X
تبلیغات
زولا
Daisypath Friendship tickers
وبلاگicon
*روزهای لاندا* مهمونی دوره خونه لاندا - روزهای لاندا

خرید ساعت مچی

|

کد قفل کردن راست کلیک

سلام. من اومدم. حال روحیم بهتره خدا رو شکر. این چند روز سعی کردم به چیزای بد فکر نکنم. به بیماری ها فکر نکردم ولی بازم وضع اقتصادی کشور نذاشت خیلی خوشحال باشم.

سه شنبه عصر، وقتی داشتم از شرکت میرفتم، سر راه یه مانتوی مشکی خیلی خنک خریدم برای سر کار. حریر و گشادطوره ولی جلو بسته و آستین بلند و خودشم تا زیرزانو، اصلا مشکل گشت ارشادی نداره. کاملا مناسب محل کار. یه کم گرون بود ولی دیگه همون چیزی بود که میخواستم و واقعا هم وقت و حوصله گشتن دیگه ندارم. همینو خریدم و با تاکسی رفتم نزدیک خونه. پایین خیابون پیاده شدم و دیدم نونوایی خلوته. دوتا نون سنگک خریدم و از مغازه لوازم تحریر هم یه ست عروسکای کارتون فروزن رو برای تیلدا خریدم و گفتم با کاغذ کادوی طرح فروزن کادوش کنه. وقتی رفتم خونه خیلی گرمم بود. لخت شدم و یه کم یوگا تمرین کردم که مربی دعوام نکنه و بعد پریدم تو حموم. فرداش وقت لیزر فول بادی داشتم واسه اولین بار و باید کل بادی رو شیو می کردم. کلی طول کشید. بعد سیگما از سر کار اومد و بهش گفتم بیاد تنم رو کیسه بکشه. چند سالی بود کیسه نکشیده بودم. فکر کنم از بچگی به بعد. بچه که بودم سالی یکی دو بار مامان میومد کیسه میکشید تنم رو. ولی از وقتی بزرگ شدم دیگه خودم زورم نمیرسید به کیسه کشیدن و نمی کشیدم. چند وقت پیش حس کردم پوستم اصلا نفس نمی کشه، اینه که یه بسته سفیدآب خریدم (کیسه هم داشتم) و بالاخره از خجالت پوستم دراومدم. بسی حال داد. اومدم بیرون شلوارک نویی که روز قبل خریده بودم رو پوشیدم با یه لباس خنک. خدا رو شکر شام هم داشتیم و نشستیم پای فوتبال دیدن. یادم نیس فوتبال کی بود ولی قشنگ می فهمم که سیگما حال می کنه از اینکه باهاش میشینم فوتبال می بینم. آخه من به جز یه سال تو دبیرستان که عاشق فوتبال بودم، هیچ وقت فوتبالی نبودم، ولی جام جهانی ها حال میده. خصوصا دیدن گل ها. شام خوردیم و بعدش من کرم هامو زدم و رفتم بخوابم. سیگما صدام می کرد بیا گل ها رو ببین. خخخ.

چهارشنبه 6 تیر، با گیلی صبح زود رفتم شرکت. جای پارک خوبی هم گیر آوردم و یادم افتاد که بیمه ماشین تموم شده و سیگما هم هی قراره بیمه ش کنه ولی نمی کنه. تو این مدت تصادف نکنم صلوات. تو شرکت هم خیلی سرم شلوغ بود. دوبار هم مجبور شدم برم بانک. همش داشتم بدو بدو می کردم. عصری زود زدم بیرون و کلی پماد زایلاپی خریدم و رفتم خونه. یه دوش بدون شستن موهام گرفتم و پمادمالی کردم و با سفره یه بار مصرف پیچیدم خودم رو و رفتم مرکز لیزر. اونجا رفتم دوش گرفتم و همه پمادا رو شستم و رفتم لیزر فول بادی. یه جاهایی از پام خیلی درد داره، مثل بالای مچ. ولی در کل دردش خیلی کمتر از قبل شده. در حین لیزر همش داشتم فکر می کردم که من چقدر چاقم و چقد هیکلم بد شده و به خودم قول دادم که شنبه برم پیش دکتر تغذیه و رژیم بگیرم. چون 9 مرداد عروسی دخترعمه سیگما دعوتیم و من میخوام لباس پاتختیمو بپوشم (هیچ کدوم از فامیلای بابای سیگما پاتختی نیومده بودن خوشبختانه). لباسه تنم میره و زیپشم بسته میشه، ولی خب هیکلم توش به قشنگی اون موقع نیست دیگه. باید لاغر شم. شنبه میشه 9 تیر و دقیقا یک ماه وقت دارم. تا ببینیم چی میشه. برگشتنی تو همین فکرا بودم که به این نتیجه رسیدم که حالا که میخوام رژیم بگیرم پس بهتره یه بار دیگه سالاد سزار غیر رژیمی سنسو رو که عاشقشم بخورم. رفتم خونه و سیگما رفته بود خرید. بهش زنگیدم که شام بریم اونجا؟ گفت بریم. ولی چون اونجا خیلی شلوغه، موندیم خونه بازی برزیل رو تا ساعت 11 دیدیم و تازه 11 راه افتادیم. رسیدیم و دیدیم از سه تا سالونش دوتاش بخاطر تعمیرات بسته س و بازم خیلی شلوغه. دیگه سالاد سزار دوست داشتنیمون رو سفارش دادیم که ببریم خونه و تو این فاصله یه کم دیگه از کتاب بادبادک باز رو واسه سیگما تعریف کردم. تا حالا سه تا کتاب "دختری که رهایش کردی"، "هزار خورشید تابان" و "بادبادک باز" رو واسه سیگما تعریف کردم. خودشم خیلی دوس داره چون هیچ وقت نمیرسه رمان بخونه، اینه که اینجوری تو تایمای مرده، مثل وقتایی که رانندگی می کنه، یکی از کتابایی که خوندم رو براش تعریف می کنم. به جای شهرزاد قصه گو باید بگیم لاندای قصه گو خلاصه سالاد رو گرفتیم و رفتیم خونه و ساعت شد 12. نشستیم رو زمین جلوی تی وی و فوتبال برزیل می دیدیم و سالاد سزار میخوردیم. بسی حال داد. بعدش واسه اینکه با شکم پر نخوابم رفتم میز توالت رو آوردم پایین کلا که فردا گردگیریش کنم. لباس چرکا رو هم دو دسته کردم و یه دسته ش رو تو کیسه چپوندم تو کمد چون نمیرسیدم بشورم و یه دسته دیگه ش رو ریختم تو ماشین و بهش برنامه دادم که صبح که بیدار میشم شستنش تموم شده باشه و پهنش کنم و 2 خوابیدم.

پنج شنبه 7 تیر، ساعت 9.5 بیدار شدم و رفتم دنبال کارا. از اتاقا شروع کردم. میز توالت رو گردگیری کردم و روش رو چیدم. رو تختی و روبالشی ها رو عوض کردم. لباسا رو پهن کردم و بعد بدو بدو حاضر شدم رفتم بیرون. اول رفتم نون تارت کوچیک خریدم واسه الویه ها، بعد رفتم بانک که قرض بابا رو بدم و کلی طول کشید. بانک شلوغ بود و فقط دوتا باجه ش کار می کرد! رو مخ ها! تازه نزدیک بود جریمه هم بشم! دوییدم ماشین رو برداشتم و رفتم گل فروشی، یه دسته گل آلستر خریدم و یه ربع به 1 خونه بودم. سیگما خدا عمرش بده خیلی بهم کمک کرد. میوه ها رو شست و چید. سرویس بهداشتی رو هم شست و منم کل خونه رو گردگیری کردم و لباسای اضافه رو بردم تو کمدا و رگال رو خالی کردم واسه مهمونا، لباسای رو بند رو جمع کردم. آشپزخونه رو مرتب کردم و دستمال کشیدم. سیگما رفت شیرینی و من سریع مرغ سرخ کردم و گذاشتم بپزه و پریدم تو حموم. واسه اولین بار شامپوی رنگساژ زدم که دیدم دستم رنگ گرفت و ترسیدم صورت و بدنم هم رنگ بگیره و زود شستم، نشد موهام رنگ بگیره. زودی حموم کردم و پریدم بیرون. سیگما رفت به جلسه ش برسه و من تند تند لاک زدم و آرایش کردم. هنوز حوله تنم بود که مامانینا اومدن. رفتم پایین کمکشون و میزهای اضافه و تتا رو آوردیم بالا. مامان وایستاد واسم الویه ها رو ریخت تو نون های تارت و خودشم تزیینش کرد. من موهامو سشوار کشیدم و لباسم رو پوشیدم. بعد کادوهای تتا (یه سرهمی ناز سفید از ترکیه براش آورده بودم)، تیلدا (همون ست فروزن) و بتا (یه بلوز قبلا واسه مامان خریده بودم، بتا هم خواسته بود) رو بهشون دادم و بچه رو نگه داشتم تا بتا حاضر شه. بعد اولین سری مهمونا اومدن. دو تا زنداییام و بچه هاشون. دخترداییم فرداش (جمعه) کنکور تجربی داشت ولی اومده بود که روحیه بگیره. کلی خوشحال شدم که اومده. کم کم همه اومدن. ولی هیچ کدوم از عروسای فامیل نبودن. نه عروسای دایی، نه عروسای خاله و نه حتی عروس خودمون! البته به جز عروسای خاله این سه تای دیگه هیچ وقت نمیان دوره ها رو. اونا هم یکیشون سفر بود و یکیشون مریض بود. خلاصه همه که اومدن من فیلم عروسیم رو براشون پلی کردم و اولش که میومدن شربت پرتقال سرو کردم براشون و بعد چای و شیرینی نارگیلی تازه. میوه هم که سر میز بود و خودشون برمیداشتن. بعد الویه ها رو بهشون تعارف کردم و آخر سر دوباره چای و شیرینی. این وسط آلبوم عروسی و اسپرتم رو هم آوردم دیدن. قرعه کشی کردیم و من اسم بتا رو درآوردم. کلی هم رقصیدیم. به خودم که خیلی خوش گذشت. اونا هم همه ازم تشکر کردن و ساعت 8 همگی رفتن. مامان و بتا موندن و زنگیدیم به بابا و داماد که بیان اونا هم. واسه شام داداشینا هم دعوت بودن که نیومدن! به سیگما گفتم دوباره میوه بخره چون شلیل و آلو کم شده بود و سیگما زودتر با میوه ها اومد. شستم و اضافه کردم. برنج گذاشتم بپزه و زیر مرغ رو دوباره روشن کردم و ادویه هاش رو زدم.  بابا و داماد اومدن و ازشون پذیرایی کردیم. بابا کلی لاغر شده. 4 کیلو تو این یه هفته لاغر شده!  دیگه رفتم سراغ غذاها. از شرکت خورش آلو اسفناج هم خریده بودم و گرم کردم و با الویه و مرغ و پلو بردم سر میز. یعنی میز رو بتا و سیگما چیدن. مامان هم تو کشیدن غذاها کمکم کرد و شام خوردیم. بعد داماد و سیگما فوتبال دیدن و ما گپ میزدیم و با تتا و تیلدا بازی می کردیم. تتا خانوم کل روز رو خواب بود. به زور بیدارش کردم و با شیشه بهش شیر دادم. دیگه ساعت 12 بود که اول مامانینا و بعد بتاینا رفتن. کلی خسته بودم. ظرفا رو چیدیم تو ماشین و لالا.

جمعه 8 تیر، ساعت 11 بیدار شدم. به خودم گفتم امروز روز آخره و کلی بخور. صبحونه نخوردم و با نون بربری افتادم به جون الویه. کلی خوردم. بعد با سیگما کلی گپ زدیم و به گلدونای بالکن آب دادم و بعد بقیه لباسا رو شستم و پهن کردم. سیگما رفت جلسه و من ماشین ظرفشویی رو خالی کردم و یه سری دیگه دوباره چیدم. ظرفا رو گذاشتم سر جاهاشون و آشپزخونه رو مرتب کردم. لباسایی که دیروز جمع کرده بودم رو آوردم سر جاش و بعد قزن های مانتوی جدیدم رو دوختم و محکمش کردم. واسه خودم نسکافه درست کردم و با دوتا شیرینی نارگیلی و نصف شکلات کارام خوردم! بعد یه نصفه موز و چنتا میوه خوردم! (خودکشی خوردنی  ) بعدشم نشستم زیر نور آباژور و کتاب خوندم تا سیگما از جلسه اومد و بازم یه کم کار کرد و حاضر شدیم و ساعت 7 رفتیم خرید. کالج میخواستم، مشکی. رفتیم پاساژ نصر و از مغازه دوم یه کالج خریدم و اونجا هم از هله هوله فروشیاش یه هات داگ ویژه خریدیم و دونفری خوردیم و بعد رفتیم شیرینی خریدیم و من یه شیرینی خامه ای دبش خوردم! و بعد رفتیم خونه سیگماینا، شیرینی بردیم براشون. اونجا با نینی بازی کردم و موبایلم رو هم جا گذاشته بودم و مجبور شدم سریال جم رو باهاشون ببینم. شام خوردیم و گپ زدیم و 11 رفتیم خونمون. خوردنیای رژیمم رو آماده کردم واسه فردا و خوابیدم.

شنبه 9 تیر که امروز باشه، صبح با سیگما اومدم شرکت و داستان بادبادک باز رو براش تموم کردم تو راه. اینجا هم رژیمم رو تایپ کردم و پرینت گرفتم و قراره خیلی مقید بهش باشم. سه سال و نیم پیش وقتی فقط 58 کیلو بودم رفته بودم دکتر تغذیه و بهم رژیم داده بود. الان که 5 کیلو بیشترم شروع کردم به گرفتن همون رژیم. 1 ماه بگیرم ببینم چی میشه. خدا کنه لاغر شم واسه عروسی. الانم یه قهوه تلخ خوردم و معده م به هم ریخت باز! آدم نمیشم من! 

+ تاریخ شنبه 9 تیر‌ماه سال 1397ساعت 02:29 ب.ظ نویسنده لاندا 6 نظر>