Daisypath Friendship tickers
وبلاگicon
*روزهای لاندا* نینی اردیبهشتی ما - روزهای لاندا

خرید ساعت مچی

|

کد قفل کردن راست کلیک

فونتم خیلی بده، ببخشید. لپ تاپ خودم رو تازه تحویل گرفتم بعد از تعمیر. آداپته نشدم باهاش.

ببخشید که تقریبا یه هفته س که نیومدم. آخر هفته پیش خیلی سرم شلوغ بود. حالا تعریف می کنم.

یکشنبه بهمون آذوقه ماه رمضون دادن و یه ذره اومدم تو حال و هوای رمضان. عصر رفتم استخر و دیگه کرال کاملا بدون ایراد بود و رفتیم سر قورباغه. خیلی حال داد شنا. جلسه آخر بود و بقیش واسه بعد از رمضونه. بعدش تا شرکت رو با ساحل اومدم و رفتم خونه. کتاب خوندم واسه خودم تا سیگما اومد و شام خوردیم و بعدشم یادم نیس زیاد.

دوشنبه رو اصلا یادم نیس. صبح با تاکسی رفتم سر کار. عصری دوستم زود رفت و خودم تا تاکسیا پیاده رفتم و بعدش هم خونه. کتاب خوندم و سیگما اومد ساکش رو برداشت و رفت استخ. تا 9.5 اینا تنها بودم و واسه خودم کتاب خوندم و بالاخره "پس از تو" رو تموم کردم. اصلا پیشنهادش نمی کنم. کتاب خوبی نبود. بعد شام خوردم و سیگما اومد و کم کم خوابیدیم.

سه شنبه 25 اردیبهشت، کله سحر با گیلی رفتم یوگا. جلسه آخر بود. اینم بقیه ش میفته واسه بعد از ماه رمضون. خیلی چسبید ولی. بعدش رفتم شرکت و عصری زود رفتم خونه مامانینا. بتا با شکم گندالو اونجا بود. تیلدا خواب بود. بیدارش کردم و کلی همگی حرف زدیم و با تیلدا بازی کردم. داماد دیر اومد و شام خوردیم و من رفتم خونه پیش سیگما. از سر کار رفته بود خونه رو مرتب کنه. جارو و تی کشیده بود و سرویسا رو هم شسته بود. کارگر پیدا نکردم این دفعه. پنج شنبه هم مهمون داشتم. این بود که دیگه خودمون وارد عمل شدیم.

چهارشنبه 26ام، خیلی روز خوبی بود برام. اول صبحی یه ایمیل کاری برام اومد که کلی شوکه م کرد. ظهر باید یه آزمونی میدادم. حالا هر وقت قطعی بشه میام میگم. کلی استرس و ذوق با هم داشتم. بعدشم دوستام ساحل و ملیکا بهم کادوی تولد یه کیف پول مارال چرم زرشکی دادن و بسی خوشم اومد ازش. خوشگل و خوشرنگ و جادار بود حسابی. این شد دو تا خبر خوب. خبر خوب بعدی حقوق بود که واریز شد و حال داد و خبر چهارم خوشحال کننده، از بانک بود که گفتن وام رو میریزن برام و تونستیم با اینا یه قسط دیگه رو بدیم. خوشحال و شاد و خندان با تاکسی و پیاده رفتم خونه و سریع لباسا رو ریختم تو ماشین و خودم پریدم تو حموم. اومدم بیرون و آرایش کردم و لباس پوشیدم و رفتم لباسا رو تو بالکن پهن کردم و بعد موهامو سشوار کشیدم و سیگما اومد. واسش تعریف کردم خبرهای خوب رو و اونم کلی خوشحال شد. بعدش رفتیم خونه مامانشینا. دیشب از ترکیه برگشته بودن. مامانش حسابی مریض شده بود. سوغاتی هامونو گرفتیم. گاما یه پیراهن آستین بلند لمه برام آورده بود و مامانش یه پیراهن مجلسی خوشگل. واسه سیگما هم دوتا تی شرت آورده بودن و مقادیری جوراب اینا. خوشگل بودن لباسام. کلی با نینی بازی کردیم. یهو گوشیم زنگ خورد و دیدم پیک برامون غذا آورده دم درخونه و ما نیستیم! از هانی واسه پنج شنبه افطار که مامان و بابا خونمونن غذا سفارش دادم، نگو اشتباهی واسه چهارشنبه سفارش دادم!!!! سیگما رفت دم خونه غذاها رو گرفت و گذاشت تو بالکن و برگشت و همگی شام خوردیم و آخر شب رفتیم خونه و لباسامو پوشیدم و سایزم بودن. حال کردم.

پنج شنبه 27ام، اولین روز ماه رمضون بود و سیگما روزه گرفت. من که واسه معده م نمیتونم روزه بگیرم دیگه. راضیم البته  حاضر شدم رفتم بانک و ضامن وام شدم واسه سیگما. بعدشم رفتم شیر و سبزی خوردن خریدم. من سبزی ها رو نمیشناسم خوب. یه چیزایی میدونم ازشون ولی چون خودم نمیخورم، کامل در جریان نیستم. یه خانمه اونجا بود و داشت خرید می کرد. بهش گفتم کدوما سبزی خوردن هستن و بهم گفت و من از همونا خریدم، پاک شده. خخخ. بعد رفتم بادکنک فروشی! محل و دیدم بادکنک نیوبرن داره و سفارش دادم که عصر برم بگیرم. بعدشم من رفتم خونه و سیگما رفت میوه و نون خرید و آورد بهم داد و رفت سر کار. من دیگه افتادم رو دور تند خونه تمیز کردن. دوباره لباس شستم. کلی ریخت و پاش بود خونه. به خودم وقت دادم که یه ساعته خونه رو مرتب کنم و بعد برم سراغ آَشپزخونه.  حالا این وسط دیدم که هانی کلی پیاز خام آورده و اصلا غذاها پیاز نمیخواست که. همه رو خورد کردم و تو ماکروفر سرخشون کردم. اتاقمون خیلی ریخت و پاش بود و همه رو جمع کردم و میز توالت رو هم دوباره چیدم و کل خونه رو گردگیری کردم و نهار خوردم. بعد رفتم سراغ آشپزخونه و اون رو هم سابیدم و دسته گل شد. تا 3:30 کارام تموم شد و خوابیدم. یه ربع به 5 بیدار شدم و آخرین مرتب کاری ها رو هم کردم و ساعت 5:40 مامان و بابا اومدن. از بس دیر به دیر میان خونه من، همش دوس دارم دعوتشون کنم. اومدن و از طرف من واسه بتا یه گلدون گل زاموفیلیا گرفته بودن. آخه قرار بود جمعه نینیمون به دنیا بیاد و چون ماه رمضون بود نه میشد شیرینی برد بیمارستان و گل هم گفته بودن واسه بچه خوب نیست. در نتیجه قرار بود گلدون بخریم. مامانینا یه گلدون بن سای از طرف خودشون و یه گلدون زاموفیلیا از طرف من خریده بودن. قرار بود گلدونش رو عوض کنیم و من خودم گلدون سرامیکی ناز داشتم ولی بهش کوچیک بود و جا نشد. دیگه حاضر شدم و با مامان رفتیم یه گلدون بزرگتر خریدم و بعدشم رفتیم بادکنک هلیومی های نینی رو خریدم و برگشتیم خونه. بابا گلدونشو عوض کرد و یه گل دیگه هم تو آب داشتم واسم کاشت. بعد دیگه من رفتم سراغ میوه شستن و سوپ درست کردن. مامان برام هویج رنده کرد. سوپ شیر و قارچ معروفمو درست کردم و میوه ها رو شستم و یواشکی به بابا میوه دادم. آخه مامان روزه بود و بابا نمیخواست جلوش چیزی بخوره. البته مامان همیشه میگه اذیت نمیشه اگه نوشیدنی جلوش نخوریم، ولی به هر حال دیگه. خلاصه دیگه سرگرم درست کردن غذا بودم که سیگما هم اومد. کمک کرد میز افطار رو چیدیم و اذان گفت و مامان و سیگما افطار کردن. ما هم البته پا به پاشون خوردیم  بعد دیگه شیرینی و شکلات و میوه رو میزا چیدم و نشستیم سریالای ماه رمضون رو دیدیم پشت سر هم. چای هم آوردم و دیگه میخواستم شام بیارم که هی می گفتن نمیخوان. دیگه 11.5 آلبالوپلوها رو که دیروز گرفته بودم گرم کردم و کوفته رو هم گرم کردم و الوبه رو هم تزیین کردم و آوردم سر غذا. نوشیدنی یادمون رفته بود بگیریم و شربت آلبالو آوردم. خخخ. شربت آلبالو با آلبالو پلو! آلبالو پارتی شد. دیگه همه هی می گفتن سیرن و فقط یه ذره از هر کدوم خوردن ولی باز هی میگفتن خیلی خوردن و اذیت می شن. خیلی ساعت اذان بدجوره. دیگه دشک انداختیم تو اون اتاق واسه مامان و بابا و ساعت رو کوک کردیم 5.5 صبح و خوابیدیم.

جمعه 28 اردیبهشت، روز موعود بود. بابا بیدارم کرد و حاضر شدیم که بریم بیمارستان. سیگما خواب بود و گفتم نمیخواد بیاد. من و مامان و بابا و بادکنکا رفتیم بیمارستان آتیه. بتا اینا تازه رسیده بودن. کارای پذیرش رو می کردن. مادرشوهرش هم بود. تیلدا خیلی با بادکنکا حال کرد و با اونا سرگرم شد. رفتیم طبقه 4 و با بتا و شکم گنده ش خدافظی کردیم و نشستیم پشت در. کلی منتظر بودیم. کم کم بقیه هم میومدن. نینی ما اولی بود. تیلدا با یه دختر 6-7 ساله دوست شد. داداشش قرار بود به دنیا بیاد. کلی با هم بازی کردن. خلاصه گفتن بچتون به دنیا اومده. ساعت 7.5 صبح. ولی به ما نشونش ندادن. فقط بابای بچه و تیلدا رفتن دیدنش و کلی عکس و فیلم ازش گرفتن و ما هی عکسا رو میدیدیم تا ساعت 9.5 اینا که بالاخره بتا رو آوردن تو بخش. خیلی سرحال تر بود. گفت این دفعه بیهوشی نخاعی از کمر به پایین داشته (سر تیلدا بیهوش شده بود). بنظر من که حالش بهتر بود. همون اول نینی رو چسبونده بودن به صورتش و آروم شده بود. بالاخره نینیمون رو آوردن. وای خدا چقدر کوچولو بود. 3100 وزنش بود و 50 قدش. سفید و سرخ بود. اسمش هم هنوز معلوم نیست واسه همین من فعلا اینجا هم واسش اسم نمیذارم. بین دو تا گزینه شک داره مامان بچه. شیر بهش داد و اونم با تمام قوا میک میزد. واسه تیلدا کادو آورده بود نینی  یه پک عروسک میشا و ماشا بود که خونه داشتن و اینا، قبلا تیلدا خواسته بوده و واسش نخریده بودن و الان خواهرش براش کادو آورده بود

من و بابا بسی گرسنمون بود. دیگه دیدیم بودنمون لزومی نداره و رفتیم خونه من. صبحونه آوردم خوردیم و خوابیدیم. دو ساعتی خوابیدیم و 1 بیدار شدیم. این دفعه نهار گرم کردم و خوردیم و حاضر شدیم و رفتیم بیمارستان. سیگما هم سر کار بود و از اون طرف اومد. فقط خودمون بودیم. خانواده شوهرش زودتر اومده بودن و رفته بودن. دیگه داداشینا هم اومدن و کاپا کلی ذوق کرد واسه نینی و یه ساعتی بودیم و رفتیم خونه. تیلدا پیش خانواده پدرش بود که با دختر عمه ش بازی کنه. من اومدم خونه و دلدرد شدید تقویمی داشتم. یه کم استراحت کردم و بعد خونه رو مرتب کردم. ظرفا رو از تو ماشین ظرفشویی درآوردم و لباسای بالکن رو بردم سرجاشون و از این کارا. بعد واسه مامان افطاری حاضر کردم که ببرم بیمارستان که زنگ زد که بیمارستان براش افطاری آورده. فقط سوپ و فلاسک چای براش برداشتم و با غذاها و لباساش بردم بیمارستان. واسه سیگما هم افطاری حاضر کرده بودم و تو خونه گذاشته بودم. رفتم بیمارستان و دیدم نینی داره شیر میخوره. من بغلش کردم و میزدم پشتش آروم که باد تو معده ش نمونه بعد از شیر. خیلی فسقلی بود. کلی آروم بود و عاشقش شدم. هوس نینی هم کردم تازه. خخخ. مامان افطار کرد و من هم به نینی و بتا رسیدگی کردم یه کم. دو ساعتی بیمارستان بودم و دیگه 9.5 رفتم خونه. شام دادم به سیگما و آماده خواب شدم و خوابیدم.

شنبه 29 اردیبهشت، شب سخت پ رو گذرونده بودم و خوابم میومد حسابی. نیم ساعت بیشتر خوابیدم و دیگه با ماشین اومدم شرکت. چقدر بده که ساعت کاریمون کم نشده L هیچی هم نمیشه خورد تو شرکت. البته نهار رو میریم تو آبدارخونه غذای سرد میخوریم ولی یه لیوان آب هم نمیشه سر میز بخوریم. سخته. عصری از اینجا میرم خونه بتا. نینی بازی. 

 

+ تاریخ شنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1397ساعت 01:48 ب.ظ نویسنده لاندا 3 نظر>