایش سریع کردم تو ماشین و رفتم پیش دوستام. خیلی حال می کنم باهاشون. نفر 4ام که اومد تو دستش یه چیزی بود. یه گلدون با چوب پنبه که توش ماهی هم بود. فکر کردم واسه یکی از دونفر دیگه آورده. کلی حسودیم شد. من خیلی از اینا دوس دارم. بعد دیدم گفت واسه لانداس. کادوی تولدش با دو ماه تاخیر! وای اصلا نمیدونین چقدر حال کردم که. روزم ساخته شد. همش بغل کرده بودم کادوی دوست داشتنیم رو. عکسش رو هم گذاشتم اینستا. بعد دیگه واسه اینکه چاق نشم و به رژیم پایبند باشم فقط یه موکاچینو سفارش دادم! ولی دوستای نامرد چیپس و پنیر و سیب زمینی قارچ اینا سفارش دادم و خب فکر کن که بشه ناخونک نزد. سعی کردم کم بخورم ولی به هر حال خوردم دیگه. بعد کلی گپ زدیم با هم. از 7 تا 9 با هم بودیم و بعد دیگه با اون دوستم که از طرح اومده بود خدافظی جانانه کردیم و هر کی رفت سی خودش. من با گیلی برگشتم خونه و سیگما گفت که قراره با دوستاش شام بریم بیرون. یکیشون سربازی معاف شده و میخواد سور بده. من بدیو بدیو آرایشم رو شستم و دوباره آرایش کردم و رفتیم سنسو که بازم راهمون نداد و رفت ای تی اف کناریش. بد نبود ولی مثل سنسو نبود خب. رژیم هم که تعطیل! همه چی خوردم. بعدش قرار شد بریم شرکت و تا صبح بمونیم. من با دوست سیگما، نیما که بی ام دبلیو داره اومدم. خخخ. قرار بود اول بریم دم خونه ما من بازی اینا بردارم و بعد بریم شرکت. حالا سر خیابونمون ایست بازرسی بود. گفتم نیما الان میگیرنمون  البته سیگما و اون یکی داشتن پشت سرمون میومدن. ولی خب می گرفتنمون خیلی سوژه بود دیگه من رفتم وسایل رو برداشتم و سیگما هم ماشین رو گذاشت تو پارکینگ و همگی با هم رفتیم شرکت. 7 نفر بودیم و گفتن 2 نفر دیگه هم قراره بیان. من اون دوتا رو تا حالا ندیده بودم. همکلاسیشون بودن. فکر کن همه پسر فقط من یکی اون وسط بودم. البته به جز اون دوتا بقیه واقعا دوستامن. ساعت 1 شب اون دوتا اومدن و اول که اصلا حال نکردم باهاشون. همش داشتن سیگار می کشیدن!  بعد بازی هم نمی کردیم و هی داشتن حرف میزدن. من واقعا حوصله م سر رفته بود. سیگما و آرش تو آَشپزخونه بودن، رفتم بهشون گفتم اگه بازی نمی کنید، منو ببرید خونه، خوابم میاد. دیگه از ترس اینکه من غر نزنم سریع بساط بازی رو چیدن. دور میز کنفرانس اتاق سیگما نشستیم و بساط پو.کر راه انداختیم. اون دوتا هم دم به دقیقه میرفتن سیگار می کشیدن. اه اه. خلاصه بازی عالی بود. انقدر تقلب کردم که. خیلی حال داد. تا 7 صبح بازی کردیم و بعد پسرا میخواستن برن کله پاچه بخورن. من میخواستم برم خونه. ماشین هم که نداشتیم. به آرش گفتم من رو برسونه (شرکت و خونمون خیلی نزدیکن.) آرش من رو رسوند. یه همسایه اگه تِرَک کرده باشه منو خیلی ضایع بوده، دیشب با نیما رفتم دم خونه و صبح با آرش برگشتم خونه آرش من رو گذاشت و رفت با بچه ها بره طباخی. من خوابیدم و ساعت 8 با صدای زنگ تلفن بیدار شدم. سیگما کلید نداشت و صدای زنگ در رو نمیشنیدم و موبایلمم خاموش بوده! باز خوبه با زنگ تلفن بیدار شدم. در رو باز کردم و باز خوابیدم تا 4. بعد سیگما رفت دنبال کاراش و من بلند شدم به خونه زندگی برسم و چند مدل غذا درست کنم. گوشت از صبح گذاشته بودم تو یخچال یخش آب شده بود. شوید نخود پلو با گوشت میخواستم درست کنم. البته اول یه رون مرغ داشتم که چند روز مونده بود و سیگما مرغ مونده نمیخوره. سریع ریش ریشش کردم و با فلفل دلمه ای و پیاز داغ و رب و ادویه طعم دارش کردم که یه پرس غذا بشه. بعد گوشتا رو یه تفت دادم تو پیاز داغ و گذاشتم بپزه. نخود فرنگیا رو پختم و بعد برنج و شوید خشک اضافه کردم و گذاشتم بپزه. لباس شستم چند سری و همه گلدونا رو آب دادم. یه دور دیگه برنج قهوه ای درست کردم واسه خودم. همه این کارا 4 ساعت و نیم ازم وقت گرفت. خیلی خسته شده بودم دیگه. رفتم یه دوش گرفتم و دیدم حوصله ندارم فردا برم یوگا. پ هم بودم و اصلا حسش نبود دیگه. سیگما اومد و بعد از مدت ها بالاخره چلوگوشت دستپخت خودم رو خوردیم و لذت بردیم. بعد یه کم حرف زدیم و من خیلی خیلی خسته بودم و نق نقو. یه مشکل جسمی هم پیدا کردم و زدم زیر گریه. سیگما دلداریم میداد بهش گفتم تو این همه مریضی این چند وقته من، اصلا واسم وقت نذاشتی و همش خودم تنها میرم دکتر. دیگه قرار شد فردا باهام بیاد دکتر. یه عالمه گریه کردم و با چشمای پف کرده خوابیدم.

سه شنبه 19 ام، صبح با گیلی رفتم سر کار و باز کلاس داشتیم. حال و حوصله درست و حسابی هم نداشتم. از دکتر وقت گرفتم که عصری برم. بین مریض البته. عصری رفتم و سیگما چند دقیقه قبل از من رسیده بود و پارک کرده بود. چون دیر شده بود سیگما ماشین من رو گرفت که ببره پارک کنه و منم دوییدم وقت گرفتم. ولی حدود دو ساعت علاف نشستیم تا نوبتمون بشه. دکتر بهم دوا داد و گفت اگه خوب نشدی دیگه باید بریم سراغ کارای جدی تر. خوب میشم ولی  بعد من رفتم خونه و سیگما رفت داروهامو بگیره. از غذاهای دیروز گرم کردم و آوردم خوردیم و بعد خیلی خسته بودم و زود خوابیدم.

چهارشنبه 20 ام، صبح بازم با ماشین رفتم سر کار. از بس گرمه عصرا دوس ندارم با تاکسی برگردم. دیگه تقریبا هر روز ماشین میارم. رفتم کلاس و چون تو یه شرکت یه کار فورس ماژور داشتم مجبور شدم دوسانس کلاس رو نرم و برگردم شرکت کار کنم. خیلی داغون بود اوضاع. داشتیم جریمه می شدیم و یه کاری حتما باید زود انجام می شد. خیلی بدو بدو کردم ولی خدا رو شکر عصر انجام شد. سانس آخر کلاس رو رفتم و واسشون بستنی خریدم و خوردیم سر کلاس. این خارجیمون دیگه داشت برمیگشت کشورشون. واسش بلیط برج میلاد گرفتم که امشب بره برج. بعد هم باهاش خدافظی کردیم و کلی گفت شما خیلی مهمون نواز بودین و اینا. حال کرده بود با ایران. بعد برگشتم شرکت و رفتم پیش معاون و بهش گفتم که انجام شده. همه از مدیر عامل و مدیر کل و رییس و اینا ازم تشکر کردن. بسی حال داد. تا 6 شرکت بودم و بعد دیدم دوستام هم هستن و دارن میرن، تصمیم گرفتیم بریم بستنی بخوریم. رژیم به باد فنا رفت این هفته. البته خداییش با پ سخت بود رژیم داشتن. در حال غش و ضعف بودم همش. رفتیم کافه قنادی دم شرکت و بستنی خوردیم. بعد هم برگشتم ماشینم رو برداشتم و رفتم خونه. پریدم تو حموم و سیگما گفت 8.5 میاد. دیگه نشستم یه کم کتابمو خوندم، دیگه آخراشه. بعد سیگما اومد و گفت که قراره بریم خونه خواهرشینا، چون مهمون داشته و مامان سیگما کلی غذا واسه مهموناش درست کرده که الان زیاد اومده. بریم اونجا. من ناراحت نمیشم اینجوری دعوتمون کنه. آدم باید خودمونی باشه دیگه. خلاصه رفتیم اونجا و کلی با نینیشون بازی کردم. نشسته بود کنار خودم و داشتم بهش شعر یاد می دادم. یه روز آقا خرگوشه. نمیذاشت هیشکی هم بیاد کنارمون بشینه. حال کرده بود با من. بلبل شده، طوطی البته. هر چی میگی تکرار می کنه. سر شام گیر داده بود به من که لاندا جان غذا بخور. سه بار غذا کشیدم از بس گیر داد بعدش فوتبال انگلیس کرواسی بود که تا 12 دیدیم و بعد میخواستیم بریم که نینی گیر داد که با مامان بزرگش بیاد. بردیم یه چرخ زدیم که گریه نکنه و بعد که آروم شد بردیم خونشون تحویلش دادیم، مامان سیگما رو رسوندیم و رفتیم خونمون خوابیدیم.

پنج شنبه 21 ام، 8 صبح سیگما جلسه داشت و رفت. من تا 11 خواب بودم. بعد بیدار شدم ظرف شستم و یه دور ماشین لباسشویی و یه دور ظرفشویی رو روشن کردم. خونه رو مرتب کردم و نهار خوردم. قرار بود داماد ساعت 3 بیاد دنبالم که بریم ییلاق. سیگما جمعه بیاد. نشستم پای خوندن کتابم. ساعت 2.5 برق رفت و هنوز یه ربع از کار ماشین ظرفشویی مونده بود. بخش خشک کردنش بود. دیگه درش رو باز کردم. وسایلم رو جمع کردم و حاضر و آماده نشستم به کتاب خوندن که داماد اومد. برق هم قطع بود و با پله رفتم پایین و رفتیم به سمت ییلاق. تو راه برام بستنی قیفی خوشمزه خرید و خوردیم. یه سر هم رفتیم دم در خونشون که وسیله برداره. تو این فاصله یه ذره ای که از کتابم مونده بود رو تو فیدیبو خوندم و تموم شد. بیخود هاردکپیش رو با خودم آورده بودم. خخخ. دختری در قطار تموم شد. دوس داشتم کتابش رو. قشنگ بود. رفتیم ییلاق و ساعت 5 رسیدیم. کلی تیلدا رو بغل کردم. دلم حسابی براش تنگ شده بود. بعد هم کلی تتا رو بغل کردم. عصرونه خوردیم و رفتیم سر خاک اهل قبور. من با ماشین بابا رانندگی می کردم و مامان و بتا و تیلدا سوار شده بودن. سال مامانبزرگم بود. 10 سال گذشت از وقتی که مامانِ مامان، فوت شد. دو هفته بعد از کنکور من فوت شدن... خدا بیامرزتش. 10 سال شد رفتیم دانشگاه ها. پیر شدیم دیگه! خلاصه سر خاک خاله و دایی کوچیکه هم اومدن و یه کم حرف زدیم و بعد برگشتیم. بتا گفت بریم خرید! رفتیم یه مغازه لباس بچه فروشی و چقد قیمتاش خوب بود. واسه نینی دوستم یه شلوار ناز خریدم. ساعت 9.5 برگشتیم خونه و شام خوردیم و بسی خسته بودم. 12.5 خوابیدم. یه خواب حسابی. تا 11 صبح یه بار هم بیدار نشدم!

جمعه صبح بیدار شدم و خاله ی مامان اومد خونمون. یه ساعتی بود و رفت. بعد نهار خوردیم و نینی بازی کردم. ظهر خوابیدیم و قرار بود سیگما بیاد ولی دیدم که بتاینا دارن برمیگردن تهران و سیگما هم این چند وقته خیلی خیلی سرش شلوغه، گفتم دیگه نیا، من میام تهران. با بتاینا رفتم تهران و داماد رفت و ما رفتیم خرید. دو ساعت نینی بغلم بود و تتا هم هیچی نخرید. گرم هم بود و حسابی کلافه شده بودم.  سیگما اومد دنبالم و دوتا ماشینی تا دم خونه بتا رفتیم. نینی رو من بغل کرده بودم چون تو کریرش نمی موند. بردیم رسوندیمشون و بعد سیگما بهم خبر داد که یکی از کاراش بالاخره راه افتاده و چنتا سفارش ثبت کردن. گفتم باید شیرینی بدی. رفتیم زعفرانیه رستوران شاندیز مایا. عاشق رژیم این هفتمم که نابود شد!!! چاق نشده باشم خوبه! بخش کافه رستورانش رفتیم که فوق العاده محیطش خوشگل بود. سالاد سزار و پاستا سفارش دادیم. خوب بود غذاهاش. جاش هم فوق العاده بود. یه شام دونفره دبش خوردیم و بعد رفتیم خونه و آماده خواب شدیم. دلم کلی واسه سیگما تنگ شده بود. این چند وقته خیلی کم با همیم. 

شنبه صبح سیگما 6 بیدار شد و رفت حموم و رفت به کاراش برسه. من تا 7 خوابیدم و بعد با ماشین اومدم شرکت. یه عالمه هم کار داشتم امروز. حالا عصری میخوام برم همون کلاس زبان نزدیک شرکت، تعیین سطح آیلتس بدم. شاید برم کلاس.

+ تاریخ شنبه 23 تیر‌ماه سال 1397ساعت 04:12 ب.ظ نویسنده لاندا 3 نظر>