Daisypath Friendship tickers
وبلاگicon
*روزهای لاندا* نیمه ی بهار - روزهای لاندا

خرید ساعت مچی

|

کد قفل کردن راست کلیک

آقا من دیروز عصر که از شرکت رفتم، خوشحال و شاد و خندان گفتم برم ونک و از اون گلفروش دستفروش! واسه خودم گل بخرم! ولی نبود که. صدبار اونجا رو بالا پایین کردم ولی نبود. از یکی پرسیدم گفت شهرداری جمعشون کرده! مشکلتون چیه خب؟ اه! دیگه رفتم داروخانه قانون و ضدآفتاب و آ اچ آ م رو که در شرف تموم شدن بودن خریدم. دلار هم رفته بود بالا و اینا هم گروووون شده بودن. بیشتر ضدآفتابم البته. حالا دلار گرونترم میشه. باید چنتا می گرفتم احتکار می کردم. وای حالم داره از مملکت به هم میخوره انقدر هر روز داره خبرای گند به مشام میرسه! دلار شد 7 تومن!!! خیلی مسخره س! سکه 2100!!! ولش کن. با تاکسی رفتم تا نزدیکای خونه و کورس دوم رو ماشین سوار نشدم و پیاده روی کردم تا خونه. 6.5 رسیدم خونه و مانتوم و لباس کثیفا رو ریختم تو ماشین. پرده آشپزخونه رو دادم کنار و دیدم گلدونای پشت پنجره که خشک شده بودن باز سرسبز شدن! فکر کنم با آب بارون های این چند وقت جون گرفتن وگرنه 6 ماه بود که بهشون آب نداده بودم. بهشون آب دادم و رفتم نشستم سر کتابم. حدود 300 صفحه خوندم از "پس از تو" و تازه یه کم جذبم کرده. هر چند که کلا زیاد دوسش ندارم. یه ساعتی خوندم تا صدای ماشین لباسشویی دراومد. لباس قبلیا رو از رو بند برداشتم و داشتم لباس جدیدا رو پهن می کردم که سیگما اومد. رستوران رو واسه ساعت 8.5 رزرو کرده بودیم که گفته ولی 9 نوبتتون میشه. خخخ. سیگما تولدم رو تبریک گفت باز و بعد گفت که سر کار یه مشکلی پیش اومده و بحثش شده بود. کلی ناراحت اون بود و گفت تازه خیلی سعی کردم که موضوع رو واسه خودم حل کنم که به تولد تو گند نزنم ولی خب هر چی باهاش حرف میزدم حواسش نبود و یهو شروع می کرد حرف زدن از مشکل شرکت. دپ طور هم بود. هییی. خلاصه حاضر شدیم رفتیم رستوران سنسو. تو راه هم همین بود حرفا. دیگه داشتم شاکی می شدم ولی هی به خودم می گفتم اعتراض نکن، بدتر میشه. خخخ. رسیدیم سنسو. همیشه شلوغه حتی شنبه. حدود 9 رسیدیم و 5مین تو صف بودیم و نوبتمون شد. فیله استیک گوشت سفارش دادیم و سالاد سزار معروف سنسو. دیگه خوب شد سیگما، از جو شرکت اومد بیرون. راجع به غذا حرف زدیم و یادم نیس دیگه چیا. غذاش عالی بود. بعدش رفتیم پیش علی دوست سیگما که خونشون نزدیک اونجا بود. یه چیزی باید بهش میدادیم. دیگه کلی خندیدیم باهاش و بسی حال داد. بعدشم به سیگما گفتم که چند روز پیش هوس سیگار کرده بودم. اونم پایه سیگار خرید که بکشیم ولی خب یادمون رفت. منم تا خرتناق پر بودم حس می کردم سیگار بکشیم بالا میارم. خخخ. رفتیم خونه و زود خوابیدیم ولی چون زیاد خورده بودم خوابم خیلی بی کیفیت بود. اصلا حال نداد.

صبح امروز هم 6.5 بیدار شدم با ماشین سیگما رفتم یوگا. مربی بسی باهام حال کرده بود و هی حرکتای سخت به من میداد و به بقیه میگفت لاندا رو ببینید. یه حرکت رو تا فاینالش رفتم و ازم عکس انداخت! گفت میخوام به بقیه نشون بدم. خخخ. خیلی حال کرد و کردم. دیگه روزم ساخته شد. خخخ. برم سراغ کارم که واسه عصر هم کلی کار دارم.

+ تاریخ یکشنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1397ساعت 10:12 ق.ظ نویسنده لاندا 3 نظر>